++++++++++18++++++++++++++
عشق را تاوانی ایست که تنهایی را صدا کرد

باید کسی را پیدا کنم

که دوستم داشته باشد...

انقدر که یکی از این شبهای لعنتی...

اغوشش را برای من و یک دنیا خستگی ام بگشاید...

هیچ نگوید

هیچ نپرسد

فقط مرا در اغوش بگیرد...

بعد همانجا بمیرم...

تا نبینم روزهای اینده را...

روزهایی که دروغ میگوید...

روزهایی که دیگر دوستم ندارد...

روزهایی که دیگر مرا در آغوش نمیگیرد...

 

 

 

 

روزهایی که عاشق دیگری میشود...

 




برچسب ها :



برچسب ها :

 

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از سرکار به خانه باز می‌گشت، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان در برف ایستاده. اسمیت از ماشین پیاده شد و خودش را معرفی کرد و گفت من آمده‌ام کمکتان کنم. زن گفت صدها ماشین از روبروی من رد شدند، اما کسی نایستاد، این واقعاً لطف شماست.

وقتی اسمیت لاستیک را عوض کرد و درب صندوق عقب را بست که آماده رفتن شود، زن پرسید: من چقدر باید بپردازم؟
اسمیت پاسخ داد: شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در چنین شرایطی بوده‌ام؛ روزی شخصی پس از اینکه به من کمک کرد، گفت اگر واقعاً می‌خواهی بدهی‌ات را بپردازی، باید نگذاری زنجیر عشق به تو ختم شود.

چند مایل جلوتر، زن کافه کوچکی را دید و داخل شد تا چیزی میل کند و بعد به راهش ادامه دهد؛ اما نتوانست بی‌توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمت باردار بگذرد، او داستان زندگی پیشخدمت را نمی دانست و احتمالاً هرگز نخواهد فهمید، وقتی پیشخدمت برگشت تا بقیه صد دلار  را بیاورد، زن بیرون رفته بود، درحالیکه روی دستمال سفره یادداشتی گذاشته بود. وقتی پیشخدمت نوشته را خواند اشک در چشمانش حلقه زد؛ در یادداشت نوشته بود: “شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این موقعیت بوده‌ام؛ یک نفر به من کمک کرد و گفت اگر می‌خواهی بدهی‌ات را به من بپردازی، نباید بگذاری زنجیر عشق به تو ختم شود.”

همان شب وقتی زن پیشخدمت به خانه برگشت، درحالیکه به ماجرای پیش آمده فکر می‌کرد به شوهرش گفت: “دوستت دارماسمیت! همه چیز داره درست میشه..”

 

 

بدهی عشق لبخند محبت کمک
 


برچسب ها :

 

تو به من خندیدی و نمی دانستی 
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم 
باغبان از پی من تند دوید 
سیب را دست تو دید 

غضب آلود به من کرد نگاه 
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک 
و تو رفتی و هنوز  
سالهاست که در گوش من آرام آرام 
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم 
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم 
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

حمید مصدق ( خرداد ۱۳۴۳)

 

من به تو خندیدم 
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی 
پدرم از پی تو تند دوید 
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه 
پدر پیر من است
من به تو خندیدم 
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم 
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و 
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک 
دل من گفت: برو 
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را…. 
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام 
حیرت و بغض تو تکرار کنان 
می دهد آزارم 
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم 
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

فروغ فرخزاد

  

او به تو خندید و تو نمی دانستی  
این که او می داند  
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی  
از پی ات تند دویدم  
سیب را دست دخترکم من دیدم  
غضبآلود نگاهت کردم  
بر دلت بغض دوید  
بغض ِ چشمت را دید  
دل و دستش لرزید  
سیب دندان زده از دست ِ دل افتاد به خاک  
و در آن دم فهمیدم  
آنچه تو دزدیدی سیب نبود  
دل ِ دُردانه من بود که افتاد به خاک  
ناگهان رفت و هنوز  
سال هاست که در چشم من آرام آرام  
هجر تلخ دل و دلدار تکرار کنان  
می دهد آزارم  
چهره زرد و حزین ِ دختر ِ من هر دم   
می دهد دشنامم  
کاش آنروز در آن باغ نبودم هرگز  
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم  
که خدای عالم  
ز چه رو در همه باغچه ها سیب نکاشت؟

مسعود قلیمرادی

 

دخترک خندید و  
پسرک ماتش برد  
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده  
باغبان از پی او تند دوید  
به خیالش می خواست  
حرمت باغچه و دختر کم سالش را 
از پسر پس گیرد 
غضب آلود به او غیظی کرد 
این وسط من بودم  
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم  
من که پیغمبر عشقی معصوم  
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق  
و لب و دندان ِ  
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم  
و به خاک افتادم  
چون رسولی ناکام  
هر دو را بغض ربود  
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت 
او یقیناً پی معشوق خودش می آید  
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود   
مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد  
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام  
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز   
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم  
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند  
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت 

جواد نوروزی



برچسب ها :

 

یا تو زیباتر شدی یا چشام بارونیه .. این قفس بازه ولی قلب من زندونیه
من پشیمون می‌کنم جاده رو از رفتنت .. تو نباشی می‌پره عطرتم از پیرهنت

میخوام آروم شم تو نمیذاری .. هر دو بی رحمن عشق و بیزاری
همه دنیامو زیر و رو کردم .. تو رو شاید دیر آرزو کردم

 

قدمای آخرو آهسته‌تر بردار .. واسه من کابوسه فکر آخرین دیدار
بغض این آهنگ مارو تا کجاها برد .. شایدم تقدیرمو امشب به رحم آورد

به تلافی اون همه تلخی گله‌هاتم طعم عسل شد
غم معصومانه‌ی چشمات به تبسم تازه بدل شد
می‌شه با من هزار و یک سال به بهانه قصه بمونی
همه مرثیه‌های سکوتم به بهار تو باغ غزل شد

نفس کشیدن دل سپردن مثل دریا ماه من
از تو خوندن با تو موندن مقصد من راه من
همینه رویام آرزوهام سرگذشت آه من
نرفته برگرد که با تو شاید خدا گذشت از گناه من

تو مثل بارون غمو آسون می‌بری از یاد من
با تو خوبن بی‌غروبن خاطرات شاد من
زار و خسته دل‌شکسته بی‌نوا فرهاد من
مرغ آمین کی به شیرین می‌رسه فریاد من

 

FacebookTwitterGoogle+


برچسب ها :

 

دو دلم اول خط نام خدا بنویسم
یا که رندی کنم و نام تو را بنویسم

همه یک گفتم و دینم همه یکتایی بود
با کدامین قلم امروز دوتا بنویسم

 

ای که با حرف تو هر مسئله ای حل شدنیست 
به خدا خود تو بگو نام که را بنویسم

صاحب قبله و قبله دو عزیزاند ولی
خوشتر آن است من از قبله نما بنویسم

آسمان مثل تو احساس مرا درک نکرد
باز غم نامه به بیگانه چرا بنویسم

تا به کی زیر چنین سقف سیاه و سنگین
قصه ی درد به امید دوا بنویسم

قلمم جوهرش از جوش و جراحت باقیست
پست باشم که پی نان و نوا بنویسم

بارها قصد خطر کردم و گفتی ننویس
پس من این بغض فرو خورده کجا بنویسم

بعد یک عمر ببین دست و دلم می لرزد
که من و تو به هم آمیزم و ما بنویسم

من و تو چون تن و جانند مخواه و مگذار
این دو را باز همین طور جدا بنویسم

شعر من با تو پر از شادی و شیرین کامیست
باز حتی اگر از سوگ و عزا بنویسم

با تو از حرکت دستم برکت می بارد
فرق هم نیست چه نفرین چه دعا بنویسم

از نگاهت به رویم پنجره ای را بگشای
تا درآن منظره ی روح گشا بنویسم

عشق آن روز که این لوح وقلم دستم داد
گفت هر شب غزل چشم شما بنویسم



برچسب ها :

یه احساس تازه

یه احساسی به تو دارم یه حس تازه و مبهم
یه جوری توی دنیامی که تنها با تو خوشحالم

یه احساسی به تو دارم شبیه شوق و بیخوابی
تو چشمات طرح خورشیده تو این شبهای مردابی

 

تا دستای تو راهی نیست دارم از گریه کم میشم
تو مرز بین من با تو دارم شکل خودم میشم

مث گلهای بی گلدون هنوزم مات بارونی
تو از دلتنگی دریا توی توفان چی می دونی؟

نمی دونم کجا بودم که رویاهامو گم کردم
که می سوزم که می میرم اگر که از تو برگردم

خودم بودم که می خواستم همه دنیای من باشی
ببین غرق توام اما هنوز می ترسی تنها شی

یه احساسی به تو دارم یه جوری از تو سرشارم
یه کم این حسّو باور کن که بی وقفه دوست دارم

یه احساسی به تو دارم شبیه عشق و دل بستن
تو هم مثل منی اما یه کم عاشق تری از من

 



برچسب ها :

 

خدا ما رو برای هم نمی‌خواست .. فقط می‌خواست همو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه‌ی ما مال ما نیست .. فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم

تموم لحظه های این تب تلخ .. خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو برای هم نمی‌خواست .. خودت دیدی دعامون بی‌اثر بود

 

چه سخته مال هم باشیم و بی‌هم .. می‌بینم میری و می‌بینی میرم
تو وقتی هستی اما دوری از من .. نه میشه زنده باشم نه بمیرم

 نمیگم دلخور از تقدیرم اما .. تو میدونی چقدر دلگیره این عشق
فقط چون دیر باید می‌رسیدیم .. داره رو دست ما می‌میره این عشق

دکتر افشین یداللهی

احسان خواجه امیری تب تلخ تنهایی خدا عشق


برچسب ها :

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق
هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق

قایقی در طلب موج به دریا زد و رفت
باید از مرگ نترسید، اگر باید عشق

 

عاقبت راز دلم را به لبانش گفتم
شاید این بوسه به نفرت برسد، شاید عشق

شمع روشن شد و پروانه به آتش پیوست
می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق

پیله رنج من ابریشم پیراهن شد
شمع حق داشت، به پروانه نمی آید عشق



برچسب ها :

عشق رنگین کمان و مروارید

آنجا که درخت بید به آب می‌رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند، آن‌ها توی چشم‌های ریز هم نگاه کردند و عاشق هم شدند؛ کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم.

 بچه قورباغه گفت: من عاشق سرتا پای تو هستم.
کرم گفت: من هم عاشق سرتا پای تو هستم. قول بده که هیچ وقت تغییر نمی‌کنی.
بچه قورباغه گفت: قول می‌دهم.

 

ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند؛ او تغییر کرد، درست مثل هوا که تغییر می‌کند.
دفعه‌ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.

کرم گفت: تو زیر قولت زدی!
بچه قورباغه التماس کرد: من را ببخش دست خودم نبود؛ من این پا‌ها را نمی‌خواهم! من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می‌خواهم.
کرم گفت: من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می‌خواهم؛ قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.
بچه قورباغه گفت: قول می دهم.

ولی مثل عوض شدن فصل‌ها، دفعه‌ی بعد که آن‌ها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه هم تغییر کرده بود.. دو تا دست درآورده بود.

کرم گریه کرد: این دفعه‌ی دوم است که زیر قولت زدی.
بچه قورباغه التماس کرد: من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست‌ها را نمی‌خواهم.
من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می‌خواهم.
کرم گفت: و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را.. این دفعه‌ی آخر است که می‌بخشمت.

ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد، درست مثل دنیا که تغییر می‌کند.
دفعه‌ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند، او دم نداشت.

کرم گفت: تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.
بچه قورباغه گفت: ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.
کرم گفت: آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.

کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد. یک شب گرم و مهتابی، کرم از خواب بیدار شد..
آسمان عوض شده بود، درخت ها عوض شده بودند، همه چیز عوض شده بود؛ اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.
با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود؛ اما او تصمیم گرفت ببخشدش. بال هایش را خشک کرد.. بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.
آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.

پروانه گفت: بخشید شما مروارید..
ولی قبل از اینکه بتواند بگوید «سیاه و درخشانم را ندیدید؟» قورباغه بالا جهید و او را بلعید و درسته قورتش داد.

و حالا قورباغه آنجا منتظر است.. با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می‌کند و نمی داند که کجا رفته!



برچسب ها :

عشق رنگین کمان و مروارید

آنجا که درخت بید به آب می‌رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند، آن‌ها توی چشم‌های ریز هم نگاه کردند و عاشق هم شدند؛ کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم.

 بچه قورباغه گفت: من عاشق سرتا پای تو هستم.
کرم گفت: من هم عاشق سرتا پای تو هستم. قول بده که هیچ وقت تغییر نمی‌کنی.
بچه قورباغه گفت: قول می‌دهم.

 

ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند؛ او تغییر کرد، درست مثل هوا که تغییر می‌کند.
دفعه‌ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.

کرم گفت: تو زیر قولت زدی!
بچه قورباغه التماس کرد: من را ببخش دست خودم نبود؛ من این پا‌ها را نمی‌خواهم! من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می‌خواهم.
کرم گفت: من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می‌خواهم؛ قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.
بچه قورباغه گفت: قول می دهم.

ولی مثل عوض شدن فصل‌ها، دفعه‌ی بعد که آن‌ها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه هم تغییر کرده بود.. دو تا دست درآورده بود.

کرم گریه کرد: این دفعه‌ی دوم است که زیر قولت زدی.
بچه قورباغه التماس کرد: من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست‌ها را نمی‌خواهم.
من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می‌خواهم.
کرم گفت: و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را.. این دفعه‌ی آخر است که می‌بخشمت.

ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد، درست مثل دنیا که تغییر می‌کند.
دفعه‌ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند، او دم نداشت.

کرم گفت: تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.
بچه قورباغه گفت: ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.
کرم گفت: آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.

کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد. یک شب گرم و مهتابی، کرم از خواب بیدار شد..
آسمان عوض شده بود، درخت ها عوض شده بودند، همه چیز عوض شده بود؛ اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.
با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود؛ اما او تصمیم گرفت ببخشدش. بال هایش را خشک کرد.. بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.
آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.

پروانه گفت: بخشید شما مروارید..
ولی قبل از اینکه بتواند بگوید «سیاه و درخشانم را ندیدید؟» قورباغه بالا جهید و او را بلعید و درسته قورتش داد.

و حالا قورباغه آنجا منتظر است.. با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می‌کند و نمی داند که کجا رفته!



برچسب ها :

تو را می‌شناسم

پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد. پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد. مرد به زمین افتاد. مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود. پیرمرد در فکر فرو رفت..

 

بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت: “که عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست” پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند. برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیرمرد گفت: “زنم در خانه سالمندان است. من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود!” پرستاری به او گفت: “شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم که امروز دیرتر می‌رسید.” پیرمرد جواب داد: “متاسفم. او بیماری فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمی‌شناسد.” پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید در حالی که شما را نمی‌شناسد؟ “پیرمرد با صدای غمگین و آرام گفت: “اما من که او را می شناسم.”

FacebookTwitterGoogle+


برچسب ها :

ازت متشکرم

ازت متشکرم دیوونه‌ی من
از اینکه چشم به این دنیا گشودی
از اینکه پا تو زندگی‌م گذاشتی
از اینکه پا به پام همیشه بودی

 

ازت ممنونم ای تنهای عاشق
که یادم دادی دستات‌و بگیرم
اجازه دادی با تو هم‌نشین شم
تو جون دادی به این احساس پیرم

ازت متشکرم دیوونه‌ی من 
ازت متشکرم دیوونه‌ی من 

کسی جز تو، تو قلبم جا نمیشه
تو پای عشق‌و به قلبم کشیدی
تونستی با بد و خوبم بسازی
تو طعم سختی‌و با من چشیدی

تو یادم دادی با چشمام بخندم
به اون روزای تلخم برنگردم
از این ناراحتم کم با تو بودم
باید زودتر تو رو پیدا می‌کردم

از این ناراحتم کم با تو بودم
شبای بی‌تو من بی‌خواب می‌شم
کسی هم‌اسم تو، هرجا که باشه
مث پروانه‌ها بی‌تاب می‌شم

ازت متشکرم دیوونه‌ی من 
ازت متشکرم دیوونه‌ی من 

 



برچسب ها :

دختر فداکار

همسرم با صدای بلند گفت: “تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟” روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم. تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد؛ اشک در چشمهایش پر شده بود. ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت. آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود. گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم: “چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟ فقط بخاطر بابا عزیزم.”

 

آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت: “باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید..” مکث کرد. “بابا، اگر من تمام این شیربرنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟”

دست کوچک دخترم را که به طرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم: “قول میدم.” بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم. ناگهان مضطرب شدم. گفتم: “آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی. بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟”
“نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.” و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.
در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن، عصبانی بودم.

 وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد. همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت: “من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.” تقاضای او همین بود. همسرم جیغ زد و گفت: “وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه.” و مادرم گفت: “فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملاً نابود میشه.” گفتم: “آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم. خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟” سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت: “بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟” آوا  اشک می ریخت. “شما به من قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟”

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش. مادر و همسرم با هم فریاد زدن: “مگه دیوانه شدی؟” آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود. صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم. در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت: “آوا، صبر کن تا من بیام.” چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه..


خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت: “دختر شما، آوا، واقعاً فوق العاده ست” و ادامه داد: “پسری که داره با دختر شما میره پسر منه. اون سرطان خون داره.” زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. “در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده. نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن. آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه. آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.”
سر جام خشک شده بودم.. گریه‌‌م گرفت!

فرشته کوچولوی من، تو به من درسی دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟
خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که اونجور که می خوان زندگی می کنن؛ بلکه کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.



برچسب ها :

نام من عشق است

شبی با بید می رقصم، شبی با باد می جنگم
که چون شب‌بو به وقت صبح، من بسیار دلتنگم

مرا چون آینه هر کس به کیش خود پندارد
و الّا من چو می با مست و هشیار یکرنگم

 

شبی در گوشه ی محراب قدری ربّنا خواندم
همان یک بار تار موی یار افتاد در چنگم

اگر دنیا مرا چندی برقصاند ملالی نیست
که من گریانده‌ام یک عمر دنیا را به آهنگم

به خاطر بسپریدم دشمنان! چون نام من عشق است
فراموشم کنید ای دوستان! من مایۀ ننگم

“مرا چشمان دل سنگی به خاک تیره بنشانید”
همین یک جمله را با سرمه بنویسید بر سنگم 

شاعر: علیرضا بدیع



برچسب ها :

عشق واقعی

زن و شوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند. آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: “یواشتر برو من می ترسم” مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان: “خواهش می کنم، من خیلی میترسم.” مردجوان: “خوب، اما اول باید بگی دوستم داری!” زن جوان: “دوستت دارم، حالا میشه یواشتر برونی؟” مرد جوان: “مرا محکم بگیر” زن جوان: “خوب، حالا میشه یواشتر؟” مرد جوان: “باشه، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.”

 

روز بعد روزنامه ها نوشتند برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید. در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.

مرد از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند و این است عشق واقعی!



برچسب ها :

من از عشق لبریزم

هوا سرد است 
من از عشق لبریزم 
چنان گرمم 
چنان با یاد تو در خویش سرگرمم 
که رفت روزها و لحظه‌ها از خاطرم رفته است 

هوا سرد است اما من 
به شور و شوق دلگرمم 
چه فرقی می‌کند فصل بهاران یا زمستان است؟ 
تو را هر شب درون خواب می‌بینم..

تمام دسته‌های نرگس دی‌ماه را در راه می‌چینم 
و وقتی از میان کوچه می‌آیی 
و وقتی قامتت را در زلال اشک می‌بینم 
به خود آرام می‌گویم: 
دوباره خواب می‌بینم! 
دوباره وعده‌ی دیدارمان در خواب شب باشد 

بیا.. 
من دسته‌های نرگس دی ماه را در راه می‌چینم.

لیلا مؤمن‌پور

 

خواب زمستان عشق نرگس گل


برچسب ها :

معلم و دانش‌آموز

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چنداندل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.

 

امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند. معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. “رضایت کامل”. معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است. معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد. معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید. خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد.

از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش “زندگی” و “عشق به همنوع” به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد. پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.

یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام. شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام. چهار سال بعد از آن، خانم تامپسوننامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است. چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد. تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم. خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.

بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است!



برچسب ها :
بنا بر روایات رسیده از ائمه اطهار (ع) شیعیان و دوستداران حقیقی ایشان دارای ویژگی هایی می باشند که به واسطه آن بهشت سزاوار آنان می گردد، اما در این بین شیعیانی که دارای این خصایص نمی باشند و گاه به دلیل وسوسه های شیطان به گناه روی آورده و از یاد خداوند غافل شده اند نیز وارد بهشت می شوند!
 
گناهکاران پس از عذاب ،بهشتی می شوند؟
به گزارش افکارنیوز، در این باره روایت شده است: مردى خطاب به همسر خویش گفت: خدمت حضرت فاطمه زهرا(س) برو و از ایشان بپرس آيا من از شيعيان شما هستم يا نه؟
آن زن خدمت حضرت زهرا(س) رسيد و مطلب را پرسيد. پس حضرت فاطمه(س) فرمودند:
به همسرت بگو اگر آنچه را كه دستور داده ايم بجا مى آورى و از آنچه كه نهى نموده ايم دورى مى جويى از شيعيان ما هستى وگرنه شيعه ما نيستى .

زن به منزل برگشت و فرمايش حضرت زهرا (س) را براى همسرش ‍ نقل كرد. مرد با شنيدن جواب حضرت سخت ناراحت شد و گفت: واى بر من! چگونه ممكن است انسان به گناه و خطا آلوده نباشد؟ بنابراين من هميشه در آتش جهنم خواهم سوخت، زيرا هركس از شيعيان ايشان نباشد هميشه در جهنم خواهد بود.
زن بار ديگر به محضر فاطمه (س) رسيد و ناراحتى و سخنان همسرش ‍ را نزد آن حضرت بازگو نمود.
سپس حضرت زهرا (س) فرمودند: به همسرت بگو؛ آن طور كه فكر مى كنى نيست. 

چه اينكه شيعيان ما بهترين هاى اهل بهشتند ولى هركس ما را و دوستان ما را دوست بدارد و دشمن دشمنان باشد و نيز دل و زبان او تسليم ما شود، ولى در عمل با اوامر و نواهى ما مخالفت كرده، مرتكب گناه شود، گرچه از شيعيان واقعى ما نيست اما در عين حال او نيز در بهشت خواهد بود، منتهى پس از پاك شدن از گناهان.

آرى؛ به اين طريق است كه به گرفتاريهاى (دنيوى) و يا به شكنجه مشكلات صحنه قيامت و يا سرانجام در طبقه اول دوزخ كيفر ديده، پس از پاك شدن از آلودگی هاى گناه به خاطر ما از جهنم نجات يافته، در بهشت و در جوار رحمت ما منزل مى گيرد.



برچسب ها :
کلیپ «در آرزوی شهادت»
شعری که مقام معظم رهبری رو به گریه انداخت +فیلم
اخیراً رهبر معظم انقلاب با جمعی از خانواده‎های شهدا دیدار داشتند. در دیدار با یکی از این خانواده‎ها، رهبری از حاضران عکس شهید را طلب می‎کنند. زیر تصویر شهید، یک رباعی نوشته شده بود که ایشان با خواندنش به شدت منقلب می‌شوند.
 

به گزارش جام نیوز، اخیراً رهبر معظم انقلاب با جمعی از خانواده‎های شهدا دیدار داشتند. در دیدار با یکی از این خانواده‎ها، رهبری از حاضران عکس شهید را طلب می‎کنند. زیر تصویر شهید، یک رباعی نوشته شده بود که ایشان با خواندنش به شدت منقلب می‌شوند.

بنا به رسم قدیمی دیدار رهبر انقلاب حضرت آیت‎الله العظمی خامنه‎ای با خانواده‎های شهدا، اخیراً نیز ایشان با جمعی از خانواده‎های شهدا دیدار داشتند. در دیدار با یکی از این خانواده‎ها، رهبری از حاضران عکس شهید را طلب می‎کنند. با آوردن عکس نزد ایشان، چشمانشان به  رباعی زیر عکس می‎افتد و در همان خوانش نخست شعر را برای جمع قرائت می‎کنند. رهبر معظم انقلاب با خواندن سطر آخر رباعی ناگهان منقلب می‎شوند و از ته دل به گریه می‎افتند:

ما سینه زدیم، بی‌صدا باریدند
از هر چه که دم زدیم، آنها دیدند​


ما مدعیانِ صفِ اول بودیم
از آخر مجلس شهدا را چیدند

 

پس از این واقعه، آیت‎الله العظمی خامنه‎ای نام شاعر را از حاضران می‎پرسند اما کسی از این نام اطلاعی نداشته است. سرانجام رهبری از خانوادۀ شهید می‎خواهند تا این قاب به‎یادگار نزدشان بماند.

به تازگی نیز کلیپی از این دیدار در سایت حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب «خامنه‎ای.آی.آر»‎  با عنوان «در آرزوی شهادت» منتشر شد. با بازنشرهای پیاپیِ این ویدئوی زیبا و تأثیرگذار و نیز پخش مکررش از بعضی شبکه‎های تلویزیونی همچون شبکۀ «افق» پرسش از نام شاعر بار دیگر مخصوصا برای دوست‎داران ادبیات به‎طور جدی مطرح شد. در هیچ‎کدام از این رسانه‎ها پاسخی برای این پرسش وجود نداشت و سایت دفتر حفظ و نشر آثار رهبری نیز شعر را بی نام شاعر منتشر کرده بود.

 

اما سایت موسسه شهرستان ادب که یکی از موسسات پرطرفدار میان شعردوستان است پس از پیگیری شاعر این شعر را پیدا کرده و از قضا، شاعر این شعر، مدیر دفتر شعر این موسسۀ یعنی میلاد عرفان‎پور، شاعر جوان است.

 

این رباعی از سری رباعی‎های عرفان‎پور برای شهدای ماجرای هیئت رهپویان وصال و بمب‎گذاری در شیراز است که در سال   1388 سروده شده‎است. به گفته سایت خبری این موسسه این شعرها نیز مانند بسیاری از شعرهای انقلابی میلاد عرفان‎پور به‎جز پخش پیامکی و نشر شان در چند سایت-در همان زمان- در هیچ کتابی به طور مستقل منتشر نشده‎اند.

 



برچسب ها :

 

%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1-%da%af%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%aa%d9%88%d8%b5%db%8c%d9%81-%d9%81%d8%b1%d8%b4%d8%aa%da%af%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%b1-%d9%82%d8%b1%d8%a2%d9%86-%d9%88-%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d8%af%db%8c%d8%ab-%c2%ab%d8%b3%db%8c%d8%b1%db%8c--%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d8%b1%d8%a7%d8%b1-%d9%81%d8%b1%d8%b4%d8%aa%da%af%d8%a7%d9%86%c2%bb%d8%9b-%d8%af%d8%b1-%d8%a2%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%b4%d8%a7%d8%b1

گروه اندیشه: با توجه به ذکر ایمان به فرشتگان در کنار ایمان به خدای متعال در قرآن کریم و نقش آنان در تمامی زوایای خلقت، «سیری در اسرار فرشتگان» می‌کوشد ضمن ارائه شناختی از فرشتگان، انگیزه‌ای برای تعمق در اسرار آنان را فراهم سازد.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن (ایکنا)، سیری در اسرار فرشتگان، عنوان پژوهشی از محمدزمان رستمی، عضو هیئت علمی دانشگاه قم است که در گروه تفسیر موضوعی مرکز فرهنگ و معارف قرآن انجام گرفته و در آستانه انتشار توسط پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی قرار دارد. در ادامه متنی را که نویسنده برای معرفی کتاب و موضوع پژوهش خود در اختیار خبرگزاری ایکنا قرار داده است، می‌خوانید.

جایگاه فرشتگان و ویژگی‌های آنان

خدای متعال آنگاه که شروع به بنای جهان نمود، در آغاز، فرشتگان را خلق کرد و آنان را واسطه خلق دیگر موجودات قرار داد.[1] فرشتگان خود دارای سلسله مراتب هستند[2] و هر فرشته و یا هر دسته از فرشتگان، واسطه ایجاد دسته دیگر از فرشتگان می‌باشند و سرانجام آخرین دسته از فرشتگان واسطه ایجاد عالم مادی هستند و در این عالم نیز نظامِ سلسله مراتبی و علت و معلولی استمرار می‌یابد. [3]
خلقت خدای متعال بسیار پیچیده و پر از اسرار است؛ به گونه‌ای که جز خداوند کسی قادر به درک حقیقت اسرار آن نیست. خدای متعال فرشتگان را آفرید و آنان را در اداره امور این خلقت به کار گرفت. این فرشتگان، خود از اسرار خلقت و بخشی از غیب می‌باشند. انسان هدف این خلقت پیچیده و اسرار آن است، ولی هیچ جزء از امور زندگی او نیست مگر این که فرشتگان در تدبیر آن دخالت دارند. فرشتگان به اذن خدای متعال واسطه تحقق همه امور زندگی انسان هستند.[4] هر آن چه از خوبی‌ها، زبیایی‌ها و قدرت‌ها است از سوی فرشتگان است. همه زیبایی‌ها، تجلی زیبایی فرشتگان است. همه خوبی‌ها، تجلی صفات فرشتگان است. همه قدرت‌ها، تجلی کمالات فرشتگان است.
فرشتگان بر همه شئونات زندگی انسان اشراف دارند. ایشان همواره یار و یاور انسان و همراه او و حافظ و نگهبان او می‌باشند. با وجود فرشتگان، انسان هرگز تنها نیست ولو در جمع نباشد یا در تاریکی و یا در دورافتاده‌ترین و تاریکترین نقطه زمین باشد. زندگی انسان را تعداد بسیار زیادی فرشته فراگرفته است. با وجود آنان بسیاری از نیازها رخت بر می‌بندد. با وجود ایشان، هراس معنا ندارد.
هر حرکتی در خلقت با اذن خدا و به واسطه فرشتگان است. نفع و ضرر به کسی نمی‌رسد مگر این که به اذن خدا و به واسطه ایشان است. فرشتگان در خلق زمین و ستارگان و حرکت آن‌ها و جاذبه میان آن‌ها نقش دارند. تابش خورشید، حرکت ابر، ریزش باران، رویش گیاهان و حیات حیوانات همه به قدرت فرشتگان است. آسمان اول با همه کهکشان‌هایش [5] مانند ذره‌ای ناچیز در برابر قدرت فرشتگان است.
همه مقامات معنوی که انسان به آن دست می‌یابد به واسطه فرشتگان تحقق می‌یابد. هر آنچه از شجاعت، سخاوت، کرامت و بزرگواری در انسان تحقق می‌یابد از سوی آنان القا می‌شود. همه احساس‌های مثبت و نیکوی انسان از سوی ایشان ظهور می‌یابد و همه مهرورزی‌ها و خیرخواهی‌های انسان از سوی آنان است. فرشتگان معدن عشق، عاطفه، مهر و صفایند. فرشتگان منبع جود، کرم، لطف و وفایند. فرشتگان روح و روانند، فرشتگان جان شیرینند. فرشتگان زیبایی محضند. فرشتگان بهترین یار و یاور برای اولیا هستند. اولیای خدا از همجواری با فرشتگان در نهایت شور و شعف می‌باشند.
فرشتگان واسطه رزقند. آنچه از رزق و روزی به انسان می‌رسد به دست آنان است. میزان رزق انسان در دست ایشان تعیین می‌شود و برکت در رزق انسان از سوی ایشان تحقق می‌یابد. [6]
فرشتگان واسطه علم و دانشند. همه دانش انسان از سوی فرشتگان به او الهام می‌شود. همه انواع علوم از علم لغت تا علم طب، نجوم و ریاضی از سوی خداوند و به واسطه ایشان به انسان الهام می‌شود.
همه سنت‌های الهی در تحقق عدل و نابودی باطل به دست آنان است. همه قوانینی که در نظام خلقت و نظام زندگی انسان از سوی خدای متعال آفریده شده توسط آنان به کار گرفته می‌شود.
حفاظت از انسان در مقابل شرور توسط آنان است. فرشتگان انسان را از تمامی آسیب‌ها، ضررها و حادثه‌ها باز می‌دارند.
این فرشتگانند که اعمال انسان را به ثمر می‌نشانند. این فرشتگانند که نتیجه تلاش انسان را به او می‌نمایانند. [7] ایشانند که خیر و سعادت را بر انسان می‌بارانند.
همه آرزوهای انسان به دست فرشتگان تحقق می‌یابد. همه خواسته‌های انسان را فرشتگان در مسیر تحقق قرار می‌دهند.
در همه مذاهب و آیین‌های الهی، بر ایمان به فرشتگان تاکید شده است. ایمان به فرشتگان انسان را در امن قرار می‌دهد. ایمان از ایمنی است و به همان میزان که ایمان حاصل شود ایمنی ایجاد می‌گردد و امنیت برقرار می‌شود. این ایمان، هراس و یاس را می‌زداید و آرامش می‌آفریند. با ایمان به فرشتگان زمینه‌های ایمان بیشتر به خدای متعال را فراهم می‌آورد. ایمان به فرشتگان به معنای رشد فطرت انسانی و شکوفا شدن استعدادهای اوست.
قرآن کریم به طور مکرر، از فرشتگان نام می‌برد، ایمان به آنان را در کنار ایمان به خدای متعال می‌آورد و نقش آنان را در تمامی زوایای خلقت متذکر می‌شود. [8]

چهار گونه تعریف و توصیف فرشتگان در قرآن و احادیث، به بیان علامه طباطبایی
علامه طباطبایی می‌فرماید فرشتگان در کلام خدا و احادیث، چهار گونه تعریف شده‌اند:
الف) فرشتگان موجوداتى شریف، مکرم و واسطه‏ بین خداى تعالى و عالم محسوس هستند، به طورى که هیچ حادثه و واقعه‏‌اى نیست مگر آنکه فرشتگان در آن دخالت دارند و یک یا چند فرشته، موکل و مامور آنند. [9] حال اگر آن حادثه فقط یک جنبه داشته باشد یک فرشته، و اگر چند جنبه داشته باشد چند فرشته، موکل بر آنند و امر الهى را در مجرایش به جریان می‌اندازند و آن را در مسیرش قرار می‌دهند، همچنان که قرآن می فرماید «وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ». [10]
ب) فرشتگان داراى اراده‏ هستند اما غیر آن چه خداوند اراده کرده است اراده نمی‌کنند (چونان که انبیا و اولیای معصوم اراده دارند اما گناه نمی‌کنند. بنابراین فرشتگان هیچ یک از دستورهای خدای متعال را تحریف نمی‌کنند و کم و زیاد نمی‌سازند، چنان که قرآن می‌فرماید «لا یَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُونَ». [11]
ج) فرشتگان داراى مراتب و درجات معین و متفاوتی هستند چنان که قرآن می‌فرماید «وَ ما مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ». [12] برخی از ایشان برتر از برخی دیگر و مورد اطاعت می‌باشند چنان که جبرئیل(ع) مورد اطاعت دیگر فرشتگان است و قران در باره او می‌فرماید «مُطاعٍ ثَمَّ أَمِینٍ». [13] فرشتگان تنها به امر خدا امر می‌کنند و دیگران هم به دستور خدا از ایشان اطاعت می‌کنند.
د) فرشتگان همواره پیروزند و هرگز شکست نمی‌خورند زیرا هر چه انجام می‌دهند به امر خدا است و خدا همواره غالب است و شکست نمی‌خورد چنان که قرآن می‌فرماید «وَ ما کانَ اللَّهُ لِیُعْجِزَهُ مِنْ شَیْ‏ءٍ فِی السَّماواتِ وَ لا فِی الْأَرْض» [14] و نیز می‌فرماید «وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ». [15] و [16]
فرشتگان همه کمالات الهی را به طور تنزل یافته دربر دارند و موظفند کمالات خود را به انسان انتقال دهند. فرشتگان کمالات خود را مانند باران بر انسان می‌بارند و انسان به همان میزان که شناخت می‌یابد و ظرفیت وجودی خود را گسترده می‌سازد از این باران بهره‌مند می‌شود. فرشتگان در یک سلسله مراتب طولانی قرار دارند و هر یک درجه و رتبه‌ای را حایز هستند. انسان می‌تواند به این درجات و مراتب دست یابد و شرط آن این است که این سلسله مراتب و این درجات را بشناسد. [17] فرشتگان خود بخشی از غیب هستند و انسان می‌تواند نه تنها این غیب را بشناسد بلکه کمالات این غیب را نیز کسب نماید. انسان می‌تواند به کمالات تمامی فرشتگان دست یابد و با رسیدن به کمالات آنان همه آن چه را که ایشان در خلقت خدا انجام می‌دهند انجام دهد. چونان که حضرت رسول به همه این مقامات و کمالات دست یافت و بلکه از آن نیز بالاتر رفت.
علیرغم همه تاثیری که فرشتگان در زندگی انسان دارند، بسیاری از انسان‌ها نمی‌توانند با ایشان مانوس شوند و رابطه‌ای صمیمی برقرار سازند. اعجاب‌آور است که انسان با وجود بیکرانی از فرشتگان که همیشه با او هستند در این دنیای پر نشاط احساس تنهایی می‌کند، دچار افسردگی می‌شود، از ناراحتی روحی رنج می‌برد، می‌هراسد، به امور واهی امید می‌بندد و در مسائل بی‌فایده ذهن و اندیشه خود را بکار می‌گیرد. همه این‌ها ناشی از عدم شناخت دنیای فرشتگان است.
کسب کمالات فرشتگان بدون شناخت آنان میسر نیست؛ مانوس شدن با آن‌ها، بهره‌گیری از کمالات آنان، و حظ بردن از مهر و رحمت ایشان بدون آشنایی با مقامات آنان، دشوار و یا غیرممکن است.

سیری در اسرار فرشتگان؛ در صدد ایجاد انگیزه برای شناخت فرشتگان
این کتاب در صدد ایجاد انگیزه برای دریافت این شناخت است و برای ایجاد این انگیزه مجموعه‌ای از سوال‌ها را در هر بحث مطرح می‌سازد. طرح سوال از امتیازهای این کتاب محسوب می‌شود. تردیدی نیست که هر شناختی بدون سوال ممکن نیست. سوال، تشنگی برای دانستن می آفریند، انگیزه دانستن را قدرت می‌بخشد و زمینه‌های کنجکاوی بیشتر را فراهم می‌آورد.
اما از آن جا که پاسخ‌گویی کامل به سوالات، حجم کتاب را بسیار گسترده می‌کرد این امر به جلد بعدی موکول گردیده است. پاسخ‌گویی به سوالات، چون عمدتا با استفاده از کتب عرفانی میسر است سطح کتاب را تغییر خواهد داد و خوانندگان خاص خود را خواهد داشت. البته باید اعتراف کرد که پاسخ به بسیاری از سوالات از توان نگارنده نیز خارج است.
امید است این کتاب بتواند به ایجاد علاقه بیشتر برای تعمق در اسرار فرشتگان و کسب شناخت بیشتر و در نهایت نایل شدن به ایمان بالاتر به فرشتگان منجر شود. ایمانی که باعث شود انسان خود را در کهکشان بی‌کرانه‌ای از فرشتگان بیابد، با آنان انس گیرد، از آنان گرمی و حرارت دریافت نماید، به آسمان آنان پرکشد، از آنان الهام گیرد، سراسر وجود خود را از عشق، عاطفه و مهر آنان سیراب سازد و با حرارت این ایمان و با روشنایی این معرفت به ایمان بیشتر به خدای متعال نائل گردد.

پی‌نوشت‌ها:

1 ـ البته خدای متعال پیش از خلق فرشتگان، موجودات بسیاری را آفرید که آخرینِ آن ها، واسطه خلق اولین دسته از فرشتگان است. اما به علت این که درک بشر گنجایش فهم آن ها را ندارد در قرآن و روایات ذکری صریح از آنان به عمل نیامده است و تنها به اشاره ای کوتاه کفایت شده است. برخی روایات، روح را مجموعه ای از موجودات برتر از فرشتگان می شمارند. برخی مقامات مانند تعین اول (که پیامبر ص و معصومین به آن دست می یابند) و تعین ثانی که دیگر انبیا ع به آن دست می یابند برتر از فرشتگان می باشند.
2 ـ اقتضای حکمت خدای متعال این است که سلسله ای از علت ها را برای خلق اشیاء برقرار سازد. خدای متعال برای خلق عالم مادی و انسان واسطه های بسیاری قرار داد. این واسطه ها فرشتگانند.
3 ـ در جای خود نیاز به بررسی است که چرا خدای متعال به طور مستقیم و بدون واسطه همه اشیا را نیافرید، بلکه ابتدا، اولین مخلوق را آفرید که در اسماء و صفات به ذات مقدس الهی بسیار نزدیک است و سپس موجودات دیگر را در یک سلسله مراتب بسیار گسترده خلق نمود.
4 ـ اختیار انسان، زمینه ساز تحقق تدابیر فرشتگان است. گاهی انسان با سوء اختیار خود مانع تحقق خواست فرشتگان می شود.
5 ـ دانشمندان تعداد کهکشان‌ها را بیش از 200 میلیارد تخمین زده اند.
6 ـ انبیا(ع) و اولیا(ع) نیز واسطه این امور هستند. بسیاری از ایشان در سلسله علل بالاتر قرار دارند و به مبدا اصلی نزدیک ترند.
7 ـ اراده انسان در بسیاری امور زمینه ساز تحقق اراده فرشتگان است.
8 ـ قرآن تنها نام جبرئیل و میکائیل را برده و بقیه را با ذکر اوصافشان (مانند ملک الموت و کرام الکاتبین و سَفَره، کرام، بَرَره، رقیب، عتید و غیر این ها) یاد می نماید.
9 ـ خواست فرشتگان، تحقق اعمال نیک است و ایشان از اعمال ناصواب کراهت دارند. اما کسی که عمل ناصوابی را انجام می دهد توان انجام آن را از فرشتگان (و در درجه بالاتر از خداوند) اخذ می کند.
10 ـ فرشتگان به امر الهی عمل می‌کنند (انبیاء، آیه27)
11 ـ فرشتگان، خدای را در آنچه امرشان کند نافرمانى نمى‏کنند و هر آن چه بدان امر شوند را انجام می دهند (تحریم، آیه 6).
12 ـ هیچ یک از ما نیست مگر آنکه مقامى معلوم دارد (صافات، آیه164)
13 ـ او (یعنی جبرئیل) در آنجا (یعنی در نزد پروردگارش) مورد اطاعت و امین است (تکویر، آیه21)
14ـ خدا چنان نیست که چیزى در آسمان ها و زمین، او را عاجز کند (فاطر، آیه44)
15 ـ خدا بر کار خویش چیره است (یوسف، آیه21)
16 ـ طباطبایی، ترجمه المیزان، ج‏17، ص13
17 ـ شناخت حصولی این درجات و مراتب زمینه ساز دست یابی به آن ها است اما کافی نیست. ممکن است کسی بالاترین شناخت حصولی را داشته باشد اما از درجات و کمالات بی بهره باشد. ابلیس، این گونه است



برچسب ها :

علائم حتمی وعلائم غیرحتمی ظهور:

مهم ترین تقسیم بندی نشان های ظهور،همان است که درروایات متعددبه ان تصریح شده که علائم،دوگونه اند؛«علائم حتمی»که بدون شک اتفاق خواهندافتاد،و«علائم غیرحتمی»که تنهادرصورت تحقق شربیط وزمینه های ان هاواقع می شوندواگرشرط ان ها پیش نیایدیامانعی برای ان ها ایجادشود،ان علائم رخ نخواهندداد.

نشانه های حتمی ظهور:

مهم ترین بخش علائم ظهور،نشانه هایی است که باعنوان علائم حتمی درروایات متعددامده اندوعلماواهل حدیث بیش ازسایرعلائم به ان هاتوجه کرده وان هاراپذیرفته اند.

امام صادق علیه السلام فرمود:

قیام قائم ماپنج نشانه دارد؛خروج سفیانی،یمانی،ندای اسمانی،کشته شدن نفس زکیه وخسف بیداء.

دراین بخش لازم است باتوجه به روایات،این نشانه هارابیشتروبهتربشناسیم.

الف.خروج سفیانی

خروج سفیانی یکی ازعلائم حتمی است که درروایات فراوان امده واین گونه توصیف شده است:

سفیانی،مردی ازنسل ابوسفیان است که اندکی پیش ازظهورقیام می کند.اوازعناصرفاسدی استکه باتظاهربه دینداری ،گروه بسیاری رافریب می دهدودربخشی ازکشورهای اسلامی کشتارفراوان می کندوبامخالفان خودبه شکل فجیعی برخوردمی کند.

امام صادق علیه السلام درباره اوفرمود:

اگرسفیانی راببینی،پلیدترین مردم رامشاهده کرده ای.

شروع قیام سفیانی درماه رجب است وپس ازتصرف شام ومناطق اطراف ان به عراق حمله کرده ،درانجابه کشتارگسترده ای دست می زند.براساس بعضی ازروایات،مدت حکومت اونُه ماه است وازابتدای خروج تاکشته شدن او،پانزده ماه طول می کشد.

ب.خَسف بَیداء

«خسف»به معنای فرورفتن و«بیداء» به نام منطقه ای میان مکه ومدینه است.مقصوداز«خسف بیداء»این است که سفیانی،لشگری رابرای مقابله باامام مهدی به سمت مکّه گسیل می دارد.هنگامی که لشگراوبه منطقه بیداءمی رسد،به صورتی معجزه اسادرزمین فرومی رود.

این رویدادبه عنوان یکی ازعلائم ظهوردرروایات شیعه وسنی امده است ودرروایات شیعی ازنشانه های حتمی است.

امام باقر علیه السلام فرمود:

به فرمانده سپاه سفیانی خبرمی رسدکه مهدی به سوی مکه رفته است،پس لشکری رادرپی اوروانه می کند؛ولی اورانمی یابد...چون لشکرسفیانی به سرزمین بیداء رسید،ندادهنده ای ازاسمان اوازمی دهد«ای سرزمین بیداء!انان رانابودکن»؛پس ان سرزمین،لشکررادرخودفرومی برد.

ج.خروج یمانی

قیام سرداری ازسرزمین یمن یکی دیگرازعلائم حتمی است که اندکی پیش ازظهور،رخ خواهدداد.وی که مردی صالح مؤمن است برضدبدی هاوانحرافات قیام می کندوباتمام توان بابدی ها وتباهی ها مبارزه می کند.البتّه جزئیات حرکت واقدامات اوبرای ماچندان روشن نیست.

امام باقرعلیه السلام فرمود:

...درمیان بیرق ها[یی که قبل ازقیام مهدی بلندمی شود]پرچمی هدایت کننده تر ازپرچم یمانی وجودنداردکه ان پرچم هدایت است؛چون به سوی صاحب شما[امام مهدی]دعوت می کند.

د.صیحه اسمانی

یکی دیگرازعلائم حتمی که پیش ازظهوراتفاق می افتد،صیحه (ندای)اسمانی است.این ندای اسمانی که براساس بعضی ازروایات،ندای جبرئیل علیه السلام است درماه رمضان شنیده می شود.ازانجاکه قیام مصلح کل،انقلابی جهانی است وهمگان منتظر وقوع ان هستند،یکی ازراه های اگاهی مردم جهان ازاین رویداد،ندای اسمانی خواهدبود.

امام باقرعلیه السلام فرمود:

قیام قائم تحقق نمی یابد،مگراینکه ندادهنده ای ازاسمان ندایی دهدکه اهل مشرق ومغرب،ان رابشنوند.

این صیحه همچنان که مایه شادمانی مؤمنان است،هشداری برای بدکاران است تاازکردارزشت خوددست کشیده،به حلقه یاران مصلح جهانی بپیوندند.

محتوای این پیام اسمانی،دعوت به حق وحمایت ازحضرت مهدی وپیروی ازان حضرت است.

امام صادق علیه السلام فرمود:

نداداده می شودبه اسم اوواسم پدرش[که]:«اگاه باشیدبه راستی که فلان پسرفلان[حجت بن الحسن العسکری]قائم ال محمدصل الله علیه واله وسلم است.پس سخن اورابشنویدوازاواطاعت کنید.

[امام صادق علیه السلام فرمود:]دران هنگام هیچ صاحب روحی ازافریده های خداباقی نمی ماند،مگراینکه این نداراخواهدشنید...واین،ندای جبرئیل است.

طبق بعضی ازروایات پس ازشنیده شدن ندای اسمانی  ،اززمین نیز صدایی بلندمی شود.این نداازشیطان است که مردم رابه گمراهی فرامی خواند ومی کوشد تامردم راازپیروی ندای اسمانی وبیعت باامام زمان بازدارد.بنابراین جبرئیل،مردم رابه امام حق فرامی خواندوشیطان به سوی باطل وگمراهی.بدیهی است ان هاکه درزمان غیبت،به امام غایب معتقدبوده،به دنبال رضایت اوینددران روزنیزبه ندای حق لیک گفته وبدون هیچ تردیدی ازامام خودپیروی خواهندکرد.

ه.قتل نفس زکیّه

«نفس زکیّه»به معنای انسان پاک وبی گناهی است که قتلی انجام نداده است.

یکی ازعلائم حتمی که بیشتردرروایات شیعه بیان شده،این است که جوانی بی گناه درمسجدالحرام بین رکن ومقام کشته می شود.

این رویدادبه وسیله اهل مکه دراستانه قیام مهدی خواهدبود.

امام باقرعلیه السلام درحدیثی طولانی نقل فرموده اند:

قائم به اصحاب خود می فرماید:«ای قوم!اهل مکه مرانمی خواهند؛ولی من کسی رابه سوی ان هامی فرستم تاحجت رابرایشان تمام کنم»...پس مردی ازاصحاب خودرامی خواندوبه اومی فرماید:«به سوی اهل مکه برووبگو:"ای اهل مکه!من فرستاده فلان[مهدی]هستم.اوخطاب به شمامی گوید:مااهل بیت رحمت ومعدن رسالت وخلافت هستیم ومافرزندان محمدصلی الله علیه واله وسلم وسلاله پیامبرانیم وبه راستی که موردظلم وستم قرارگرفتیم واززمانی که پیامبرازدنیارفت،تاامروز،حق ماگرفته نشده است.پس اکنون ماشمارابه یاری می خوانیم مارایاری کنید"».

چون ان جوان این سخن رابگویدمردم،اورابین رکن ومقام می کشند.اونفس زکیّه است.

برابربعضی ازروایات بین کشته شدن نفس زکیه وقیام قائم ال محمدصلی الله علیه واله وسلمتنهاپانزده شب فاصله خواهدبود.

 

علائم غیرحتمی:

به جزعلائم پنجگانه ای که توضیح دادیم،علائم فراوان دیگری برای ظهوربیا شده است که غیرحتمی هستند.بعضی ازان ها عبارتنداز:خروج خراسانی،خروج سیدحسنی،قیام شعیب بن صالح،خورشیدگرفتگی،ماه گرفتگی درماه رمضان،بارش باران های فراوان واشوب های فراگیر.

اکنون برخی ازاین نشانه هارابه اختصارتوضیح می دهیم:

الف.خروج خراسانی

درروایات متعددازقیام مردی خراسانی،پیش ازظهورامام عصرعلیه السلام یادشده وگفته شده است که قیام اوهمزمان باخروج سفیانی ویمانی خواهدبود.

گفتنی است که ویژگی های خراسانی وقیام اودرروایات شیعه،به روشنی بیان نشده است؛ولی به نظرمی رسدکه اواززمینه سازان ظهورمهدی موعودعلیه السلام خواهدبود.

ب.خروج حسنی

درروایات شیعه ازقیام مردی به عنوان حسنی یادشده وازعلائم ظهورشمرده شده است.

راوی می گوید:ازامام صادق علیه السلام پرسیدم:«فرج شماچه زمانی است؟»فرمود:

...وقتی شامی ویمانی ظاهرشوندوحسنی حرکت کند...[ان گاه که]مهدی ازخدابرای ظهوراجازه می گیرد،دراین زمان بعضی ازیاران حسنی ازاین امراگاه می شوندوبه حسنی خبرمی دهندواوقیام می کندولی اهل مکه اورامی کشند.پس دران هنگام صاحب الامرظهورمی کندومردم بااوبیعت می کنند.

ازروایات بالا معلوم می شودکه حرکت حسنی زمانی است که امرظهورمهدی هنوزبرمردم جهان اشکارنشده وحسنی باقیام خودبه دنبال زمینه سازی برای قیام بزرگ ان حضرت است.

ج.فتنه دجّال

کلمه«دجّال»ازریشه«دجل»وبه معنای دروغ گووحیله گراست.این واژه پیش ازاسلام درمسیحیت ودرکتاب انجیل درمعنای

«ضدّمسیح»بارهابه کاررفته است.

دررساله اوّل یوحنّانوشته است:

دروغ گوکیست جزانکه مسیح بودن عیسی راانکارکند؟اودجال است که پدروپسرراانکارمی کند.

به نظرمی رسدحضرت عیسی علیه السلام خروج دجّال راخبرداده ومردم راازفتنه اش پرهیزمی داده است.دراسلام نیزمطالبی درباره دجّال به ویژه درروایات اهل سنت امده است.

پیامبراکرم صلی الله علیه واله وسلم فرمود:

تمام پیامبرانی که بعدازنوح مبعوث شدندقوم خودراازفتنه دجال می ترسانیدند.

نیزفرمود:

قیامت برپانشود،تااینکه سی نفردجّال ودروغ گوظاهرشوند.

ازاین روایات ،استفاده می شودکه دجّال،نام شخص معینی نیست وبه هردروغ گووگمراه کننده ای گفته می شودواینکه دربعضی ازروایات ازفردی خاص نام برده شده وبرای اوومرکبش اوصاف عجیب وغریبی بیان گردیده،مدرک قابل اعتمادی ندارد؛بلکه درباره دجال می توان چنین گفت که دراخرالزّمان ونزدیک ظهورصاحب الامرعلیه السلام شخصی پیداخواهدشدکه درحیله گری،سرامدحقّه بازان است ودردروغ گویی برتمام دجال های گذشته برتری دارد.باادعاهای پوچش گروهی راگمراه می کندوچنین جلوه می دهدکه حیات مردم واب ونان ان هابه دست اوست.کارهای خوب رابدوکارهای بدراخوب معرفی می کند؛اماکفرش برهمگان اشکاراست.

گفتنی است بعضی ازدانشمندان معتقدندکه دجّال،کنایه ازاستکبارجهانی وسلطه فرهنگ مادی برجهان است؛زیرااستکبارباتکیه برثروت وقدرت مادّی ونیزفریب ونیرنگ،بسیاری ازمردم رابه تباهی وفسادمی کشاندوازمسیربندگی خدابه بردگی شیطان منحرف می کند.طبق این برداشت ،«دجّال»جریانی انحرافی است که پیش ازظهورمهدی ایجادمی شود.

منابع«کتاب نگین افرینش(ویرایش سوم).مؤلف:محمدامین بالادستیان-محمدمهدی حائری پور-مهدی یوسفیان»

 

 



برچسب ها :

مسافر کوچولو از کوه بلندی بالا رفت. تنها کوه‌هایی که به عمرش دیده بود سه تا آتش‌فشان‌های اخترک خودش بود که تا سر زانویش می‌رسید و از آن یکی که خاموش بود جای چارپایه استفاده می‌کرد.

این بود که با خودش گفت: «از سر یک کوه به این بلندی می‌توانم به یک نظر همه‌ی سیاره و همه‌ی آدم‌ها را ببینم..» اما جز نوکِ تیزِ صخره‌های نوک‌تیز چیزی ندید.

همین جوری گفت: – سلام.
طنین به‌اش جواب داد: – سلام.. سلام.. سلام..
شهریار کوچولو گفت: – کی هستید شما؟
طنین به‌اش جواب داد: – کی هستید شما.. کی هستید شما.. کی هستید شما..
گفت: – با من دوست بشوید. من تک و تنهام.
طنین به‌اش جواب داد: – من تک و تنهام.. من تک و تنهام.. من تک و تنهام..
آن‌وقت با خودش فکر کرد: «چه سیاره‌ی عجیبی! خشک‌ِخشک و تیزِتیز و شورِشور. این آدم‌هاش که یک ذره قوه‌ی تخیل ندارند و هر چه را بشنوند عینا تکرار می‌کنند.. تو اخترک خودم گلی داشتم که همیشه اول او حرف می‌زد..»

اما سرانجام، بعد از مدت‌ها راه رفتن از میان ریگ‌ها و صخره‌ها و برف‌ها به جاده‌ای برخورد. و هر جاده‌ای یک‌راست می‌رود سراغ آدم‌ها.

گفت: – سلام.
و مخاطبش گلستان پرگلی بود.

گل‌ها گفتند: – سلام.
شهریار کوچولو رفت تو بحرشان. همه‌شان عین گل خودش بودند. حیرت‌زده ازشان پرسید: – شماها کی هستید؟
گفتند: – ما گل سرخیم.

آهی کشید و سخت احساس شوربختی کرد. گلش به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان یکی هست و حالا پنج‌هزارتا گل، همه مثل هم، فقط تو یک گلستان! فکر کرد: «اگر گل من این را می‌دید بدجور از رو می‌رفت. پشت سر هم بنا می‌کرد سرفه‌کردن و، برای این‌که از هُوشدن نجات پیدا کند خودش را به مردن می‌زد و من هم مجبور می‌شدم وانمود کنم به پرستاریش، وگرنه برای سرشکسته کردنِ من هم شده بود راستی راستی می‌مرد..» و باز تو دلش گفت: «مرا باش که فقط بایک دانه گل خودم را دولت‌مندِ عالم خیال می‌کردم در صورتی‌که آن‌چه دارم فقط یک گل معمولی است. با آن گل و آن سه تا آتش‌فشان که تا سرِ زانومَند و شاید هم یکی‌شان تا ابد خاموش بماند شهریارِ چندان پُرشوکتی به حساب نمی‌آیم.»

رو سبزه‌ها دراز شد و حالا گریه نکن کی گریه‌کن



برچسب ها :

گمان کنم شهریار کوچولو برای فرارش از مهاجرت پرنده‌های وحشی استفاده کرد.
صبح روز حرکت، اخترکش را آن جور که باید مرتب کرد، آتش‌فشان‌های فعالش را با دقت پاک و دوده‌گیری کرد؛

دو تا آتش‌فشان فعال داشت که برای گرم کردن ناشتایی خیلی مناسب بود. یک آتش‌فشان خاموش هم داشت. منتها به قول خودش «آدم کف دستش را که بو نکرده!» این بود که آتش‌فشان خاموش را هم پاک کرد. آتش‌فشان که پاک باشد مرتب و یک هوا می‌سوزد و یک‌هو گُر نمی‌زند. آتش‌فشان هم عین‌هو بخاری یک‌هو اَلُو می‌زند. البته ما رو سیاره‌مان زمین کوچک‌تر از آن هستیم که آتش‌فشان‌هامان را پاک و دوده‌گیری کنیم و برای همین است که گاهی آن جور اسباب زحمت‌مان می‌شوند.

شهریار کوچولو با دل‌ِگرفته آخرین نهال‌های بائوباب را هم ریشه‌کن کرد. فکر می‌کرد دیگر هیچ وقت نباید برگردد. اما آن روز صبح گرچه از این کارهای معمولیِ هر روزه کُلّی لذت برد موقعی که آخرین آب را پای گل داد و خواست بگذاردش زیرِ سرپوش چیزی نمانده‌بود که اشکش سرازیر شود.
به گل گفت: – خدا نگهدار!
اما او جوابش را نداد.
دوباره گفت: – خدا نگهدار!
گل سرفه‌کرد، گیرم این سرفه اثر چائیدن نبود. بالاخره به زبان آمد و گفت:
- من سبک مغز بودم. ازت عذر می‌خواهم. سعی کن خوشبخت باشی.
از این که به سرکوفت و سرزنش‌های همیشگی برنخورد حیرت کرد و سرپوش به دست هاج‌وواج ماند. از این محبتِ آرام سر در نمی‌آورد.
گل به‌اش گفت: – خب دیگر، دوستت دارم. اگر تو روحت هم از این موضوع خبردار نشد تقصیر من است. باشد، زیاد مهم نیست. اما تو هم مثل من بی‌عقل بودی.. سعی کن خوشبخت بشوی.. این سرپوش را هم بگذار کنار، دیگر به دردم نمی‌خورد.
- آخر، باد..
- آن قدرهاهم سَرمائو نیستم.. هوای خنک شب برای سلامتیم خوب است. خدانکرده گُلم آخر.
- آخر حیوانات..
- اگر خواسته‌باشم با شب‌پره‌ها آشنا بشوم جز این که دو سه تا کرمِ حشره را تحمل کنم چاره‌ای ندارم. شب‌پره باید خیلی قشنگ باشد. جز آن کی به دیدنم می‌آید؟ تو که می‌روی به آن دور دورها. از بابتِ درنده‌ها هم هیچ کَکَم نمی‌گزد: «من هم برای خودم چنگ و پنجه‌ای دارم».
و با سادگی تمام چهارتا خارش را نشان داد. بعد گفت:
- دست‌دست نکن دیگر! این کارت خلق آدم را تنگ می‌کند. حالا که تصمیم گرفته‌ای بروی برو!

و این را گفت، چون که نمی‌خواست شهریار کوچولو گریه‌اش را ببیند. گلی بود تا این حد خودپسند..



برچسب ها :

روزگارم تو تنهایی می‌گذشت بی این که راستی راستی یکی را داشته باشم که باش دو کلمه حرف بزنم، تا اینکه زد و شش سال پیش وسط کویر آفریقا حادثه‌ای برایم اتفاق افتاد؛ یک چیز هواپیمایم شکسته بود و چون نه تعمیرکاری همراهم بود نه مسافری یکه و تنها دست به کار شدم تا از پس چنان تعمیر مشکلی برآیم. مساله‌ی مرگ و زندگی بود. آبی که داشتم زورکی هشت روز را کفاف می‌داد. 

 

شب اول را هزار میل دورتر از هر آبادی مسکونی رو ماسه‌ها به روز آوردم پرت افتاده‌تر از هر کشتی شکسته‌ای که وسط اقیانوس به تخته پاره‌ای چسبیده باشد. پس لابد می‌توانید حدس بزنید چه جور هاج و واج ماندم وقتی کله‌ی آفتاب به شنیدن صدای ظریف عجیبی که گفت: «بی زحمت یک برّه برام بکش!» از خواب پریدم.

- ها؟
- یک برّه برام بکش..

چنان از جا جستم که انگار صاعقه بم زده. خوب که چشم‌هام را مالیدم و نگاه کردم آدم کوچولوی بسیار عجیبی را دیدم که با وقار تمام تو نخ من بود. با چشم‌هایی که از تعجب گرد شده بود به این حضور ناگهانی خیره شدم. یادتان نرود که من از نزدیک‌ترین آبادی مسکونی هزار میل فاصله داشتم و این آدمی‌زاد کوچولوی من هم اصلا به نظر نمی‌آمد که راه گم کرده باشد یا از خستگی دم مرگ باشد یا از گشنگی دم مرگ باشد یا از تشنگی دم مرگ باشد یا از وحشت دم مرگ باشد. هیچ چیزش به بچه‌ای نمی‌برد که هزار میل دور از هر آبادی مسکونی تو دل صحرا گم شده باشد.

وقتی بالاخره صدام در آمد، گفتم:
- آخه.. تو این جا چه می‌کنی؟
و آن وقت او خیلی آرام، مثل یک چیز خیلی جدی، دوباره در آمد که:
- بی زحمت واسه‌ی من یک برّه بکش.
آدم وقتی تحت تاثیر شدید رازی قرار گرفت جرات نافرمانی نمی‌کند. گرچه تو آن نقطه‌ی هزار میل دورتر از هر آبادی مسکونی و با قرار داشتن در معرض خطر مرگ این نکته در نظرم بی معنی جلوه کرد باز کاغذ و خودنویسی از جیبم در آوردم اما تازه یادم آمد که آن‌چه من یاد گرفته‌ام بیش‌تر جغرافیا و تاریخ و حساب و دستور زبان است، و با کج خلقی مختصری به آن موجود کوچولو گفتم نقاشی بلد نیستم.
بم جواب داد: – عیب ندارد، یک بَرّه برام بکش.

- خب، کشیدم.
با دقت نگاهش کرد و گفت:
- نه! این که همین حالاش هم حسابی مریض است. یکی دیگر بکش.
- کشیدم.
لبخند با نمکی زد و در نهایت گذشت گفت:
- خودت که می‌بینی.. این بره نیست، قوچ است. شاخ دارد نه..
باز نقاشی را عوض کردم.
آن را هم مثل قبلی ها رد کرد:
- این یکی خیلی پیر است.. من یک بره می‌خواهم که مدت ها عمر کند..

عجله داشتم که موتورم را پیاده کنم رو بی حوصلگی جعبه‌ای کشیدم که دیواره‌اش سه تا سوراخ داشت و از دهنم پرید که: 
- این یک جعبه است. بره‌ای که می‌خواهی این تو است.

و چه قدر تعجب کردم از این که دیدم داور کوچولوی من قیافه‌اش از هم باز شد و گفت:
- آها.. این درست همان چیزی است که می‌خواستم! فکر می‌کنی این بره خیلی علف بخواهد؟
- چطور مگر؟
- آخر جای من خیلی تنگ است..
- هر چه باشد حتماً بسش است. بره‌ای که بت داده‌ام خیلی کوچولوست.
- آن قدرهاهم کوچولو نیست.. اِه! گرفته خوابیده..

و این جوری بود که من با امیر کوچولو آشنا شدم.



برچسب ها :

 

v67clajdndn5smz3a18r متن های کوتاه و زیبای عاشقانه همراه با عکسهایی رمانتیک

ازروزی که نامت ملکه ذهنم شد

احساس میکنم که جمجمه ام

باشکوه ترین امپراتور دنیاست....!

 


برچسب ها :

 

عشقیعنی مستی ودیوانگی.

عشق یعنی با جهان بیگانگی....

عشقیعنی شب نخفتن تاسحر.

عشق یعنی سجده با چشمان تر.

عشقیعنی اشک حسرت ریختن.

عشقیعنی درجهان رسوا شدن.

عشق یعنی یک تیمم.یک نماز.

عشقیعنی عالمی راز ونیاز...

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 


برچسب ها :

 

عکس عاشقانه , عکس های عاشقانه 2014 , جدیدترین عکس های عاشقانه

چه معنـــــى دارد

زندگى...!؟

وقتى كه هیچ اتفاقى

من و تو را

سر راه هم قرار نمى دهد !!

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com



برچسب ها :

 

 

وقتی دشمنت از تو بدگویی می کند.

و دوستت خبرش را به تو می رساند

 بدان که دشمن و دوستت

برای آسیب رساندن به تو همدست شده اند.

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 


برچسب ها :

 

به من گفت برو گورِت رو گم کن …
    و حالا هر روز با گریه به دنبال قبر من می گردد !
    کاش آرام پیش خودت و زیر زبانی می گفتی :
    “زبانم لال !”

 


برچسب ها :


صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 27 صفحه بعد