منوی اصلی
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
درباره ما

به وبلاگ من خوش آمدید
جستجو

مطالب پیشین
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
وصیت شهدا
وصیت شهدا
کاربردی

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 80
بازدید دیروز : 262
بازدید هفته : 773
بازدید ماه : 342
بازدید کل : 56777
تعداد مطالب : 355
تعداد نظرات : 567
تعداد آنلاین : 1



باید کسی را پیدا کنم

که دوستم داشته باشد...

انقدر که یکی از این شبهای لعنتی...

اغوشش را برای من و یک دنیا خستگی ام بگشاید...

هیچ نگوید

هیچ نپرسد

فقط مرا در اغوش بگیرد...

بعد همانجا بمیرم...

تا نبینم روزهای اینده را...

روزهایی که دروغ میگوید...

روزهایی که دیگر دوستم ندارد...

روزهایی که دیگر مرا در آغوش نمیگیرد...

 

 

 

 

روزهایی که عاشق دیگری میشود...

 





برچسب ها :

هاشمی رفسنجانی: قبول قطعنامه ۵۹۸ بهتر از فتح بغداد بود/ تندروها از مردم ایران عصبانی هستند

سیاست > احزاب و شخصیت‌ها - مهر نوشت:
 

رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام با تأکید بر اهمیت تعامل کشورها در دنیای کنونی گفت: دولت یازدهم به حق، کلید حل مسائل را در سیاست خارجی تشخیص داد.

آیت‌الله هاشمی رفسنجانی رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام صبح امروز در دیدار جمعی از فرهیختگان، فرهنگیان و دانشگاهیان استان‌های کرمانشاه، آذربایجان غربی، فارس، لرستان و کهگیلویه و بویراحمد، با قرائت سوره نصر گفت: حرکت «فوج فوج» سال گذشته مردم در انتخابات را از مصادیق فتح در تعریف قرآن می‌دانیم.

آیت‌الله هاشمی رفسنجانی با بیان تعاریف قرآن کریم از فتح افزود: قرآن اتفاقی را فتح می‌داند که با نگاه سطحی شکست مسلمانان و رکود جامعه اسلامی بود.

عضو مجلس خبرگان رهبری با تشریح تفاسیر گوناگون از سوره نصر گفت: خیلی از مسلمانان به امید فتح مکه از مدینه حرکت کردند، اما در محلی به نام حدیبیه، پیامبر(ص) با توجه به مجموعه عوامل و شرایط تصمیم گرفتند که با مشرکان به دلیل حفظ مصالح و منافع اسلام، صلح کنند که همان فتح مبین است.

رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام با یادآوری بندهایی از توافق‌نامه صلح حدیبیه و اصرار سران مشرکان بر حذف نام خدا و رسول الله از صدر صلح‌نامه، گفت: عزم پیامبر(ص) برای صلح با مشرکان جدّی بود و تا جایی انعطاف نشان دادند که قبول کردند نام خدا و خودشان حذف شود، اما یک سال بعد مسلمانان بدون خونریزی و با سرافرازی مکه را فتح کردند.

هاشمی رفسنجانی با مقایسه اقدام پیامبر اکرم(ص) با تصمیم امام راحل در پایان جنگ عراق علیه ایران، گفت: در این مقطع نیز با قبول قطعنامه 598 یک فتح مبین نصیب ایرانیان شد که به مراتب بهتر از فتح بغداد و سرزمین‌های عراق از طریق اشغال نظامی بود.

وی با تأکید بر این نکته که «هیچ ملتی حضور اشغالگران را نمی‌پذیرد»، اظهار داشت: پس از اشغال عراق توسط آمریکا دیدیم که یکی از افتخار سیاست‌مداران آمریکایی از جمله اوباما، موفقیت در خروج نظامیان خود از این کشور است.

رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام با تحسین از آینده‌نگری امام راحل در مقام رهبری جوامع اسلامی، گفت: وقتی پس از فتح خرمشهر خدمت امام(ره) رسیدیم و فرماندهان نظامی اجازه ورود به خاک عراق را می‌خواستند، امام(ره) فرمودند: اگر شهرهای عراق را بگیریم، مردم عراق آسیب می‌بینند و هم آنها و هم ملت‌های عربی متعصبانه دفاع می‌کنند.

هاشمی رفسنجانی در بخش دیگری از سخنان خویش با تأکید بر نقش مردم در همه مراحل انقلاب اسلامی، گفت: در مبارزه، پیروزی انقلاب و دفاع مقدس آنچه سرمایه دفاعی جمهوری اسلامی بود، حضور مردم بود که هنوز هم ادامه دارد.

وی با تأکید بر حضور مردم در همه مقاطع 8 سال دفاع مقدس، گفت: سدهای فولادین خطوط مقدم ارتش مجهز عراق را همت مردم در قالب بسیج مستضعفین می‌شکست و جنگ را مردم با اهدای مال و جان و سلامتی فرزندان خود اداره می‌کردند.

رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام افزود: در دوران سازندگی نیز این مردم بودند که دروازه‌های کشور را به سوی توسعه و پیشرفت گشودند.

هاشمی رفسنجانی انتخابات سال 92 را نیز حاصل حضور هوشمندانه مردم دانست و گفت: همه ابزارهای تبلیغاتی در اختیار یک جناح خاص بود، اما مردم نجیبانه به میدان آمدند و اعتدال را انتخاب کردند.

رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام در پاسخ به مطالبات حاضران که خواستار توجه بیشتر دولت به وعده‌های انتخاباتی خویش بودند، گفت: دولت به همه شعارها پایبند است، اما مجموعه شرایط را ببینید که چگونه یک اقلیت محدود در مقابل همه اقدامات مثبت حتی انتصابات بر حق دولت هیاهو می‌کنند.

وی افزود: کسانی که همه اقدامات دولت سابق را با همه رسوایی‌ها و فسادها، تقدیس می‌کردند، امروز در مقابل هر برنامه دولت فریاد وا اسلاما سر می‌دهند.

هاشمی رفسنجانی با تأکید بر عصبانیت افراطیون و تندروها از مردم ایران، گفت: از صبوری مردم سوء استفاده می‌کنند و انتقام مردم را از دولت منتخب آنها می‌گیرند.

ایشان با بیان شرایط کشور در دولت سابق گفت: با همان روحیه‌ای که قطعنامه‌‌های بین‌المللی را کاغذ پاره می‌خواندند، قوانین و مصوبات داخلی را زیر پا می‌گذاشتند که آمار رسمی تخلفات آنان تأسف برانگیز است.

رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام با تأکید بر اهمیت تعامل کشورها در دنیای کنونی، گفت: دولت یازدهم به حق، کلید حل مسائل را سیاست خارجی تشخیص داد و بر اساس همان در جهت احقاق حق مردم ایران برنامه‌ریزی و فعالیت می‌کند.

وی با بیان اهمیت مذاکرات در تصمیمات سیاسی، گفت: تبدیل فضای تهدید و جنگ و تشدید روزافزون تحریم به گفت‌وگو و آوردن همه‌ی آنان به پای میز مذاکره، دستاوردهای سیاست‌های دولت یازدهم است.

هاشمی رفسنجانی، اعتماد دو طرف را سرمایه‌ای برای مذاکرات سیاسی خواند و با تأکید بر پرهیز از بهانه‌گیری‌ها، گفت: ایران بارها ثابت کرده که آماده است برای اثبات جهانیان اعتماد سازی کند، اما طرف‌های مقابل نیز باید در مسیر قانون حرف بزنند و اقدام کنند.

رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام با اشاره به چند دور مذاکره ایران با کشورهای 1+5، گفت: دو طرف می‌دانند فضای سابق، امنیت منطقه و حتی جهان را به خطر می‌اندازد و تأکید آنان بر مذاکره باید برای رسیدن به راه‌حلی مناسب جهت پایان دادن به این مناقشات سیاسی باشد.

وی با تأکید بر نقش و جایگاه ایران در نظام بین‌الملل گفت: غربی‌ها نیز به این نتیجه رسیده‌اند که باید با ایران قدرتمند و با نفوذ بر اساس منطق و استدلال صحبت کنند، چون تاریخ ثابت کرده است که ایرانیان هیچ وقت تسلیم فشار و زور نمی‌شوند و نمی‌توان این کشور را از مبادلات سیاسی جهان حذف کرد.

در آغاز این دیدار، حجت‌الاسلام و المسلمین اشرفی اصفهانی، مرتضوی، علی اکبر عسکری، شیبانی و صادقی‌نژاد به نمایندگی از طرف نخبگان و فرهیختگان استان‌های کرمانشاه، کهگیلویه و بویراحمد، آذربایجان غربی، فارس و لرستان به بیان دیدگاه‌های خویش و مطالبات سیاسی فعالان فرهنگی و اجتماعی پرداختند.




برچسب ها :
شجاعت هاي «حسيني محراب» از کردستان و شلمچه تا شهادت
ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939 
نويسنده: علي بيات
به خود مي بالم که فرزند شهيد حسيني محراب هستم

حاج آقا «محراب» شيميايي شده بود عينک بر چشم داشت، قطرات اشک از چشمانش جاري مي شد و هر از چند گاهي قطره اي به چشمانش مي چکاند ولي با اين وضعيت دلش با رزمنده ها بود و جبهه ها را رها نمي کرد. شهيد با خبر شده بود آتش دشمن شديد شده و يارانش به کمک نياز دارند، وي يک گروه را فرستاد ولي باز هم پيام رسيد که به دليل آتش زياد دشمن به خط نرسيده اند، اين بار خودش به همراه يک گروهان راهي شد. در نزديکي شهرک دوئيجي به رزمنده ها گفت که به حاشيه جاده بروند و منتظر بمانند که آتش دشمن کم شود بعد به سمت خط حرکت کنند ولي خودش به همراه يک موتور سوار به سوي شهر دوئيجي حرکت کرد هنوز بيشتر از ۱۰۰ متر دور نشده بود که ۲ هواپيماي جنگي عراقي به آن ها نزديک شدند و جاده را بمباران کردند، چند لحظه بعد نه موتوري مانده بود و نه موتورسواري.

زندگي نامه شهيد حسيني محراب

روزها وقتي از مدرسه حاج تقي برمي گشت، مي ايستاد کنار پدرش و در خواروبار فروشي به او کمک مي کرد و هنگام اذان با پدر به مسجد رفته و نماز مي خواندند. آن جا بود که با قرآن آشنا شد، علي اصغر فردي مهربان و فعال بود به طوري که در فصل تابستان هر کسي کاري داشت مي دانست که مي تواند از او کمک بگيرد. صبح هاي زود به ميوه فروشي برادرانش مي رفت و به آن ها کمک مي کرد، آغاز ورود علي اصغر به مقطع متوسطه با مبارزات مردم براي سرنگوني رژيم شاه همزمان بود علي اصغر حسيني محراب به همراه دوستانش در مسجد تلاش زيادي براي آماده کردن دانش آموزان داشت، او همدوش ديگر دانش آموزان در تظاهرات شرکت مي کرد، شب ها، اعلاميه ها را به همراه برادرانش در کوچه ها پخش مي کردند و روي ديوارها شعار مي نوشتند و همراه با آن ها در شادي پيروزي انقلاب سهيم مي شد.

مبارزات شهيد در عرصه انقلاب از زبان برادر بزرگ تر

محمد حسيني محراب برادر بزرگ تر شهيد محراب هم به فعاليت هاي مبارزاتي برادر شهيدش در سال هاي پيش از انقلاب اسلامي اشاره مي کند و مي گويد: او در آن زمان با وجود اين که ۱۶ سال سن داشت به طور فعال در تظاهرات و فعاليت هاي انقلابي شبانه حضور پيدا مي کرد اين برادر شهيد به خاطره اي از محراب پرداخته و مي گويد: همزمان با ۱۰ دي ۵۷ (يک شنبه خونين) علي اصغر با اوج گرفتن کشتارهاي رژيم ، او براي اين که از آسيب هاي تيراندازي در امان باشد به درون يک جوي نزديکي باغ نادري پناه برد پيکر چند نفر از شهدا هم روي او افتاده بود و علي اصغر تا پاسي از شب به علت حکومت نظامي نتوانسته بود بيرون بيايد و آن شب را به اتفاق چند نفر در منزل يکي از اهالي همان منطقه سپري کرده بود و در حالي که ما در خانه فکر مي کرديم علي اصغر شهيد شده است ولي آن موقع، شب سختي را سپري کرديم.

آشنايي علي اصغر با شهيد کاوه

وقتي جنگ تحميلي شروع شد علي اصغر محراب در دبيرستان آيت ا... کاشاني درس مي خواند. سال سوم دبيرستان بود مي دانست جايي براي فکر کردن نيست وقتي از دبيرستان تا خانه پياده مي آمد به مسجد محل سر مي زد و آن روزها که نيروهاي بسيجي با شوق و علاقه مشغول ثبت نام بودند به شبستان مسجد رفت، نماز خواند، بعد به خانه که رفت اعلام کرد مي خواهد به جبهه برود، همان روز هم ثبت نام کرد و فرداي آن روز به کردستان اعزام شد، در کردستان با شهيد کاوه آشنا شد، کاوه که شجاعت و دلاوري محراب را در بازپس گيري شهر بوکان ديده بود او را به سمت فرمانده عمليات منصوب کرد. در آن سال ها، عضويت در سپاه کار مشکلي بود. کاوه لباس فرم سپاه را به محراب پوشاند و به اين ترتيب محراب به عضويت سپاه پاسداران درآمد.

ازدواج شهيدحسين محراب در سال ۶۲

علي اصغر در سال ۶۲ در سن ۲۲ سالگي با دختر يکي از همسايه هاي قديمي ازدواج کرد و به همراه همسرش، عازم کردستان شد، روزهاي سخت جنگ و تنهايي همسرش او را وامي داشت که از جنگ دست بکشد و برگردد اما محراب گفت که سال هاي جنگ، تجربيات پرباري را براي او به ارمغان آورده که حالا وقت استفاده کردن از آن ها روا نيست. علي اصغر در سال هاي جنگ يک بار از ناحيه دست و بار ديگر مجروح شيميايي شد اما حاضر نبود به مدت طولاني استراحت کند، حتي حاضر نشد براي مداوا به تهران برود و خيلي زود به جبهه برگشت، در سال ۶۵ به خانه خدا مشرف و به آرزوي ديرينه اش نايل شد.

همراه با همسر در جبهه نبرد

سکينه پروانه همسر شهيد محراب که در زمان حضور اين شهيد در جبهه هاي کردستان و جنوب به همراهش بوده است در گفت وگو با خراسان از سختي هاي حضور يک تازه عروس به همراه همسرش در جبهه هاي نبرد سخن مي گويد و اظهار مي دارد: براي من به عنوان يک خانم ۱۸ ساله خيلي سخت بود که به دور از خانواده و در آن شرايط سخت زندگي کنم زماني که شهيد محراب در کردستان بود من در اروميه بودم و در زمان حضور ايشان در شلمچه هم خانه ما در اهواز بود از اين رو من نه همسرم را مي ديدم و نه به خانواده ام نزديک بودم.

به خود مي بالم

علي رضا حسيني محراب فرزند اين شهيد که ۲ ماه پس از شهادت پدرش متولد شده است تنها به واسطه شنيده ها از پدرش سخن مي گويد ولي اين شنيده ها برايش خيلي غرور آفرين است به طوري که مي گويد: من از اين که پسر شهيد محراب هستم بر خود مي بالم آن گونه که من شنيده ام پدرم انسان بسيار خوش اخلاق ، شجاع و با محبتي بود، خيلي از اقوام ما در حال حاضر خود را مديون او مي دانند.

اسير

از همه طرف در محاصره بوديم از بالا و پايين و پشت درختان، نمي دانستيم چه بايد بکنيم. هر کدام در گوشه اي، پشت درخت يا تخته سنگي سنگر گرفته بوديم و سعي مي کرديم نگذاريم دشمن جلوتر آمده و ما را به اسيري ببرند. ناگهان صداي محراب را از بي سيم شنيديم که گفت کاوه دارد با پرنده هايش به کمک تان مي آيد من هم پياده عازم شده ام فقط مقاومت کنيد.هنوز صحبت محراب با رزمنده ها تمام نشده بود که صداي بالگردها در کوه پيچيد، يک دفعه تيراندازي ها قطع شد، هم ما و هم دشمن دست از جنگ کشيديم و چشم به آسمان دوختيم. چيزي ديده نمي شد اما صدا هر لحظه نزديک و نزديک تر مي شد همچنان چشم به راه بوديم که ناگهان از پشت صخره ها بالگردها بالا آمدند و نيروهاي دشمن را به مسلسل بستند و ۲ بالگرد کنارمان نزديک سطح زمين توقف کرد و کاوه و نيروهايش پياده شدند، باز هم درگيري شدت گرفت و از پشت نيروهاي دشمن صداي تيربار آمد و شليک موشک آرپي جي و فرياد ا... اکبر،نيروهاي محراب از راه رسيده بودند.

دشمن فرار کرد ولي محراب به اتفاق نيروهايش به تعقيب دشمن پرداختند محراب به خاطر اين که دشمن کمين نگذاشته باشد جلوتر از همه حرکت مي کرد که ناگهان صداي تيراندازي بلند شد محراب دنبال يکي مي دويد و تيرهوايي در مي کرد و فرياد زد بايست همه ما به تماشا ايستاديم، محراب فرد فراري را گرفت فرد فراري اول اسلحه اش را زمين انداخت ولي ناگهان به سمت محراب پريد و هر دو گلاويز شدند، نفس ها در سينه حبس شد، کاري از دست ما برنمي آمد، فقط در دل دعا مي کرديم و چشم دوختيم. محراب در يک لحظه دست حريف را کشيد، دستانش را دور او حلقه کرد و با يک فن کمرتوکمر بلندش کرد و بر زمين کوبيد.همه هجوم برديم به طرف فراري خونمان به جوش آمده بود محراب جلوي راهمان را گرفت، فراري که حالا رام شده بود به پشت او پناه برد يکي فرياد کشيد او را بده دست من برادر محراب چون آن ها دشمن ما هستند و دوستان ما را شهيد کرده اند لذا نبايد به او رحم کنيم. محراب دستانش را باز کرد که جلوتر نرويم بعد آرام گرفت و گفت اين فرد اسير شده و ديگر عليه ما نمي جنگد، ما حق کشتن او را نداريم و حتي نبايد به او بي احترامي کنيم. ساکت شديم و همان جا محراب برايمان از گذشت گفت و حرف هاي چند دقيقه اي او آبي بود روي آتش خشم ما....

لحظه و نحوه شهادت شهيد علي اصغر حسيني محراب

سردار صلاحي فرمانده عمليات ويژه شهدا در مورد لحظه و نحوه شهادت شهيد محراب اين گونه گفته که، در کربلاي ۵ در شب اول عمليات سردار منصوري، آقاي ايافت و آقاي يعقوب نظري طرح عمليات و جمع ديگري از دوستان همه مجروح شيميايي شده بودند. هنوز وارد عمل نشده بوديم محراب هم شيميايي شده بود در واقع از مسئولان لشکر من با سردار ناصري تنها شده بوديم عمليات هم شروع و ما وارد عمل شده بوديم تنهايي هم خيلي سخت بود. يک روز در خط درگيري خيلي شديد شده بود هر کسي را به محور اعزام مي کرديم در خط شهيد مي شد مانده بوديم ناگهان بي سيم به صدا درآمد و اعلام کرد آقا يک کسي آمده به اهواز مي خواهد به آن جا بيايد و مي گويد من کشميري هستم من فهميدم که اين فرد سيدعلي کشميري است او خيلي در منطقه بود اين را هم فهميدم که سيدعلي کشميري تازه ازدواج کرده است و گفتم بگوييد لازم نيست در اهواز باشد يک ساعت بعد تماس گرفتند و گفتند آقاي کشميري مي گويد مي خواهم به آن جا بيايم دوباره گفتم: نه ولي او بعد از نيم ساعت وارد قرارگاه شد به محض اين که وارد سنگر شد گفت: حاجي مگر مرا نمي شناسي؟ گفتم: نه. مي شناختمت ولي اوضاع خوبي نيست تو هم تازه همسرت را عقد کرده اي خلاصه شهيد مي شوي. او گفت: من آمدم شهيد شوم کي بايد بروم. لباسش مانند لباس نظامي نبود من بادگيري که کنارم بود به او دادم و گفتم همين را بپوش يکي از بچه هاي اطلاعات را صدا زدم و گفتم ايشان را نسبت به محور توجيه و به مسئولان محور معرفي کن او هم اعزام شد و بعد از چند دقيقه اي با ما تماس گرفتند که درگير شده اند و سيدعلي کشميري به شهادت رسيده است، من خيلي دست تنها بودم به حدي که خودم مجبور شدم و به خط آمدم و فردا صبح از قرارگاه با ما تماس گرفتند و اعلام کردند محراب آمده و اين جاست با بي سيم با هم صحبت کرديم گفتم چشمات شيميايي شده بود باز شد، گفت بالاخره باز شده ولي کاسه خون است. ديدم شما تنهايي، يک عينک دودي به ما داده اند که به چشم زده ام و دارم پيش شما مي آيم بعد از اصرار محراب به او گفتم اگر مي خواهي بيايي با يکي از بچه هاي اطلاعات بيا او يک بيسيم هم برداشته بود تا روي فرکانس بسته با ما در راه تماس بگيرد، با موتورسيکلت مي آمدند يک تماس با بيسيم داشت ارتباطمان برقرار شده بود گفت داريم مي آييم به جايي رسيديم که من وقتي داخل سنگر روبازي پشت خاکريز نشسته بودم صورتم را که برگرداندم موتور را ديدم که در يک لحظه دارد مي آيد و ۲ نفر هم سوار هستند و همان عينک دودي هم که مي گفت به چشمانش زده بود و پشت موتور بود در همين حين ۵۰ متر به ما مانده بود يک

هواپيماي عراقي رسيد بالاي سر اين ها چند بمب مستقيم روي موتور انداخت که هر ۲ نفرشان به شهادت رسيدند.سپس برادرش علي به آن جا آمد ما رفتيم که محل حادثه را ببينيم آثاري، چيزي از محراب پيدا کنيم ولي از مجموع بدن محراب و دوستش و موتورش توانستيم يک چيز مثلا ۲ کيلوپوست جمع کنيم به اين شکل محراب عزيز هم به کاوه پيوست. از آن جا که خودش خواسته بود آرامگاه او را در بين شهداي مجاهد عراقي، در بهشت رضاي مشهد قرار دادند.

 




برچسب ها :

زندگينامه سردار شهيد محمد علي جهان آرا (ره)

نام: سيد محمد علي
نام خانوادگی: جهان آرا
نام پدر : هدايت
تاریخ تولد: 1333/6/9                
محل تولد: خرمشهر
تحصیلات: دیپلم
سمت: فرمانده سپاه خرمشهر
تاریخ شهادت: 1360/7/7          
محل شهادت: منطقه كهريزک تهران
نحوه شهادت: سقوط هواپيما
مزار یادبود: تهران ـ قطعه 24 بهشت زهرا (س)

   

زندگینامه

 

                                           

شهید سید محمدعلی جهان آرا در 9 شهریور ماه 1333 در خانواده‌اي مستضعف ، مسلمان ، متعهد و دردكشيده در خرمشهر متولد شد ، شهری زیبا با مردمی خونگرم و دوست داشتنی كه خاطره دلاوری هایشان برای همیشه در تاریخ كشور باقی خواهد ماند. پایبندی خانواده او (بویژه پدر) به اسلام باعث گردید كه از همان كودكی عشق به خدا و خاندان عصمت و طهارت(ع) در جان و قلب محمد ریشه دواند. از همین ایام وی تحت نظر پدر بزرگوارش به فراگیری قرآن مجید پرداخت.

فعالیتهای سیاسی ، مذهبی

فعالیتهای سیاسی ، مذهبی شهید جهان‌آرا از شركت در جلسات مسجد امام صادق (علیه السلام) خرمشهر شروع شد. واز همان زمان مبارزه جدی او علیه طاغوت آغاز شد. در سال 1348 در سن 15 سالگی ، تحت تاثیر جنبش اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی (ره) همراه عده‌ای از دوستان فعال مسجدی ‌اش وارد مبارزات سیاسی شد. ابتدا به برپایی جلسات تدریس و تفسیر قرآن در مساجد پرداخت ، ضمن آنكه در مبارزات انجمنهای اسلامی دانش‌آموزان نیز شركتی فعال داشت. در اواخر سال 1349 همراه برادرش به عضویت گروه مخفی حزب‌الله خرمشهر درآمد.

افراد این گروه با هم میثاقی را نوشته و امضاء كردند و در آن متعهد شدند كه تحت رهبری حضرت امام خمینی (ره) تا براندازی رژیم منفور پهلوی از هیچ كوششی دریغ نكرده و از جان و مال خویش برای تحقق این امر مضایقه نكنند.

بعد از آن، برای عمل به مفاد عهدنامه و به منظور خودسازی، روزه می‌گرفتند و به انجام عباداتشان متعهد بودند.

این گروه برای انجام نبردهای چریكی، یكسری از ورزشها و آمادگیهای جسمانی را در برنامه‌های روزانه خود قرار داده بودند تا در ابعاد جسمانی و روحانی افراد خود ساخته شوند.

در سال 1351 این تشكل به وسیله عوامل نفوذی از سوی رژیم منحوس پهلوی شناسایی شد و شهید جهان‌آرا، به همراه سایر اعضای آن دستگیر گردیدند. پس از مدتی شكنجه و بازجویی در ساواک خرمشهر، سید محمد به علت سن كم به یكسال زندان محكوم و به زندان اهواز منتقل گردید. مدتی كه در زندان بود در مقابل شدیدترین شكنجه‌ها مقاومت می‌كرد، به همین جهت دوستانش همیشه از طرف او خاطر جمع بودند كه هرگز اسرار و اطلاعات را فاش نخواهد كرد. ایشان با اخلاق و رفتار پسندیده و حسن برخوردش، عده‌ای از زندانیان غیر سیاسی را نیز به مسیر مبارزه و سیاست كشانده بود.

پس از آزادی از زندان، پرتلاش تر از گذشته به فعالیت خود ادامه داد و ساواک او را احضار و تهدید كرد تا از فعالیتهای سیاسی و اسلامی كناره‌گیری كند. تهدیدی بی‌نتیجه، كه منتهی به نیمه مخفی شدن فعالیتهای او و دوستانش گردید.

پس از اخذ دیپلم در سال 1354 برای ادامه تحصیل راهی مدرسه عالی بازرگانی تبریز شد و برای شكل‌گیری انجمن اسلامی این مركز دانشگاهی تلاش نمود. در این زمان در تكثیر و پخش اعلامیه‌های امام خمینی (ره) و نیز انتشار جزوه‌ها و بیانیه‌های افشاگرانه علیه سیاستهای سركوبگرانه رژیم فعالیت می‌كرد.

در سال 1355 به دلیل ضرورتی كه در تداوم جهاد مسلحانه احساس می‌كرد به گروه منصورون پیوست. از همین دوران بود كه به دلیل ضرورتهای كار مسلحانه مكتبی، ناچار به زندگی كاملاً مخفی روی آورد.

سال 1356 مامور جابجایی مقادیری سلاح از تهران به اهواز شد. در حالی كه گروه توسط عوامل نفوذی ساواک شناسایی شده و گلوگاههای جاده تهران ، قم توسط مامورین كمیته مشترک ضدخرابكاری كنترل می‌شد، وی ماهرانه خودرو حامل سلاحها را از تور ساواک عبور داد و به اهواز رساند با همین سلاحها محمد و دوستانش دست به اجرای تعدادی عملیات مسلحانه (هماهنگ با اعتصاب كارگران شركت نفت در اهواز) زدند.

در كنار فعالیتهای مسلحانه، امور سیاسی ، تبلیغی را نیز از یاد نمی‌برد و دامنه فعالیت هایش را به شهرهای تهران، قم، یزد، اصفهان و كاشان گسترش داد.

در تاریخ 2/2/1357 سیدعلی جهان‌آرا، برادر سیدمحمد نیز توسط ساواک به شهادت می‌رسد.

فعالیتهای دوران انقلاب

در بهار و تابستان سال 1357 محمد تصمیم می‌گیرد تا به منظور گذراندن آموزش و كسب تجارب نظامی بیشتر همراه با عده‌ای از دوستان خود به سوریه و اردوگاههای مقاومت فلسطین برود. شهید حجت‌الاسلام سیدعلی اندرزگو مسئولیت اعزام سید محمد و دوستانش را عهده‌دار می‌شود. پس از اعزام گروهی از یاران محمد و همزمان با راهی شدن خود او، كشتار مردم تهران در میدان ژاله سابق توسط رژیم صورت می‌گیرد كه محمد را از رفتن به خارج منصرف می‌نماید. او تصمیم می‌گیرد در ایران بماند و به مبارزه در شرایط حاد آن دوران ادامه دهد.

در پاییز سال 1357 در پی اعزام تانكهای ارتش رژیم شاه به خیابانهای اهواز و كشتار مردم، سید محمد و دوستانش تصمیم به دفاع مسلحانه از مردم تظاهر كننده می‌گیرند. در یک درگیری سنگین با نیروهای زرهی رژیم، حدود 30 نفر از مزدوران و چماقداران شاهنشاهی را مجروح می‌كنند و سالم به مخفی‌گاه خویش باز می‌گردند.

با پیروزی انقلاب اسلامی در بیست و دوم بهمن ماه 1357 سید محمد پس از دو سال و نیم زندگی مخفی به خرمشهر باز می‌گردد.

تشکیل کانون فرهنگی نظامی خرمشهر

به منظور حراست از دست‌آوردهای فرهنگی، سیاسی انقلاب اسلامی و تلاش در جهت تعمیق و گسترش آنها و جلوگیری از تحقق توطئه‌های عوامل بیگانه، كه با طرح مساله قومیت و ملیت سعی در ایجاد انحراف در ادامه مبارزه و مسیر انقلاب داشتند، شهید جهان‌آرا همراه عده‌ای از یاران خویش كانون فرهنگی نظامی انقلابیون خرمشهر را تشكیل داد تا با بسیج مردم و نیروهای جوان و تشكل حركت سیاسی ‌شان، آنان را در دفاع از انقلاب و مقابله با توطئه‌های دشمنان آماده نماید.

شهید جهان‌آرا خود مسئولیت شاخه نظامی كانون را عهده‌دار گردید و با توجه به تجربیات و آگاهیهای نظامی، به آموزش برادران و سازماندهی آنان پرداخت و با عنایت به اطلاعاتی كه از جنگ چریكی و شهری داشت، شهر را به چندین منطقه تقسیم كرد و مسئولیت حفاظت از هر منطقه را به عهده تیمهای مشخص نظامی گذارد كه شاخه نظامی كانون به عنوان واحد اجرایی دادگاه انقلاب عمل می‌كرد. كانون توانست به یاری دادگاه انقلاب، عده‌ای از عمال حكومت نظامی و برخی از سرمایه‌داران بزرگ را، كه عوامل مزدور بیگانه توسط آنان كمک مالی می‌شدند، دستگیر و به مجازات برساند.

تشکیل سپاه خرمشهر و مقابله با توطئه ها

شهید جهان‌آرا در شكل‌گیری سپاه خرمشهر نقش فعال و اساسی داشت و ابتدا مدتی مسئولیت واحد عملیات را به عهده گرفت.

در آن زمان با توجه به ضعف عملكرد دولت موقت در تامین خواسته‌های طبیعی و اولیه مردم محروم منطقه،‌ گروهكهای چپ و راست تلاش داشتند تا با طرح ضعفهای ناشی از حكومت ستمشاهی، نظام و كل حاكمیت آنرا زیر سئوال برده و مردم را نسبت به انقلاب و رهبری آن بدبین و به مقابله با آن بكشانند. جریان منحرف و وابسته (خلق عرب) نیز به عنوان یكی از ابزارهای استكبار جهانی، در منطقه قد علم كرده بود تا برای اشاعه اهداف استكبار، با پشتیبانی حزب بعث عراق، اعلام موجودیت نماید و عملاً با طرح اختلاف شیعه و سنی،‌ برای تجزیه خوزستان و رویارویی همه جانبه با نظام جمهوری اسلامی ایران برخیزد. شهید جهان‌آرا در این شرایط به فرماندهی سپاه خرمشهر منصوب شد.

شهید جهان‌آرا با بكارگیری پاسدارن انقلاب و همكاری مردم، این آشوب را سركوب و با عناصر فرصت‌ طلب قاطعانه برخورد كرد و به لطف خدای تبارک و تعالی بساط این گروهک ضد انقلابی برچیده شد.

از اقدامات مهم و حیاتی شهید در این زمان، تشكیل یک واحد عمرانی در سپاه بود؛ زیرا جهادسازندگی در این شهر هنوز راه‌اندازی نشده بود.

ایشان برادران سپاه را برای حفاظت از دست‌آوردهای انقلاب و ایستادگی در مقابل عوامل بیگانه تشویق و ترغیب می‌كرد تا به خدمت و امداد برادران روستایی و عرب ساكن در نقاط مرزی كه در معرض تهاجم فرهنگی عوامل بیگانه قرار داشتند، بشتابد و با كار عمرانی و فرهنگی زمینه‌های عدم پذیرش در مقابل نفوذ دشمن را در مردم تقویت كنند. در واقع وی دو عامل فقر و جهل را زمینه اساسی فعالیت ضدانقلاب در منطقه می‌دانست و با درک این مساله ضمن تكیه بر مبارزه پیگیر علیه عوامل بیگانه، به ضرورت كار فرهنگی و تامین نیازهای مردم منطقه اصرار فراوان داشت.

نقش شهید در خنثی سازی کودتای نوژه

شهید جهان‌آرا در جریان كودتاه نوژه به منظور جلوگیری از هرگونه حركت و اقدام ضدانقلاب در پایگاه سوم دریایی خرمشهر، از سوی شورای تامین استان خوزستان به سمت فرماندهی این پایگاه منصوب گردید و به كمک نیروهای مؤمن و معتقد، تا تثبیت اوضاع و كشف بخشی از شبكه كودتا در میان عناصر نیروی دریایی، این مسئولیت را عهده‌دار بود.

ایشان ضمن اینكه با زیركی و درایت در خنثی كردن این توطئه عمل می‌كرد، در بین پرسنل نیروی دریایی نیز از مقبولیت خاصی برخوردار بود و همه مجذوب اخلاق، رفتار و برخوردهای اصولی وانقلابی او شده بودند.

حماسه خونین شهر 

رژیم بعثی عراق در غروب روز 31 شهریورماه 1359 شهر خرمشهر را زیر آتش گرفت و مطمئن بودند كه با دو گردان نیرو ظرف مدت 24 ساعت خواهند توانست آن را به تصرف خود درآورند و بعد از آن، از طریق پل ذوالفقاریه، به آبادان دسترسی پیدا كنند و در فاصله كوتاهی به اهواز رسیده و خوزستان را از كشور جمهوری اسلامی جدا نمایند. اما پیش بینی متجاوزین بعثی به هم ریخت و آنها در مقابل مقاوت دلیرانه مردم خرمشهر، مجبور شدند بخش زیادی از توان نظامی خود را (بیش از دو لشكر) در این نقطه، زمین گیر كرده و 45 روز معطل شوند و در نهایت پس از عبور از دو پل كارون و بهمن شیر، آبادان را به محاصره در آورند. شهید جهان آرا در مورد یكی از صحنه های این حماسه عاشورایی می گوید:

امیدی به زنده ماندن نداشتیم. مرگ را می دیدیم. بچه ها توسط بی سیم شهادتنامه خود را می گفتند و یک نفر پش بی سیم یادداشت می كرد. صحنه خیلی دردناكی بود. بچه ها می خواستند شلیک كنند، گفتم: ما كه رفتنی هستیم، حداقل بگذارید چند تا از آنها را بزنیم، بعد بمیریم. تانكها همه طرف را می زدند و پیش می آمدند. با رسیدن آنها به فاصله صد و پنجاه متری دستور آتش دادم. چهار آرپی جی داشتیم، با بلند شدن از گودال، اولین تانک را بچه ها زدند. دومی در حال عقب نشینی بود كه به دیوار یكی از منازل بندر برخورد كرد. جیپ فرماندهی پشت سر، به طرف بلوار دنده عقب گرفت، با مشاهده عقب نشینی تانک، بلند شدم و فریاد زدم: الله اكبر، الله اكبر، ... حمله كنید؛ كه دشمن پا به فرار گذاشته بود...

جانباز سرافراز ، برادر محمد نورانی در این باره می گوید:

وارد حیات مدرسه شدم. بوی باروت شدید می آمد. در داخل ساختمان دیدم قتلگاه روز عاشورا است. همین طور بچه ها در خون خودشان می غلطند. اسلحه ام را برداشتم آمدم بیرون، شهید جهان آرا تازه رسیده بود. گفتم: دیدی همه بچه ها را از دست دادیم! در حالی كه شدیداً متأثر شده بود، مثل كوه، استوار و مصمم گفت: اگر بچه ها را دادیم اما امام را داریم، ان شاء الله امام خمینی(ره) زنده باشد.

آنها بادست خالی در حالی كه اسلحه و مهمات نداشتند و سیاست بازانی چون بنی صدر ملعون و مشاورین جنگی او معتقد بودند كه خرمشهر و آبادان ارزش سیاسی ، نظامی ندارد، باید زمین داد تا از دشمن، زمان گرفت و ... با چنگ و دندان شجاعانه قدم به قدم و كوچه به كوچه با مزدوران بعثی جنگیدند و به فرمان رهبر و مقتدای خود، مردانه ایستادگی كردند و با توجه به اینكه پاسداران سپاه خرمشهر كم بودند با عده ای از مردم مسلمان و مؤمن، مانع اشغال شهر شدند. تا اینكه رزمندگان، خودشان را در گروه های كوچک (در حد دسته و گردان) به آنها رسانده و تحت فرماندهی این سردار دلاور اسلام علیه دشمن وارد عمل شدند.

در این مرحله شهید جهان آرا با سازماندهی مناسب نیروهای سپاه و مردمی و به كارگیری به موقع رزمندگان اسلام، عرصه را بر نیروهای عراقی تنگ كرده بود. اما فشار دشمن هر روز بیشتر می شد و ادوات و تجهیزات جنگ زیادی را وارد عمل می كرد.

برادری تعریف می كند:

روزهای آخر این مقاومت بود كه بچه‌ها با بی سیم به شهید جهان‌آرا اطلاع دادند كه شهر دارد سقوط می‌كند. او با صلابت به آنها پیام داد كه باید مواظب باشیم ایمانمان سقوط نكند.

شهید جهان‌آرا می‌گفت:

آرزو می‌كنم در راه آزاد كردن خونین‌شهر و پاک كردن این لكه از دامان جوانان شهید شوم.

او و همرزمانش با توكل به خدا، خالصانه جانفشانی كردند. در برابر دشمن ایستادند و با فرهنگ شهادت‌طلبی در برابر دشمن تا دندان مسلح، مقاومت كردند و زیر بار ذلت نرفتند و یكبار دیگر حماسه حسینی را در كربلای ایران اسلامی تكرار نمودند.

سردار غلامعلی رشید در ارتباط با این حماسه به لحاظ نامی می‌گوید:

مقاومت در خرمشهر نه تنها در وضعیت مناطق مجاورش مثل آبادان اثر مستقیم داشت، بلكه در سرنوشت كلی جنگ نیز تاثیر گذاشت و باعث تاخیر حمله عراقیها به اهواز گردید و آنها نتوانستند در ادامه جنگ، به اهداف خود برسند. برادر شهید جهان‌آرا با الهام از سرور آزادگان جهان حضرت اباعبدالله الحسین(علیه السلام) و یارانش به ما آموخت كه چگونه باید در برابر دشمن مردانه جنگید.

ویژگیهای اخلاقی

شهید جهان‌آرا در كنار فعالیتهای گسترده نظامی، به مسئله خودسازی و جهاد با نفس و كوشش های عرفانی در جهت تقرب هرچه بیشتر به خداوند با تلاوت پیوسته قرآن، دعا و تلاش برای افزایش میزان آگاهیهای سیاسی و اجتماعی توجه ویژه‌ای داشت.

از قدرت تجزیه و تحلیل بالایی برخوردار بود و نفوذ كلام عجیبی داشت.

خوش خلقی ، قاطعیت ، خلوص ، تقوی ، توكل ، فداكاری ، اعتماد عمیق به ولایت فقیه و امام راحل (ره) و خستگی‌ ناپذیری از خصوصیات بارز وی بود.

به برادران می‌گفت:

انقلاب بیش از هرچیز برای ما یک امتحان الهی و یک آزمایش تاریخی و اجتماعی است و در جریان آن امتحان باید رنج، محرومیت، مصایب و ناملایمات را با آغوش باز بپذیریم و در برابر آشوبها و فتنه‌ها با خلوص و شهامت، محكم بایستیم و از طولانی شدن دوران امتحان و افزایش سختیها و ناملایمات نهراسیم، زیرا علاوه بر اینكه خود را از قید افكار شرک ‌آلود و وابستگی ها، پاک و خالص می‌كنیم، ریشه و نهال انقلابمان عمیق و استوارتر می‌شود و از انحراف و شكست مصون می‌ماند.

در مبارزات، هیچ‌گاه به مسیر انحرافی گام ننهاد و همیشه از محضر علما و روحانیون كسب فیض می‌كرد. عشق و علاقه زیادی به حضرت امام خمینی(ره) داشت و تكه كلامش این بود: من مخلص و چاكر امام هستم. از جمله سخنانش این بود كه: مادامی كه به خدا اتكا داریم و رهبریت بزرگی چون امام داریم، هیچ غمی نداریم.

سید محمد دارای روحیه‌ای عرفانی بود و بسیاری از اوقات دیده می‌شد كه در حال راز و نیاز با خدای خود است. زمانی كه در زندان به سر می‌برد، از نماز شب غفلت نمی‌كرد.

تواضع و فروتنی در سید موج می‌زد. با وجود اینكه فرماندهی سپاه خرمشهر را به عهده داشت خود را یک بسیجی می‌دانست و در حالی كه فرماندهی قاطع بود اما رابطه عاطفی و برادرانه خود را با نیروهای تحت امر حفظ كرده بود.

او به تربیت كادرهای كارآمد توجه خاصی داشت و در رشد دادن نیروهای مردمی، تلاش چشمگیری نمود. صبر و استقامت، فداكاری و شهادت ‌طلبی از خصایص بارزی بود كه وجود سید را بسان شمعی در انقلاب ذوب نمود و جان شیرینش را فدای جانان كرد.

نحوه شهادت

در ساعت 30/19 دقیقه سه شنبه هفتم مهرماه 1360 (بعد از عملیات ثامن‌الائمه) یک فروند هواپیمای ۳۰ ــ ۱۳۰ از اهواز به مقصد تهران در حركت بود تا بدن پاک و مطهر شهدا را به خانواده‌هایشان و مجروحین را به بیمارستانها برساند، كه در منطقه كهریزک تهران دچار سانحه شد و سقوط كرد. از جمله شهدای این سانحه تیمسار سرلشكر شهید ولی الله فلاحی (جانشین رئیس ستاد مشترک آجا)، سرتیپ شهید موسی نامجو (وزیر دفاع)، سرتیپ خلبان شهید جواد فكوری (مشاور جانشین رئیس ستاد مشترک آجا)، سردار سرلشكر پاسدار شهید یوسف كلاهدوز (قائم مقام فرماندهی كل سپاه) و سردار سرلشكر پاسدار شهید سید محمد علی جهان‌آرا (فرمانده سپاه خرمشهر) بودند.

شهید سید محمد علی جهان‌آرا پس از سالها مبارزه، تلاش و فداكاری خالصانه در سخت‌ترین شرایط، به آرزوی دیرین خود رسید و به شرف شهادت نایل آمد.

تحلیل رهبر معظم انقلاب از شهید

من مایلم اینجا یادی بكنم از محمد جهان آرا، شهید عزیز خرمشهر و شهدایی كه در خرمشهر مظلوم آن طور مقاومت كردند. آن روزها بنده در اهواز از نزدیک شاهد قضایا بودم. خرمشهر در واقع هیچ نیروی مسلح نداشت. نه كه صد و بیست هزار (مانند بغداد) نداشت بلكه ده هزار، پنج هزار هم نداشت. چند تانک تعمیری از كار افتاده را مرحوم شهید اقارب پرست ، كه افسر ارتشی بسیار متعهدی بود ، از خسروآباد به خرمشهر آورده بود، تعمیر كرد. (البته این مال بعد است، در خود آن قسمت اصلی خرمشهر نیرویی نبود) محمد جهان آرا و دیگر جوانهای ما در مقابل نیروهای مهاجم عراقی ، یک لشكر مجهز زرهی عراقی با یک تیپ نیروی مخصوص و با نود قبضه توپ كه شب و روز روی خرمشهر می بارید ، سی و پنج روز مقاومت كردند. همانطور كه روی بغداد موشک می زدند، خمپاره ها و توپهای سنگین در خرمشهر روی خانه های مردم مرتب می بارید، اما جوانان ما سی و پنج روز مقاومت كردند. بغداد سه روزه تسلیم شد ملت ایران، به این جوانان و رزمندگانتان افتخار كنید. بعد هم كه می خواستند خرمشهر را تحویل بگیرند، دوباره سپاه و ارتش و بسیج با نیرویی به مراتب كمتر از نیروی عراقی رفتند خرمشهر را محاصره كردند و حدود پانزده هزار اسیر در یكی دو روز از عراقیها گرفتند. جنگ تحمیلی هشت ساله ما، داستان عبرت آموز عجیبی است. من نمی دانم چرا بعضی ها در ارائه مسائل افتخار آمیز دوران جنگ تحمیلی كوتاهی می كنند.

حضرت امام خامنه ای فرماندهی كل قوا 22/1/1382 نماز جمعه تهران


 

شهید جهان‌آرا به روایت همسرش

صبح یکی از روزهای اردیبهشت ماه 1377 آقایان هدایت‌الله بهبودی، احد گودرزیانی، حسین ظفرقندی و مرتضی سرهنگی میهمان مهربانی خانواده جهان‌آرا بودند. حاصل گفتگوی آنان در نشریه «کمان» به چاپ رسید: 

خانم اکبر نژاد ! لطفا خودتان را معرفی کنید؟ 

اکبر نژاد ، اهل تهران هستم. سال 1335 به دنیا آمده ام و در همین شهر بزرگ شده، درس خوانده ام. 

زندگی متلاطم شما تا چه مقطعی اجازه داد به تحصیلات خود ادامه دهید. 

تا مقطع لیسانس. سال 1353 بود که در رشته زیست شناسی دانشگاه ترتبیت معلم قبول شدم. از همان روزها راه زندگی ام را انتخاب کردم. دوست داشتم با مسائل عمیق اسلام آشنا شوم و نه مسائل سنتی آن. مسایل سنتی را در خانواده ام جا داشت. و از ابتدای زندگی با آن خو گرفته بودم. یک سال بعد یعنی سال 1354، چهار، پنج ماه هم زندان شاه را تجربه کردم. در زندان با خاله محمد آشنا شدم. مدتی با هم بودیم. از همین جا بود که با افکار محمد و گروه «منصورون» آشنا شدم. 

از تجربه های زندان بگویید. 

به نظرم زندان مدرسه بزرگی بود. حتی آن موقع شنیده می‌شد که شاه گفته است: جوان هایی که هیچ چیز نمی‌دانند، وقتی به زندان می‌روند آگاه می‌شوند. بعضی ها هم به طنز می‌گفتند: تنها حرف درستی که شاه در سی و شش سال حکومتش زده همین جمله است! 

چطور دستگیر شدید؟ 

یکی از روزهای آبان ماه سال 1354 بود. سال دوم دانشگاه بودم. در خیابان انقلاب (شاهرضای قدیم) نزدیک خیابان بهار با یکی از دوستانم که از بچه های نهضت آزادی بود قرار داشتم. یک دفعه چهار نفر آمدند و ما را از هم جدا کرده، بلافاصله همان جا بازجویی مقطعی کردند. 

آنان شما را میشناختند؟ 

بله! از مشخصات اولیه من با خبر بودند. قبلا هم مرا شناسایی کرده بودند. 

موقع دستگیری سند یا مدرکی همراه شما بود؟ 

بله! اعلامیه های امام (ره) همراهم بود. آنان وقتی مطمئن شدند من صغری اکبرنژاد هستم، مرا به طرف یک خودرو پژو سفید رنگ بردند و دستور دادند سرم را خم کنم تا چیزی نبینم و ندانم مرا به کجا میبرند. 

شما را به کدام زندان بردند؟ 

به زندان کمیته مشترک ضدخرابکاری. حدود پنج ماه در سلول انفرادی بودم. البته بعد از دستگیری ام، ماموران ساواک به خانه مان ریخته بودند و مدارک دیگری هم به دست آورده بودند.

شرایط زندان چگونه بود؟ 

در زندان بود که هدف اصلی ام را بهتر شناختم. آگاهی های بسیاری از نظر روحی و تقوا پیدا کردم. فرصت برای تفکر و اندیشیدن به راهی که در زندگی ام پیش گرفته ام مرا بیشتر از پیش مصمم کرد که به مبارزه علیه حکومت خودکامه پهلوی ادامه بدهم و در این مبارزه از زیر سایه اسلام خارج نشوم. این موهبت بزرگی برای من بود. 

بعد از زندان به دانشگاه برگشتید؟ 

بله! برگشتم دانشگاه. با این که گارد دانشگاه مراقب دانشجویان زندان کشیده بود اما به فعالیت خودم ادامه دادم. به اعضای انجمن اسلامی دانشگاه پیوستم و در برنامه های مختلف، بخصوص تظاهرات در سطح دانشگاه علیه برداشتن حجاب شرکت داشتم. این مبارزه دانشجویان جدی بود. آن روزها میخواستند مانع ورود دانشجویان محجب به دانشگاه بشوند. ما این مساله را به گوش بعضی از علمای محترم رساندیم و گفتیم که برداشتن چادر به عنوان یک سمبل مطرح نیست، بلکه برای از بین بردن مذهب و دین و ایمان است. 

ارتباط شما بعد از آزادی از زندان به جهان آرا چگونه بود؟ 

خاله محمد دو ماه قبل از من به زندان افتاده بود. ایشان در آن زمان دانشجوی رشته جامعه شناسی دانشگاه تهران بود. منتهی دانشگاه را رها کرده بود و همراه جهان آرا و دیگر بچه های گروه منصورون مخفی زندگی میکرد. ایشان در قراری که در میدان توپخانه داشت دستگیر شده بود. 
یکی، دو ماه آخر زندان را با هم در یک سلول سر کردیم. بعد از این که اعتمادمان به هم جلب شد، از صحبت های ایشان فهمیدم که محمد و آقای محسن رضایی شاخه نظامی گروه منصورون را تشکیل میدهند. ایشان میگفت که تقوا و مدیریت محمد در گروه منصورون شناخته شده است و رابطه من با گروه ریشه در تقوای محمد دارد. این گونه روحیه ها در گروه های سیاسی ، نظامی واقعا مفید است، زیرا بعضی ها وارد گروه میشوند و گرایش های خاص پیدا میکنند که بیشتر ارضاء نفسشان است یا از قدرت طلبی درونشان خبر میدهد. ولی این خصوصیات نشان میداد که محمد با این که سن و سال زیادی نداشته، راه خودش را به خوبی پیدا کرده، ادامه داده و سختی های کار گروهی را با پرورش زهد و تقوای درونش تحمل کرده است. 
از زندان که بیرون آمدم، در کنار فعالیتهای سیاسی، با محمد جهان آرا هم تماس های تلفنی داشتم. او در خرمشهر بود و من در تهران. مسائل روز را با ایشان مطرح میکردم و از نظراتشان استفاده میکردم. 

اولین بار محمد جهان آرا را کجا دیدید؟ 

اوایل انقلاب بود. زمستان سال 1357. ایشان آمده بود تهران. من درباره ائتلاف گروه هایی که منجر به پیدایش سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی شد از ایشان سوال هایی کردم که پاسخ دادند. در منزل یکی از دوستان با هم صحبت کردیم. همان طور که گفتم قبلا تماسهای تلفنی داشتم. آن روز ایشان درباره حوادث خرمشهر و اختلاف های داخلی این بندر حرفهایی زد که برای جمع تازگی داشت. البته ایشان پرسش هایی هم از وضعیت دانشجویان در سطح دانشگاه های تهران و انجمنهای اسلامی در جلسه داشت. 

مساله زندگی مشترک کی مطرح شد؟ 

آن روزها بین ما، حرفی از زندگی مشترک مطرح نبود. حرفهای ما درباره انقلاب و جریانهای سیاسی روز بود. موضوع زندگی مشترک نه در ذهن من بود و نه در ذهن محمد جا نیفتاده بود. او بعدها ، یعنی اواخر مرداد ماه سال 1358 مساله ازدواج را مطرح کرد که با توجه به ویژگی های محمد که بالاتر از همه آنها تقوای ایشان بود، قبول کردم. در این مدت این خصلت را به طور روشن و بارز در وجود محمد دیده بودم، ولی محمد تقوای دیگری داشت. به همین خاطر با وجود مخالفت خانواده، ازدواج با ایشان را پذیرفتم. فکر میکنم بهترین انتخاب من در آن زمان همین بود. در همان روزهایی که ارتباط داشتیم، از لحاظ آگاهی های سیاسی، اجتماعی و مذهبی از محمد درس زیادی گرفتم. برخوردهایش واقعا آموزش بود. 

از روز خواستگاری بگویید. 

محمد تقاضای خود را توسط یکی از دوستان به من گفت. مستقیم با خودم مطرح نکرد. و بعد خودش تنها آمد و با خانواده ام صحبت کرد. با مادرم و برادرانم. خانواده خیلی موافق نبوند. چون محمد در تبریز دانشجو رشته مدیریت بود و درس را رها کرده، به کارهای سیاسی پرداخته بود. از نظر خانواده ام تحصیلات مهم بود. با این حال من راهم را انتخاب کرده بودم. 

مهریه شما چقدر تعیین شد؟ 

یک جلد کلام الله مجید و یک سکه طلا بود. محمد به شوخی میگفت: «با این طلاهایی که برای مراسم ما خواهند خرید چکار کنیم؟» به او گفتم: «طرح این مساله کوچک کردن من است.» 
محمد آن یک جلد قرآن را پس از ازدواج خرید و در صفحه اول جمله هایی نوشت که هنوز آن را دارم. ایشان در جمله ای نوشت: امیدم در این است که این کتاب اساس حرکت مشترک ما باشد و نه چیز دیگر که همه چیز فناپذیر است جز این کتاب. حالا هر چند وقت یک بار، وقتی خستگی بر من غلبه میکند این نوشته ها را میخوانم و آرام میگیرم. البته آن یک سکه را هم بعد از عقد بخشیدم. 

مراسم عقد چطور برگزار شد؟ 

ما عقدمان را سر مزار علی، برادر محمد در بهشت زهرا جاری کردیم. خودمان دو نفر بودیم. یک روز بعد از ظهر بود. متعهد شدیم که کمک و همکار هم باشیم. عقد رسمی هم با سادگی در منزل ما و با حضور خانواده محمد و چند نفر از دوستان خوانده شد. این شروع زندگی ما بود. هفته بعد از مراسم هم راهی خرمشهر شدیم. 

علی برادر محمد چطور به شهادت رسیده بود؟ 

علی برادر بزرگ محمد بود که قبل از انقلاب فکر میکنم حدود سال 1353 به دست ساواک دستگیر و زیر شکنجه شهید میشود. محمد علاقه زیادی به علی داشت. 

در خرمشهر زندگی را چطور شروع کردید؟ 

محمد مشغله زیادی در سپاه و سطح شهر داشت. من هم کارم را که تدریس بود در دبیرستان ایراندخت شروع کردم. البته سه ماه بیشتر نتوانستم تدریس کنم، زیرا مسؤولیت کتابخانه ملی خرمشهر را به عهده گرفتم. مدتی در خانه پدری ایشان زندگی کردیم. یک اتاق در اختیار ما بود و با خانواده محمد یک جا زندگی میکردیم. بعد از سه ماه به خانه دیگری که متعلق به یکی از دوستان بود اسباب کشیدیم. آنجا منزل آقای قادری بود. در همان زمان آقای اکبری حاکم شرع خرمشهر، قطعه زمینی به محمد داد و گفت: «وام هم به شما تعلق میگیرد؛ شما این زمین و وام را بگیرید و خانه ای برای خودتان بسازید.» میدانست که محمد مشکل مسکن دارد. محمد با من صحبت کرد و گفت:«من به خاطر کارم نمیخواهم زمین بگیرم. این قطعه زمین را میخواهم به دو نفر از عرب های خرمشهر بدهم که واقعا مستضعف هستند و آنان را میشناسم.» محمد با طرح این موضوع میخواست موافقت مرا هم بگیرد. من حرفی نداشتم. زمین را تقسیم کرد و به آن دو نفر عرب خرمشهری داد. 

محمد با آن همه مسؤولیت چطور به زندگی میرسید؟ 

قبل از جنگ، او فرصت زیادی برای حضور در منزل نداشت. قرار گذاشته بودیم یک روز در میان به خانه بیاید و می آمد. آن هم ده شب تا هفت صبح. در این مدت کارهایش را با تلفن انجام میداد. فرصت این که بتواند به مسائل جانبی منزل برسد، نداشت. بیشتر کارها به عهده من بود. این شیوه زندگی بنا به گفته بچه های خرمشهر، الگویی شده بود و معتقد بودند که زندگی مشترک ما مزاحمت کاری برای محمد ندارد و کمک هم میکند که با آرامش بیشتر به کارهایش برسد. همین مساله باعث شده بود که بچه های سپاه احساس کنند میتوانند زندگی مشترک خود را شروع کنند و چنین نیز کردند. 

محمد درباره شروع جنگ با شما حرفی زده بود. 

بله! با این که زمان کمی را در خانه میگذراند ولی حرفهای زیادی بین ما ردو بدل می شد. 
محمد شش ماه قبل از شروع جنگ درباره آن با من حرف زده بود. میگفت: عراقیها در مرز شلمچه تحرک نظامی دارند و تجهیزات نظامی آورده اند و خود را برای حمله به ایران آماده میکنند. محمد این مسائل را به تهران گزارش میکرد ولی بنی صدر جواب داده بود که این حرفها ذهنیت شما است و از حمله عراق به ایران خبری نیست. 

برنامه محمد درباره این تحرکات چه بود؟ 

او به همراه همکارانش شبانه روز به مرز میرفت و تحرکات عراق را زیر نظر داشت. بنی صدر هم خبرها را قبول نمیکرد. محمد با شهید رجایی هم در ارتباط بود. حتی یک بار خود من که به تهران آمدم با همسر شهید رجایی درباره موضوع خرمشهر صحبت کردم. اما تلاشهای آقای رجایی هم تأثیری در بنی صدر نداشت. آن روزها تجهیزات کمی در سپاه خرمشهر بود. محمد فقط می توانست دوره های رزمی را برای نیروهای سپاه فشرده تر و بیشتر کند و آنان را برای مقابله آماده کند. حتی یک بار محمد راهپیمایی بزرگی در خرمشهر به راه انداخت که عربها هم در آن شرکت کردند. این تظاهرات به نوعی نمایش آمادگی بود. اما در برابر تجهیزات عراق که در مرز مستقر کرده بود چیزی نبود. آنچه محمد می کرد از دیانت و غیرت دینی اش بود. 

مساله خلق عرب در خرمشهر برای انقلاب مشکل آفرین بود. محمد چگونه با این مشکل بزرگ برخورد میکرد؟ 

داستان خلق عرب از قبل وجود داشت. از سال 1358 به بعد بیشتر شیوخ عرب از خرمشهر رفتند، اما کنسولگری عراق وجود داشت و تحرکات زیرکانه ای میکرد. برنامه عراقیها این بود که به تشکیلات خلق عرب قدرت بدهند و آنان را علیه انقلاب تحریک کنند و حتی دعوت به قیام. جهان آرا هم با خبر بود. 
چون بومی بود و با فرهنگ و منش عربها آشنایی داشت، با آنان صبور بود و با شکیبایی برخورد می کرد. بسیاری از عرب های خرمشهر هم قبولش داشتند. تا آن حد که اطلاعات نظامی لازم را به او می رساندند. محمد هم سعی میکرد تعدادی از عرب های خرمشهری را وارد سپاه کند. این در حالی بود که کسی به آنان اعتماد نداشت. 
بچه های سپاه از کنسولگری عراق در خرمشهر مدارک موثقی به دست آورده بودند که نشان میداد به طور جدی در امور انقلاب ایران بخصوص جنوب و خرمشهر دخالت دارد. از آن روز به بعد کنسولگری را تعطیل کردند. در کنار این اسناد، ارتباط خوب محمد با عرب ها و خانواده هاشان او را در متن پارهای از جریانها قرار میداد و مجموعه این اخبار دخالت های عراق را آشکارتر و دست این همسایه نانجیب را بیشتر رو میکرد. 
آنان حتی یک بار شایعه کردند جهان آرا ترور شده است. آن روز محمد کسالت داشت و زودتر از همیشه به خانه آمد. بیسیم به همراه نداشت. تشویش عجیبی در سطح سپاه خرمشهر پیدا شد. تصمیمشان این بود که دامنه شایعه را به جاهای دیگر هم بکشند، اما بچه های سپاه پس از آمدن به خانه ما و باخبر شدن از وضع محمد، خیالشان راحت شد. تفرقه اندازی یکی از کارهای اعراب منطقه بود. سعه صدر جهان آرا و رابطه عاطفی اش با عرب زبان ها باعث شده بود بسیاری از آنان جذب شوند. در همان تظاهراتی که گفتم جهان آرا در خرمشهر سازماندهی کرد بسیاری از شرکت کنندگان، اعراب بودند. و یکی از شعارهایی که میدادند، «لعن علی البعث» بود. 

چرا نام خرمشهر و جهان آرا به هم گره خورده است. 

پیوند جهان آرا و خرمشهر به نظر من به علت علاقه زیادی بود که محمد به خرمشهر داشت. جهان آرا میگفت: مردم خرمشهر مظلوم واقع شده اند. به آنها کمکی نشد. تجهیزاتی نیامد. آنان از دل و جان نیرو گذاشتند. جهان آرا میگفت: من بعضی از شبها جسد بچه های خرمشهر را میبینم که توسط سگ ها تکه پاره می شود، ولی ما نمی توانیم از سنگرها و پناهگاه ها خارج شویم و این جنازه ها را نجات دهیم. شب و روز جهان آرا خرمشهر بود. از روزی که عراق به خرمشهر هجوم آورد، محمد همّ خود را وقف جنگ کرد. یک بار که با «حمزه» پسرم به خرمشهر رفته بودیم و حمزه هم چهار ماهه بود، محمد برای این که بچه های خرمشهر را دلداری بدهد و به همه آنانی که از راه دور و نزدیک برای دفاع از خرمشهر آمده بودند بگوید من با شما هستم، حمزه را به خط اول برد. بعدا به من گفت: وجود حمزه چه امیدی در دل بچه های خط به وجود آورده بود! 

از رابطه عاطفی محمد و بچه های سپاه زیاد شنیده ایم. شما هم بگویید. 

یک بار محمد می گفت: شبی را برای خودم کشیک گذاشته بودم. یکی از بچه های سپاه هم که از شهر دیگری آمده بود، با من نگهبانی می داد. ما هر دو کنار هم بودیم. این سپاهی مرا نمیشناخت. سر حرف را باز کرد و گفت که فرمانده سپاه الان توی خانه اش خوابیده است و ما را در این موقعیت خطرناک به حال خودمان رها کرده. بعد از چند روز اتفاقا همدیگر را دیدیم. آن موقع بود که مرا شناخت و چقدر شرمنده شد که آن شب آن طور قضاوت کرده بود. 

باز هم از زندگی مشترکتان با محمد جهان آرا بگویید. 

ما در مجموع دو سال و دو ماه با هم زندگی کردیم. در این مدت هر لحظه اش برایم خاطره ای است و یادی که در ذهنم جای عمیقی دارد. یکی از یادهای ماندگار که به خصوصیات ایشان مربوط می شود، هدیه دادن محمد به من بود. شاید خیلی از آقایان یادشان برود که روزهای ازدواج، عقد، تولد و عید چه روزهایی است. اما محمد تمام این روزها را به خاطر داشت و امکان نداشت آنها را فراموش کند؛ حتی اگر من در تهران بودم. این یاد کردها همیشه با هدیه مادی هم همراه نبود. هر بار نامه ای می نوشت و از این روزها یاد میکرد. در این نامه ها مسؤولیت من و خودش را می نوشت. نامه ای نبود که بنویسد و از امام یادی نکند. او با همین شیوه روزهای خاص زندگیمان را یادآور می شد. همه این نامه ها را دارم و هنوز برایم عزیز هستند. هر بار که آنها را میخوانم می بینم چطور این جوان بیست و پنج ساله دارای روحیه لطیف و عمیقی بوده است. روحیه ای که در محیط خشن جنگ همچنان پایدار ماند. 

از علاقه ایشان به امام چه یادی دارید؟ 

این علاقه قابل توصیف نیست. یادم هست یک روز صبح محمد گفت: «دیشب خواب دیدم در یک محیط رزمی هستم و حضرت امام (ره) هم آنجا هستند و من دارم در برابر حملات دشمن از حضرت امام دفاع میکنم.» آن روز صبح با ذوق و شوق عجیبی میپرسید: « واقعا من در حال دفاع از امام هستم و دارم از ایشان دفاع میکنم؟ »این خواب امید بزرگی در وجودش پدید آورده بود. 

از بچه های خرمشهر درباره تواضع و فروتنی جهان آرا زیاد شنیده ایم. شما هم نکته ای بگویید. 

درست است. محمد متواضع بود. خودش را نمی دید. آنچه می دید انقلاب و امام بود. یادم هست یک بار شهید بهشتی به خرمشهر تشریف آورده بودند. محمد معاون خودش را به عنوان راهنما همراه شهید بهشتی کرده بود؛ نه به خاطر اینکه خودش مایل نبود، اتفاقا عشق عجیبی هم به شهید بهشتی داشت. ایشان با این کار میخواست به بچه های دیگر سپاه که دلشان میخواست کنار شهید بهشتی باشند، ولی نمیتوانستند پاسخی بدهد. بالاخره شهید بهشتی گفته بودند: « ما این فرمانده شما را نباید ببینیم؟ » وقتی محمد به دیدن ایشان می آید میگوید: « من احساس کردم هر کدام از بچه های سپاه خرمشهر، خودشان یک فرمانده هستند و نقش اساسی در تشکیل سپاه دارند. » محمد از قدرت طلبی به دور بود. 

اولین فرزندتان کی به دنیا آمد؟ 

پسرم «حمزه» دهم مهرماه 1359 به دنیا آمد. آن روزها جنگ شروع شده بود. در همین روزها بود که محمد به بیمارستان تلفن کرد تا از احوال من و فرزندمان خبر بگیرد. می دانست در چنین روزی فرزندمان به دنیا خواهد آمد. وقتی خبر تولد بچه را شنید خیلی خوشحال شد. از او پرسیدم: « اوضاع جنگ چطور است؟ » محمد با خنده گفت: « عراقی ها تا راه آهن رسیده اند. » و بعد خداحافظی کرد. بعدها از بچه های سپاه خرمشهر شنیدم که وقتی محمد گوشی را میگذارد به آنان میگوید: « من پدر شدم! » و بچه های سپاه در آن شرایط سخت و تلخ به خاطر پدر شدن محمد شادی میکنند. 
محمد در آن بحبوحه جنگ تا سی و پنج روز به دیدن ما نیامد. در کوران جنگ بود و شب و روز نداشت. خرمشهر بدجوری تهدید شده بود. بالاخره یک روز آمد. بعد از ظهر بود که رسید خانه. فکر کردم تازه از خرمشهر رسیده است. ولی از حرف هایش متوجه شدم که صبح رسیده اند و ابتدا رفته اند خدمت امام تا اوضاع جنگ و وضعیت بحرانی خرمشهر را به عرض ایشان برسانند. محمد نسبت به خانواده اش خیلی احساس مسؤولیت میکرد ولی همه اینها در برابر کارش کوچک بود. 

حمزه نام جاودانه ای در فرهنگ ما است. این نام چگونه انتخاب شد؟ 

ما از قبل توافق کرده بودیم اگر فرزندمان پسر باشد نامش را «حمزه» بگذاریم. محمد فرزند دوم مان را ندید. قبل از این که محمدسلمان به دنیا بیاید مطمئن بودم که محمد او را نخواهد دید. خواب دیده بودم که او شهید خواهد شد، اما به او نگفته بودم. حتی وقتی این موضوع را با مادر و خواهرم در میان گذاشتم، آنان هم باورشان نشد. خواهرم گفت: چرا این حرف را میزنی؟

آیا میخواهید خوابتان را برای ما بگویید؟ 

اجازه دهید در این مورد حرفی نزنم! 

محمدسلمان کی به دنیا آمد؟ 

یک ماه پس از شهادت محمد، پسر دوم ما به دنیا آمد. هشت روزه بود که مراسم چهلم پدرش برگزار شد. درباره اسم پسر دوم هم به توافق رسیده بودیم نامش سلمان باشد. 
بعد از شهادت، طبیعی بود که من و خانواده اش بخواهیم نام پسر دوم خود را محمد بگذاریم. همان روزها در خواب دیدم عده ای خانم آمده اند به اتاقی که من بستری هستم و میخواهند اتاق را پاک کنند. خانمی آمدند که میدانستم حضرت زینب (سلام الله علیها) هستند. به دنبال ایشان محمد هم آمد. محمد مؤدبانه ایستاده بود. من در آن لحظه سؤال هایی از حضرتشان کردم. یک سؤال درباره جنگ بود که ایشان خندیدند و با دست زدند پشت محمد و فرمودند: ما پیروز هستیم و این شهدا هم در جبهه هستند. بعد درباره حضرت امام (ره) سؤال کردم که آیا امام خمینی ما بر حق است؟ نمیدانم چرا این را پرسیدم. حضرت باز خندیدند و گفتند: بله!
بعد درباره اسم پسرم با محمد صحبت کردم و گفتم: میخواهیم نامش را محمد بگذاریم. خیلی ناراحت شد؛ آن قدر که سرش را پایین انداخت. وقتی پرسیدم: سلمان؟ خندید و با سر تأیید کرد. حرفهای دیگر هم زده شد. از خواب که بیدار شدم خواب را برای کسی تعریف نکردم. اما از دلم گذشت که اگر این خواب درست است، اسم بچه به کس دیگری هم تلفیق شود. اتفاقا یکی از عمه های بچه ها خواب دید که صدایی به او میگوید: نام بچه سلمان محمدی است. پس از این خواب برایم محرز شد و اسم پسر دومم را محمد سلمان گذاشتم. 

شما در خرمشهر ماندید؟ 

قبل از این که جنگ به طور رسمی از طرف عراق شروع شود، ما از خرمشهر اسباب کشیدیم و آمدیم اهواز. قرار بود محمد فرمانده سپاه اهواز شود. بعد از جنگ هم من تهران بودم ولی به طور مدام می رفتم خرمشهر و چند هفته ای می ماندم. با حمزه هم میرفتم. دیگر برایم عادی شده بود. محمد برنامه ریزی کرده بود در خرمشهر بمانیم ولی با شهادتش نشد! 

حالا چه کار میکنید؟ 

وقتی با محمد ازدواج کردم، فقط چند واحد از درسم مانده بود که آن را هم تمام کردم. در حال حاضر مشغول تدریس هستم. میخواستم تحصیلاتم را ادامه دهم ولی مشغله بچه ها اجازه نداد. خواندن علوم پایه پزشکی را در دانشگاه امام حسین (عليه السلام) برای مقطع کارشناسی ارشد شروع کردم اما فرصت ادامه نیافتم. بچه ها بزرگ شده اند. حمزه باید امسال کنکور بدهد. نیاز بود وقت بیشتری برای او و دیگر فرزندانم صرف کنم. من سال 1368 با یکی از دوستان نزدیک محمد ازدواج کردم. آقای محمد فروزنده! من ایشان را ندیده بودم، اما بچه ها نیاز داشتند با کسی برخورد کنند که الگویشان باشد و خوشبختانه در این مدت آقای فروزنده نقش یک پدر وارسته و ادامه دهنده راه جهان آرا را برای بچه ها داشته اند. 

ارتباط بچه ها با جهان آرا چطور است؟ 

ما شاید جزو معدود خانواده هایی باشیم که اگر دوستانمان از ما بی خبر باشند، می دانند که موقع تحویل سال کجا هستیم: بر سر مزار شهید جهان آرا. به لطف خدا نه تنها مساله شهادت در خانواده ما کم رنگ نشده بلکه بیشتر از گذشته خودش را نشان میدهد. بعد از شهادت محمد همه وسایل او را در یک چمدان نگه داشته ام. عکس ها، لباس ها، حتی مسواک و… بعضی ها میگفتند: برای چی اینها را نگه میداری، حالا که بچه ها بزرگ شده اند، هر چند وقت یک بار این چمدان را باز میکنم؛ محمد برای بچه ها زنده می شود. هر کدام تکه ای از این یادگاریهای عزیز را برمیدارند؛ یکی بلوز، یکی شلوار. پسر سوم من چنان رابطه ای با جهان آرا دارد که سال گذشته در سالگرد شهادت محمد به معلمش گفته بود: امروز ، روز شهادت پدرم است! معلم به من گفت: من تعجب کردم. چون فرزند شهید در چنین سنی نداریم. شاید باور این مساله سخت باشد که پسر کوچکم ، جهان آرا را به عنوان پدر، واقعی تر می بیند تاآقای فروزنده را. او اصالت وجود جهان آرا را که نیست، بیشتر قبول دارد تا وجود پدرش را که هست و می بیندش. این لطف خداست که یاد و نام جهان آرا در زندگی ما با غم و اندوه همراه نیست. حدود یک ماه پیش که پدر و مادر جهان آرا به خانه ما آمده بودند، صحبت همین مسائل بود. موقع رفتنشان از پسرم خواستم چمدان محمد را بیاورد. از محمد چیزی به یادبود نداشتند. چمدان را باز کردم. در نگاه مهربانشان خواندم که برایشان عجیب است که این وسایل وجود دارد و آنان ندیده اند. مادر جهان آرا یکی از بلوزهای محمد را به یادگار برداشت. 

یکی از ابعاد شخصیتی شهید جهان آرا فرماندهی نظامی او در جنگ بود. فرمانده نظامی از خطر به دور نیست. 

خانم اکبر نژاد: درست است ! ولی مرگ و زندگی برای محمد یکسان بود. یکی از دوستانش تعریف میکرد؛ جلسه ای داشتیم و جهان آرا مشغول صحبت بود. همان موقع تیراندازی شروع شد و گلوله ای از کنار گوش محمد رد شد. او هیچ عکس العملی نشان نداد. فقط کمی خود را جا به جا کرد و صحبتش را ادامه داد. 
جهان آرا و همرزمانش با دست خالی جنگیدند. بنی صدر به تماس های آنان توجهی نمی کرد. بنی صدر پیغام داده بود بروید جلو؛ ما با یک حرکت گازانبری خرمشهر را آزاد خواهیم کرد! توهماتی بود که در سر داشت. میخواست بچه های خرمشهر را دست به سر کند. وقتی جهان آرا به تهران آمد و به دیدار حضرت امام (ره) رفت، مسائل را گفت. شهید رجایی که در آن جلسه حضور داشت با خانه ما تماس گرفت و به من گفت که به جهان آرا بگویم بنی صدر تجهیزات نخواهد داد، با این که امام تاکید کرده بود که بفرستید؛ تجهیزات نخواهد آمد و با توکل به خدا بجنگید. بنی صدر در حضور امام قول داده بود تدارک کند. حتی امام بنی صدر را به خاطر این موضوع بازخواست کرده بودند. اعتقاد جهان آرا به عنوان یک فرمانده نظامی و یارانش این بود که باید بایستند و مقاومت کنند هر چند کمکی به آنان نشود. 

می دانید که یکی از برادران شهید جهان آرا مفقود الاثر است. 

بله! ایشان در همان روزها اول جنگ وقتی به خرمشهر می آمد به دست عراقی ها اسیر شد. ایشان فرهنگی بود. آمده بود تهران تا خانواده اش را مستقر کند که در بازگشت، عراقی ها سرنشینان اتوبوسی که ایشان مسافر آن بود به اسارت میبرند. البته عراقیها تعدادی از زنان را آزاد میکنند ولی مردها را می برند. همان روزها، خبرهایی از او آمد. چون با نام مستعار خودش را معرفی کرده بود. حتی صحبت هم کرد، اما دیگر خبری نیامد و تا به امروز مفقود الاثر است. 

شهید جهان آرا درباره شهادت هم با شما صحبت کرده بود؟ 

بله! محمد یک روز از من پرسید: اگر شهید شوم چطور برخورد میکنی؟ من هم یک جواب داشتم: چون شهادت حق است، خدا هم صبر آن را میدهد. همان چیزی که از خالق خودمان انتظار داریم به من عطا کرد. همان صبر را. 

از آخرین روزها هم بگویید. 

قرار بود محمد با ماشین بیاید تهران. پدرشان با من تماس گرفتند که محمد با هواپیما آمده. رفتم فرودگاه نیروی هوایی. همان جایی که قرار بود هواپیما بنشیند. مسؤولین آنجا به من نگفتند که این هواپیما کی خواهد نشست. در همین گیر و دار شنیدیم هواپیما سقوط کرده است. پدرشان به دنبال یافتن محمد بود. بالاخره محمد را در پزشک قانونی پیدا میکند. به من اطلاع دادند. رفتم پزشکی قانونی. خیلی شلوغ بود. فقط عکس ها را نشان می دادند. من عکس محمد را دیدم. با این که صورتش تغییر کرده بود، اما آرامش عجیب و خاصی در آن بود. همان آرامشی که سالیان سال در انتظارش بود. با دیدن آن آرامش بود که من هم آرام شدم. من به این آرامش اعتقاد دارم و آن را یکی از موهبت های خدا میدانم که به من هدیه کرده است. 

آخرین دیدارتان را به یاد دارید؟ 

چطور به یاد نداشته باشم. یک ماه قبل از شهادتش در تهران بود. حال خاصی داشت. می دیدم موقع نماز قنوت هایش عوض شده. بیش از حد در قنوت می ایستد. همین نشانه ها مرا به فکر برد که شهادت محمد نزدیک است. در همان روزهای آخر برخوردهای عاطفی اش بیشتر شده بود. این آخرین باری بود که محمد را دیدم. موقع خداحافظی با حال عجیبی حمزه را بغل کرد. آن موقع حمزه کمتر از یک سال داشت. چنان او را در آغوش گرفت که گمان کردم دارد او را میبوید، با تمام وجود. انگار سیر نمی شد. بعد کنده شد و رفت. یک ماه بعد هم در پزشکی قانونی چشمم به عکسش افتاد. بعد از آن در مراسم هم توانستم جنازه اش را ببینم. هنوز بعد از گذشت این همه سال آرامش چهره اش برایم تازه است و این آرامش هنوز مرا سر پا نگه داشته و خواهد داشت.


وصيت نامه شهید

از روزي كه جنگ آغاز شد تا لحظه اي كه خرمشهر سقوط كرد يک ماه بطور مداوم كربلا را مي ديدم. (ربنا افرغ علينا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علي القوم الكافرين). 

بارپرودگارا، اي رب العالمين، اي غياث المستغيثين و اي حبيب قلبو الصالحين. تو را شكر مي گيوم كه شربت شهادت اين گونه راه رسيدن انسان به خودت را به من بنده ي فقير و حقير و گناهكار خود ارزاني داشتي. من براي كسي وصيتي ندارم ولي يک مشت درد و رنج دارم كه بر اين صفحه ي كاغذ مي خواهم همچون تيري بر قلب سياه دلاني كه اين آزادي را حس نكرده اند و بر سر اموال اين دنيا ملتي را، امتي را و جهاني را به نيستي و نابودي مي كشانند، فرو آورم. خداوندا! تو خود شاهدي كه من تعهد اين آزادي را با گذراندن تمام وقت و هستي خويش ارج نهادم. با تمام دردها و رنج هايي كه بعد از انقلاب بر جانم وارد شد صبر و شكيبايي كردم ولي اين را مي دانم كه اين سران تازه به دوران رسيده، نعمت آزادي را درک نكرده اند چون دربند نبوده اند يا در گوشه هاي ترياهاي پاريس، لندن و هامبورگ بوده اند و يا در ... 

و تو اي امامم! اي كه به اندازه ي تمام قرنها سختي ها و رنج ها كشيدي از دست اين نابخردان خرد همه چيزدان! لحظه لحظه اي اين زندگي بر تو همچن نوح، موسي و عيسي و محمد (ص) گذشت. ولي تو اي امام و اي عصاره ي تاريخ بدان كه با حركتت، حركت اسلام را در تاريخ جديد شروع كردي و آزادي مستضعفان جهان را تضمين كردي. ولي اي امام كيست كه اين همه رنجها و دردهاي تو را درک كند؟! كيست كه دريابد لحظه اي كوتاهي از اين حركت به هر عنوان، خيانتي به تاريخ انسانيت و كليه انسان هاي حاغضر و آينده تاريخ مي باشد؟ 

اي امام! درد تو را، رنج تو را مي دانم چه كساني با جان مي خرند، جوان با ايمان، كه هستي و زندگي تازه ي خويش را در راه هدف رسيدن حكومت عدل اسلامي فدا مي كند. بله اي امام! درد تو را جوانان درک مي كنند، اينان كه از مال دنيا فقط و فقط رهبري تو را دارند و جان خويش را براي هدفت كه اسلام است فدا مي كنند. 

اي امام تا لحظه اي كه خون در رگ هاي ما جوانان پاک اسلام وجود دارد لحظه اي نمي گذاريم كه خط پيامبر گونه تو كه به خط انبياء و اولياء وصل است به انحراف كشيده شود. اي امام! من به عنوان كسي كه شايد كربلاي حسيني را در كربلاي خرمشهر ديده ام سخني با تو دارم كه از اعماق جانم و از پرپر شدن جوانان خرمشهري برمي خيزد و آن، اين است؛ اي امام! از روزي كه جنگ آغاز شد تا لحظه اي كه خرمشهر سقوط كرد من يک ماه بطور مداوم كربلا را مي ديدم هر روز كه حمله ي دشمن بر برادران سخت مي شد و فرياد آنها بي سيم را از كار مي انداخت و هيچ راه نجاتي نبود به اتاق مي رفتم، گريه را آغاز مي كردم و فرياد مي زدم اي رب العالمين بر ما مپسند ذلت و خواري را.

                   شادی ارواح پاک و طیبه و مطهر تمامی شهدا صلوات




برچسب ها :

 

تروریست‌های داعش هفت مرد و سه زن را در منطقه‌ای عمدتا کردنشین در شمال سوریه سر بریدند.
به گزارش سرويس بين‌‌الملل باشگاه خبرنگاران به نقل از رویترز؛ تروریست‌های داعش هفت مرد و سه زن را در منطقه‌ای عمدتا کردنشین در شمال سوریه سر بریدند. 
 
رامی عبدالرحمن رئیس سازمان موسوم به دیده‌بان حقوق بشر سوریه گفت پنج جنگجوی کرد از جمله سه زن که علیه داعش می‌جنگیدند به همراه چهار عرب سوری روز سه‌شنبه بازداشت و در غرب شهر کوبانی سربریده شدند.
 
 شهر کردنشین کوبانی که نزدیک مرز ترکیه قرار دارد مدتهاست در محاصره داعش قرار گرفته است. 
 
به گفته رامی عبدالرحمن، یک فرد غیرنظامی نیز در میان قربانیان قرار داشت. وی این امر را بخشی از تلاش‌های داعش برای ایجاد رعب و وحشت در میان جنگجویان و ساکنان منطقه خواند و گفت: من نمی‌دانم چرا این افراد بازداشت شدند و به قتل رسیدند. تنها داعش علت آن را می‌داند. آنها می‌خواهند که مردم را بترسانند.
 
تروریست‌های داعش بارها اقدام به سربریدن جنگجویان گروه‌های مخالف خود و حتی غیرنظامیان در سوریه و عراق کرده‌اند. بریدن سر افراد معمولا در ملا عام صورت می‌گیرد تا این پیام منتقل شود که این گروه هیچگونه مخالفت مسلحانه یا غیرمسلحانه را بر نمی‌تابد. 
 
 

یک مسئول سازمان ملل اعلام کرد که اعضای گروه تروریستی داعش در جنایت جدیدی دست به کشتار آوارگان و کودکان سوری زده‌اند که به سمت ترکیه در حال فرار بودند.

به گزارش پایگاه اینترنتی محیط، «الیزابت بایرز»، سخنگوی برنامه جهانی غذا در مصاحبه با خبرنگاران آنان را در جریان دیدار خود با آوارگان سوری که از طریق مرزها به سمت ترکیه فرار کرده‌اند، قرار داد.

بایرز با اشاره به اوضاع بسیار بد آوارگان سوری اعلام کرد: شهروندان سوری به محض اطلاع از ورود داعش به محل سکونت‌شان خانه‌های خود را فوراً ترک کرده و به سمت ترکیه می‌گریزند.

این مسئول سازمان ملل تصریح کرد: داعش کودکان بعضی از خانواده‌های سوری را کشته و این مساله باعث شده که این خانواده‌ها به مراتب شرایطی بدتر از دیگر خانواده‌ها داشته باشند.

وی افزود که ترکیه برای تامین غذای آوارگانی که وارد این کشور شده‌اند درخواست کمک کرده و قرار است که هر چه سریعتر مخزن‌های غذا به این کشور وارد شود.

 

 

 
داعش خط قرمز ترکیه را به محاصره درآورد
پارلمان ترکیه دیروز به دولت این کشور مجوز داد تا در اقدام نظامی در عراق و سوریه مشارکت داشته باشد.
 
 

 به گزارش سرویس بین الملل جام نیوز، روزنامه الدیار نوشت: آرینچ جانشین نخست وزیر ترکیه با بیان اینکه داعش در حال پیشروی به منطقه سلیمان شاه در شمال سوریه است، افزود: این منطقه خط قرمز ترکیه بوده و نیروهای ارتش ترکیه در آنجا مسقر هستند.

 

این روزنامه لبنانی در ادامه نوشت: : پارلمان ترکیه دیروز به دولت این کشور اجازه داد تا در اقدام نظامی در عراق و سوریه مشارکت داشته باشد. تروریست‌ها در حال نزدیک شدن به قبر سلطان سلیمان یکی از پادشاهان دوره عثمانی در شمال سوریه شده اند که در صورت نزدیک تر شدن به این مزار، دولت ترکیه برای دفاع از این مکان اقدام نظامی خواهد کرد.

 

در این میان رهبران داعش از فرصت استفاده کردند و برای ایجاد اهرم فشار علیه ترکیه یک هزار جنگجو ارسال نمودند و این منطقه را  به محاصره کامل در آوردند.

 

سلیمان شاه بنیانگذار امپراتوری عثمانی است. مقبره وی در سوریه قرار گرفته و زمانی که سوریه مستعمره فرانسه بود تحت قراردادی میان عثمانی ها و فرانسه این منطقه شمالی جزئی از خاک عثمانی ها قرار گرفت.

 

 




برچسب ها :

 

گروه معارف رجا :‌امروز سالگرد شهيد مجيد پازوكي است، جانبازي كه هم "خون دل" داد و هم "خون دل" خورد.ماند و ديد غصه‌هاي دوران بعد از دفاع را؛ و وعده شهيد باكري در وصيتنامه‌اش كه گفت: "دسته سوم از جاماندگان جنگ به گذشته خود وفادار می‌مانند و احساس مسئولیت می‌کنند که از شدت غصه‌ها و مصائب دق خواهند کرد" را هم ديد و هم چشيد.

آقا مجيد شهيد زنده ماند، تا نسل سوم ديگر وصف خصال شهدا را نشنود، بلكه رسم آنها را در عيان ببيند و محظوظ از آن شود.

وقتي در عمليات والفجر 8 از فاصله چند متري 11 گلوله به بدنش نشست، كه 8 تاي آن تنها سينه‌اش را شكافت، سينه‌اي كه لبريز از محبت مادر سادات بود، هيچ كس فكرش را هم نمي‌كرد كه آقا مجيد دوباره برگردد. بيمارستان مصطفي خميني شاهد است كه چند ماه فقط آقا مجيد در كما بود و دوستنانش بايد او را از پشت شيشه مي‌ديدند و منتظر موعد تشييع جنازه‌اش. براي همين هم بود كه بعد از مرخص شدن از بيمارستان، اول سراغ مادر بزرگ اهل دلش رفت، كه تقصير توست؛ تو نگذاشتي! تو باعث شدي كه سالم از بيمارستان بيرون بيايم!

شايد گمان نمي‌كرد دوراني پس از جنگ برسد كه برخي از همسنگران سابقش به جاي ترغيب و تشويق به ادامه كار تفحص شهدا، او را ملامت كنند كه چرا دنبال حق و حقوق و درجه‌اش نيست! و آن زمان بود كه با بغض و غصه تكليف را به پير مراد خود حضرت روح‌الله واگذاشت و در عالم رويا پس از بيان درد دل‌هايش از آن بزرگ شنيد: "ما الان تنها با آنهايي كار داريم كه رهرو عشقند نه تكليف" جمله‌اي كه بالاي سنگ قبر او نقش بسته است.

 

 

 

 

آقا مجيد را بيشتر با تفحص شهدا آن هم بعد از جنگ مي‌شناسند. اما نقش اين شهيد در دوران دفاع مقدس كه با گردان تخريب لشكر 27 محمد رسول‌الله (صلي‌الله‌وعليه‌وآله‌وسلم) آغاز شد و بعد از بهبودي نسبي از مجروحيت در قرارگاه برون مرزي رمضان ادامه يافت، شايد از ناگفته‌هاي زندگي اين بسيجي دلاور باشد.

در گفت‌وگو با سردار "جعفر جهروتي زاده" بنيان‌گذار و فرمانده گردان تخريب لشكر 27 و همچنين فرمانده قرارگاه برون مرزي رمضان به زواياي كمتر شنيده شده از حماسه‌هاي آقا مجيد پازوكي پرداخته‌ايم كه در ادامه آمده است:

خاطره‌اي از حضور آقا مجيد در يكي از عمليات‌هاي موفق برون‌مرزي

 

شهيد پازكي ابتدا به گردان تخريب لشكر آمد، از همان زمان هم با شهيد محمودوند خيلي عياق بودند. در عمليات والفجر 8 با اصابت چندين گلوله به بدنش به شدت مجروح شد. وقتي كه به بيمارستان منتقل شد تا مدتها كساني كه براي ملاقات مي‌رفتند از پشت شيشه ايشان را مي‌ديدند. كسي فكر نمي‌كرد كه آقا مجيد زنده بماند.

 

 

خدا خواست كه ايشان زنده بماند؛ بعد از اينكه مجروحيتش تا حدودي مداوا شد، وضعيت جسمي مناسبي نداشت، و وضعيتي نبود كه بتواند دوباره به مناطق جنگي برگردد. اما نتوانست طاقت بياورد.

در اوايل سال 1366 ما در قرارگاه رمضان درصدد انجام عملياتي در داخل كشور عراق براي تصرف شهر «مرگه‌سور» عراق بوديم . عملياتي كه به عمليات فتح 6 موصوف شد. آقا مجيد با يك تعدادي از بچه‌هايي كه از تخريب لشكر 27 بودند، براي شركت در اين عمليات به قرارگاه رمضان آمدند.

بايد گفت كه عمليات‌هاي برون مرزي مشكلات خاص خودش را دارد. چه بسا افرادي كه سلامتي كامل دارند در اين عمليات‌ها و مسيرهاي سخت و صعب‌العبور آن كم بياورند اما آقا مجيد با آن باور عميق و عشق و علاقه وصف ناپذيري كه به شهادت و انقلاب و امام داشت، نتوانست طاقت بياورد و با همان وضعيت خود را به عمليات رساند. اين عمليات در حالي بود كه فقط چند روز پياده روي بچه‌ها طول مي‌كشيد تا به هدف برسند.

عمليات فتح 6 دو هدف داشت: هدف اول تصرف شهر «مرگه‌سور» عراق بود و هدف دوم انفجار پل "قلندر"، پلي كه در جاده بين شهر «مرگه‌سور» و منطقه دياناي عراق قرار داشت.

آقا مجيد جزو آن گروهي بود كه بايد سراغ اين پل مي‌رفتند ولي از آنجايي كه دشمن متوجه شده بود، وقتي به آنجا رسيديم متوجه شديم كه دشمن كاملا بر پل مستقر شده و اصلا امكان نزديك شدن به اين پل نيست.

 

براي اينكه عراق نتواند آن زمان كه بچه‌ها به شهر «مرگه‌سور» حمله مي‌كنند، نيرو به اين شهر اعزام كند و براي جلوگيري از اين كار بايد مسير حركت نيروهاي عراقي مسدود مي‌شد، آنجا بود كه آقا مجيد و همراهانش تصميم گرفتند كه كمي بالاتر از پل رفته و جاده را بشكافند. كه همين كار را نيز كردند. جاده را به طوري شكاف زدند كه ارتش عراق به هيچ عنوان نمي‌توانست نيروي كمي به شهر بفرستد.

بعد حمله به شهر «مرگه‌سور» حدود 300 نيروي عراقي با تجهيزات كامل و خودرو عازم اين شهر شدند، كه به كمين آقا مجيد و همراهانش خوردند و جاده منفجر شد. در آنجا حدود 90 عراقي اسير شدند و تقريبا باقي مانده اين 300 نفر هم به هلاكت رسيدند.

تقريبا اين عمليات برون مرزي به اهداف خود رسيد و صد در صد با موفقيت به پايان رسيد عملياتي كه در آن شهيد پازوكي حضور موثر داشت.

 

 

 

دانشجويان عجيب شيفته‌اش مي‌شدند

شهيد پازوكي چهره شادابي داشت و خوش‌رو و خوش‌برخورد بود. بعدها كه آقا مجيد در ميان جوانان خصوصا دانشجويان مي‌رفت، عجيب اين دانشجويان را شيفته خود مي‌كرد. با چهره شاداب و خندان خود و برخورد اخلاقي كه داشت بسيار محبت جوانان را جلب مي‌كرد.

ايشان يك داستاني را براي تعدادي از دوستان خود گفته بود. يك روز هم كه ما لشكر 27 بوديم، آقا مجيد يك ديداري با سردار همداني كه آن زمان فرمانده لشكر 27 بود، داشت. بعد از آن ديدار، آقا مجيد آن اتفاق را براي من هم نقل كرد. گفت كه شبي در مقر تفحص در فكه بودم. آن هم زماني كه خيلي سفر كاروان‌هاي راهيان نور به مناطق جنگي به اين اوج نرسيده بود. مي‌گفت در همان حالت خواب و بيداري شنيدم كه يك سر و صدايي مي‌آيد. با خودم گفتم كه اين موقع شب كه هيچ خبري نيست؛ وقتي بيرون رفتم، ديدم كه حدود 15 – 16 نفر همه سربند يا زهرا سلام‌الله‌عليها بر سر بسته و در حال ذكر خانم سينه‌زنان به سمت معراج الشهدا ( محل نگهداري شهدا) مي‌روند.

 

يك لحظه ترسيدم. برگشتم به مقر و زير پتو رفتم و تلاش كردم كه بخوابم. همين كه خوابم برد يكي از دوستان شهيدم را ديدم كه گفت مجيد تو كه همواره درخواست شهادت مي‌كردي چرا الان فرار كردي؟

چه بسا آن خواب آمادگي را براي شهادت ايشان مهيا كرد چرا كه تنها 7 -8 روز بعد از تعريف اين ماجرا توسط آقا مجيد بود كه خبر شهادتش منتشر شد.

آیا کسی که از کاروان شهدا جامانده، لیاقت سربلند کردن دارد؟

او رهرو عشق بود و عشق خود را این چنین در قسمت هایی از دست نوشته اش که بعد از شهادت " نامه ای به خدا " نام گرفت، نگاشته است:

 

با سلام به بلندای آفتاب و گرمای محبت عشق؛ عشق به همه خوبی ها ، به مهدی (عج) آن ماه پنهان و خمینی روح بلند خدا که پدری خوب بود و بر خامنه ای رهبر صابران بعد از پیامبر (ص)

یا زهرا ؛ فدای مظلومیت شویت امیرالمومنین و لب عطشان حسین(ع) . ای مادر حسن و ای جده سادات ، ای حوض کوثر، ای فریاد رس عباس در کربلا ، ادرکنی ادرکنی ادرکنی ؛ الساعه الساعه الساعه؛ العجل العجل العجل.

به حق خون علی اصغر و آه زینب ؛ به خون چشم مهدی در یوم عاشورا، خدایا هر چه از شهرت فرار کردم ، شهرت به سراغم آمد.

آیا کسی که از کاروان شهدا جامانده، لیاقت سربلند کردن دارد؟ کسی که در دریای معنویت جنگ مردود شده، دیگر روی عرض اندام دارد که بیاید و خاطره بگوید؟

 

ای امام زمان عزیز، تو را قسم به خون دوستان شهید، از ما بگذر که تقصیر کردیم.

ای پدر بزرگ ملت، مرا ببخش که کمکاری کردم و شایسته سربازی تو نبودم....

والسلام- غلام ونوکر بچه های فاطمه(س)، مجید پازوکی

 

 

 

 




برچسب ها :

مهدی طحانیان، نوجوان سیزده ساله ای بود که در عملیات بیت المقدس در نوزده اردیبهشت 1361 به اسارت دشمن بعثی درآمد. مهدی همان نوجوانی است که یک سال پس از اسارت، در برابر درخواست خانم خبرنگاری بی حجاب برای مصاحبه ، شرط مصاحبه را محجبه شدن آن خبرنگار قرار داد و او مجبور شد تا حجاب خود را رعایت کند و همرزمش علیرضا رحیمی شعر زیر را خواند:

ای زن به تو از فاطمه این گونه خطاب است 

ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است











برچسب ها :
«عشق بدلی»/مزار شهید پلارک بوی عطر می‌دهد یا نه؟

 

این گزارشی از سخنان همرزمان شهید منوچهر پلارک (سید احمد پلارک) می‌باشد. 

 

عباس مصطفوی-هم محله‌ای‌های منوچهر پلارک که زمانی با او در سنگر مسجد و زمانی دیگر در سنگر جهاد نظامی بودند، حرف‌های جالب توجهی در مورد او برای گفتن دارند. ما با برخی از این بزرگواران گفت‌وگوی کوتاهی کرده‌ایم که اینک در دست شماست.

محمدمهدی حقانی، رزمنده و جانباز، همرزم شهید پلارک

آقای حقانی! شهید پلارک را از چه زمانی می‌شناسید و چطور با ایشان آشنا شدید؟

حقانی: از سال ۶۱ در بسیج مسجد علی بن موسی الرضا واقع در خیابان ۱۷ شهریور، شهدا، با ایشان آشنا شدم. در یک محل زندگی می‌کردیم. خانه‌شان به خانه ما نزدیک بود؛ بسیج هم به خاطر جنگ فعال‌تر شده بود و ما خیلی اوقات در پایگاه با هم بودیم.

مدت کوتاهی هم در گردان عمار بودم که بعدها به گردان حبیب رفتم و تا آخر در گردان حبیب ماندم. این زمانی بود که فرمانده گردان ما آقای «پایا» بود و هنوز حاج آقای طائب نیامده بودند. ساختمان گردان عمار هم در دوکوهه کنار ساختمان گردان ما بود و تنها در عملیات‌ها از هم جدا می‌شدیم؛ بنابراین خیلی وقت‌ها می‌شد که اعضای این گردان‌ها با هم بودند. من و شهید پلارک خیلی با هم صمیمی بودیم، طوری که صیغه اخوت خوانده بودیم. من هنوز عکس‌هایمان در پایگاه بسیج را دارم.

آیا به منزلشان هم رفت‌وآمد می‌کردید؟

از آنجا که رفیق بودیم، رفت‌وآمد داشتیم. یادم هست که یک بار با «منوچهر» در منزلشان نشستیم و فیلم سینمایی «قانون» را نگاه کردیم.

منوچهر؟!

بله! یادم نمی‌آید کسی «احمد» صدایش بکند. البته آن موقع‌ها مرسوم بود که خیلی‌ها اسمشان را عوض می‌کردند؛ ولی ما «منوچهر» صدایش می‌کردیم.

در بسیاری از سایت‌ها و وبلاگ‌ها، مطالبی از «فوت پدرش در سنین کودکی او» نقل شده و موارد دیگری که حتی از یک ناظر غسال‌خانه نقل شده یک روز چند کارشناس به همراه پدر و مادر شهید پلارک به سازمان آمدند تا درباره‌ی چگونگی غسل دادن شهید پلارک و اینکه چه کسی او را شسته، تحقیق کنند.

این موارد صحیح نیست. منزلشان که می‌رفتم پدرش مریض بود و روی تخت افتاده بود. تا اینکه تقریباً یک‌سال قبل از شهادت منوچهر پلارک، پدرش مرحوم شد. منوچهر هم در کربلای ۸ شهید شد.

ویژگی خاص آن شهید چیزی در ذهن دارید؟

ایشان خیلی شجاع بود و سر نترسی داشت. چند باری مجروح شده بود. شهدای محله را هم معمولاً ایشان درون قبر می‌گذاشت. یادم هست والفجر ۸ رفتم گردان عمار تا به او سری بزنم. عراق شیمیایی زد. من هم ماسک همراهم نبود؛ بنابراین چفیه را بستم جلوی صورتم. ناگهان یک نفر چفیه را از صورتم باز کرد و ماسک زد و بعد چفیه مرا به صورتش بست. آن شخص پلارک بود.

ایشان چگونه شهید شدند؟

از نحوه شهادتش اطلاعی ندارم؛ چون همراهش نبودم. ولی چند باری مجروح شده بود. فکر کنم شب عملیات کربلای ۵ ما سه‌راهی شهادت بودیم. روز اول ما پشت دژ بودیم. روز بعدش گردان عمار یا مالک رفت پشت دژ. ولی عراق خیلی تانک آورده بود که بچه‌ها هم خیلی از آنها را زده بودند، اما خط نشکسته بود. دیدم موقع برگشتن پلارک تیر خورده بود. رفت بیمارستان و خوب شد و در کربلای ۸ شهید شد.

بعد از شهادتش آرام‌آرام متوجه شدم که مادرش ادعا می‌کند که حضرت زهرا(س) را می‌بیند و از ایشان عطر می‌گیرد و خانواده شهدا به خانه ایشان می‌آمدند و ایشان از حضرت زهرا(س) عطر می‌گرفت و به آنها می‌داد! این بود که تصمیم گرفتم به خانه‌شان بروم و ببینم داستان از چه قرار است.

به همراه آقای نهاوندی، آقای صادقی، فرمانده گردان ابوذر، و حاج حسن طائب، تصمیم گرفتیم این قضیه را ریشه‌ای حل کنیم. یک‌ ماه به تحقیق و بررسی پرداختیم که متوجه یک سری ماجراها شدیم. بعد با دوربین و تشکیلات رفتیم منزل پلارک و از مادر ایشان سؤالاتی کردیم. این دیدار نزدیک به دو ساعت طول کشید. از ایشان جریان ملاقات با حضرت زهرا(س) را پرسیدیم که ایشان گفت: «من حضرت زهرا(س) را می‌بینم. ایشان الان اینجا هستند!»

گفتیم: «خب ایشان را توصیف کنید».

گفت: «کفش‌هایش از این کفش‌هایی است که نوکش بالاست و شال سبز دارد و…».

عکس آورد و گفت: «امروز نماز صبح را در دمشق، ظهرم را در کربلا و عصر را در نجف خواندم و حضرت از من عکس هم گرفتند. این هم عکسم در نجف!»

که البته عکس شاه عبدالعظیم بود! کارهای عجیب غریبی می‌کرد. دستش را بالا می‌برد و می‌لرزاند و اداهایی درمی‌آورد، جیغ و داد می‌کرد. مهم‌ترین کاری که ایشان انجام می‌داد، گرفتن عطر بود. دستش را می‌برد بالا و وقتی پایین می‌آورد، دستش عطری بود و موقع گرفتن عطر هم حالش بد می‌شد و خودش را به غش و ضعف می‌زد. وقتی ایشان برای ما عطر گرفت، ما گفتیم: فیلمبرداری نشده. ایشان گفت: «اینجا یک نفر شک‌آور است!» فیلمبردار بیچاره که در جریان نبود، شروع کرد به التماس کردن که من به خدا شک نکردم، من آدم خوبی‌ام و… . بعد آقای فهیم‌پور قیافه مظلومانه‌ای به خودش گرفت و گفت: «من بودم». ایشان گفت: «من باید شما را توبه دهم». به راهرو رفت و کارهای عجیب و غریب کرد و حین برگشتن پشت پرده رفت. حدس زدیم که رفته است عطر بردارد. وقتی از پشت پرده بیرون آمد، عطر ریخته بود روی چادرش و یک لکه بزرگ روی چادرش ایجاد شده بود که حتی در فیلمبرداری هم معلوم است. آمد و گفت: «خب دوباره می‌توانم عطر بگیرم!»

این فیلم را آماده کردیم و برای آقای موسوی خوئینی‌ها فرستادیم که آن وقت دادستان کل کشور بود. احتمالاً این فیلم هنوز در قوه قضاییه باشد.

یک بار از جلوی در خانه شهید پلارک رد می‌شدم که متوجه شدم تعدادی بسیجی درِ خانه ایشان ایستاده بودند. یکی از آشنایان شهید پلارک به بنده اشاره کرد و گفت: «آره این بود». یک بسیجی آمد جلو و یک سیلی به من زد! چیزی به او نگفتم؛ چون می‌دانستم گول خورده است. شب در منزل ما آمد و من هم توجیهش کردم.

یک روز بعد احضاریه آمد و ما را بردند اوین! یک آقای «اصفهانی» نامی شروع به بازجویی کرد و حاج آقای طائب هم با بنده آمد و همه سؤالات را ایشان پاسخ می‌گفت تا اینکه سرانجام قانع شدند. در حین بازجویی فردی آنجا بود که دادخواست را تنظیم کرده بود. روزی که من از آن بسیجی سیلی خوردم، ایشان هم آنجا بود. این فرد مسئله خانم پلارک را باور داشتند که البته بعدها شهید شد. همه این جریانات در زمان جنگ بود.

چند سال بعد این جریان عطر به بهشت زهرا(س) و بر سر مزار منوچهر پلارک هم کشیده شد که متأسفانه خیلی جاها با خانواده شهید پلارک هم همکاری ‌کردند!

شما در صحبت‌هایتان فقط از نام منوچهر استفاده می‌کنید، در حالی که روی سنگ قبر ایشان نوشته شده: «سید».

شاید به علت علاقه‌ای باشد که منوچهر به سادات داشت یا شاید هم به علت سیادت مادرش باشد؛ نمی‌دانم. ولی از طرف پدر سید نبود.

 شهید احمد پلارک

توحیدی، رزمنده و جانباز، همرزم شهید پلارک

آقای توحیدی گویا شهید پلارک هم مثل شما در گردان عمار بود؟

بله. من فرمانده گروهان شهید بهشتی بودم و ایشان هم تا زمان شهادتشان مسئول دسته بنده بودند.

کمی از ویژگی‌های شخصی ایشان بگویید.

انسان شجاع و بااخلاصی بود. به خاطر دارم که یک بار با بچه‌های گروهان رفته بودیم پابوسی حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام). ایشان هم بودند. دیدم خیلی خوشحال دارد می‌آید به سمت من. پرسیدم: «پلارک چه شده؟» گفت: «رفته بودم بهشت رضا. خواب شهیدی را دیده بودم و در خواب نشانی مزارش را به من داده بود». ایشان هم رفته بود به همان نشانی و ایشان را در همانجا پیدا کرده بود و از این بابت خیلی خوشحال بود.

از اینکه مزار ایشان بوی عطر می‌دهد، اطلاعی دارید؟

این جریان ساختگی و دروغ است. در گذشته یک جریاناتی اتفاق افتاده که اگر می‌خواهید به طور دقیق پیگیر باشید، سراغ آقای طائب بروید. این جریان ساختگی است و من مطمئن هستم که الان خود شهید پلارک هم از این بابت ناراضی است؛ چراکه نفس شهادت و شهید تقدس دارد و نیازی به چنین کار‌هایی برای اثبات حقانیتشان نیست. 

98819_588

حسن شکری، رزمنده و جانباز، همرزم شهید پلارک

آقای شکری برای ما از شهید پلارک تعریف کنید.

پلارک از بچه‌های خیلی خوب محله بود. ایشان مسئول دسته عمار بود. چند بار مجروح شد، اما نهایتاً در علمیات کربلای ۸ به درجه شهادت نائل شد. یادم است روزی که می‌خواستیم برادرم شهید «محمد شکری» را دفن کنیم، شهید پلارک گفت: «اجازه بده من او را دفن کنم». گفتم: «چرا؟» گفت: «روز دفنِ من، تو مرا در قبر بگذار». کمتر از یک ماه بعد پلارک هم شهید شد و کنار قبر محمد به خاک سپرده شد. پلارک پسر بسیار خوبی بود، ولی خانواده‌اش کارهایی کردند که این کارها او را ناراحت می‌کند.

کدام کارها؟

کار اشتباهی صورت گرفت که از ابتدا جلویش گرفته نشد تا کار به اینجا کشیده شد و الان با مطرح کردنش شاید اوضاع بدتر شود. دوستانی که از ماجرا مطلع بودند، می‌دانند که مادرش راه غلطی را رفت که شاید به علت مشکلات روانی ناشی از شهادت فرزندش بود. اوایل مادرش ادعا می‌کرد که با حضرت زهرا(س) در ارتباط است و از ایشان عطر می‌گیرد. منزل مادرش رفتیم و صحبت کردیم و مادرش را متقاعد کردیم که دیگر این کارها را نکند و ایشان هم قبول کرد. ولی متأسفانه بعدها دیدیم که عطر از قبر سر درآورد! متأسفانه در نشریات هم درج شد و برخی از نهادها هم در قبال آن سکوت کردند و حتی باعث گسترش آن شدند.

یکی از دوستان شهید پلارک می‌گفت که منزل ایشان رفته و دوربین فیلمبرداری هم بردیم. شما از این جلسه اطلاعی دارید؟

بله، این کار را خودم انجام دادم. مادرش با ما رفت‌وآمد داشت و من را پسر خود می‌دانست و می‌گفت: تو پسر من هستی.

ماجرای عطر گرفتن از حضرت زهرا (س) چه بود؟

مادر ایشان در دستش عطر تیروز خالی نموده و غش می‌کرد. می‌گفت حضرت زهرا(س) آمده و به او عطر داده است. یک بار هم شیشه عطر شکست! به ایشان گفتیم: این کارها را نکن. یک مدت هم اسانس عطر در دهانش می‌گذاشت و زبانش را به دستش می‌زد و غش می‌کرد! یک بار به حاج مهدی طائب این قضیه را گفتم. حاج مهدی با ایشان صحبت کرد و قرار شد که دیگر این کارها را نکند؛ اما متأسفانه شاید برخی دوست نداشتند که این ماجرا تمام شود.

علت تغییر نام شهید پلارک چه بود؟

منوچهر دوست داشت اسمش را عوض کند. یک روز با بچه‌ها در خانه ما جمع شده بودیم و اسم ایشان را تغییر دادیم و گذاشتیم سیداحمد. البته اسم شناسنامه‌ای ایشان منوچهر پلارک است.

چرا سیداحمد؟ مگر ایشان سید بود؟

مادرش سید بود؛ به همین دلیل ایشان را هم سید خطاب می‌کردیم. شما باید با خود بنیاد شهید صحبت کنید. بنیاد به این مسائل ساختگی دامن می‌زند؛ سی‌دی و مجله منتشر می‌کند. بعضی وقت‌ها از مجلات وابسته به بنیاد شهید با من تماس می‌گیرند و دنبال این‌اند که بدانند این شهید چه‌کار کرده که قبرش بوی عطر گرفته است!

 

pelarak1_6875

نهاوندی، رزمنده و جانباز، همرزم شهید پلارک

آقای نهاوندی! با توجه به اینکه شما یکی از دوستان صمیمی شهید پلارک بوده‌اید، بفرمایید با ایشان چگونه‌ آشنا شدید؟

منوچهر پلارک از بهترین دوستان من بود و ایشان با من خیلی صمیمی بودند. خب بچه محل هم بودیم. ایشان یک فرد متدین،‌ انقلابی و ‌متعهد بود و در خانواده نسبتاً متوسط به پایین زندگی می‌کرد. از‌ بچه‌های مسجد علی بن موسی الرضا(ع) و ‌جزء‌ بسیجی‌های فعال پایگاه بود.

اصلیتشان ترک بود و در یک خانه نسبتاً محقر در خیابان بازار سقاباشی عباس آباد زندگی می‌کرد. از آن بچه‌هایی بود که یافته‌هایی هم برایش حاصل شده بود. احساس خوش معنوی داشت. قد رشید و کشیده و صورت سفیدرو. خیلی بچه باصفا و مخلصی بود. یادم است در یکی از عملیات‌ها آن‌قدر آر.پی.جی زده بود که از گوشش خون می‌آمد.

در گفت‌وگوهایی که با برخی از دوستان نزدیک ایشان داشتیم، متوجه شدم که ایشان را منوچهر پلارک می‌شناسند، ولی روی سنگ قبرش «سیداحمد پلارک» حک شده است.

خب ایشان اسمش را عوض کرد و گذاشت احمد. بعد یکی از دوستان به ایشان گفت: سید احمد. البته ایشان سید نبود و نمی‌دانم به چه واسطه‌ای به او سید گفتند. بعد از آن معروف شد به سیداحمد پلارک.

البته اهل اینکه بخواهد خودش را خاص نشان دهد، نبود. یک بسیجی عادی خالص و باصفا بود.

شما با خانواده ایشان هم آشنا بودید؟

بله، خانواده ایشان، از لحاظ اقتصادی، یک خانواده متوسط به پایین بودند. این‌طور نبود که از لحاظ طبقاتی یا علمی یا عرفانی، خانواده خاصی باشند. یادم است مادر شهید را چندین نوبت با ماشین برای کارهای بنیاد شهید بردم. تا اینکه مطرح شد مادر پلارک ادعاهایی در خصوص ارتباط با حضرت زهرا(س) دارد و وقتی اراده می‌کند از یک ناحیه‌ای عطر دریافت می‌کند و به مردم می‌دهد. اولش باور نمی‌کردیم این کار را انجام دهند، اما بعدها دیدیم که ایشان فریاد می‌زند: «یا زهرا(س)» و بلند می‌شود و دستشان را بلند می‌کند و غش می‌کند و بعد در دستشان عطر است، به صورتی که انگار از عالم دیگر به دستشان عطر داده شده است! داستان به همین صورت ادامه پیدا کرد. یک بار مادرم و مادر پلارک را با ماشین سر قبر پلارک بردم و ایشان آنجا غش کرد و اتفاق‌هایی از این‌دست افتاد. من از ایشان در همین اثنا پرسیدم: «این اتفاق‌ها برای چی می‌افتد و شما چه می‌بینید؟» گفتند: «حضرت زهرا بر من وارد می‌شود. یک خانم سبزپوشی. من حضرت زهرا را می‌بینم».

و مطالبی از این قبیل می‌گفتند و با حالت غش و ضعف بر زمین می‌افتادند!

این ماجرا کم‌کم رونق گرفت و تعداد زیادی از بچه‌ها آنجا مراسم ذکر و توسل برگزار می‌کردند. اما برای اینکه حریم این خانواده حفظ شود، بچه‌ها خیلی مماشات می‌کردند. یک روز در خانه‌شان بودیم که گفت: «من امروز طی الارض کردم و در یک مکانی قرار گرفتم و حضرت زینب(س) و حضرت زهرا(س) آنجا بودند».

بعد حرفی زدند که باعث شد به فکر بیفتیم که باید یک مقداری کار را جدی‌تر تعقیب کنیم تا جلوی آن را بگیریم. مثلاً می‌گفتند: «حضرت از من در کربلا (یا نجف) عکس گرفتند».

آن وقت‌ها راه عتبات باز نبود. ایشان عکسی به ما نشان داد که به قسمت پشتی حرم حضرت عبدالعظیم مربوط می‌شد که الان ساخت و ساز کرده‌اند و باز شده است. این بار دیگر تصمیم گرفتیم تا جلوی این کار را بگیریم. آن شب با حاج مرتضی نعیمی و چند نفر از دوستان دیگر قضیه را مطرح کردیم. بعد یک سری تحقیقات انجام شد! و ماجراهایی پیش آمد… .

یادم می‌آید یک بار سر قبر پلارک بودم. مرحوم حاج سیدعلی آقای نجفی که آدم اهل دل و وارسته‌ای بود، عبایش را کنار گذاشت و آمد قبر را بو کرد. بعد رو کرد به افرادی که آنجا ایستاده بودند و گفت: «این مسئله صحت ندارد!» این مسئله آن‌قدر بین مردم پیچیده بود که این عالم وارسته این کار را انجام داد تا به اطرافیان بگوید مراقب باشند.

من الان می‌شنوم که کاروان‌های دانشجویی و … به خاطر بوی عطر، سر قبر ایشان می‌روند و هر سال این اتفاق می‌افتد و نمی‌دانم این مسئله از کجا و به چه نحوی در بین مردم پخش می‌شود. از نظر ما انگیزه این اتفاق باید روشن شده باشد. چرا در بین این همه شهدا، فقط باید قبر منوچهر پلارک بو بدهد؟ اینها چه چیزی می‌خواهند بگویند؟ آیا مگر قبر شهیدی بو نداد، دچار نقیصه‌ای است؟ مگر قبر امام سجاد (علیه السلام) بو می‌دهد؟ و آیا اگر بو ندهد نقیصه است؟ این کارها دستاوردی ندارد. اهداف معنوی و معرفتی و روحانی که آدم دنبال می‌کند، باید با یک سری از اصول و مبانی سازگار باشد. شهدا نیازی به این قضایا ندارند. منوچهر آن‌قدر لطافت داشت و به‌قدری صاف و ساده بود که نیازی به این کارها ندارد. البته کمالات شهدا سر جای خود. تازه اگر هم چنین چیزهایی وجود داشته باشد، به قول شاعر: «مُهر کردند و دهانش را دوختند». برای منی که همراه منوچهر بودم، اگر قبرش هم بو نمی‌داد، باز هم شهید پلارک عزیز خواهد بود. فکر نمی‌کنم برای انتقال شجاعت و رشادت امثال پلارک به این نسل و نسل‌های آینده، به این کرامت‌سازی‌ها نیاز داشته باشیم.

باید جلوی این مسائل گرفته شود و از پردازش‌های خرافی جلوگیری کنیم. ما نباید کار بزرگ شهدا را خیلی آسمانی و ایده‌آل و دست‌نیافتنی تعریف کنیم؛ چراکه در این صورت نمی‌توانیم از آنها برای نسل جوانمان الگویی ایجاد کنیم.

شهید منوچهر احمد پلارک

 
منبع: نشریه امتداد

 

 




برچسب ها :
طلائیه سرزمین نخل های بی سر، منطقه ای که تا پایان جنگ در دست دشمن بود، هویزه سرزمینی که شاهد خیانت ها و ریخته شدن خون سرداران تنها بود؛ مناطقی که هنوز هم غیرممکن ها را ممکن می کند.
به گزارش پایگاه 598 به نقل از مهر، زائران در راهند. از اهوار پر می کشیم تا آبادان، تا خرمشهر، تا شلمچه، تا والفجر 8، تا کربلای 5، تا طلائیه، تا بدر و خبیر تا هویزه. زائران بی تاب رسیدن هستند.

طلائیه؛تکرار عصر عاشورا

طلائیه، محل شهادت سردار خيبر شهيد همت، برادران باكری مقصد بعدی زائران دشت لاله ها بود. طلائیه منطقه ای است که از ابتدای جنگ به تصرف دشمن درآمد و تا پایان جنگ در اشغال دشمن باقی ماند.

عملیات خبیر و بدر دو عملیاتی بود که در این منطقه انجام شد اما مواضع دشمن در طلائیه فرو نریخت. عملیات خیبر که در تاریخ 12/3 تا 1362/12/22 انجام شد تجربه عملیات آبی - خاکی مهمترین نتیجه آن بود.

در عمليات خيبر زرمندگان اسلام خاك طلائيه را با خون سرخ خويش معطر كردند و عاشورايي جنگيدند. شهيد ميثمي درباره آن شب مي‌گفت: كساني كه آن شب در طلائيه بودند اگر در كربلا هم بودند مي‌ماندند.

آن شب بوي دود و خون و آتش با فرياد الله‌اكبر نيروهاي اسلام و عجز و ناله عراقي‌ها در هم آميخته بود. دشت طلائيه مانند آتش گداخته فوران مي‌زد. هيچ كس باور نمي‌كرد كسي بتواند در اين حجم آتش زنده بماند. عده‌اي از بچه‌ها در جزاير مجنون منتظر پيوستن نيروهاي كمكي بودند؛ سه راهي شهادت مي‌شود آسماني‌ترين نقطه زمين و عروج از خاك تا عرش خدا.

 

در يك نبرد مردانه خط دشمن شكسته مي‌شود و دشمن ناجوانمردانه و با شقاوت تمام سلاح شيميايي به كار مي‌گيرد و صحنه عصر عاشورا در طلائيه تكرار مي‌شود. آنگاه كه بچه‌ها زير باران آتش از شكستن خط نااميد شده بودند و دشمن با هر سلاحي مقاومت مي‌كرد، پشت بي‌سيم صدايي فرياد زد: از آقا اباالفضل (ع) مدد بگيريد. يكباره فرياد «يا اباالفضل» در خط پيچيد و دشمن به زانو درآمد و علمدار اين عمليات (شهيد خرازي) در طلائيه دستش از تنش جدا شد.

راوی طلائیه سرگرد خلبان حسین فتحی از پایگاه هوانیروز کرمان در مورد رشادت های هوانیروز در عملیات خبیر می گوید: در این عملیات به هوانیروز ماموریت دادند با یگان هلی کوپتری سربازان را هلی برد کنید بعنی  نفرات را از یک نقطه به نقطه دیگر از طریق هوا ببرند و این کار هم باید در شب صورت می گرفت.

هلی برد هزار و 200 ساعته هوانیروز در یک شب

وی با بیان اینکه در آن زمان انکانات شب پرواز نداشتیم گفت:  به تبعیت از امام حسین (ع) و ولی فقیه زمان خلبان ها با 80 فروند هلی کوپتر به این منطقه رفتند و 1261 ساعت در شب پرواز انجام دادند و 19 هزار و 400 سرباز را هلی برد کردند و 2641 نفر از مجروحین را پشت خط پباده برده و 1700 تن بار حمل کردند.

وی اداکه داد: چون ما بدلیل تحریم دوربین دید شب نداشتیم، بچه ها با توکلی که به خدا داشتند در مسیر رفت چراع قرمز و در مسیر برگشت چراغ سبز گذاشتند و با اخلاص وظیفه خود را انجام دادند و 90 درصد موفق بودند .

راوی منطقه طلائیه در واکنش به برخی از انتقادات به هوانیروز که گفته شده بود در این عملیات کم کاری کردند، گفت: بچه های هوانیروز بدون هیچ امکانات و استانداردهای لازم از هیچ خدمتی کوتاهی نکردند.

سرگرد فتحی با اشاره به  حمله نیروی هوایی به پایگاه الولید عراق، ادامه داد:  آن پایگاه 50 بمب افکن روسی داشت که در غربی ترین نقطه عراق قرار داشت و بچه های هوانیروز  از خاک سوریه به آنجا می روند و آن نقطه را بمب گذاری می کنند و دو هواپیمای 707 می روند و در هواسوخت رسانی می کنند.

وی با اشاره به دیگر خدمات و رشادت های هوانیروز در جنگ تحمیلی گفت: در اول جنگ وقتی که صدام  170 فروند هواپیما به سمت ما فرستاد، ما سریع جواب دادیم و روز دوم با عملیات "کمان99" با 140 فروند هواپیما رفتیم تمام نقاط حساس عراق را زدیم که صدا اعلام آتش بست کرد که امام(ره) فرمود چه آتش بستی؟! وقتی که خیلی از نیروهای عراقی در داخل خاک ما هستند.

عملیات "کمان 99" که در تاریخ 1 مهرماه 1359 انجام شد، بزرگ‌ترین عملیات تاریخ نیروی هوایی ایران بود که باعث برتری هوایی ارتش ایران در ماه‌های آغازین جنگ شد.

مردم را از آمربکا نترسانند؛ در جنگ با توکل برخدا غیر ممکن ها ممکن شد

وی با بیان اینکه توکل به خدا تنها عمال پیروزی سربازان اسلام بود گفت: وقتی اسم خدا به میان می آید می توانیم در برابر 44 کشور بجنگیم. اما متاسفانه یکی از مسئولین ما در سخنرانی خود در دانشگاه می گوید که" امریکا قوی است حواستان باشد". آمریکایی که امام (ره) فرمود "هیچ غلطی نمی تواند بکند." بنابراین این مردم را از آمریکا نترسانید چرا که در جنگ با توکل به خدا غیر ممکن ها، ممکن و جنگ جهانی سوم علیه ایران با پیروز سپاه اسلام و جوانان این مرزوبوم تمام شد.

شهید زنده طلائیه/خوش آمد گویی شهید همت به مهمانان آمریکایی

وی با بیان خاطره ای از بازدید یک گروه آمریکایی از مناطق جنگی، گفت: اکیپی از آمریکا برای بازدید از مناطق جنگی به طلائیه آمده بود ند و  یک دختر 12 ساله همراهشان بود . مترجم در حالی که داشت برای آنها راویت گری می کرد عکس حاج ایراهیم همت را به آنها نشان داد و گفت که یکی از شهدا و سرداران حنگ است که در منطقه طلائیه به شهادت رسیده .زمانیکه این دختر 12 ساله آمریکایی می خواست به سمت حسنیه برود شروع به گریه کردن کرد و گفت: "شما دروغ می گویید حاج همت جلوی درب حسبنیه ابستاده و به من تعارف می کند بیاد داخل ."

آیت الله بهجت می فرمایند: اگر تمام عمرمان بدون مزد برای این کشور و نظام کار کانیم قدر و غیمت یک لحظه نفس کشیدن در نظام جمهوری اسلامی را هم نمی دانیم. بنابراین اگر در حق ولایت فقیه کوتاهی کنیم دشمنان بر ما غلبه پیدا می کنند.

خانواده 8 نفره ای که همگی شان خادم بودند

در طلائیه خادمی را دیدم که در خاک عاشورایی طلائیه در پی استعانت از حضرت زینب (س) بود و صبر را از این بانوی بزرگ اسلام طلب می کرد.

حالش را جویا شدم مادر شهید حجت الله رحیمی خادم 23 ساله کربلای ایران بود. وی گفت: چهار دختر دارد و دو پسر که تمام خانواده ام خادم سرزمین نور هستند و هریک در یک منطقه ای خادمی می کنند. کوچکترین دخرتش زهرای 8 ساله بود که خادم کوچولو به او می گفتند.

مادر شهید گفت: آقا حجت عاشق شهادت بود و از یک ماه قبل از شهادتش دائما از رفتن سخت می گفت. پسرش از سال 85 خادم بود و عاقبت در اسفند 91 روحش به شهیدانی پیسوت که سالها خادمی زائرانشان را کرده بود.

زوج های جوان در دشت لاله ها

زوج های جوانی زیادی در میان زائران دیده می شد. یکی از این زوج ها حاضر به مصاحبه شدند. 7 ما بیشتر از ازدواجشان نگذشته بود. مرد جوان می گفت: هر وقت با در بسته مواجه می شم به سرزمین حاجت می آیم و به شهدا متوسل می شوم. وی با بیان اینکه با هسرش در این سرزمین آشنا شده ادامه داد: سال گذشته آثار همسرم در جشنواره راهیان نور برگزیده شد و به این منطقه آمده بود. من هم اینجا کار فرهنگی می کردم. البته فکر نکنید من رفتم بهش شماره دادم و از این کارها ...{خنده} آشنایی ما بیشتر شبیه به معجزه بود و من هسرم را یک "حاجته" می دانم که از این سرزمین الهی بدست آوردم.

این زوج جوان که به صورت انفرادی و با ماشین شخصی به سرزمین نور آمده بودند تاکید کردند: ما تا عید اینجا می مانیم تا در زمان سال تحویل در جوار شهدا باشیم.

پابرهنه در بهشت

زائران دشت لاله ها به احترام خون های ریخته شده در این خاک کفش ها خود را در می آوردند تا پاهابشان به خون شهدا متبرک شود.

هویزه و خیانت بنی صدر

 هویزه مقصد بعدی کاروان رسانه بود. منطقه ای که با نام شهيد علم‌الهدي عجين است؛ با خاطرات نبرد نابرابر عده‌اي محدود در مقابل لشگر تانك‌ها و به خون غلتيدن‌هاي جوانان مومن و خیانت بنی صدر.

مهر ماه بود که دستور رسيد مردم بايد هويزه را ترك كنند. خيلي سنگين بود، اما چاره نداشتند؛ چرا كه خطر در كمين بود. آنان با دل‌شكسته و غمگين خانه‌هاي خويش را رها كردند، جز جوانان و نوجوانان و عده‌اي پيرمرد و پيرزن.مهاجرين رفتند تا خبر مقاومت مردانه مردم هويزه را به ديگران بدهند و بازماندگان ماندند تا حماسه بيافرينند.

هويزه خلوت شده بود و مي‌رفت تا حماسه‌اي بيافريند. راوی می گوید: از شهرهاي اطراف نيروهاي كمكي مي‌رسد. كم‌كم سپاه هويزه سازمان‌دهي و منظم مي‌شود. عمليات‌هاي شناسايي انجام مي‌گيرد. در همان روزهاي اول، ۲۵ آبان، حصر سوسنگرد شكسته شد. دو روز بعد،‌ ۲۷ آبان، سيد حسين علم‌الهدي با عده‌اي از دوستان اهوازي خود كه از دانشجويان پيرو خط امام بودند وارد هويزه شدند.

وی افزود: مرحله اول عمليات در روز 15 دي براي آزادسازي جفير و پادگان حميد شروع شد،‌ اما ناقص ماند. مرحله دوم،‌ فرداي آن روز ساعت هشت صبح آغاز شد. نيروها به طرف پادگان حميد و جفير حركت كردند،‌آتش دشمن شديد بود. بنی صدر دستور عقب نشینی نیروهای رزهی ارتش را صادر کرد اما بچه ها نمی دانستند. در نهایت عراقی ها آنان را دور زدند و علم‌الهدي و يارانش در محاصره كامل تانك‌هاي دشمن قرار گرفتند و به شهادت رسيدند و بدن مطهرشان در زير تانك‌ها له شد تا جاودانه گردد. بنی صدر آن روزها فرمانده کل قوا بود و اعتقادی به حضور نیروهای سپاه و مردمی نداشت بنابراین از این بچه ها حمایت نشد.

هویزه تنها منطقه جنگی است که پیکر  شهیدانش را در خاک خود نگه داشته است؛ چراکه پیکرهای مطهر این شهیدان زیر تانک های دشمن له شد بطوریکه هیچک از جنازه ها شناسایی نشد و تنها بر اساس اسامی که از رزمندگان این منطقه وجود داشت یادبودی برای آنان بنا کردند.

معراج شهدا

امسال در روز 20 اسفند پیکر 90 شهید تازه تفحص شده وارد کشور شد که در پادگان شهید محمودوند اهواز نگهداری می شوند تا زائران بهاری امسال راهیان نور با آنان تجدید بعیت کنند و سپس در 15 فرودین پیکر های مطهر برای شناسایی به تهران فرستاده می شود و در روز شهادت حضرت زهرا(س) تشییع خواهند شد.

این شهدا از مناطق برون مرزی از فاو، جزیره مجنون، دهلران و مهران در خاک عراق تفحص شده اند که اکثر آنان شهدای عملیات والفجر هستند.

"شهدای هشت سال دفاع مقدس، با ایمان بالا و بصیرتی وصف ناشدنی می‌دانستند، آینده این انقلاب چگونه در معرض خطر دشمنان داخلی و خارجی قرار می‌گیرد و خیل عظیمی از آنان از خدا می‌خواستند پیکرهای مطهرشان مفقود بماند تا با مرور زمان توسط عده‌ای دیگر که عاشق و دلسوخته انقلاب هستند استخوان‌های آنان پس از سال‌ها از زیر خاک‌ها بیرون کشیده شده و به عنوان سندی بر مظلومیت اسلام و حقانیت انقلاب اسلامی به جهانیان معرفی شوند و بدینوسیله جریان انقلاب اسلامی را زنده نگه دارند و به ما راه و رسم ایثار و فداکاری برای اسلام و دین خدا را بیاموزند تا بدانیم امروز باید چگونه با گذشت کامل از نام و یاد خود، همه چیزمان را فدای اسلام و انقلاب اسلامی کنیم."

دلنوشته‌ سرلشکر پاسدار محمد علی جعفری فرمانده کل سپاه پاسداران در جریان زیارت خود از مناطق جنگی جنوب



برچسب ها :

بزرگداشت تنها شهید اروپایی دفاع مقدس

بزرگداشت تنها شهید اروپایی دفاع مقدسفرهنگسرای ملل عصر امروز یکشنبه ششم مهرماه میزبان مراسم بزرگداشت تنها شهید اروپایی دوران هشت سال دفاع مقدس در قالب ویژه‌برنامه «شهید بی‌مرز» است.
 
ژروم ایمانوئل کورسل در فرانسه به دنیا آمد و پس از تشرف به دین مبین اسلام به کمال کورسل تغییر نام داد. او با اقامت در شهر مقدس قم در مدارس علمیه به تحصیل علوم دینی پرداخت و اندکی بعد به جبهه‌های نبرد حق علیه باطل شتافت. پیکر پاک شهید کمال کورسل پس از شهادت در عملیات مرصاد در گلزار شهدای علی بن جعفر(ع) قم به خاک سپرده شد.
 
کتاب «کمال کورسل» داستان زندگی شهیدی را بازگو می‌کند که در فرانسه به دنیا آمد اما عشق به امام خمینی(ره) و دین اسلام او را به مسیری کشاند که زیباترین پایان یعنی شهادت را به وی بخشید. این کتاب 88 صفحه‌ای شامل متون و تصاویر مربوط به شهید کورسل بهار امسال با حمایت اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس قم منتشر و روانه بازار شد.
 
مراسم بزرگداشت و رونمایی از کتاب زندگینامه تنها شهید اروپایی دفاع مقدس ساعت 16 امروز یکشنبه با حضور شفیع آقامحمدیان فیلمساز دفاع مقدس، حجت‌الاسلام رجبی از طلبه‌های همدوره شهید کورسل، جمعی از مدیران هنری و شهری علاقه‌مندان و دوستداران شهدای دوران حماسه و دفاع در فرهنگسرای ملل برگزار می‌شود. سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران برنامه‌های هفته بزرگداشت دفاع مقدس را با شعار «رزمنده‌ایم» برگزار می‌کند.



برچسب ها :

راهيان نور زنجان ياد شهيد متوسليان را گرامي داشت

يادواره شهيد حاج احمد متوسليان

انتشار كتاب خاطرات شهيد حاج احمد متوسليان

نرم افزار چند رسانه اي شهيد سر لشگر حاج احمد متوسليان توليد شد 

 

****************************************************

جمله های بالا تیتر هایی است که در خبرگزاری های مختلف به چشم می خورد که در آنها از سردار جاوید الاثر حاج احمد متوسلیان با عنوان شهید یاد شده است.در کنار این تیترها بعضی معابر و پل ها با عنوان شهيد حاج احمد متوسليان نام گذاری شده است. و نهادهای  رسمی همانندصدا وسیما و  بنیاد شهید هم بارها از ایشان با عنوان شهید نام برده اند.

 

اما سوال اینجاست که چرا شهید؟و مگر حاج احمد شهید شده که از او این چنین یاد می کنند؟

 

همانطور که می دانیم  آخرین برگ از زندگی حاج احمد که از سوی افراد مطلع نقل می شود به قضیه اسارت ایشان مربوط است.

 

اسارتی که در روز چهاردهم تير 1361 محقق شد و بنابر اطلاعات موجود  اتومبيل حامل او همراهانش در ساعت 12:30 ظهر در يك پست ايست بازرسي متعلق به شبه‌نظاميان ماروني حزب كتائب، متوقف و سرنشينان خودروي مذكور به رغم مصونيت ديپلماتيك، توسط فالانژهاي تحت امر رژيم تل‌آويو به گروگان گرفته مي‌شوند.

 

و بعد از این جریان ، سرنوشت ایشان وسه دلیر مرد همراهش مجهول مانده است.

 

البته بعداز این جریان بعضی از مسئولین ایرانی  احتمالاتی از شهادت هر چهار نفر و بعضی احتمال شهادت یکی از چهار نفر را دادند و سمیر جعجع  ریس فالانژها مدعی شد که هر چهار نفر کشته شده اند و جمعی دفن شدند.

 

در کنار این احتمالات عده ای هم مدعی شدند که این چهار نفر را در زندانهای اسرائیل مشاهده کردند الیته این مشاهدات هم دو صورت داشت. عده ای مدعی بودند که چهر ه ها را دیده اند و عده ای مدعی شدند که چهار ایرانی در یک سلول ویژه نگهداری می شدند  و هیچ کس حق ملاقات آنها را نداشت.

 

 البته ادعای کشته شدن این چهار نفر را سید رائد موسوی فرزند سید محسن موسوی و فعال ترین شخصی که پیگیر سرنوشت دیپلمات هاست، به شدت رد کرد و عنوان کرد هر کس که بدون دلایل مستند و پیدا شدن جنازه ها بخواهد بحث شهادت چهار دیپلمات را بپذیرد، به آن چهار نفر و آرمانهای انقلاب خیانت کرده است. وی هم جنین ادعای سمیر جعجع را داستانی دانست که جعجع آن را برای رسیدن به قدرت سیاسی طراحی کرده که درنتیجه خودش را در این جریان بی گناه نشان دهد.

 

همچنین سید رائد موسوی اشاره نکردن جعجع به قاتلان ومحل دفن جنازه ها را دلیل دیگری بر بی پایه بودن سخنان جعجع دانست.

 
 

پس با بررسی وقابع پس از اسارت به این نتیجه می رسیم که هیچ مستندی در رابطه شهادت این چهار نفر وجود ندارد و آنچه هست احتمالات است و بس.

 

و عقل هم حکم می کند مادامی که دلیلی بر شهادت این عزیزان نداریم بر زنده بودن این چهار عزیز تاکید کنیم.

 

البته شاید عده ای از آن جهت ایشان را شهید می خوانند که حاج احمد آرزویش شهادت بود و به دوستان خود نیز گفته بود  که به دست اسرائیلی ها کشته می شود و بعضی دیگر به واسطه  عظمت حاج احمد از او با این نام باد می کنند.

 

نگارنده هم معتقد است که حاج احمد هم در زمره مردان خدایی یود که هنرش شهادت در راه اوبود ولی ما باید با عنوانی که دلالت بر زنده بودن ایشان و راهشان کند مسیر پیگیری سرنوشت ایشان و سه دلیر مرد همراهش و مطالبه آزادي آنها از زندانهاي رژيم صهيونيستي را با قدرت ادامه دهیم.

 

و در پایان این مطلب، متنی راکه خطاب به حاج احمد نوشته شده(که مدتی پیش مطالعه کردم) رابه حضورتان تقدیم می کنم

 

سردار

 

نمی دانم چه خطابت کنم

 

بگویم شهید؛ اسیر، مفقود؛ نمی دانم

 

می خواهم تو را جاوید الاثر بخوانم

چرا که نام ویادت تا پایان عمرم در قلبم جاودان خواهد بود.   



برچسب ها :

 آیا حاج احمد متوسلیان زنده است؟

 


 

حاج ابراهیم همت و نیروهای دیگری که همراه متوسلیان در لبنان بودند حدود 24 ساعت بعد متوجه می‌شوند این چهار نفر گم شده‌اند. پس از گذشت ساعتی از جدا شدن متوسلیان و سه دیپلمات دیگر از سایر نیروها، نیروهای ایرانی از طریق بی‌سیم از بعلبک و بیروت، سراغ آن‌ها را می‌گیرند و جواب...

 


 

آیا حاج احمد متوسلیان زنده است؟

روزهایی که پشت سر گذاشتیم مصادف بود با سالگرد ربوده شدن.

حاج احمد متوسلیان و همراهانش، حمید داودآبادی نویسنده‌ی صاحب نام دفاع مقدس.

به واسطه علاقه یا احساس وظیفه، تحقیقات کاملی روی پرونده ربوده شدن چهار دیپلمات ایرانی در لبنان انجام داده و نتیجه این تحقیقات در کتاب «کمین جولای 82» منتشر شده که معتبرترین و کامل‌ترین کتاب در مسیر پرونده حاج احمد متوسلیان و همراهانش به شمار می‌رود.

خبرگزاری دانشجو با داودآبادی درباره برخی از ابعاد این اتفاق به گفتگو نشسته که مشروح آن در ادامه می‌آید:

 

اقدام فالانژها؛ قابل پیش بینی یا غیر منتظره بود؟

زمانی که نیروهای ایرانی به لبنان رفتند، لبنان درگیر جنگ بود و دولت مرکزی مستقری هم نداشت. دولت «بشیر جمایل» هم که در رأس کار بود فاقد تسلط بر حکومت بود.

واضح است که وقتی در منطقه‌ای جنگ در گرفته است، وقوع حوادثی نظیر گروگان گیری و ربایش طبیعی است و از این منظر می‌توان گفت اسارت حاج احمد متوسلیان از قبل قابل پیش بینی بود. ضمن این که دو نفر دیگر از نیروهای ایرانی هم چند وقت قبل اسیر شده بودند و این گروگان گیری‌ها برای بار اول نبود که رخ می‌داد.

 

نجات حاج احمد در همان ساعات اولیه

صحبت‌هایی مبنی بر این که می‌شد حاج احمد و همراهانش را در همان ساعات اولیه نجات داد و شایعاتی مبنی بر این که مسئولان، اجازه چنین کاری را نداده‌اند بی پایه و کذب محض است.

حاج ابراهیم همت و نیروهای دیگری که همراه متوسلیان در لبنان بودند حدود 24 ساعت بعد متوجه می‌شوند این چهار نفر گم شده‌اند. پس از گذشت ساعتی از جدا شدن متوسلیان و سه دیپلمات دیگر از سایر نیروها، نیروهای ایرانی از طریق بی‌سیم از بعلبک و بیروت، سراغ آن‌ها را می‌گیرند و جواب مشخصی دریافت نمی‌کنند.

فردای آن روز اتومبیل گارد حفاظت که 4 دیپلمات را در زمان ربایش، همراهی می‌کرده به نیروهای ایران اطلاع می‌دهد که متوسلیان و همراهانش را ربوده‌اند.

فالانژها در این 24 ساعت هر اقدامی را که می‌خواستند انجام داده بودند. ضمن این که محلی که این چهار نفر دستگیر شدند، دژبانی ثابتی نبوده است یعنی همان روز، یک پست ایست بازرسی ایجاد و هر کسی شیعه بوده دستگیر می‌کردند و می‌کشتند.

حتی این پست ایست و بازرسی در روز بعد دیگر وجود نداشته و باید پرسید چگونه ممکن بوده در همان ساعات اولیه، برای آزادی آن‌ها اقدام بشود؟

ما با دشمنان مکار و شیادی طرف هستیم. فالانژها و اسرائیلی‌ها شیادانی هستند که به هیچ حرفشان نمی‌توان اطمینان کرد. به نحوی که اظهارات آن‌ها در طول سی سال گذشته همه ضد و نقیض بوده است

حمله اسرائیل به لبنان با یک بهانه ساختگی

بهانه حمله اسرائیل به لبنان، ترور سفیر اسرائیل در لندن بود. تروری که بعدها مشخص شد توسط گروه ابونضال که عامل صدام بودند انجام شده است. رئیس این تیم تروریستی در دادگاه اعتراف کرد که وظیفه ما انحراف جنگ ایران و عراق بود به صورتی که ایران در جنگ پیشرفت نکند.

پس از حمله اسرائیل به لبنان با بهانه ساختگی ترور سفیرش، بسیاری از کشورهای عربی گفتند ایران که ادعا می‌کند علیه اسرائیل است نیروهایش را بیاورد و علیه اسرائیل متمرکز کند.

در آن زمان، هیچ کشور عربی وارد جنگ با اسرائیل نشد و تنها ایران بود که نیروهایش را به لبنان برد.

تیپ 58 ذوالفقار از ارتش و تیپ 27 حضرت رسول (ص) از سپاه به سوریه فرستاده شدند تا برای نجات شیعیان لبنان از این منطقه وارد جنگ با اسرائیل شوند؛ اما معلوم شد از طریق سوریه امکان عمل وجود ندارد. چون سوریه در آن زمان آمادگی درگیری مستقیم را نشان نمی‌داد و هراس خاصی از اسرائیل داشت که اجازه نبرد به ما نمی‌داد.

 

واکنش امام به حضور رزمندگان در لبنان

شهید صیاد شیرازی در خاطراتش تعریف می‌کند روزی که فرماندهان سپاه و ارتش خدمت امام (ره) آمدند و قضیه را توضیح دادند، امام گفت: «همه شما را گول زده‌اند؛ سریع تمام نیروها را بر گردانید که یک قطره خون اگر از دماغ کسی بیاید شما مسئولید، جبهه‌ای از تهران تا لبنان جلوی شما باز کرده‌اند آیا می‌توانید آن را پر از نیرو کنید؟».آنجا بود که مسئولان تازه فهمیدند چه اشتباهی کرده‌اند.

 

حضور در لبنان و تضعیف جبهه در عراق

بعد از آزادی خرمشهر که برخی از کشورهای عربی پیشنهاد آتش بس (نه صلح) آن هم به صورت شفاهی به ایران می‌دادند، صدام در یک سخنرانی می‌گوید وقتی ایرانی‌ها خرمشهر را از ما گرفتند من چنان احساس خطر کردم که به گارد ریاست جمهوری دستور دادم در اطراف بغداد دیوار دفاعی تشکیل بدهند.

این نشانه وحشت دشمن است. آن‌ها برای نجات صدام دنبال زمان بودند و بحث آتش بس را پیش آوردند که ایران قبول نکرد و گفت: یا صلح یا ادامه جنگ.

   آیا حاج احمد متوسلیان زنده است؟

بعد از آزادی خرمشهر وقتی ما نیروهایمان را به لبنان بردیم در عملیات رمضان که حدود یک و نیم ماه طول می‌کشد تمام کشورهای غربی بالاترین میزان کمک تسلیحاتی را به عراق کردند و حتی شوروی، تانک‌های مدرن تی 72 که ضد موشک است را در این مقطع به عراق داد.

در همین مقطع، کارشناسان بلژیکی و اسرائیلی آمدند زمین شلمچه را مسلح کردند. کانال‌ها و سیم خاردارها همه در مقطعی که ما درگیر لبنان بودیم ساخته شد و برای همین ما در عملیات رمضان شکست خوردیم.

این شکست طرح مشترک اسرائیل و عراق بود برای منحرف کردن ما.

 

موضع مسئولان کشور درباره ربودن دیپلمات‌ها

مواضع مسئولان، بسیار عادی بود. به این صورت که وزارت خارجه نامه اعتراضیه ای ارسال کرد.

در آن دوره تکلیف لبنان معلوم نبود و مشخص نبود با چه کسی طرف هستیم. گروه فالانژیست ها مزدور اسرائیل بودند. وضعیت آن دوره مثل این است که چند نفر از رزمنده‌های ما را ارتش عراق در جنگ اسیر کرده باشد و ما بخواهیم نامه نگاری کنیم که اسرای ما را آزاد کنند.

وقتی مزدوران اسرائیل نیروهای ما را اسیر کرده‌اند چگونه از طریق دیپلماتیک از آن‌ها بخواهیم که اسرای ما را آزاد کنند؟

البته قول‌ها و وعده‌هایی از سوی لبنانی‌ها داده‌امی شد که علتش این بود که «بشیر جمایل» تمایلی به درگیری با ایران نداشت اما افرادی مثل سمیر جعجع انسان‌هایی جنایتکار و وحشی بودند که مسئولان اصلی پرونده چهار دیپلمات ایرانی آن‌ها بودند؛ و بشیر جمایل نتوانست در مقابل آن‌ها به توفیقی برسد.

 

ربایش متوسلیان و تأثیرات بین‌المللی

ما در آن زمان، درگیر جنگ بودیم و از سوی دیگر فالانژها و حتی اسرائیل تاکید داشتند این سوال را برجسته کنند که ایران در لبنان چه کار می‌کند؟ به همین خاطر هیچ عکس‌العملی نمی‌توانستیم نشان بدهیم.

اما بعدها در سطح سازمان ملل پیگیری‌هایی شد. به ویژه به واسطه گروگان‌های غربی که در لبنان اسیر بودند. غرب از ایران می‌خواست که برای آزادی این گروگان‌ها وساطت کند. ایران هم همیشه ادعا داشت که گروگان‌های ما در این معامله چه می‌شوند؟

آن‌ها وعده پیگیری می‌دادند تا در نهایت «خاویر پرز دکوئیار»، دبیر کل وقت سازمان ملل، نامه تسلیتی به ایران نوشت و از طرف سازمان ملل اعلام کرد که این چهار نفر کشته شده‌اند.

حتی کنگره آمریکا هم چنین کاری را انجام داد. یعنی در همان زمان منابع دیپلماتیک ما از کنگره آمریکا خواستند در قبال درخواست نمایندگان آمریکا از ایران برای پیگیری آزادی گروگان‌هایشان، آن‌ها هم وضعیت اسرای ما را روشن کنند.

آن‌ها قول همکاری دادند و گروگان‌هایشان هم آزاد شدند. اما تنها جواب کنگره آمریکا نامه تأسف آمیزی بود که ضمن آن گفتند ما وضعیت گروگان‌هایتان را پیگیری کرده‌ایم و آن‌ها کشته شده‌اند.

فالانژها در این 24 ساعت هر اقدامی را که می‌خواستند انجام داده بودند. ضمن این که محلی که این چهار نفر دستگیر شدند، دژبانی ثابتی نبوده است یعنی همان روز، یک پست ایست بازرسی ایجاد و هر کسی شیعه بوده دستگیر می‌کردند و می‌کشتند.

آیا متوسلیان زنده است؟

ما با دشمنان مکار و شیادی طرف هستیم. فالانژها و اسرائیلی‌ها شیادانی هستند که به هیچ حرفشان نمی‌توان اطمینان کرد. به نحوی که اظهارات آن‌ها در طول سی سال گذشته همه ضد و نقیض بوده است.

اما از طرف دیگر نظام پیگیر وضعیت این چهار دیپلمات بوده است و برای روشن شدن تکلیف آن‌ها کارهای مهمی انجام داده است. دوره‌هایی بوده که گروگان‌های ارزشمندی از دشمن، در بند لبنانی‌ها بوده‌اند و ایران برای آزادی آن‌ها واسطه می‌شده است.

اگر قرار بود متوسلیان در دست آن‌ها باشد قطعاً او را تحویل می‌دادند تا به نتایج بهتری در این معاملات برسند. چون از لحاظ امنیتی، حاج احمد نسبت به گروگان‌های آن‌ها از لحاظ اطلاعاتی اهمیت کمتری داشته است و منطقی نیست که او را نگه دارند اما هزینه‌های بالایی در این گروگان گیری‌ها بپردازند.

حتی در قضیه ملک فارلین یک پای معامله همیشه چهار گروگان ایرانی بوده‌اند که این اخبار تا کنون مطرح نشده است. غربی‌ها به دنبال آزادی جاسوس خودشان بودند و ایران، شرط آن را مشخص شدن وضع گروگان‌هایش اعلام می‌کرد.

یعنی افتضاح ملک فارلین و آن همه هزینه‌ای که برای آن پرداخت کردند به اندازه کافی اهمیت داشت که اگر امکان معاوضه دیپلمات‌های ایرانی بود این کار را بکنند تا آن افتضاحات پیش نیاید.

به امید خبری که نسیم صبا از این عزیزان سفر کرده برایمان آورد.

 

بخش فرهنگ پایداری تبیان

 




برچسب ها :
جزئیات اطلاعات شهید
 
شهید مختار سلیمانی
نام و نام خانوادگی:
1338
تاریخ ولادت :
1362/1/26
تاریخ شهادت :
فکه
محل شهادت :
  نشانی مزار :
ناحیه 4
ناحیه:

شهید از زبان مادر و برادر : مادر شهید درباره فرزندش می گوید: پسرم با اینکه دبستانی بود علاوه بر درس خواندن، یار و یاور پدرش می شد و بعد از کلاس و درس به نانوایی پدرش در شادآباد می رفت و به او کمک می کرد. با اینکه هنوز به سن تکلیف نرسیده بود اما بسیار مقید بود که نمازش را سر وقت بخواند. مبارزات ضد طاغوت را از 15 سالگی آغاز کرد. اعلامیه های حضرت امام را از طریق دوستانش تهیه، تکثیر و در منطقه و حتی سطح تهران توزیع می کرد. برادر شهید نیز می گوید: شجاعت مختار ورد زبانها بود. همسایه ها و آشنایان که از فعالیتهای انقلابی او آگاه بودند به پدر و مادرم می گفتند مراقب پسرتان باشید. اگر گیر ساواکی ها بیفتد او را می کشند. به یاد دارم روزی قصد داشت تعداد زیادی اعلامیه پخش کند. خودروهای ساواک را شناسایی کرده بود و تعدادی از اعلامیه ها را داخل لاستیک خودروهایشان جاسازی کرد. منتظر ماندیم تا ببینیم چه اتفاقی می افتد. بعد از چند دقیقه ساواکی ها سراغ خودروهایشان رفتند و زمانی که با خودرو از خیابان عبور کردند تمام اعلامیه ها روی سطح معبر پخش شد. آنها مات و مبهوت مانده بودند که این همه اعلامیه از کجا آمده و کار چه کسی بوده که جرات کرده ساواکی ها را دست بیاندازد. او علاوه بر فعالیتهای سیاسی در امور فرهنگی محله شادآباد بویژه مسجد حسینی نقش اساسی داشت. اموری همچون راه اندازی برنامه های سخنرانی مذهبی، تهیه و پخش جزوه ها و کتابهای شخصیتهای بزرگ میان نمازگزاران مساجد را برعهده داشت. مختار در دوران انقلاب اسلامی برای ساماندهی نیروهای انقلابی در انجمن اسلامی شادآباد زحمات فراوانی کشید. آنها توانستند با بهره گیری از همین نیروهای مردمی چندین پادگان نظامی رژیم شاه را تسخیر کنند. او در زمان طاغوت به یکی از مهره های فعال و انقلابی تبدیل شده بود و از هیچ تهدید و قدرتی ترس و هراس نداشت. در یکی از شبهایی که حکومت نظامی برقرار بود حدود 15 هزار اعلامیه حضرت امام (ره) را در منطقه و سطح شهر پخش کرد. گویی نیرویی مافوق تصور همیشه از او محافظت و نگهداری میکرد. بعد از 22 بهمن سال 57 و استقرار نظام جمهوری اسلامی، مختار بیشتر وقت خود را صرف خدمت به محرومان می کرد. اولین پستی که از سوی مسئولان به وی پیشنهاد شد معاون اول فرمانداری فیروزآباد بود که به علت وضعیت ناآرام و شورش خان های ستمگر از حساسیت خاصی برخوردار بود. برادرم این وظیفه را بدوش گرفت تا به شورش منافقان و آشوبگران این محدوده که سرکرده آنها فردی به نام خسرو قشقایی بود خاتمه دهد و وضعیت آرامی برای مردم بی دفاع فراهم کند. مبارزات او به همراه دوستانش شش ماه در فیروزآباد ادامه داشت و سرانجام با شجاعت تمام شورشیان را شکست داد. مختار در اواخر سال 58 به عضویت سپاه درآمد و مبارزه بر علیه ضد انقلاب داخلی را آغاز کرد. تا قبل از شروع جنگ تحمیلی در بیشتر عملیاتها و برنامه ها برعلیه ضدانقلاب حضوری فعال داشت و توانسته بود با کمک دیگر دوستان انقلابی اش در سپاه، بسیاری از توطئه های آنان را خنثی کند. شجاعت و دلاوری های مختار به همین دوران ختم نمی شود. او در دوران دفاع مقدس نیز پابه پای دیگر رزمندگان اسلام به جبهه های حق علیه باطل عزیمت کرد تا به هدف اصلی اش که همان شهادت در راه خدا بود برسد. او در اولین مرحله عزیمت به جبهه به سمت غرب و محدوده قله های بازی دراز ایلام رفت که بعد از گذشت مدتی با نشان دادن قدرت و توانایی هایش، اول به دیدبانی توپخانه و بعد به فرماندهی چندین عملیات در منطقه منصوب شد. بعد از اعلام نیاز نیرو به سمت جبهه های جنوب حرکت کرد. او در آن منطقه ابتدا فرماندهی گردان حبیب ابن مظاهر و سپس گردان میثم را بر عهده گرفت و توانست با کمک دیگر رزمندگان در عملیات مختلف چون والفجر مقدماتی شکست سختی به رژیم بعث عراق وارد کند. این عملیات بقدری شدید بود که مختار و یارانش 5 شبانه روز نخوابیدند تا مواضع خود را تثبیت کنند و نگذارند دشمن قدمی پیشرفت داشته باشد. در این عملیات مختار از ناحیه دست به شدت مجروح شد و برای درمان به عقب انتقال یافت. زمانی که زخمی شده بود یکی از رزمندگان برای کمک به او، زیر بغلش را گرفت تا براحتی حرکت کند اما او گفته بود: لطفا این کار را نکنید چون اگر دیگر رزمندگان این وضعیت را ببینند روحیه شان تضعیف می شود. برادرم در زمان حضورش در جبهه در 17 عملیات حضوری فعال و ثمربخش داشت. در عملیات والفجر 1 به فرماندهی تیپ 3 ابوذر گماشته شد و در حالی که هنوز جراحت دستش بهبود نیافته بود برای شناسایی محل قبل از عملیات وارد منطقه شد و همانجا بود که توسط نیروهای عراقی شناسایی و پای راستش نیز مجروح شد. در یک عملیات در سمت فکه درگیری شدیدی اتفاق افتاده بود و از سوی دیگر عملیات والفجر مقدماتی از سوی ستون پنجم دشمن لو رفته بود و امکان داشت رزمندگان اسلام به دام دشمن بیافتند و تپه 146 منطقه شرهانی توسط دشمن تصرف شود. مختار که متوجه موضوع شده بود و قصد داشت جلوی پیشروی دشمن را به هر طریق بگیرد تقاضای آرپی جی کرد و خودش به تنهایی 70 گلوله آرپی جی به سمت بعثی ها شلیک کرد. همین مسئله باعث شد شکست سختی به دشمن وارد شود. بعد از مدتی عراقی ها خمپاره ای به سمت سنگر مختار فرستادند که در اثر اصابت ترکش خمپاره، به ناحیه سینه و ریه مختار آسیب جدی وارد شد و همرزمانش او را به بیمارستان اهواز انتقال دادند اما خودش می دانست که وصل یار نزدیک و موقع شهادتش فرا رسیده است. ساعت 2 بعد از نیمه شب 27 اسفند ماه سال 62 بود که دعوت حق را لبیک گفت و به خیل شهیدان والامقام انقلاب اسلامی پیوست.




برچسب ها :

 

کجایید ای شهیدان خدایی   بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک بالان عاشق   پرنده‌تر ز مرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانی   بدانسته فلک را درگشایی
کجایید ای ز جان و جا رهیده   کسی مر عقل را گوید کجایی
کجایید ای در زندان شکسته   بداده وام داران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده   کجایید ای نوای بی‌نوایی
در آن بحرید کاین عالم کف او است   زمانی بیش دارید آشنایی
کف دریاست صورت‌های عالم   ز کف بگذر اگر اهل صفایی
دلم کف کرد کاین نقش سخن شد   بهل نقش و به دل رو گر ز مایی
برآ ای شمس تبریزی ز مشرق   که اصل اصل اصل هر ضیایی



برچسب ها :




برچسب ها :

یک خشاب و خالی می کنند، بابای صاحب بچه را در می آورند، بعد چند تا تیر هوائی شلیک می کنند وآخر که فاتحه طرف خوانده شد، داد می زنند ایست.

 
شوخی جالب شهید همت
به گزارش افکارنیوز ، یک روز که فرماندهان ارتش، در یک قرارگاه نظامی برای طراحی یک عملیات، همه جمع شده بودند، حاج همت هم از راه رسید، امیرعقیلی، سرتیپ دوم ستاد «لشکر ۳۰ پیاده گرگان»، حاجی را بغل کرد و کنارش نشست، امیر عقیلی به حاج همت گفت: حاجی یک سوال دارم، یک دلخوری خیلی زیاد، من از شما دلخورم.

حاج همت گفت: بفرمائید، چه دلخوری!...

امیر عقیلی گفت: حاجی شما هر وقت از کنار پاسگاه های ارتش، از کنار ما که رد می شوی، یک دست تکان می دهی و با سرعت رد می شوی. اما حاجی جان، من به قربانت بروم، شما از کنار بسیجی های خودتان که رد می شوی، هنوز یک کیلومتر مانده، چراغ می دی، بوق می زنی، آرام آرام سرعت ماشین ات را کم می کنی، بیست متر مانده به دژبانی بسیجی ها، با لبخند از ماشین پیاده میشوی،دوباره باز دستی تکان میدهی، سوار می شوی و میروی.

رد میشی اصلا مارو تحویل نمی گیری حاجی، حاجی بخدا ما خیلی دل مان میاد. حاج همت این ها راکه از امیر عقیلی شنید، دستی به سر امیر کشید و خندید و گفت: اصل ماجرا این است که از کنارپاسگاه های شما که رد می شوم، این دژبان های شما هر کدام چند ماه آموزش تخصصی می بینند که اگر یک ماشین از دژبانی ارتشی ها رد شد، مشکوک بشوند؛ از دور بهش علامت میدهند، آرو آروم دست تکان میدهند، اگه طرف سرعتش زیاد بشه، اول علامت خطر میدهند،بعد ایست میدهند، بعد تیرهوائی میزنند، آخر کار اگر خواست بدون توجه دژبانی رد بشود.به لاستیک ماشین تیر میزنند.

ولی این بسیجی هایی که تو میگی، من یک کیلومتر مانده بهشان مرتب چراغ میدم، سرعتم رو کم میکنم،هنوز بیست متر مانده پیاده می شوم و یک دستی تکان میدهم و دوباره می خندم و سوار می شوم وباز آرام از کنارشان رد می شوم.

آخر این بسیجی ها مشکوک بشوند؛

اول رگبار می بندند.

بعد تازه یادشان میاد که باید ایست بدهند.

یک خشاب و خالی می کنند، بابای صاحب بچه را در می آورند، بعد چند تا تیر هوائی شلیک می کنند وآخر که فاتحه طرف خوانده شد، داد می زنند ایست.

این را که حاجی گفت: بمب خنده بود که توی قرارگاه منفجر شد. حالا نخند کی بخند.....



برچسب ها :

ابراهیم حاتمی‌کیا در اختتامیه جشنواره فیلم مقاومت در واکنش به صحبتهای عباس کیارستمی نسبت به شهدای هشت سال دفاع مقدس از وزیر ارشاد، رییس سازمان سینمایی و دیگر مسئولان ارشد سینمای ایران درخواست کرد تا نظرات خود را صراحتا درباره اظهارات این کارگردان بیان کنند.

 
واکنش تند حاتمی‌کیا به صحبت​های کیارستمی
به گزارش افکارنیوز، ابراهیم حاتمی کیا کارگردان فیلم سینمایی «چ» که در اختتامیه جشنواره فیلم مقاومت جایزه ویژه هیات داوران را از آن خود کرد در انتقاد به صحبتهای اخیر عباس کیارستمی گفت: عزیز کرده ای از سینمای ایران، اخیرا حرفهایی زده و شهدا را قربانی جنگ دانسته است. من مصاحبه این کارگردان را چندین بار دیدم. البته همیشه می دانستم که جریانی وجود دارد که نسبت به جنگ و دفاع مقدس بی تفاوت است از همین رو از استادان خود که در راس آنها سید محمد بهشتی قرار دارد می خواهم که نگاه خود را نسبت به این اظهار نظر بیان کنند.

به گفته وی، عباس کیارستمی کارگردانی بوده که همواره مورد حمایت وزارت خارجه بوده است.

این کارگردان سینمای دفاع مقدس افزود: سید محمد بهشتی همیشه ما را به فیلمسازی تشویق می کرد، اما مرا به جنوب فرستاد و دیگری را به شمال. به هر حال این کارگردان، عزیز کرده جشنواره های خارجی است و پرچم ایران را با افتخار بالا برده است. دستش درد نکند، اما آنچه در حال حاضر درباره شهدا گفته غیر قابل چشم پوشی است.

کارگردان «برج مینو» تصریح کرد: من از همین تریبون از وزیر ارشاد، رییس سازمان سینمایی و دیگر مسئولان ارشد سینمای ایران می خواهم که مواضع خود را صراحتا درباره اظهارات اخیر این کارگردان بیان کنند.

حاتمی کیا متذکر شد: من به عنوان فیلمسازی که در جنگ بوده و فیلم دفاع مقدسی ساخته از حجت الله ایوبی که می دانم خودش نیز در جنگ بوده است، انتظار دارم نگاه خود را به عنوان رییس سازمان سینمایی درباره این موضوع صراحتا بیان کند که اگر چنین نشود، یقین پیدا می کنم در دولتی حرف می زنم که در آن نفاق است. دعا کنید خداوند کسانی که خون پاک شهدا را نمی بینند، رسوا کند.

وی در پایان صحبت هایش متذکر شد: به اعتقاد من بین جشنواره فیلم فجر و جشنواره فیلم مقاومت نباید فرقی وجود داشته باشد. آنچه در این جشنواره وجود دارد، باید در جشنواره فیلم فجر نیز باشد. نباید فرقی بین آنچه در اینجا گفته می شود و آنچه در آنجا به عنوان غایت و نگاه به آینده گفته می شود وجود داشته باشد.

کیارستمی و حرف های جنجالی اش

عباس کیارستمی چندی پیش در حاشیه جلسه پرسش و پاسخ با دانشجویان دانشگاه سیراکیوز آمریکا گفته بود: «یک هفته قبل از اینکه اینجا بیایم یکی از فیلمسازانی که سال ها فیلم جنگی ساخته (اشاره به ابراهیم حاتمی کیا) فیلم های پرهزینه جنگی و البته با مخاطب کمتر- برای اینکه مخاطب ایرانی دیگر حوصله جنگ نداشت، بنابراین بودجه های خیلی سنگین می گیرد و فیلم های جنگی می سازد، گوش من را پیچانده بود که زمانی که ما داشتیم می جنگیدیم کیارستمی داشت دنبال دفترچه دوستش می گشت. «خانه دوست کجاست» یکی از پربیننده ترین فیلمهایی بود که من ساختم، درواقع همه جای دنیا آن را می شناسند. «خانه دوست کجاست» ماندگار شد چون راجع به یک ارزش انسانی صحبت می کرد اما فیلم های تو نماند چون تو راجع به یک پریودی از تاریخ ایران حرف زدی که تازه آن پریود هم به هیجان اورد بچه ها را. احمدپور (شخصیت اصلی فیلم خانه دوست کجاست) رفت پس داد دفترچه را، اما تو به هیجان آوردی و احمدپورهای دیگر رفتند در جنگ و کشته شدند و حالا پس از سال ها می شود راجع به آن ها فکر کرد که آن ها چطوری از بین رفتند. در یک جنگی که هیچ مفهومی نداشت.»



برچسب ها :

عده ای معتقدند بر خلاف باور عمومی، ناصر عبداللهی به مرگ طبیعی از دنیا نرفته است و به خاطر اجرای قطعه موسیقی "یا فاطمه" در مدح حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها توسط عده ای به شهادت رسیده است.

 
شهادت ناصر عبداللهی بخاطر اجرای "یا فاطمه"!
به گزارش افکارنیوز، بعد از مرگ ناصر عبداللهی، همواره زمزمه‌هایی درباره مرگ مشکوک او وجود داشت اما اخیراً مهدی براتی از کاربران شبکه اجتماعی فیس بوک در صفخه شخصی خود ادعا کرده است برخلاف باور عمومی، ناصر عبداللهی به مرگ طبیعی از دنیا نرفته است و به خاطر اجرای قطعه موسیقی "یا فاطمه" در مدح حضرت صدیقه طاهره سلام‌الله علیها توسط عده‌ای از متعصبان سنی مذهب جنوب کشور به قتل رسیده است. متن کامل یادداشت منتشر شده در این باره را از نظر می‌گذرانید:

اصلی ترین دلیل فوت ناگهانی «ناصر عبداللهی» چه بود؟

اگر می خواهید یک بار برای همیشه ماجرای فوت ناگهانی ناصر در ۳۷ سالگی اش را بدانید ، متن زیر رابه دقت بخوانید. متنی که هرگز و هیچوقت هیچ رسانه ای نتوانست و جرات اش را نداشت آنرا منتشر کند تا واقعیت فوت «ناصر عبداللهی» همیشه مخفی بماند اما امروز این متن را اینجا برای اولین بار منتشر می کنم تا آنهایی که برایشان هنوز این اتفاق یک داستان مشکوک است، برای همیشه از این راز مطلع شوند:

«هفت سال پیش همسر ناصر عبداللهی، بعد از یک جر و بحث مختصر با وی، به حالت قهر به منزل پدری اش میرود. ظهر همان روز ناصر برای بازگرداندن همسرش، سراغش می رود. مدت هاست که بین خانواده همسر وی و ناصر بحث هایی در مورد دلایل اجرای قطعه «یا فاطمه» رخ داده و دایی‌های همسر وی به شدت از این موضوع عصبانی‌اند. همه خانواده «سُنی شافعی» (از شاخه های مذهب سنی گرایان) هستند و اجرای این قطعه از سوی ناصر عبداللهی، در واقع به زغم وهابی ها و افراطیون شهر {به سرکردگی فرقه ای تندرو } و حتی نزدیکان خانواده همسرش، «خون این خواننده را حلال کرده است.»

ظهر همان روز ناصر که برای بازگزداندن همسرش به محله سنی نشین پدر همسرش می رود، گویی وارد کارزاری شده که افراطیون منتظراش بودند و به سرکردگی دائی های همسرش و وهابی ها و افراطیون مذهبی، مورد حمله قرار می گیرد و به شدت مورد ضرب و شتم قرار می گیرد.

بعد از این درگیری شدید، پیکر خون آلود ناصر به منزل اش برده می شود و در حیاط خانه و روی تخت رها می شود. پسر خانواده بعد از چند ساعت و بدون اطلاع از ماوقع به خانه می آید و با تصور خواب بودن پدر، توجهی به وی نمی کند. صدای خِر خِر پدر پس از دقایقی توجه پسرش را جلب می کند. تا به سمت پدرش برود و با برگزداندن پدر به سمت خودش، متوجه آثار ضرب و شتم روی صورت پدر می شود. از پدر داستان را می پرسد و ناصر در جواب می گوید که از جایی سقوط کرده و مشکلی نیست. به اصرار پسر به حمام برده می شود تا آثار ضرب و شتم و چهره خون آلود پدر شسته شود ولی به دلیل ضعف عمومی از حال می رود.

از همان روز جدال ۲۷ روزه ناصر عبداللهی با مرگ در بیمارستان های بندر و تهران آغاز می شود و این جدال سرانجام در روز ۲۹ آذر به مرگ مغزی وی و سپس فوت او منجر می شود.»

خانواده عبدالهی به دلیل تفکرات بومی و برخی محدودیت‌ها از بازگویی این ماجرا تا همیشه منع می‌شود. احسان علیخانی دو سال بعد در سالروز فوت این خواننده در برج میلاد با گفتن برخی جملات حاشیه‌های فراوانی را در رسانه ها باعث شد تا گمانه زنی ها بیشتر و بیشتر شوند:
«نزدیک یک سال است که فهمیده‌ایم او {ناصر} به قتل رسیده است در صورتی که این موضوع مطرح نشده بود. همیشه دوست داشتیم این موضوع را بگوییم. صحبت‌ کردن از علی (ع) ساده است، اما ناصر عبدالهی در جایی از امیرالمومنین صحبت کرد که سخت بود.»

بعد از مرگ ناصر عبداللهی و در مزاسم سومین سالگرد او نیز مجری مراسم ادعا کرده بود ناصر عبداللهی به قتل رسیده است.

پیش از این نیز محمدعلی چاووشی رئیس موسسه «مشکات» و رئیس اسبق صنف تولیدات محصولات شنیداری در گفت و گویی با تأییر این ادعا گفته بود: "من از آقای دکتر امیدوار رضایی، رئیس کمیسیون بهداشت و درمان مجلس شورای اسلامی خواهش کردم (چون ایشان فوق تخصص مغز و اعصاب هستند) که تشریف بیاورند که شاید بتوانند این جوان را از مرگ نجات بدهند. ایشان تشریف آوردند. معاینه کردند، مدارک و پرونده پزشکی را دیدند به من گفتند فلانی اینی که گفتند ایشان مسموم شده، ایشان مواد مخدر مصرف کرده مطلقا در پرونده ایشون وجود نداره. ایشون ضربه خورده. این صدمه که مغز ایشون پیدا کرده به دلیل اصابت ضربه‌ای است. این آثار کبودی که در صورت وی در عکس‌ها مشخص است به همین دلیل است. من هم با توجه به نظر یک متخصص پزشکی وقتی گفتند ناصر رو زدند از اقوام پیرامون ایشان سوال کردم که مگه کسی ایشون رو زده؟ گفتند بله و ماجرایش هم مفصل است. گفتم چرا؟ گقتند به خاطر همین تغییرات فکری و عقیدتی که پیدا کرده بود خیلی‌ها از دستش ناراحت بودند".

همچنین نسرین عبداللهی دختر ناصر عبداللهی نیز دو سال پیش در گفتگویی، نظر پزشکی قانونی در خصوص مرگ پدرش را "شکستگی جمجمه" بیان کرده بود.

اگر این موضوع واقعیت داشته باشد می‌توان مرگ ناصر عبداللهی را شهادت به حساب آورد و در صورت تأیید قطعی این موضوع، می‌توان لقب شهید را برازنده خواننده قطعه "یا فاطمه" دانست.

گفتنی است ناصر عبداللهی در ۲۹ آذر ۱۳۸۵ در بیمارستان هاشمی‌نژاد تهران درگذشت و در زادگاهش، بندرعباس به خاک سپرده شد.



برچسب ها :

در زیر به شرح زندگی و نحوه شهادت دردناک خلبان سیدعلی اقبالی پرداخته است.

 
خلبانی‌که به دستور صدام دو تکه‌ شد+ عکس
به گزارش افکارنیوز، «سیدعلی اقبالی دوگاهه» هفتم مهرماه ۱۳۲۸ در محله دوگاهه پایین‌بازار رودبار در خانواده‌ای مذهبی و متدین به دنیا آمد.

وی پس از گذراندن دوران کودکی برای ادامه تحصیل به تهران رفت و در دبیرستان امیرکبیر به ادامه تحصیل پرداخت و توانست از این دبیرستان مدرک تحصیلی دیپلم را اخذ کند.



اقبالی دوگاهه در ۱۳ آذرماه ۱۳۴۶ به استخدام نیروی هوایی درآمد و پس از طی آموزش‌های نظامی و موفقیت در آزمون‌های زبان انگلیسی، مهارت‌های فنی و تخصصی، انجام دوره‌های پرواز و پرواز مقدماتی با هواپیمای پاپ و اف-۳۳ در دانشکده پرواز در ۲۵ مرداد ۱۳۴۷ برای تکمیل دوره خلبانی و پرواز با هواپیماهای پیشرفته جت شکاری به همراه دو نفر از دانشجویان به پایگاه هوایی ویلیامز شهر فنیکس ایالت آریزونای آمریکا اعزام شد.



وی پس از بازگشت از این دوره آموزشی در چهارم بهمن ۱۳۴۸ به عنوان افسر خلبان شکاری تاکتیکی فعالیت خود را آغاز کرد.




اقبالی ‌دوگاهه در سال ۱۳۵۴ ازدواج کرد که ثمره این ازدواج یک پسر به نام «افشین» یکی از پزشکان حاذق کشور و از افتخارهای ایران اسلامی است.



اقبالی عاشق پرواز بود و با توجه به مسئولیت‌های مهمی که به عهده داشت هرگز از فعالیت‌های پروازی دور نشد و جرات و جسارت در پروازهای عملیاتی از وی استادی ماهر و برجسته ساخته بود.



وی به دلیل آگاهی‌های بالای علمی، مهارت فنی و تخصصی در پروازهای تاکتیکی و عملیاتی در کمترین زمان توانست به سطح لیدری ارتقا یابد.



او مسئولیت‌هایی در پایگاه‌های بوشهر، دزفول، تبریز و ستاد نیروی هوایی تهران داشت و سرپرست و صاحب پست‌های راهبردی معلم خلبانی، رئیس شعبه اطلاعات و عملیات فرماندهی گردان ۲۳ شکاری و افسر ناظر اجرای طرح‌های عملیاتی معاونت طرح و برنامه نهاجا (نیروی هوایی ارتش) بود.



اقبالی دوگاهه با پیروزی انقلاب اسلامی مدت کوتاهی از نیروی هوایی دور شد اما با آغاز جنگ عراق علیه ایران داوطلبانه به نیروی هوایی بازگشت و با انجام پروازهای شناسایی و آموزشی فعالیت‌های خود را آغاز کرد.



وی یکی از جوان‌ترین استادان خلبان شکاری در عملیات ۱۴۰ فروندی بود و در آغاز جنگ، لیدر دسته پروازی چهار فروندی به شمار می‌رفت.



اقبالی‌ دوگاهه در یکم آبان‌ماه ۱۳۵۹ زمانی که لیدر یک دسته دو فروندی هواپیمای اف-۵ را به عهده داشت، در یک ماموریت برون‌مرزی با هدف بمباران یکی از سایت‌های راداری موصل به همراه همرزم خلبانش از زمین برخاست و پس از رسیدن به منطقه و مشاهده‌نکردن هدف بلافاصله به سمت هدف ثانویه که پادگان العقره در حوالی پایگاه هوایی کرکوک عراق و ایران بود، تغییر مسیر داد و در ساعت تعیین شده روی هدف ظاهر شد. اما در پایان این عملیات موفقیت‌آمیز، رادار راهبردی دشمن پرنده آهنین شهید اقبالی را نشانه رفت و هواپیمای وی به شدت مورد اصابت موشک قرار گرفت.


خلبان شهید اقبالی


پرنده زخمی که خلبان جوان آن را به زحمت به ۳۰ کیلومتری شرق موصل نزدیک مرز ایران رسانده بود، سقوط و اقبالی دوگاهه با چتر نجات هواپیما را ترک کرد و به اسارت دشمن بعثی درآمد.



خلبان جوان و دلیر ایران‌زمین پیشتر تلمبه‌خانه‌ها و نیروگاه‌های برق عراق را از کار انداخته بود و طرح‌های عملیاتی وی موجب شده بود تا صادرات ۳۵۰ میلیون تنی نفت عراق به صفر برسد. به همین دلیل صدام جنایتکار به خون این شهید تشنه بود و دستور داد پس از دستگیری اقبالی بدنش را دو نیمه کردند و نیمی از پیکر مطهرش در نینوا و نیمی دیگر در موصل عراق مدفون شد.



شهید اقبالی دوگاهه توسط عناصر مزدور رژیم بعث عراق با بی‌رحمانه‌ترین وضعیت به شهادت رسید. این جنایت به حدی وحشیانه بود که رژیم بعثی در تلاشی بی‌شرمانه برای سرپوش گذاشتن بر این جنایت هولناک، تا سال‌ها از اعلام سرنوشت آن شهید مظلوم خودداری می‌کرد و در مدت ۲۲ سال هیچ‌گونه اطلاعی از سرنوشت وی موجود نبود تا اینکه در خرداد سال ۱۳۷۰ طبق گزارش‌های موجود عملیاتی و اطلاعاتی و نامه ارسالی کمیته بین‌المللی صلیب سرخ جهانی مبنی بر شهادت وی و اظهارات دیگر اسرای آزادشده و خلبانان اسیر عراقی، شهادت خلبان علی اقبالی دوگاهه محرز شد.





دشمن بعثی عراق بخشی از پیکر مطهر شهید اقبالی دوگاهه را در گورستان محافظیه نینوا و بخش دیگر را در قبرستان زبیر شهر موصل به خاک سپرده بود که با پیگیری کمیته جستجوی اسرا و مفقودین و کمیته بین‌المللی صلیب سرخ جهانی به همراه دیگر خلبانان شهید نیروی هوایی در پنجم مرداد سال ۸۱ پس از ۲۲ سال دوری از وطن در بین حزن و اندوه یاران و همرزمان به میهن اسلامی بازگشت و در بهشت زهرای تهران کنار دیگر همرزمان شهیدش آرام گرفت.



سرلشکر خلبان شهید علی اقبالی دوگاهه جوان‌ترین استاد خلبان نیروی هوایی ارتش است که در سن ۲۵ سالگی استاد خلبان جنگنده F-۵ و در ۲۷ سالگی با درجه سرگردی جزو افسران ارشد نیروی هوایی ارتش ایران شد.



وی با بیش از ۳۰۰۰ ساعت پرواز عملیاتی و آموزش خلبانی به ده‌ها دانشجوی جوان خلبانی که تعدادی از آنها همچون شهیدان سرافراز سرلشکر خلبان عباس بابایی و سرلشکر خلبان مصطفی اردستانی به مقام والای شهادت نائل شده‌اند و یا به رده‌های ارشد فرماندهی نیروی هوایی رسیده‌اند، کارنامه درخشان و پرافتخاری در طول عمر کوتاه و پربرکت خود به جای گذاشت.



این شهید بزرگوار فردی به تمام معنا صمیمی و مهربان بود؛ انسانی فروتن و خویشتن‌دار، گشاده‌رو، متین، آراسته و با اخلاق نیکو و منش بسیار انسانی که در نگاه اول هر کس را شیفته خود می‌کرد.



او روحی بلند و علاقه خاصی به قرائت قرآن مجید داشت و هر چند وقت، کل قرآن را دوره می‌کرد. او خلبانی جوان با دانش و معلومات فوق‌العاده گسترده بود که به تمام موضوعات و قوانین پروازی اشراف کامل داشت.



اقبالی با تکیه بر هوش و استعداد و حافظه بسیار قوی، با وجود تعدد منابع دانش پروازی و منابع تخصصی، به ویژه آیین‌نامه‌ها و دستورالعمل‌های نیروی هوایی، به طور خارق‌العاده‌ای به این منابع احاطه داشت؛ به نحوی که در مناظره‌ها بعضا مشاهده می‌شد با قید عنوان آیین‌نامه، صفحه و پاراگراف را دقیقا ذکر می‌کند!



به علت توانایی‌های بالایی که در امور فنی و پروازی داشت، در خیلی از موارد مورد مشورت همکاران و فرماندهان قرار می‌گرفت و تحلیل‌های وی همواره صائب بود؛ لذا از احترام خاصی نزد فرماندهان نیرو مخصوصا شهید فکوری فرمانده وقت نیروی هوایی برخوردار بود.



آن شهید بزرگوار به دلیل برخورداری از هوش وافر، آگاهیهای بالای علمی و مهارتهای فنی و تخصصی توانست در کمترین زمان ممکن به سطح لیدری ارتقا یابد و سرانجام به ستاد نیروی هوایی در تهران منتقل شود.



طی خدمت در ستاد، وی طرحهای استراتژیک و تاکتیکی ویژه‌ای را علیه تمامی نقاط حساس و حیاتی دشمن طراحی کرده بود. شهید اقبالی در حالی که یک نیروی ستادی بود و می‌توانست دیگر حتی یک ساعت هم در کابین جنگنده ننشیند، با شروع جنگ و حمله عراق به ۱۵ پایگاه نیروی هوایی، بلافاصله خودش را به پایگاه تبریز رساند. در آن هنگام، این پایگاه در طرح کلان نیروی هوایی، مسئول بخشهایی از خاک عراق نظیر کرکوک، موصل و اربیل بود.



به یاد رشادت‌ها و دلاوری‌های آن شهید بزرگوار امیر سرلشکر خلبان سید علی اقبالی دوگاهه، بهمن سال ۱۳۸۸ بنای یادبود آن شهید والامقام شامل مجسمه شهید و ماکت هواپیمای F-۵ تایگر در شهرستان رودبار و در ساحل سفیدرود طی مراسم باشکوهی با حضور جمعی از مقامات لشکری و کشوری و مردم قدرشناس رودبار و مناطق اطراف رونمایی شد.



برچسب ها :

 

                                                                   

 

 

 

 

 

 

 

 

 
کد مطلب: 365585
 



برچسب ها :
هیچ حادثه‌ای که دشمن آنرا امتحان کرد سخت‌تر و شدید‌تر از جنگ 33 روزه‌ی لبنان نمی‌باشد و هیچ دشمنی کلاسیک‌تر و ورزیده‌تر از اسرائیل نبود، آنها در کمال ناباوری دیدند که قوی‌ترین ارتش دنیا به دست یک مجموعه کوچک به نام حزب الله شکست خورد و منهدم شد
سردار سرلشکر «قاسم سلیمانی» فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در دهمین کنگره بزرگداشت شهدای استان کرمان که در مهرماه سال 86 برگزار شد، سخنان مهمی بیان کرد که تاکنون در رسانه‌ای خبری منتشر نشده است. اکنون به مناسبت گرامیداشت هفته دفاع مقدس، این سخنان منتشر می‌شود.      

بسم الله الرحمن الرحیم. با صلوات نثار روح حضرت امام(ره) و برای شادی روح شهیدان استان کرمان، شهدای لشکر 41 ثارالله و دیگر نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران.

بنده عذرخواهی می‌کنم از اینکه در چنین جلساتی همیشه من مزاحم هستم، این هم یکی از جایگاه‌هایی است که پیوسته خجالت می‌کشم. این فیلم‌ها، تصاویر و صحنه‌هایی که نشان دادند، در همه‌ی اینها بودیم و توفیق عظمایی نصیب دوستانمان شد و ما از آن محروم شدیم و امروز باید سخنران جلسات آنها باشیم. از خدا می‌خواهیم که به آبروی شهدای بزرگوار عاقبت ما را ختم به شهادت بگرداند و ما را از این فیض عظیم عظما محروم نگرداند.

در جبهه‌ها، در شبهای عملیات، در سخت‌ترین شرایط، در زمانی که  مجروحین  از درد زخم‌ها به خود می‌پیچیدند، در غربت‌های جنگ‌، در نیمه جان‌هایی که در نیزارها، وسط  آتش جا می‌ماندند و در دل شبها، نام حضرت امیرالمومنین(ع)، نام حضرت زهرا(س)، نام امام حسن(ع)، نام امام حسین(ع)، نام حضرت زینب(س)، نام حضرت ابوالفضل(ع) این نامها به ما جان می‌داد، امید می‌داد و احساس می‌کردیم یک پشتوانه الهی ما را هدایت می‌کند و با توکل بر خدا به سخت‌ترین صحنه‌های جنگ وارد می‌شدیم.

نسبت به شناخت مقام شهدا عاجزیم

یادواره‌ی شهداست، نسبت به شناخت مقام شهدا عاجزیم، همین بس که آنها عند ربهم یزرقونند. حقیقتاً از مجموعه آیات قرآن و روایات و احادیث هم اینگونه استنباط می‌شود که انسان نسبت به درک مقام شهدا عاجز است و نمی‌توانیم آنرا خوب درک کنیم.

بعضی وقتها انسان به دوستی می‌رسد التماس می‌کند دعا کن شهید بشوم. عموماً ما تعارف می‌کنیم و می‌گوئیم نه خدا شما را حفظ کند، شما ضروری هستید. این یک دعای عظیم است که نباید ما نسبت به یکدیگر ازآن غافل شویم، فیض بزرگی است که از درک حقیقت چنین فیض بزرگی عاجز هستیم.

امیدواریم لشکر ثارالله یکی از لشکرهای امام زمان(عج) باشد

لشکر ثارالله در دوران دفاع مقدس که اساس پیدایش آن هم خدایی بود و امیدواریم یکی از لشکرهای امام زمان(عج) باشد و شهدای ما از یاران آن حضرت بوده و در رکاب امام زمان(عج) علیه کفر بجنگند و آن حکومت وعده داده شده‌ی الهی را احیا کنند، در جنگ توانست انسان‌های بزرگی را پرورش دهد. شما بعضی وقتها در جامعه دیده‌اید آدمهای خوبی وارد ساختارها و سازمان‌ها می‌شوند اما بعد از مدتی تغییر چهره می‌دهند، عوض می‌شوند و یکسری پوسیدگی‌ها و انحرافات در آنها بوجود می‌آید. ما فراوان در طول عمرمان دیده‌ایم و می‌بینیم که آدم‌هایی با انگیزه‌های بزرگ و بالا با روح مطهر و با عنایت وارد یک سازمان می‌شوند اما بعد از مدتی تغییر چهره می‌دهند، عوض می‌شوند، متلاشی می‌شوند و دچار مشکل می‌شوند. آیا نسل امروز که وارد بخشی از مجموعه‌های ما می‌شوند، با نسل جنگ متفاوت است؟

آیا نسل دفاع مقدس، نسل ویژه‌ای بودند؟

در بخشی از ابعاد نسل امروز، وارستگی‌های بیشتری نسبت به نسل دوران دفاع مقدس وجود دارد، دانستنی‌های این نسل نسبت به دوران ورود ما به جبهه بیشتر است، امکانات معنوی این نسل بیشتر از دوران قبلی است، اما در عین حال ما آن فضای جبهه را امروز در ساختارهای موجود نمی‌بینیم؟چرا؟

در جبهه‌های ما چه اتفاقی افتاد که اینگونه موجب رشد بچه‌ها شد؟ در جبهه‌ها انسان‌هایی که بعضاً تصاویرشان در همین جمع موجود است به مرحله یقین رسیدند، ما علت اصلی را از ظرف جبهه می‌دانیم.

5پایه مهم در جنگ به عنوان قالب اصلی ظرف جبهه مطرح بودند که عبارتند از اول جهاد، خیلی تفاوت وجود دارد بین جهاد و جنگ بعنوان یک عمل نظامی، جهاد ویژگی‌ها و ساختار خود را دارد، لذا همه‌ی عمل‌هایی را که در جبهه صورت می‌گرفت حتی اعمال نظامی بر پایه جهاد بود. جهاد است که بن بست‌ها را می‌شکند، عمل نظامی بن‌بست دارد ولی جهاد بن‌بست ندارد. در عمل نظامی، عقل نظامی به ما اجازه عملیات‌هایی مثل بیت المقدس، فتح المبین، طریق القدس، والفجر 8، کربلای 5 و... را نمی‌داد. ما با یک توان نابرابر و امکانات کاملاً ابتدایی در مقابل دشمن قرار داشتیم.

ما می‌گفتیم غواص‌هایمان وارد آب شدند، رفتند و خط را شکستند. غواص در عرف نظامی نیروی ویژه‌ای است که در نظام‌های آموزشی دنیا، تحت تعلیم و آموزش قرار می‌گیرد، اول ورزیده می‌شود؛ آماده می‌شود تا نام غواص بر او گذاشته شود و بعد از آن برای عملی که می‌خواهد انجام دهد؛ ده‌ها بار تمرین می‌کند.

ما امروز در کتاب‌های درسی نظامی هم این را فراوان می‌بینیم، اما وقتی به گردان غواص خودمان نگاه می‌کنیم از پیرمردی مانند قباد شمس الدینی در آن هست تا نوجوان کم سن و سالی مانند حسین عالی و حسن یزدانی و خیلی از اشخاص دیگر.

شک می‌کردیم که آیا این دو سه سالی که شهید حسن یزدانی امام جماعت ما بوده، به سن تکلیف رسیده بود یا نه؟

شما چهره‌ها را نگاه کنید، فیلم‌های عملیات والفجر 8 را نگاه کنید. آنهایی که خالق آن عملیات سنگین و پیچیده‌ی نظامی بودند، بخش عظیمی از آنها  هنوز مو در صورتشان نروئیده بود، نوجوان بودند. شهید حسن یزدانی که امام جماعت ما بود، یک وقت شک می‌کردیم که آیا این دو سه سالی که او بعضاً امام جماعت ما بوده، به سن تکلیف رسیده بود یا نه؟ وقتی که این بسیجی به غواصی تبدیل شد که رفت و آن عملیات والفجر 8 را انجام داد و آن حادثه عظیم را خلق کرد، این بسیار مهم است.

اصل این جسارت و این شجاعت و عمل جهادی مهم بود و این روح جهادی بود که بن بست‌ها را می‌شکست، در صحنه جهاد تا آخرین نفس مقاومت می‌کرد. پایه دوم جبهه، اخلاق بود. یک اجتماع عظیم سه هزار روزه؛ یعنی 3 هزار شبانه روز انسان‌های متفاوت، در سنین مختلف در سطوح گوناگون، از جغرافیای متفاوت کنار هم قرار بگیرند و همه مسلح بخواهند، بجنگند و کوچکترین دعوایی، توهینی، سخن درشت و ناراحتی بوجود نیاید.

هیچ درجه‌ای نبود، نه کسی سردار بود، نه سرهنگ، نه سرگرد، اینها نبود، کسی به این درجات فکر نمی‌کرد. کلمه‌ی متداول آنجا "برادر" بود. هیچ بالاتر و پایین‌تری وجود نداشت، تمردی نبود، ادب در جبهه‌ها حاکم بود.

اگر دشمن شما را دید چه می‌کنید؟

پایه سوم جنگ ما، معنویت بود. من این مثال را بارها زده‌ام، تکرارش هم هیچ اشکالی ندارد. درموسم حج، وقتی که حج گزاران مُحرم می‌شوند و به عرفات و منا و مشعر و رمی و مطاف می‌روند و همه‌ی اعمال معنوی است و همواره مشغول ذکر خدا هستند، جبهه‌های ما نیز چنین فضایی داشت، یک حج حقیقی بود، مثل حج ابراهیم و اسماعیل، هیچ گونه خود ستایی؛ غرور و تکبر در آن نبود. کسی به چیزی تظاهر نمی‌کرد. در عملیات والفجر 8 که امید برای پیروزی خیلی کم بود، صحنه‌ی سختی بود، آقای علایی هنگام شروع عملیات از شهید حاج احمد امینی سئوال کرد: اگر دشمن شما را دید، چه می‌کنید؟

او توضیح داد، ولی ظاهراً آقای علایی قانع نشد. شهید امینی گفت: "وجعلنا می‌خوانیم"؛ و همین طور هم شد.

شهید صدوقی در چولان‌های ساحل دشمن، وقتی دشمن پا گذاشت روی دستش، در حالی که ستون غواص پشت سرش خوابیده بود، این فشار پای دشمن دستش را به درد آورده بود و او دم نمی‌زد. زیر همین فشار پای دشمن، آیه‌ی وجعلنا را می‌خواند و این آیه معجزه می‌کرد.

از معنویت جنگ بسیار گفته شد و باز هم باید گفت.

پایه‌ی چهارم جنگ، عبودیت بود، بندگی محض خدا، برای خدا عمل کردن، در راه خدا عمل کردن و غیر خدا را نادیده گرفتن. این عامل مهمی در جنگ بود.

عامل و پایه پنجم، ولایت بود. بیش از 90 درصد از رزمندگان امام(ره) را از نزدیک ندیده بودند، اما عاشق امام(ره) بودند. برای لبخند امام، رضایت امام و رفع نگرانی امام، جانشان را در طبق اخلاص گذاشته بودند و این تنها منحصر به امام(ره) نبود و چون می‌دانستند که فرمانده‌ای که دارند، منتصب به امام است، مثل امام از او اطاعت می‌کردند، چه فرماندهی گردان بود یا گروهان و یا لشکر و تمردی در کار نبود. من به یاد ندارم در شب‌های سنگین عملیات کسی جلوی من و یا فرمانده‌ی گروهان، دسته یا تیپ بایستد و بگوید "من به عملیات نمی‌روم".

جوی‌های کوچکی از خون به راه افتاده بود

در کربلای 4 فاصله‌ی ما با دشمن کمتر از 400 متر بود. به اندازه‌ی عرض رودخانه‌ی اروند، که درآنجا کمترین عرض را داشت. هرکاری آن‌ها می‌کردند ما می‌دیدیم و هرکاری که ما می‌کردیم، آن‌ها می‌دیدند. لب ساحل هم نیزاری نبود که خطوط ما را پوشش بدهد، خاکریز کوچکی لب اروند زده بودیم و بچه‌ها نشسته بودند، فین‌های غواصی را پا می‌کردند. همه به هم چسپیده بودیم. لشکرهای ثارالله، کربلا، امام حسین(ع)، نجف اشرف، نصر و چند لشکر که در کربلای 4 عملیات می‌کردند. دشمن، آتش را باز کرد و مثل تگرگ گلوله می‌بارید. هیچ پناهگاهی نبود که کسی سنگر بگیرد، جوی‌های کوچکی از خون به راه افتاده بود. فرمانده گردان به من گفت:"بروم؟"

گفتم:" برو."

دیگه بحث غافلگیر کردن نبود. با صدای الله اکبر و لااله الا الله و یا زهرا(س)خط را شکستند. این کار کوچکی نبود. چنین تعبدی، ایمان می‌خواهد.

از آن شب طوفانی در والفجر 8 فراوان تعریف کردیم که همه‌ی محاسبات را به هم زد. وقتی غواص‌ها وارد آب شدند، آب اجازه نمی‌داد، فقط یک سئوال کردند که:"برویم؟"

نه استدلال، نه حرف دیگری، رفتند و آن حادثه‌ی بزرگ عملیات والفجر 8 را بوجود آوردند.

اینها 5 پایه مهمی بودند که آن ظرف جبهه را بوجود آورده بودند. لذا داخل این ظرف، هر مظروفی قرار می‌گرفت، بر اساس این 5 پایه شکل می‌گرفت. در جبهه آدم‌هایی بودند با دیدگاه‌های گوناگون که در درونشان گوهرهای ذی قیمتی وجود داشت و در جبهه به یک اسطوره تبدیل شدند و اکثراً به شهادت رسیدند. این 5 عامل باعث شد سه ویژگی از درون جنگ ما بروز کند.

سه ویژگی مهم جنگ

ویژگی اول؛ "معنویت زایی"

یکی "معنویت زایی" که عموم معنویت درون جامعه‌ی ما از جنگ لبریز شد و کسی نمی‌تواند انکار کند که سرمنشا تحولات معنوی بزرگ درون جامعه ما، "دفاع مقدس" بوده، که هرچند ناخواسته بود ولی به یک انقلاب فرهنگی در جامعه تبدیل شد.

ویژگی دوم؛ اندیشه‌زایی

ویژگی دیگر اندیشه‌زایی بود. جنگ در بخش "اندایشه زایی"، به حوزه علمیه شبیه بود. همانگونه که در حوزه طلاب با هم مباحثه می‌کنند، مجادله می‌کنند و برای انجام وظیفه خطیری که بر عهده دارند، بحث می‌کنند تا آماده شوند، صحنه‌ی جنگ نیز چنین بود. رزمندگان به دنبال وارستگی بودند و به حوزه‌ها اقتدا می‌کردند و همین باعث شد که یک خبرگی و زبدگی در بچه‌های جنگ بوجود بیاید.

لذا حسین یوسف الهی، محمد رضا مرادی و امثال آن‌ها را ببینید که چند ساله بودند و مسئولیت اطلاعات را بر عهده داشتند. نادری فرمانده گردان سیرجان، کم سن و سال‌ترین فرمانده گردان بود که 350 نفر را اداره می‌کرد. او در روزهای آخر جنگ به تنهایی به لشکر زرهی دشمن حمله کرد و خطوط سه راه حسینیه را شکست و محاصره را از بین برد و چهار لشکر که در محاصره‌ی دشمن بودند را رها کرد.

جبهه مثل یک کوره‌ای بود که افرادی که از درون آن بیرون می‌آمدند عمدتاً پخته و آب دیده بودند. در جنگ آدم ترسو نمی‌توانست شجاع باشد و آدم شجاع زمینه‌ی بروز شجاعتش فراهم بود.آدم با ایمان، به ایمانش استحکام پیدا می‌کرد و آدمی که ضعف ایمان داشت، امکان نداشت بتواند این ضعف را پنهان  کند. هرچیز در جنگ بروز می‌کرد و رو می‌شد.

تمام دفاع ما در طول جنگ نامتقارن بود

همه‌ی خصوصیات در جنگ برجسته می‌شد و چیزی مخفی نمی‌ماند. فرماندهان عزیزی چون باکری، همت، زنگی آبادی، کازرونی؛ میرحسینی و دیگران در دانشکده‌ها درس نخواندند و در میدان عملی جنگ پرورش یافتند.

لذا کسی که فرمانده گردان بود و مسئولیت یک محور را برعهده داشت، انتخاب او کاملاً دقیق بود. بعضی از برادران اواخر به کلاس‌های آموزشی دانشگاه سپاه رفته و یا دوره‌های دافوس را گذرانده بودند، وقتی به جبهه می‌آمدند دچار مشکل می‌شدند چون آن چیزی که خوانده بودند با آن چیزی که در عمل می‌دیدند، قابل مقایسه نبود. شاید اعتراف خوبی نباشد ولی ما اواخر جنگ مانع می‌شدیم که فرمانده گردان‌هایمان به چنین کلاس‌هایی بروند چون شاکله‌ی جنگ ما به چنین آموزش‌هایی نمی‌خورد. ما درگیر یک جنگ نابرابر بودیم و جنگ نابرابر ابزار و تفکر خودش را می‌طلبد. لذا تمام دفاع ما در طول جنگ نامتقارن بود.

ویژگی سوم جنگ که امروزه هم، شما می‌بینید و نمونه‌هایی از آنها وجود دارد این است که بچه‌هایی که بیشتر در جنگ غوطه‌ور بودند، امروزه در مدیریت‌های عمومی جامعه موفق‌تر هستند، چون اینها در سخت‌ترین دوره‌ها مدیریت کرده‌اند.

نکته سوم "ابتکار زایی" بود

ما باید عواملی که در جبهه چنین تربیت‌ها و شخصیت‌های بزرگی را بوجود آورد، خوب بشناسیم، تا بتوانیم آن در جامعه امروز ترویج دهیم.

آن چیزی که امروزه دشمنان ما را در تردید جدی و اساسی برای ضربه زدن  به کشور ما نگه داشته، نه ملاحظات سیاسی است، نه توجهشان به جهان عالم، آن چیزی که دشمنان ما را متوقف کرده، هشت سال دفاع مقدس و موضوعات دیگری است که دشمن آن را به خوبی فهمیده است و ما هیچ وقت نمی‌گوییم دشمن  به ما حمله نمی‌کند، ممکن است حرکتی را نابجا انجام بدهد ولی ما برای هر حرکت دشمن آماده‌ایم و هرضربه‌ای که بخواهند بر علیه جمهوری اسلامی وارد کنند، ناکام و محکوم به شکست است. آنها ممکن است عملی را انجام دهند ولی نمی‌دانند نتیجه‌ی آن چه می‌شود و میزان موفقیت خود را نمی‌توانند حدس بزنند.

هیچ حادثه‌ای که دشمن آنرا امتحان کرد سخت‌تر و شدید‌تر از جنگ 33 روزه‌ی لبنان نمی‌باشد و هیچ دشمنی کلاسیک‌تر و ورزیده‌تر از اسرائیل نبود، آنها در کمال ناباوری دیدند که قوی‌ترین ارتش دنیا به دست یک مجموعه کوچک به نام حزب الله شکست خورد و منهدم شد. ایران هزاران سازمان مثل حزب الله و میلیون‌ها  انسان مانند عناصر حزب الله در وجود خود دارد. حقیقتاً این ملت با اتکا به خداوند تبارک وتعالی، ملتی شکست ناپذیر است و با ایمان به ائمه معصومین(ع) و اطمینان از نصرت خداوند به راه خود می‌رود. خدا را قسم می‌دهم بر محمد وآل محمد(ص) و  رهبر عزیزمان را تحت حمایت خویش محافظت بفرماید و بر طول عمرش بیفزاید، دشمنانش را متوقف و دوستانش را متعهد بگرداند و شهدای ما را با شهدای کربلا محشور بفرماید.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

منبع:خبرگزاری دفاع مقدس



برچسب ها :

آقایان نکند باز اسیر انگلیسی ها و سیاست های فریبکارانه ان باشید.

نکند در پشت پرده کارهایی صورت می دهید و در جلوی دوربین ها ادای دشمنان را در می آورید.

نکند همه ما باز بازیچه طرح ها و سیاست های 100 ساله انگلیسی باشیم 

خدا گواه است در آینده ای نه چندان دور تاریخ در مورد همه ما قضاوت خواهد کرد.

 

 




برچسب ها :
نامه ۹ بسیج دانشجویی خطاب به روحانی
تاریخ انتشار : شنبه ۵ مهر ۱۳۹۳ ساعت ۱۴:۲۰
بسیج دانشجویی ۹ دانشگاه کشور طی نامه‌ای به رئیس‌جمهور ضمن انتقاد از عدم پاسخ به بی‌شرمی‌های نخست‌وزیر خبیث انگلستان از دولت به عنوان نمایندگان ملت خواستند در جهت حفظ و اعتلای عزت ایران عزیز گام بردارد و در مقابل زورگویی‌ها و تجاوزگری‌های دشمن به طور کامل ایستادگی کند.

به گزارش فارس، بسیج دانشجویی ۹ دانشگاه کشور طی نامه‌ای به رئیس‌جمهور ضمن انتقاد از عدم پاسخ به بی شرمی‌های نخست وزیر خبیث انگلستان از دولت به عنوان نمایندگان ملت خواستند تا در جهت حفظ و اعتلای عزت ایران عزیز گام بردارد و در مقابل زورگویی‌ها و تجاوزگری‌های دشمن به طور کامل ایستادگی کند.

متن کامل این نامه به شرح ذیل است:
«وَلَن تَرضى عَنکَ الیَهودُ وَلَا النَّصارى حَتّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُم قُل إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الهُدى وَلَئِنِ اتَّبَعتَ أَهواءَهُم بَعدَ الَّذی جاءَکَ مِنَ العِلمِ ما لَکَ مِنَ اللَّهِ مِن وَلِیٍّ وَلا نَصیرٍ﴿۱۲۰﴾

هرگز یهود و نصاری از تو راضی نخواهند شد، (تا به طور کامل، تسلیم خواسته‌های آنها شوی، و) از آیین (تحریف یافته) آنان، پیروی کنی. بگو: «هدایت، تنها هدایت الهی است!» و اگر از هوی و هوسهای آنان پیروی کنی، بعد از آنکه آگاه شده‌ای، هیچ سرپرست و یاوری از سوی خدا برای تو نخواهد بود.

جناب آقای روحانی
ریاست محترم جمهوری اسلامی ایران
سلام علیکم
حضور روسای جمهورکشور در نشست سالانه سازمان ملل متحد،همواره فرصتی مغتنم در جهت تبیین باورها و مواضع نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران بوده است که از ورای سلطه رسانه ای جبهه استکبار بتواند اندیشه های خود را که از سرچشمه معرفت اسلام ناب محمدی(ص)استخراج نموده است را در پیشگاه جهانیان به تصویر کشد و نیز بتواند در جهت آشکار ساختن ماهیت متجاوزگران و ستمگران عالم که خود را در الفاظ بشر دوستانه پنهان نموده اند،گام بردارد.

جناب آقای روحانی
وزارت خارجه دولت محترمتان که نقش اصلی را در سیاست خارجه کشورمان به عهده دارد، همواره بر این باور بوده است که از طریق مذاکرات و گفت و گو که با چاشنی لبخند همراه باشد، می توان اختلافات بنیادین و اساسی جبهه استکبار با کشورمان را بر طرف نماید،اما این راهبرد اتخاذ شده بسیار سریع تر از آنچه تصور می شد رنگ باخت و در جریان دیدار جنابعالی با نخست وزیر روباه پیر که با سردی به لبخندهایتان پاسخ داد و ساعاتی بعد در نشست سازمان ملل متحد با گستاخی هرچه تمام بار دیگر با ادعاهای واهی به ملت ایران توهین نمود،بر همگان آشکار گردید که برای صیانت و دفاع از منافع ملی می بایست راهی دیگر جایگزین سیاست لبخند گردد.

ریاست محترم جمهور
پس از اظهار نظرهای سخیفانه و بی شرمانه نخست وزیر انگلستان،انتظار آن می رفت که در زمان سخنرانیتان در تریبون سازمان ملل متحد به این گستاخی که تنها چند ساعت پس از دیدار با رئیس جمهور اسلامی ایران بود،پاسخی دندان شکن و قاطع بدهید تا از این طریق از عزت و منافع ملی کشور عزیزمان دفاع نمایید،لیکن متاسفانه حتی به طور تلویحی به این بی ادبی و توهین به ملت ایران پاسخی در خور و شایسته ندادید.

و جای بسی تاسف است که این توهین و دهن کجی به ملت ایران و همچنین بی تفاوتی رئیس جمهور،در هفته ای رخ داد که یاد آور هشت سال دلاوری مردان سرزمینمان بوده است که با قطره قطره های خونشان در مقابل متجاوزان و مستکبران ایستادند.

جناب آقای روحانی
ما دانشجویان،به عنوان پیشگامان ملت با تاسی از تعالیم متعالی اسلام عزیز ضمن انتقاد از عدم پاسخ به بی شرمی های نخست وزیر خبیث انگلستان بار دیگر یاد آور می شویم که دولت محترم به عنوان نمایندگان ملت می بایست در جهت حفظ و اعتلای عزت ایران عزیز گام بردارد و در مقابل زورگویی ها و تجاوزگری های دشمن به طور کامل ایستادگی نماید.

در پایان جهت یاد آوری بخشی از جنایات روباه پیر ،فهرست اندکی از این جنایات خدمتتان ارسال می شود.

و من الله توفیق
برخی از مهمترین خسارات غیر قابل محاسبه وارده بر ملت ایران توسط رژیم سلطنتی انگلستان بدین شرح می‌باشد:

۱. جدا کردن افغانستان از ایران در سال ۱۸۵۷ براساس پیمان پاریس؛

۲. تحمیل قرارداد رویتر (۱۸۷۲) که بر اساس آن، ایران به مدت ۷۰ سال کاملا به انگلستان فروخته شد؛

۳. ایجاد فرقه‌های ضاله بابیت و بهائیت به قصد انحطاط مذهبی در ایران و در نتیجه به انحراف کشیده شدن هزاران ایرانی؛

۴. تجزیه و تقسیم بلوچستان ایران در سال ۱۸۸۷ به منظور امنیت بخشیدن به سرحدات هند و به عنوان کمربند دفاعی جنوب غربی هند که مستعمره انگلیس به شمار می‌رفت؛

۵. نقش تاریخی انگلیس در ترویج مواد مخدر در ایران که از سوی «برادران شرلی» در دوره صفویه دنبال گرفته شد و دیری نپائید که تریاک به عنوان یک داروی خانگی جای خود را در میان ایرانیان باز کرد و پس از مدتی دولت انگلیس اعلام کرد که سوخته‌ تریاک را با قیمت مناسب از افرادی که از این ماده استفاده می‌کنند می‌خرد و در نهایت نیز قرارداد تالبوت (انحصار توتون و تنباکو) به ایران تحمیل گردید؛

۶. تحمیل قرارداد لاتاری (تاسیس قمارخانه) به ایران از سوی میرزا ملکم خان؛

۷. تحمیل قرار داددارسی به ایران برای اکتشافات، استخراج و غارت منابع نفتی در سال ۱۹۰۱؛

۸. به انحراف کشاندن انقلاب مشروطیت و زمینه چینی برای اعدام آیت الله شیخ فضل الله نوری؛

۹. تحمیل قرار داد ۱۹۰۷ که بر اساس آن ایران بین انگلستان و روسیه تقسیم شد؛

۱۰. قحطی بزرگ سال های ۱۹۱۹-۱۹۱۷ که بی تردید بزرگ ترین فاجعه در تاریخ ایران است و ناشی از سیاست‌های بازرگانی و مالی بریتانیا بود.

طی این قحطی نزدیک به ۴۰ درصد از جمعیت ایران (یعنی حدود ۸ تا ۱۰ میلیون نفر) به کام مرگ رفتند و در این قحطی تلف شدند و انگلیسی‌ها که در آن زمان ایران را اشغال کرده بودند نه تنها برای کاستن از شدت قحطی کاری انجام ندادند، بلکه با خرید گسترده غله و مواد غذایی در ایران، وارد نکردن غذا از هند و بین النهرین، ممانعت از ورود غذا از ایالات متحده و اتخاذ سیاست‌های مالی (از جمله نپرداختن درآمدهای نفتی به ایران)، قحطی را شدت بخشیدند و عامل اصلی تشدید و طولانی شدن قحطی ای شدند که منجر به مرگ میلیون‌ها ایرانی شد؛

۱۱. تحمیل قرار داد ۱۹۱۹ که بر اساس آن شمال ایران نیز زیر سلطه انگلستان قرار گرفت؛

۱۲. زمینیه چینی، حمایت و پشتیبانی از کودتای رضاخان از طریقسید ضیاء الدین طباطبایی، روزنامه نگاری که عامل سفارت بریتانیا در تهران بود؛

۱۳. کمک به فراررضاخان از ایران و روی‌کار آوردن فرزندش؛

۱۴. نقش مستقیم درکودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ (۱۹۵۳) برای همراهی با آمریکا؛

۱۵. نقش مستقیم در جدایی کل سرزمین‌های جنوبی خلیج فارس که در ۱۹۷۱ به جدایی کامل بحرین انجامید؛

۱۶. مانع تراشی در راه تشکیل حکومت جمهوری در ایران طی سال‌های حکومت محمدرضا شاه؛

۱۷. همراهی با آمریکا در سرکوب انقلاب اسلامی ملت ایران؛

۱۸. ارتباط، آموزش و پشتیبانی ساواک توسط اینتلیجنت سرویس انگلیس که منجر به سرکوب، شهادت و مجروحیت تعداد زیادی از فعالان مبارزه علیه رژیم ستم شاهی شد؛

۱۹. اشغال و ویران شدن سفارت ایران در لندن و کشته شدن ۲ دیپلمات ایران؛ در ۶ روز پر تب و تاب در اردیبهشت سال ۱۳۵۹ یعنی از روز دهم تا پانزدهم آن ماه سفارت جمهوری اسلامی ایران در لندن به اشغال گروهی متشکل از شش مرد مسلح درآمد و ۲۶ نفر از جمله ۱۷ کارمند سفارتخانه، ۸ نفر مراجعه‌کننده و یک مأمور نگهبان انگلیسی به گروگان گرفته شدند؛ لازم به ذکر است در طول این حادثه، ۲ تن از اعضای فعال و انقلابی ایران جان باختند و بر اثر حملة یک گروه کماندوی انگلیسی به سفارتخانه، اشغالگران اصلی از بین رفتند و ساختمان سفارتخانه به صورت نیمه‌ ویران بر جای ماند؛ با افشای یکی از مأموران سابق سازمان پلیس مخفی انگلیس (MI۶) اشغال سفارت و مرگ دیپلمات‌های ایرانی را رئیس MI۶ طرح‌ریزی کرده و اجرای آن را به چند تروریست عراقی که دست‌پرورده سازمان اطلاعاتی انگلیس بودند واگذار نموده بود؛

۲۰. سرقت اشیای عتیقه ایران و پشتیبانی از غارت‌گران میراث ملی ایرانیان و نگهداری آن‌ها در موزه‌های بریتانیا و فروش برخی دیگر در حراجی معروف لندن نظیر ستون‌های با ارزش تخت جمشید، منشور کوروش و نیز هزاران لوح، کتیبه و منشور به جای مانده از تمدن ایران باستان؛

۲۱. تحریک گروهک‌ها و قومیت‌ها پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران نظیر خلق عرب، کومله، پان ترکیسم، جندالشیطان و...؛

۲۲. کمک‌های سیاسی، تسلیحاتی و اقتصادی به رژیم بعثی عراق برای حمله به ایران و ادامه این پشتیبانی‌ها در طول ۸ سال جنگ؛

۲۳. حمایت بی‌پرده و مستمر از اشخاص، گروهک‌ها و براندازان جمهوری اسلامی در ۳۳ سال گذشته نظیر بنی‌صدر، منافقین، ملی مذهبی‌ها، اصلاح‌طلبان معاند و هدایت آشوب‌های ۱۸ تیر ۷۸ و اغتشاشات پس از انتخابات نهم ریاست جمهوری(فتنه ۸۸) ازطریق سفارتخانه‌، شبکه‌های رسانه‌ای همچون بی‌بی‌سی؛

۲۴. برنامه‌ریزی،حمایت و هدایت تحریم‌های بین‌المللی علیه ملت ایران در طول ۳۳ سال گذشته؛

۲۵. تهدید به حمله نظامی و تلاش ناکام برای ایجاد فشار روانی علیه ملت مظلوم و مقتدر ایران؛

۲۶. فضاسازی‌های مستمر رسانه‌ای با بکار گرفتن بنگاه‌های سخن پراکنی نظیر بی‌بی‌سی و راه‌اندازی شبکه‌های مختلف رسانه‌ای فارسی زبان در جهت براندازی و تخریب چهره نظام مقدس جمهوری اسلامی در افکار عمومی مردم دنیا، و تلاش برای نابودی فرهنگ و هویت غنی ملت عزیز ایران؛

۲۷. حمایت، اعطای پناهندگی و پشتیبانی مادی و امنیتی از سلمان رشدی، نویسنده کتاب موهن آیات شیطانی، که انگلیسی‌ها سفارش دهنده، منتشر کننده و حامی کتاب و نویسنده‌اش بوده و هستند؛

۲۸. آموزش و تجهیز و پشتیبانی از بمب‌گذاری و دیگر اقدامات تروریستی در خوزستان، حرم مطهر رضوی، سیستان و بلوچستان، حسینیه شیراز و نیز ترور شهیدان لاجوردی و صیاد شیرازی در طی سال‌های پس از انقلاب اسلامی و خصوصاً پس از اشغال افغانستان و عراق

۲۹. زمینه چینی و طراحی، آموزش، تجهیز و پشتیبانی از تروریست‌ها برای ترور دانشمندان هسته‌ای ایران همچون شهیدان علیمحمدی، شهریاری و دکترعباسی (رئیس فعلی سازمان انرژی اتمی) طبق اعتراف و تصریح جان ساورز رئیس سابق MI۶ و کوپر معاون اشتون؛

۳۰. بارها تجاوز به مرزهای آبی جنوبی و مرزهای هوایی شرقی و غربی ایران در طی سال‌های پس اشغال افغانستان و عراق که در چندین نوبت منجر به دستگیری تفنگداران دریایی آن‌ها از سوی مرزبانان ایرانی شد؛

۳۱. اشغال غیرقانونی باغ قلهک در تهران طی پنجاه سال گذشته؛

۳۲. حمایت از براندازان نظام جمهوری اسلامی ایران از طریق دادن پناهندگی و مجوز اقامت دائم به آن‌ها نظیر مهاجرانی، گنجی، سروش، کدیور، مهدی هاشمی و ...؛

۳۳. مسدود شدن ۴ میلیارد دلار ذخیره ارزی ایران در بانک‌های داخلی بریتانیا پس از تسخیر لانه جاسوسی آمریکا در ایران؛

۳۴. خسارات ناشی از لغو قراردادهای تسلیحاتی بین ایران و انگلیس از جمله ناو خارک(که با تأخیر ۵ ساله تحویل ایران شد) و همچنین تأمین قطعات یدکی و تجهیزات تکمیلی تانک‌های چیفتن و اسکورپیون که به بهای ۱۸ میلیون پاوند است که با پیروزی انقلاب اسلامی از سوی انگلیسی ها لغو گردید و در حالی‌که پول خرید آن‌ها قبلاً پرداخت شده بود، هرگز تحویل داده نشد؛

با احتساب هفته‌ای ۷۰ هزار پاوند جریمه تأخیر تحویل ناو خارک میزان خسارت وارده از سوی این کشور به ایران چیزی در حدود ۱۶ میلیون و هشتصد هزار پاوند می‌شود.

۳۵. نقش فعال و دخالت جویانه در جریان فتنه سال ۱۳۸۸

۳۶. ترور دانشمندان هسته ای کشور

بسیج دانشجویی دانشگاه علم صنعت

بسیج دانشجویی دانشگاه تهران

بسیج دانشجویی دانشگاه اراک

بسیج دانشجویی دانشگاه شهید چمران اهواز

بسیج دانشجویی دانشگاه صنعتی همدان

بسیج دانشجویی دانشگاه محقق اردبیلی

بسیج دانشجویی دانشگاه تبریز

بسیج دانشجویی داشنگاه بوعلی همدان

بسیج دانشجویی دانشگاه صنعتی اصفهان»
 
 



برچسب ها :
هواپیمایی با یک و نیم برابر سرعت صوت از ارتفاع 10 متری سطح زمین، ماشین لندکروزی را که با سرعت در جاده‏ی مهران ـ دهلران حرکت می‏کند، مورد اصابت قرار می‏دهد. اگر از مقاومت هوا صرف نظر شود، معلوم کنید کدام تن می‏سوزد؟ کدام سر می‏پرد؟
               

شهید احمدرضا احدی


یادداشتی ماندنی از رتبه اول کنکور پزشکی سال 1364

 

 

وبلاگی با عنوان یادداشت‏های یک دانش آموز، توجهم را جلب می‏کند، به طمع خواندن حرف‏های بی شیله پیله یک دانش آموز کلیک می‏کنم؛ از بین پست‏های وبلاگش، پست زیر توجهم را جلب می‏کند.

 

«برای کدام امتحان درس می‏خوانی؟

 

بسم رب الشهداء و الصدیقین

 

چه کسی می‏داند جنگ چیست؟ چه کسی می‏داند فرود یک خمپاره، قلب چند نفر را می‏درد؟ چه کسی می‏داند جنگ یعنی سوختن، یعنی آتش، یعنی گریز به هر جا، به هر جا که اینجا نباشد، یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟ جوانم چه می‏کند؟ دخترم چه شد؟ به راستی ما کجای این سؤال و جواب‏ها قرار گرفته‏ایم؟

 

کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس‏های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود، از قصه‏ی دختران معصوم سوسنگرد با خبر است؟ کدام پسر دانشجویی می‏داند هویزه کجاست؟ چه کسی در هویزه جنگیده، کشته شده و در آن جا دفن شده؟ چه کسی است که معنی این جمله را درک کند: «نبرد تن و تانک!» اصلاً چه کسی می‏داند تانک چیست؟ چگونه سر 120 دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی‏های تانک له می‏شود؟

 

آیا می‏توانید این مسئله را حل کنید:

 

گلوله‏ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله‏ی هزار متری شلیک می‏شود و در مبدأ، به حلقومی اصابت و آن را سوراخ و گذر می‏کند. حالا معلوم نمایید، سر کجا افتاده است؟ کدام گریبان پاره می‏شود؟ کدام کودک در انزوا و خلوت اشک می‏ریزد؟ و کدام... و کدام...؟ توانستید؟!

 

اگر نمی‏توانید، این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید:

 

هواپیمایی با یک و نیم برابر سرعت صوت از ارتفاع 10 متری سطح زمین، ماشین لندکروزی را که با سرعت در جاده‏ی مهران ـ دهلران حرکت می‏کند، مورد اصابت قرار می‏دهد. اگر از مقاومت هوا صرف نظر شود، معلوم کنید کدام تن می‏سوزد؟ کدام سر می‏پرد؟

 

چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟ چگونه می‏توانیم در شهر خود بمانیم و فقط درس بخوانیم؟ چگونه می‏توانیم درها را به روی خود ببندیم و چون موش در انبار کلمات کهنه‏ی کتاب، لانه بگیریم؟ کدام مسئله را حل می‏کنی؟ برای کدام امتحان درس می‏خوانی؟ به چه امید نفس می‏کشی؟ کیف و کلاسورت را از چه پر می‏کنی؟ از خیال، از کتاب، از لقب دکتر یا از آدامسی که هر روز مادرت در کیفت می‏گذارد؟

 

کدام اضطراب جانت را می‏خورد؟ دیر رسیدن به اتوبوس؟ دیر رسیدن به سر کلاس؟ نمره گرفتن؟ دلت را به چه بسته‏ای؟ به مدرک، به ماشین، به قبول شدن در حوزه‏ی فوق دکترا؟ آی پسرک دانشجو، به تو چه مربوط است که خانواده‏ای در همسایگی تو داغدار شده است؟ جوانی به خاک افتاده است؟ آی دخترک دانشجو، به تو چه مربوط است که دختران سوسنگرد را به اشک نشانده‏اند و آنان را زنده به گور کرده‏اند؟ هیچ می‏دانستی؟

 

حتماً نه! هیچ آیا آنجا که کارون و دجله و فرات به هم گره می‏خورد، به دنبال آب، گشته‏ای تا اندکی زبان خشکیده‏ی کودکی را تر کنی و آنگاه که قطره‏ای نم یافتی و با امیدهای فراوان به بالین آن کودک رفتی تا سیرابش کنی ، دیدی که کودک دیگر آب نمی‏خورد؟! اما تو اگر قاسم نیستی، اگر علی اکبر نیستی، لااقل حرمله مباش! که خدا هدیه‏ی حسین را پذیرفت و خون علی اکبر و علی اصغر را به زمین پس نداد. من نمی‏دانم که فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد کرد!

 

صفایی ندارد ارسطو شدن، خوشا پرکشیدن، پرستو شدن ... .»

 

در توضیح این یادداشت هم آمده بود: آنچه می خوانید متن نامه‏ای است از شهید احمدرضا احدی دارنده‏ی رتبه‏ی نخست کنکور پزشکی سال 64، که ساعتی قبل از شهادت نوشته شده است.

 

اول به جمله آخر نامه " صفایی ندارد ارسطو شدن، خوشا پرکشیدن، پرستو شدن" مظنون می‏شوم و بعد هم به نویسنده نامه و از خودم می‏پرسم آیا این شهید واقعاً وجود خارجی دارد؟ در اینترنت جستجویی می‏کنم. اول یک دست نوشته از سایت "شبکه فرهنگی مهد یاران " و کمی بعد هم از یک و بلاگ، نیمه‏ی دیگر این دست نوشته به تورم می‏خورد.

 

شهيد احمدرضا احدي:

 

مي‏خواهم بميرم، نه اينكه قلبم از كار بايستد و تنم سرد شود و با خاك يكسان شوم! 

 

مي‏خواهم بميرم، نه اينكه هيچ صدايي به گوشم نرسد و هيچ خورشيدي بر من نتابد و از ديدن ماه و ستارگان كور باشم!

 

مي‏خواهم به مرگي كاملاً غيرعادي بميرم. مرگي شبيه بخار شدن. روييدن دانه.

 

ديگر نمي‌خواهم زنده بمانم، من محتاج نيست شدنم، من محتاج توام.

 

خدايا! بگو ببارد باران، که کوير شوره‌زار قلبم سالهاست، که سترون مانده است، من ديگر طاقت دوري از باران را ندارم،

 

خدايا! دوست دارم تنهاي تنها بيايم دور از هر کژي، دوست دارم گمنام گمنام بيايم، دور از هر هويتي.

 

خدايا! اگر بگوئي لياقت نداري، خواهم گفت:«لياقت کداميک از الطاف تو را داشته‌ام؟»

 

خدايا! دوست دارم سوختن را، فنا شدن را، از همه جا جاري شدن را، به سوي کمال انقطاع روان شدن را.

 

بعد هم یک خبر با عنوان " اولین یادواره شهید دکتر احمدرضا احدی برگزار شد" تاریخ برگزاری یادواره را نگاه می‏کنم: سوم خرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت به عبارتی:3/3/1388

 

به جستجویم ادامه می‏دهم. در کمال ناباوری وصیتنامه احمدرضا را هم پیدا می‏کنم، چند جمله است:

 

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

فقط نگذارید حرف امام (ره) به زمین بماند.

 

 همین!

 

برایم از همگی حلالیت بخواهید.

 

و السلام

 

کوچک‏ترین سرباز امام زمان (عج)، احمدرضا احدی

 

و منبع زده: کتاب حرمان هور، چاپ اول، ص ۱۵۳.

 

دوباره همان یادداشت اول را با تیتر "دست نوشته‏ای از شهید احمدرضا احدی، نفر اول کنکور پزشکی سال 1364 ساعتی قبل از شهادت" می‏بینم، احتمالاً خود شهید برای مطلبش تیتری انتخاب نکرده بوده.

 

مجدداً به همان یادداشت در وبلاگی با عنوان "یک مثقال" برمی‏خورم، البته با یک تیتر و یک مقدمه، نویسنده وبلاگ تیتر زده که زییییییییییییییییییییییینگ؛ (درس اول عاشقی) و در مقدمه‏اش این طور نوشته:  «خب بالاخره تابستون هم به پایان رسید و از فردا همه محیا می شویم تا سال تحصیلی جدید را شروع کنیم، فردا تو مدارس آقایون مسئول آموزش و پرورش و در دانشگاه ها مسئولین وزارت علوم مراسم می گیرند و شروع به ، به به  چه چه می کنند و خیرمقدم می گویند به طالبان علم و به آنها می گویند فقط درس ، درس و درس من می خوام حالا درس اول را از زبان شهید احمدرضا احدی رتبه اول کنکور سال ۶۴ ،ساعتی قبل از شهادت  به خودمون بدهیم: ... .»

 

این هم عکسش. از سینه به بالا، ایستاده، عکس کمی کوچک‏تر از سه در چهار است. نوزده، بیست ساله نشان می‏دهد، با نشاط و خندان، با پیشانی‏ای نسبتاً بلند و کشیده، لباس پلنگی پوشیده، موهایش کوتاه است، و چون کیفیت عکس چندان خوب نیست و نمی‏توانم تشخیص بدهم ریش دارد یا نه؟ با دست راست هم چفیه سفید رنگش را به چانه‏اش چسبانده، پشت سرش هم آسمان آبی دیده می‏شود و درختانی سبز.

 

و دو باره همان متن با عنوان "آخرین دست نوشته شهید احمدرضا احدی" و باز همان یادداشت با این تیتر که " آیا می‌توانید این مسئله را حل كنید؟؟؟" نظرات وبلاگش را هم نگاه می‏کنم، بنده خدایی به نام احد آرام نوشته: «سلام. نمی‏گویم جالب بود. چون بیشترش درد بود نه چیز دیگری. عبارت‏های به یادماندنی داشت. استفاده کردم. خداقوت یاحق» صحبا نامی هم نوشته:« مطلب قابل تأملی بود.»

 

آخر سر هم زندگی‏نامه این شهید سعید خودش را نشان می‏دهد؛

 

در آبانماه سال 1345 نوزادي در شهرستان ملاير استان همدان ديده به جهان گشود. پدر و مادرش او را احمدرضا ناميدند و در كانون پرمهر خويش پروراندند. خانواده بنا به موقعيت شغلي پدر كه از درجه‌داران ارتش محسوب مي‌شد به اهواز هجرت نمود و احمدرضا دوران دبستان را در آنجا با موفقيت پشت سر نهاد و وارد مقطع راهنمايي شد. پس از پيروزي انقلاب اسلامي و شروع جنگ تحميلي احمدرضا به همراه خانواده مجدد به ملاير بازگشت. او در دوران تحصيل از شاگردان ممتاز محسوب مي‌شد و علاقه احمدرضا به امام (ره) ضمن انديشه و تأمل در مسائل گوناگون و در حرکت پوياي انقلاب افزايش يافت با آغاز جنگ تحميلي تحصيل را رها كرده و در سال 1361 لباس رزم بر تن نمود و عازم نبرد شد و چندين بار در عمليات هاي مختلف مجروح گشت و حضور در جبهه مبدأ تحولي شگرف در وي گشت. فراست ذهن و طبع لطيف احمدرضا به وي اين امكان را داد كه در سال 1364 با كسب رتبه نخست كل كشور در كنكور سراسري وارد رشته پزشكي دانشگاه شهيد بهشتي تهران شده و ادامه تحصيل دهد. انس دايمي احدي با قرآن و ادعيه و توجه بر حفظ آيات قرآن و جبهه ديگر همت او بود.

 

احمدرضا احدي پس از شركت فعال در عمليات كربلاي 5 در شب دوازدهم اسفندماه سال 1365 لباس سرخ شهادت بر تن نمود و قامت زيبايش غرق در خون شد. آفتاب پانزده روز پيكر پاكش را نوازش داد و زمين خون گرمش را پذيرفت تا آنكه بر دوش همرزمان به زادگاهش بازگردانده شد و در آرامگاه  عاشوراي ملاير در خاك به وديعه نهاده شد.

 

 

 

یک یادداشت دیگر هم از احمدرضا با تیتری که خودش زده صید کرده‏ام، فقط یکی، دو کلمه را من در آکولاد نوشته‏ام و دلم نمی‏آید که در آخر این یادداشت نیاورمش.

 

 

 

بسمه‌تعالي

 

 

 

 

 

«ژان و الژان، تنديس نبرد با زندگي»

 

 

 

اين زندگي با همه‌ي پستي و بلندي و با اين همه وقايع گوناگون، مبارز مي‌طلبد. گاهي انسان را در اوج آشنايي مي‌كشاند و گاهي در حضيض غربت تنهايت مي‌گذارد. گاهي به صورت باغي خوش و گاهي كويري خشك. مي‌آورد و مي‌برد، زماني رنج است و زماني شادي. گاهي نقش اشك را بر چشمانت مي‌بندد و زماني نسيم خنده را بر گونه‌ها. هرچه هست اين موجود بي‌نهايت كوچك كه وقتي به سوي بي‌نهايت ميل مي‌كند حدش به زبان رياضي، برابر ضوابت، چيزي مثل:

 

 

 Lim 1/x=0

 

  ∞ → x

 

 اين خرده‌ي بزرگ‌نما كه انسانش خوانده‌اند بايد در اين بحر مواج هستي در اين مرحله از مراحل تكوني خويش كه در دنيا رقمش زده‌اند با اين ‌همه موج‌هاي ناسازگار، زورق فرتوت خود را بگذراند تا به ساحل آرامش و سكينه برسد و اين راه را همت و اراده بايد و آن هم اراده‌اي مصمم كه فقط پي ارزش‌ها بود و بس.

 

من در اين دنيا پي حرف‌هاي اين و آن نبايد باشم، آن‌چه كه مرا راضي مي‌كند ارزش‌هايي است كه آن‌ها را بر حق مي‌دانم و اين ‌ارزش‌ها، ارزش‌های خدايي است آن هم ارزش‌هاي خالص خدايي كه همان رضوان است. اين مقول تقريظي نيست بر كتاب هوگو بلكه برداشتي سلاحي{؟} است {از} بينوايان بزرگ او.

+

شهید احمد رضا احدی

دانشجوی پزشکی دانشگاه شهید بهشتی تهران

تولد: آبان ماه 1345 - اهواز

شهادت: 12 اسفند ماه 1365

در درگیری با کمینهای دشمن بعثی

پس از 15 روز که پیکر خونینش میهمان آفتاب بود باز گردانیده و در

آرامگاه عاشورای ملایر به آغوش خاک سپرده شد.

 

وصیت نامه : احمد رضا احدی

بسم ا... الرحمن الرحیم

فقط:

 ((نگذارید حرف امام به زمین بماند

                                      همین))

حدود یکماه روزه قرض دارم آن را برایم بگیرید و برایم

از همگی حلالی بخواهید

والسلام

کوچکترین سرباز امام زمان (عج)

احمد رضا احدی

منبع : کتاب حرمان هور




برچسب ها :

 

اینها آخرین دست نوشته شهید احمدرضا احدی رتبه اول کنکور پزشکی سال1364 است که تنها ساعتی قبل از شهادت به رشته تحریر در آمده است.
مجله شبانه باشگاه خبرنگاران،

لوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه ی خود از فاصله هزار متری شلیک می شود و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن را سوارخ کرده وگذر می کند ،حالا معلوم نمایید سر کجا افتاده است؟

اینها آخرین دست نوشته شهید احمدرضا احدی رتبه اول کنکور پزشکی سال1364  است که تنها ساعتی قبل از شهادت به رشته تحریر در آمده است . البرز با انتشار این متن در روزهای هفته دفاع مقدس امیدوار است ضمن گرامی داشت یاد این عزیزان تأملی هرچند کوتاه درباره هدف ، انگیزه و چرایی حضور این مردان خدا در عرصه در ذهن همگان شکل گیرد. متن این نوشته را با هم میخوانیم  چه کسی می تواند این معادله را حل کند؟؟

چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟ چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن ،یعنی آتش ،یعنی گریز به هر جا ،به هر جا که اینجا نباش یعنی اضطراب که کودکم کجاست ؟ جوانم چه می کند ؟دخترم چه شد ؟

به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم ؟ کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود ، از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است ؟ آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد می کند که بی شرمان دامنشان را آلوده کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.


کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست ؟ چه کسی در هویزه جنگیدیده ؟ کشته شده ودر آنجا دفن گردیده؟

چه کسی است که معنی این جمله را درک کند:

نبرد تن و تانک؟!" اصلا چه کسی می داند تانک چیست ؟ چگونه سر ۱۲۰ دانشجوی مبارز و"  مظلوم زیر شنی های تانک له می شود ؟ آیا می توانید این مسئله را حل کنید ؟

 گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه ی خود از فاصله هزار متری شلیک می شود و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن را سوارخ کرده وگذر می کند ،حالا معلوم نمایید سر کجا افتاده است ؟ کدام گریبان پاره می شود ؟ کدام کودک در انزوا وخلوت اشک می ریزد؟

  و کدام کدام...؟ توانستید؟؟ اگر نمی توانید،این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید  هواپیمایی با یک ونیم برابر سرععت صوت از ارتفاع ده متری سطح زمین ماشین لندکروزی که با سرعت در جاده مهران-دهلران حرکت می نماید،مورد اصابت موشک قرار می دهد،اگر از مقاومت هوا صرف نظر شود. معلوم کنید کدام تن می سوزد؟

کدام سر می پرد ؟چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید ؟

چگونه باید آنها را غسل داد ؟چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟

 چگونه می توانیم در شهرمان بمانیم وفقط درس بخوانیم چگونه می توانیم در ها را به روی خود ببندیم و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم ؟کدام مسئله را حل می کنی؟ برای کدام امتحان درس می خوانی؟ به چه امید نفس می کشی ؟ کیف و کلاسورت را از چه پر می کنی؟ از خیال ، از کتاب ،از لقب شامخ دکتر یا ازآدامسی که هر روز مادرت در کیفت می گذارد ؟

 کدام اضطراب جانت را می خورد ؟ دیر رسیدن به اتوبوس ، دیر رسیدن سر کلاس ، نمره گرفتن؟دلت را به چه چیز بسته ای؟

به مدرک ، به ماشین ، به قبول شدن در حوزه فوق دکترا ؟

"صفایی ندارد ارسطو شدن،خوشا پر کشیدن ،پرستو شدن"  آی پسرک دانشجو ، به تو چه مربوط است که خانواده ای در همسایگی تو داغدار شده است ؟جوانی به خاک افتاده است؟

 آی دخترک دانشجو ، به تو چه مربوط است که دختران سوسنگرد به اشک نشانده اند ؟ و آنان را زنده به گور کردند ؟هیچ می دانستی؟ حتما نه هیچ آیا آنجا که کارون و دجله وفرات بهم گره می خورد ، به دنبال آب گشته ای تا اندکی زبان خشکیده کودکی را تر کنی و آنگاه که قطه ای نم یافتی با امید های فراوان به بالین آن کودک رفتی تا سیرابش کنی اما دیدی که کودک دیگر آب نمی خورد!! اما تو اگر قاسم نیستی ، اگرعلی اکبرنیستی ، اگر جعفر و عبدالله نیستی ، لااقل حرمله مباش ! که خدا هدیه حسین را پذیرفت و خون علی اکبر و علی اصغر را به زمین پس نداد من نمی دانم که فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد کرد!!!
 
مطالب مرتبط :



برچسب ها :

14- خاطره ای از مزار شهید تورجی زاده در گلزار شهدای گلستان اصفهان

از خدا خواستم مانند کارهای قبلی خودش راه را به من نشان دهد*

کار کتاب سلام بر ابراهیم** در ایام فاطمیه به پایان رسید. شهید ابراهیم هادی یکی از ارادتمندان واقعی حضرت صدیقه بود. ارادت قلبی به ایشان داشت. برای همین همیشه آرزو می­کرد مانند مادرش گمنام و بی­ مزار باشد.

خدا هم دعایش را مستجاب کرد. هنوز پیکر ابراهیم در سرزمین غریب فکه باقی مانده. عجیب بود. کتاب سلام بر ابراهیم در شب شهادت حضرت زهراء(س) در سال 88 از چاپ خارج شد!

همسفر شهدا*** خاطرات یکی دیگر از عاشقان حضرت بود. یکی از سادات و فرزندان ایشان. بررسی نهایی این مجموعه در صبح روز شهادت حضرت زهرا(س) در سال 89 به پایان رسید.

آن روز اصفهان بودم. ظهر را به مجلس حضرت زهرا(س)رفتم. عصر همان روز به گلزار شهدا رفتم. بر سر مزار شهید علیرضا کریمی همان مسافر کربلا. بعد هم در میان قبور شهدا قدم می­زدم... برای نگارش کتاب بعدی چند پیشنهاد داشتم. اما از خدا خواستم مانند کارهای قبلی خودش راه را به من نشان دهد. در گلزار شهدای اصفهان**** قدم می­زدم. تصاویر نورانی شهدا را نگاه می­کردم. به مقابل کتابفروشی رسیدم. شلوغی اطراف قبر یک شهید توجهم را جلب کرد.

افراد مختلفی از مرد و زن و پیر و جوان می ­آمدند و مشغول قرائت فاتحه می­ شدند. کمی ایستادم. کنار قبر که خلوت شد جلو رفتم.

«یا زهراء(س)» اولین جمله ­ای بود که بالای سنگ مزار او حک شده بود. به چهره نورانی او خیره شدم. سیمایی بسیار جذاب و معنوی داشت. با یک نگاه می­شد به نورانیت درونی او پی برد.

دوباره به سنگ مزار او خیره شدم: فرمانده دلیر گردان یا زهراء (س) از لشگر امام حسین(ع)؛ شهید محمد رضا تورجی زاده*****

نمی­دانم چرا، ولی جذب چهره نورانی و معنوی او شده بودم! دست خودم نبود. دقایقی را به همین صورت نشستم.

چند جوان آمدند و کنار مزار او نشستند. با هم صحبت می­ کردند. یکی از آنها گفت: این شهید تورجی مداح بود. سوز عجیبی هم داشت. کمتر مداحی را مثل او دیده بودم. سی دی مداحی او هم هست.

بعد ادامه داد: او عاشق حضرت زهراء (س) بوده. وقتی هم که شهید شد ترکش به پهلو و بازوی او اصابت کرده بود!! با آنها صحبت کردم. بچه ­های مسجد اباالفضل(ع) محله نورباران بودند.

یکی از آنها گفت: شما هر وقت بیایی، اینجا شلوغ است. خیلی از مردم در گرفتاریها و مشکلاتشان به سراغ ایشان می­ آیند. خدا را به حق این شهید قسم می­دهند و برای او نذر می­ کنند. قرآن می­ خوانند. خیرات می­ دهند.

بعد به طرز عجیبی مشکلاتشان حل می ­شود! مخصوصاً اگر مشکل ازدواج باشد! این را خیلی از جوانهای اصفهانی می­ دانند. شما کافی است یک شب جمعه بیایی اینجا بسیاری از کسانی که با عنایت این شهید مشکل آنها حل شده حضور دارند.

بعد گفت: دوست عزیز اینها خیلی نزد خدا مقام دارند.

رفتم به فروشگاه. سی دی مداحی شهید تورجی را گرفتم. دوباره به کنار مزار او آمدم. با اینکه بارها به سر مزار شهدا رفته بودم اما این بار فرق می­کرد. اصلاً نمی ­توانستم از آنجا جدا شوم. یک نیروی درونی عجیبی مرا به آنجا می­ کشاند.

دقایقی بعد جوانی آمد. با دیگر دوستانش صحبت می­کرد. از صحبتها فهمیدم از بستگان این شهید است. جلو رفتم و سلام کردم. فهمیدم پسر عموی شهید تورجی است.

بی­ مقدمه از خاطرات شهید تورجی سؤال کردم. ایشان هم ماجراهای عجیبی تعریف کرد. پرسیدم: آیا خاطرات او چاپ شده؟ پاسخش منفی بود. دوباره پرسیدم: اگر بخواهیم خاطرات او را جمع کنیم کاری انجام دهیم همکاری می کنید؟!
***

ساعتی بعد منزل شهید تورجی بودم. مادر و تنها برادرش حضور داشتند. من هم نشسته بودم مشغول ضبط خاطرات! تا غروب روز شهادت حضرت زهراء(س) بیشتر خاطرات خانواده او را جمع کردم.

خاطره از: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی (مؤلفان بی نام و نشان سلسله کتابهایی در مورد شهدا - اصفهان)

با تشکر از مدیر محترم وبلاگ "زندگی زیباست اما شهادت زیباتر" به خاطر ارسال این خاطره.

 

پی نوشت:

برشی از کتاب "یا زهرا (س)"، زندگینامه و خاطرات شهید محمدرضا تورجی زاده

** کتاب زندگینامه و خاطرات شهید ابراهیم هادی

***  کتاب زندگینامه و خاطرات سید علیرضا مصطفوی

***گلزار شهدای گلستان اصفهان که علی رغم تمام ضعفها می توان گفت ساماندهی آن جزء چند ساماندهی برتر کشور بوده است.

***** تصویر مزار شهید تورجی زاده پس از ساماندهی:

 

 

 




برچسب ها :

نام : مریم فرهانیان وصیتنامه شهیده مریم فرهانیان - به ولايت فقيه ارج بنهيم و بدانيم كه الان امام خميني بر ما ولايت دارد

تولد : ۲۴ دی ماه سال ۱۳۴۲

محل تولد : آبادان در خانواده‌ای متوسط و مذهبی

تاریخ شهادت : ۱۳ مرداد ماه ۱۳۶۳

محل شهادت : گلستان شهداء آبادان در اثر اصابت خمپاره دشمن

محل دفن : گلزار شهدای آبادان

در ۱۴ سالگی با کمک برادر رشید خود «شهید مهدی فرهانیان» خود را مجهز به سلاح معرفت و بصیرت الهی کرد و با درک صحیح از وضعیت حاکم بر کشور و نیز ماهیت استکبار جهانی امپریالیسم،مبارزات خود را علیه ظلم های رژیم پهلوی آغاز کرد .

این شهیده بزرگوار با اوج‌گیری مبارزات مردم در جریان انقلاب اسلامی در تظاهرات و راهپیمایی‌های مردمی علیه حکومت شاهنشاهی شرکت کرد و با پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی و تشکیل سپاه پاسداران به جمع این خیل عاشق پیوست و دوره‌های آموزشی را با موفقیت به پایان رساند.و با آغاز جنگ تحمیلی درشهر آبادان را ترک نکرد و دوشادوش برادران رزمنده به دفاع ازخاک کشورش پرداخت .

شهیده مریم فرهانیان درسن ۱۷ سالگی در بیمارستان امام خمینی (ره) آبادان مشغول امداد‌گری شد و به مدت سه سال به کار امدادگری و پرستاری از مجروحین جنگ در بیمارستان های مختلف آبادان ادامه داد که در این مدت یک بار به شدت زخمی شد و به اجبار در بیمارستان بستری شد .

وی کسی بود که زینب وار از برادران رزمنده مجروح پرستاری می کرد.مریم فرهانیان یکی از ۱۸ نفر خواهران، امدادگران داوطلب بود که در زمان جنگ در بیمارستان طالقانی آبادان در قسمتهای مختلف، خالصانه خدمت کرد وی در تمام مدت عمر گرانبهایش با بیداری و هوشیاری سیاسی، دینی زندگی کرد رفتار و منش این شهیده الگوی زن مسلمان ایرانیست .

اين شهيده بزرگوار از ابتداي پيروزي انقلاب اسلامي تا روز شهادت با بيداري كامل و حس زيباي عشق و ايثار در شهر مقاوم آبادان مشغول خدمت و ترويج اخلاق، رفتار و منش يك زن مسلمان بود. به هنگام شكست محاصره آبادان و آزادي خرمشهر و بسياري از عمليات‌هاي ديگر فعاليت چشمگيري داشت تا بالاخره بر اثر متوقف شدن عمليات پس از آزادي خرمشهر به‌منظور رسيدگي به خانواده شهدا در واحد فرهنگي بنياد شهيد آبادان مشغول فعاليت شد .

شهيده مريم فرهانيان از نگاه خانواده و دوستان
بسيار تقيد داشت كه پدر و مادرش از او راضي باشند همچنين خيلي به خواندن نماز اول وقت تقيد داشت. بسيار اهل مطالعه بود، كم مي‌خوابيد و بيشتر به خودسازي مي‌پرداخت. مريم استثنايي نبود اما خيلي خودساخته بود، نفرت از غيبت، محبت خالصانه‌اش به ديگران، هيچ چيز را براي خود نخواستن از شاخصه‌هاي اخلاقي او بود. شهيده مريم فرهانيان همواره مي‌گفت برخي سكوت‌ها و حرف‌هاي نابه‌جا، گناهان كوچكي هستند كه تكرار مي‌كنيم و برايمان عادت مي‌شود، گناهان بزرگ را اگر انسان خيلي آلوده نشده باشد متوجه مي‌شود، اين گناهان كوچك هستند كه متوجه نمي‌شويم.
شهيده مريم فرهانيان در بسياري از عمليات دوران دفاع مقدس از جمله شكست حصر آبادان و آزادسازي خرمشهر حضوري فعال و چشمگير داشت.
زهرا سامري همرزم شهيده مريم فرهانيان:
رمز موفقيت مريم اين بود كه هيچ‌گاه دلبسته دنيا نشد و دنيا و زرق و‌ برقش را نمي‌ديد. وي با بيان اينكه من تنها چهار سال با مريم همرزم بودم، اذعان داشت: براي انتخاب دوست بايد بيشترين دقت را انجام دهيم اما مريم پيش از آنكه دوست من باشد الگوي خوب و مطمئني بود.
مريم نخست به عنوان امدادگر در بيمارستان مشغول فعاليت بود و سپس وارد بنياد شهيد شد، مريم روحي پويا داشت و سكون و يك‌جا ماندن را نمي‌توانست تحمل كند و اگر مي‌ديد در جاي ديگري مي‌تواند خدمت كند خود را به آنجا مي‌رساند.
او پس از مدتي فعاليت در بيمارستان، به عنوان مددكار اجتماعي در بنياد شهيد مشغول شد و به مددكاري و مواظبت از مادران شهيدان مي‌پرداخت و او اعتقاد داشت كه مراقبت از مادران شهدا چيزي كمتر از جنگيدن در جبهه‌ها نيست .
خاطره ای از سامری :
روزي وارد خانه شدم و مريم را رو به قبله ديدم وقتي جلوتر رفتم، ديدم مريم روي دستانش مي‌زند و از او سؤال كردم كه مشكلي پيش آمده، چيزي نگفت اما بعدها براي من تعريف كرد كه من هر روز اعضاي بدنم را مواخذه مي‌كنم و از آنها مي‌پرسم كه امروز براي خدا چه كاري انجام داد‌ه‌ايد .
خانم سامری در خصوص عزاداري‌هاي بي‌نظير همرزمش می گوید :
در ايام فاطميه روزي سرزده وارد خانه شدم و ديدم مريم به پهناي صورت اشك مي‌ريزد و نام حضرت زهرا(س) را صدا مي‌زند .
به او گفتم كه چرا اينقدر اشك مي‌ريزي؟
گفت : شما اگر مادرتان فوت كند چه كار مي‌كنيد، شادي مي‌كنيد يا گريه؟
مریم علي‌رغم فعاليت زيادي كه داشت روزه مي‌گرفت و تنها با نان و آب افطار مي‌كرد .
هيچ چيز او را راضي نمي‌كرد و همين موجب شده بود كه يك لحظه آرامش نداشته باشد تا اينكه در بهار عمر خود با رسيدن به مقام شهادت به آرامش هميشگي رسيد .

فاطمه فرهانيان خواهر شهيده مریم :شهيده مريم فرهانيان يك انسان معمولي با انديشه‌هاي بلند بود، چراكه با شناخت راه و مسير درست به درجه رفيع شهادت نائل آمد .او در هنگام دفاع از ميهن در سن نوجواني و جواني قرار داشت، اما آنقدر به خودسازي و تهذيب نفس پرداخته بود كه در سن 21 سالگي به درجه شهادت نائل آمد .اين شهيده بزرگوار با تأسي از حضرت زهرا(س) در جواني به شهادت رسيد و همواره در رفتار و كردار خويش ايشان را الگو قرار داده بود .
شهيده مريم همواره در زندگي به دنبال شناخت تكليف و وظيفه ديني و شرعي خود بود و با جديت به وظايف خود عمل مي‌كرد .
شهيده مريم فرهانيان يك انسان معمولي با انديشه‌هاي بلند بود، چرا كه با شناخت راه و مسير درست و با تلاش و مجاهدت براي رسيدن به قله‌هاي متعالي انساني به درجه شهادت نائل شد .
مريم توجه ويژه‌اي به مبدأ و مقصد خلقت انسان داشت و از عادات پسنديده ايشان اين بود كه در جمع‌هاي دوستانه با گريز به مسئله معاد اين موضوع را براي ديگران هم يادآور مي‌شد .
در جريان فتنه‌هاي اخير همان اندازه كه اهميت اطاعت از ولايت فقيه براي همگان مشخص شد، در جريان جنگ تحميلي نيز شناخت حق از باطل مشكل بود و در اين زمان مريم توجه خاصي به فرمان و سخنان امام خميني(ره) داشت .
مريم هنگام نماز خواندن به گونه‌اي بود كه اطرافيان به خوبي متوجه خشوع و خضوع ايشان بودند .
گذشت و فداكاري، مهرباني و ايثار و گذشتن از حق خود در زماني كه حق با اوست از جمله ديگر ويژگي‌هاي شخصيتي شهيده مريم فرهانيان بود .
مريم همواره گناهان كوچك را زمينه‌اي براي انجام گناهان بزرگ مي‌دانست ابراز داشت: بايد از گناهان كوچك ترسيد چرا كه كوچك شمردن گناهان صغيره باعث بروز بسياري از مشكلات و گناهان كبيره مي‌شود .
وي در خصوص شجاعت اين شهيده دفاع مقدس می گوید : در روزهاي نخستين جنگ و در حالي كه تنها 20 روز از شهادت برادرمان مهدي گذشته بود و مادرم شرايط روحي نامساعدي داشت مريم قضيه بازگشت به آبادان را مطرح كرد .
هيچ كس جرأت مطرح كردن بازگشت به جبهه‌هاي جنگ را به مادر نداشت، اما مريم بهترين تصميم را گرفت و مجوز بازگشت هشت نفر از اعضاي خانواده را نيز به همراه خود به جبهه از مادرمان گرفت .

هنگام شهادت :

این شهیده بزرگوار در غروب سیزدهم مرداد ماه سال ۱۳۶۳ در حالی که همراه با دو تن از خواهران همکار خود بر مزار شهیدی که بنا به وصیت مادر شهید که از آنان قول گرفته بود هر سال به جای او بر سر مزار پسر شهیدش حاضر شوند، در حالی که راهی گلستان شهداي آبادان شده بودند مورد اصابت ترکش خمپاره دشمن بعثی قرار گرفتند و دو خواهر همراه او زخمی شدند و مريم فرهانيان نماد رشادت و مجاهدت زن‌ ايراني به فیض شهادت نایل شد .

وصيت نامه شهيده مريم فرهانيان

بسم الله الرّحمن الرّحيم و به نستعين انّه خير ناصر و معين
وصيتم را با نام خدا، اين بزرگترين بزرگترها، آن يگانه مطلق، اين فريادرس مستضعفان، اين در هم كوبنده كاخ ستمگران و يزيديان، اين منجي حق و عدالت، اين فرستاده ي قرآن، اين شنونده غم ها، اين مشكل گشاي دردها و ... شروع مي كنم.
اول از هر چيز از انقلاب اسلامي ايران به رهبري امام خميني به اندازه فهم خودم و وظايفم كه بر دوش دارم بگويم، انقلابي كه با دادن خون هزاران شهيد و هزاران معلول به اولين مرحله پيروزي خود رسيد. انقلابي كه در آن مردم، اسلام را، اين كامل ترين دين را مبناي كار خود قرار دادند و از آن الهام گرفتند و وحدتي را كه به دست آورده بودند، با توجه به دين اسلام و رهبري قاطع امام آن را حفظ كردند.
قدر اين رهبر را بدانيد و همواره پشت سر او باشيد. از امام پيروي كنيد. به پيام ها و فرمان ها و دستوارت اسلامي امام توجه كنيد و سعي كنيد از هر كلمه امام درس بگيريد.
امام را تنها نگذاريد. اين هواي نفسي را كه امام از آن صحبت و سعي مي كند آن را از وجود ما بزدايد، شما هم سعي كنيد كه در اين راه موفق شويد. سعي كنيد خود را بشناسيد كه اگر خود را بشناسيد خدا را شناخته ايد. در هيچ كاري خدا را از ياد نبريد. و همواره به ياد خدا باشيد و با هم به مهرباني رفتار كنيد.
امام زمان را از ياد نبريد. همواره به فكر امام زمان باشيد. همواره در راه اسلام باشيد و براي تحقق بخشيدن به آرمان اسلام بكوشيد و به قدرت الهي توجه داشته باشيد كه بالاتر و با عظمت تر از تمام قدرت هاست. هيچ وقت قدرت خدا را از ياد نبريد و سعي كنيد كه هر چه بهتر تزكيه نفس كنيد. چيزي را كه امام اينقدر درباره اش تكيه مي كنندكه تزكيه نفس كنيد. و در بين خطراتي كه ما را تهديد مي كنند هيچ خطري بالاتر از اين نفس نيست كه گاه انسان را به انحراف مي كشاند و خود انسان متوجه نمي شود.
قرآن بخوانيد زيرا قرآن تمام دستورات زندگي را به شما مي گويد. نهج البلاغه و صحيفه سجاديه هم همينطور.
مادر! اگر من سعادت شهادت را داشتم و شهيد شدم، اصلاناراحت نباش. ما همه امانت هستيم و همه ما از دنيا مي رويم، زيرا اين دنيا آزمايشگاهي است كه خداوند بندگان خود را در آن، مورد آزمايش قرار مي دهد. اين ما هستيم كه بايد سعي كنيم و از اين امتحان كه بالاترين امتحان هاست سربلند بيرون بياييم و در قيامت پيش خدا سرافكنده نباشيم.
يادم هست كه در آخرين جلسه گفتگويي كه با برادر شهيدم داشتم، درباره معاد برايم صحبت مي كرد و مي گفت در فكر آخرت باشيد و بعد از اين جلسه بود كه مقام شهادت را به دست آورد. از صميم قلب به او تبريك مي گويم و از خدا مي خواهم صداقتي همانند شهيدان به من عطا كند و سعادت اين را بدهد كه تنها و تنها در راه او قدم برداريم و براي رضاي او كار كنيم.
شهيد كسي است كه به آخرين مرحله كمال خود رسيده است و راهش را با آگاهي، ايمان و خلوص مي پيمايد و هميشه پيروز و جاويد است.
به ولايت فقيه ارج بنهيم و بدانيم كه الان امام خميني بر ما ولايت دارد و بدانيم تنها در اين صورت در دنيا و آخرت موفق مي شويم كه با همديگر صميمي باشيم و با دشمن مقابله كنيم. چه دشمناني كه در درون ما هستند و چه دشمنان بيروني. من هم مانند برادر شهيدم (مهدي) هر چه يادم آمد نوشتم و اگر در گفتارم اشتباهي هست، به بزرگي خودتان ببخشيد .

والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته
مریم فرهانیان

 

 



برچسب ها :

 

زندگی نامه شهید باقری (افشردی)

زندگی نامه شهید باقری (افشردی)
زندگی نامه شهید باقری (افشردی)

 

( از خبرنگاری تا فرماندهی در جنگ )

نام : غلامحسين
نام خانوادگی : افشردی
تاریخ تولد: 25 اسفند سال 1334 هجری شمسی (سوم / شعبان / 1375 ه- ق )
تاریخ عضويت در سپاه : اوايل سال۱۳۵۹ هجری شمسی
تاریخ ورود به عرصه جبهه های نبرد : اول مهرماه سال 1359 هجری شمسی

برخی از مسئولیت ها :

- معاونت ستاد عمليات جنوب
- فرمانده محور دار خوين در عمليات ثامن الائمه (علیه السّلام)
- معاونت فرماندهى عمليات طريق القدس
- فرماندهى قرارگاه نصر در عمليات فتح المبين، بيت المقدس، رمضان
- فرماندهى قرارگاه كربلا و جانشين فرماندهى كل در قرارگاههاى جنوب
محل شهادت : خطوط مقدم چنانه (منطقه فکه)
تاریخ شهادت : شنبه 9/11/1361 هجری شمسی
« من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظرو ما بدلوا تبدیلا »
(سوره احزاب، آیه 22)
« انقلاب ما همچون تير زهرآگينى براى همه مستكبرين در آمده است و ياورى براى همه مستضعفين جهان.
... در اين موقعيت زمانى و مكانى، جنگ ما جنگ اسلام و كفر است و هر لحظه مسامحه و غفلت، خيانت به پيامبر اكرم (صلّی الله علیه و آله و سّلم) و امام زمان(عج) و پشت پا زدن به خون شهدا است و ملت ما بايد خود را آماده هر گونه فداكارى بكند.
... در چنين ميدان وسيع و اين هدف رفيع انسانى و الهى، جان دادن، مال دادن و فداكارى، امرى بسيار ساده و پيش پا افتاده است و خدا كند كه ما توفيق شهادت متعالى در راه اسلام را با خلوص نيت پيدا كنيم.»
شروع جنگ تحمیلی شهید باقری را به عنوان یکی از اولین خبرنگاران عرصه جهاد ، به خطوط مقدم جبهه های نبرد کشاند.

تولد و کودکی 

در روز 25 اسفند سال 1334 هجری شمسی در خانواده‌ای مذهبی و دوستدار اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام ) در حوالی میدان خراسان تهران چشم به جهان گشود. والدینش به عشق و محبت اباعبدالله‌الحسین(علیه السّلام) و از باب تیمن و تبرک، نام «غلامحسین» را بر او نهادند و به دنبال آن در سن دوسالگی در سفر کربلا او راه همراه خود بردند. 
پدرش که در تربیت وی، جدیت زیادی داشت از همان طفولیت او را با خود به مسجد و هیات و مراسم عزاداری سرور شهیدان می‌برد. این حضور معنوی باعث شد که او در آن ایام عضو فعال و موثر هیات نوباوگان محبان‌الحسین(علیه السّلام) گردد. غلامحسین دوره دبستان را در مدرسه مترجم‌الدوله و دوره متوسطه را در دبیرستان مروی تهران به پایان رساند. 

فعالیت های قبل از انقلاب 

شهید باقری همزمان با تحصیل، در کلاسهای حدیث و مباحث مربوط به حضرت صاحب‌الزمان(عج) که در مسجد صدریه دایر می‌گردید، شرکت می‌کرد. از کلاس سوم دبیرستان فعالیت فرهنگی خود را با ایجاد کتابخانه دراین مسجد، به همراه تنی چند از همفکرانش شروع کرد و در راستای کسب آگاهی ها و رشد فکری خویش، ضمن مطالعه و تحقیق پیرامون مباحث مذهبی، جلسات سخنرانی را در جمع دوستانش برگزار می‌نمود. 
در سال 1354 پس از اخذ دیپلم ریاضی، در رشته دامپروری دانشکده کشاورزی شهر ارومیه تحصیلات عالی خود را آغاز کرد. در این ایام علاوه بر مطالعه منظم وانسجام یافته در زیمنه مسائل اسلامی، با سخنرانی در جمع دانشجویان و برقراری کلاسهایی در زمینه اصول عقاید برای دانش‌آموزان مدارس، فعالیت مذهبی خود را دنبال می کرد و بارها با بعضی از اساتید غربزده که فرهنگ اسلامی را انکار و مظاهر منحط غربی را ترویج می‌نمودند، به بحث می‌نشست و ماهیت آن فرهنگ و عوامل غربزده را افشا می‌کرد. از این رو، وی به عنوان یک عنصر مذهبی و فعال حساسیت مسئولان و گارد دانشگاه را برانگیخته بود، که در نهایت به دلیل این فعالیتها پس از یک سال و نیم تحصیل، از دانشگاه اخراج گردید. 
در این ایام در جواب یکی از نزدیکانش که به او گفته بود: تو یک سال و نیم از عمرت را بی‌خود تلف کردی. 
پاسخ می‌دهد: من وظیفه‌ام را انجام دادم و اگر به دانشکده رفتم برای کسب مدرک نبود، بلکه برای رشد خودم بود و می‌خواستم که دیگران را هم به صحنه بیاروم. شهید باقری در اسفندماه سال 1356 به خدمت سربازی اعزام شد و پس از طی دوره آموزشی در پادگان جلدیان نقده به ایلام منتقل گردید. 
در دوره کوتاه خدمت سربازی با توجه به آشنایی که با مسائل اسلامی داشت به ارشاد و هدایت فکری سربازان پرداخت و همزمان با علمای شهر ایلام از جمله آیت‌الله صدری (امام جمعه قبلی ایلام) ارتباط داشت و اخبار و مسائل پادگان را به ایشان اطلاع می‌داد. به دنبال این فعالیت ها، تحت کنترل قرار گرفت و ضمن جدا کردن وی از جمع سربازان پادگان، او را به عنوان راننده یک افسر جزء به کار گماردند.

نقش شهيد در پيروزى انقلاب اسلامى

همزمان با گسترش انقلاب اسلامى و فرمان حضرت امام خمينى(رحمت الله علیه) مبنى بر فرار سربازان از پادگانها، خدمت سربازى را رها كرد و به موج خروشان و توفنده امت حزب الله پيوست و به صورت تمام وقت درپيشبرد اهداف انقلاب اسلامى به فعاليت پرداخت.
به هنگام تشريف فرمايى حضرت امام خمينى(رحمت الله علیه) به ميهن اسلامى، در فعاليتهاى كميته استقبال شركت چشمگيرى داشت و به دليل برخوردارى از آموزش نظامى، به همراه ساير اعضاى خانواده و دوستانش در تصرف كلانترى۱۴ و پادگان ولى عصر(عج) «عشرت آباد سابق» در تهران نقش بارزى داشت.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی 

تا خرداد 1358، در کمیته انقلاب اسلامی و برخی نهادهای دیگر فعالیت داشت و با انتشار روزنامه جمهوری اسلامی، همکاری فعال خود را با این روزنامه در زمینه‌های مختلف آغاز کرد. در این مدت بنا به دعوت سازمان آمل، از طرف روزنامه به عنوان خبرنگار، سفر 15 روزه‌ای به لبنان و اردن انجام داد که طی این سفر، گزارش تحلیلی جامعی از اوضاع نابسامان مسلمین در آن منطقه تهیه کرد. 
در خردادماه سال 1358 موفق به اخذ دیپلم ادبی شد. سپس در امتحان وررودی دانشگاه شرکت کرد و با رتبه صد و چهارم در رشته حقوق قضایی دانشگاه تهران قبول گردید. 
او در مدت حضور در محیط دانشگاه، نقش فعال و موثری در مقابله با توطئه‌های ضدانقلاب و گروهک ها داشت. 
شجاعت و شهامت شهید باقری بسیار بالا و قابل توجه بود. او با توجه به اینکه یک مسئول رده بالای نظامی بود، ولی همراه عناصر اطلاعاتی در شناسایی‌ها شرکت می‌کرد. در صحنه‌های رزم و در خطوط مقدم جبهه و در بعضی از موارد نیز در پشت خط دشمن حضور می‌یافت و حتی در هدایت گروهانها و گردانهای رزمی مستقیماً وارد عمل می‌شد. 
شهيد باقرى اوايل سال۱۳۵۹ به عضويت سپاه درآمد. ابتدا در واحد اطلاعات مشغول به خدمت شد و در زمينه شناسايى و مقابله با گروهكهاى منحرف و وابسته، فعاليت خود را استمرار بخشيد و در اين واحد بود كه نام مستعار «حسن باقرى» براى ايشان در نظر گرفته شد.

حضور در جبهه‌های دفاع مقدس 

تهاجم دشمن بعثی به مرزهای کشور اسلامی و آغاز جنگ تحمیلی، نقطه عطفی در زندگی شهید باقری بود. با احساس تکلیف در دفاع از اسلام و میهن اسلامی بلافاصله پس از شروع جنگ – در روز اول مهرماه سال 1359 – به همراه عده‌ای از برادران پاسدار راهی جبهه‌های جنوب شد و تا آخرین لحظه حیات، در این سنگر باقی مانده و در بسیاری از صحنه‌های پیروز دفاع مقدس حضور فعال و تعیین کننده داشت. 
آغاز جنگ تحمیلی شهید باقری را به عنوان یکی از اولین خبرنگاران عرصه جهاد ، به خطوط مقدم جبهه ها نبرد کشاند. ارتباط تنگاتنگ غلامحسین با صحنه های نبرد علاوه بر خبرنگاری رفته رفته از او فرمانده و نظریه پردازی قدر ساخت .
عمده عناوین فعالیت های وی در صحنه رزم با دشمن عبارتند از: 
تاسیس و راه‌اندازی واحد اطلاعات و عملیات رزمی .
شهید باقری از ابتدای ورودش به منطقه جنوب (اهواز) در پایگاه منتظران شهادت ( گلف) به منظور دستیابی به اطلاعات مناسب از موقعیت دشمن، به جمع‌آوری نقشه‌ها و پیاده کردن وضعیت مناطق عملیاتی روی آنها، اقدام کرد و شخصاً به همراه عناصر اطلاعاتی، جهت کسب اطلاع دقیق از دشمن، به شناسایی محورها و نقاط مورد نظر می‌پرداخت و در برخی از موارد نیز تا عقبه نیروهای دشمن برای ارزیابی توان و استعداد آنها، با چالاکی و شجاعت بی‌نظیری پیش می‌رفت. 
فعالیتهای مثبت او در این زمینه با سازماندهی عناصر اطلاعاتی و برگزاری آموزش مختصری برای آنها، منجر به راه‌اندازی واحد اطلاعات عملیات در ستاد عملیات جنوب (گلف) گردید. 
واحدهای اطلاعات عملیات پس از گذشت حدود 3 ماه از شروع جنگ، در تمامی محورهای جنوب (از آبادان تا دزفول) با قدرت تمام مستقر شدند و نسبت به شناسایی و تعیین وضعیت دشمن و ارسال گزارش آن اقدام کردند. با این تلاش، اطلاعات چشم فرماندهی در میدان جنگ شد و یکی از ضعفهای بزرگ – نداشتن اطلاع از وضعیت دشمن – برطرف گردید. 
شهید باقری علاوه برا ارائه اطلاعات، توان و استعداد ذاتی بالایی در تحلیل اطلاعات دشمن داشت و اغلب حرکات احتمالی دشمن در آینده را پیش‌بینی می‌نمود و حتی به زمان و مکان آن هم اشاره می‌کرد. از آن جمله پیش‌بینی وی در دی ماه سال 1359 مبنی بر حرکت دشمن جهت الحاق محور شمال – جنوب منطقه سوسنگرد برای ارتباط جفیر و بستان بود. که دشمن در کمتر از یک هفته با نصب پلهای نظامی متعدد و تلاش گسترده این کار را انجام داد. 
از اقدامات بسیار موثر شهید باقری که در این دوره پایه‌ریزی شد، بایگانی اسناد جنگ، ترجمه اسناد و بخش شنود بی‌سیم های دشمن بود.
از دیگر فعالیت های وی طراحی گردان های رزمی و تعیین ترکیب سازمان نفرات و تجهیزات و ادوات رزمی و واحدهای پشتیبانی از رزم بود. 
معاونت ستاد عمليات جنوب
شهيد باقرى به دليل لياقت، شجاعت و شهامتى كه داشت در دى ماه سال۱۳۵۹ به عنوان يكى از معاونين ستاد عمليات جنوب انتخاب شد و در شكست محاصره سوسنگرد، فرماندهى عمليات امام مهدى(عج)، فتح « ارتفاعات الله اكبر» و « دهلاويه » نقش به سزايى داشت وهمه اين نبردها در شرايطى اجرا مى شد كه عمليات منظم نيروهاى خودى با مشكل مواجه شده بود و اغلب بدون نتيجه مى ماند. همه تلاش شهيد باقرى و برادران سپاه اين بود كه ثابت كنند مى توان دشمن را شكست داد.
با بركنارى بنى صدر و با توجه به شرايط سياسى آن زمان، در اجراى عمليات «فرمانده كل قوا» شركت داشت و پس از مجروح شدن سردار رحيم صفوى هدايت عمليات را به عهده گرفت و در اين عمليات به عنوان فرماندهى لايق و كاردان شناخته شد.
فرمانده محور دار خوين در عمليات ثامن الائمه (علیه السّلام)
شهيد باقرى كه فرماندهى محور دارخوين را به عهده داشت، در عمليات شكست حصر آبادان در طرح ريزى، سازماندهى و كسب اخبار و اطلاعات دشمن نقش مؤثرى داشت.
معاونت فرماندهى عمليات طريق القدس
درعمليات طريق القدس كه براى اولين بار در قرارگاه مشترك بين سپاه و ارتش تشكيل شد، شهيد باقرى به عنوان معاونت فرماندهى كل سپاه در قرارگاه فرماندهى عمليات مشترك حضور يافت و در شناسايى محورها و تحليل و پيش بينى حركتهاى دشمن و پى گيرى مسائل رزمى نقش مهمى را ايفا نمود. شهيد باقرى در اجراى مرحله اول اين عمليات سه شبانه روز بيدار بود و در آماده سازى مرحله دوم عمليات، به دليل خستگى مفرط، شب هنگام طى تصادفى بشدت مصدوم شد و به بيمارستان منتقل گرديد.
برادر شهيد در اين مورد مى گويد:
« دربيمارستان در لحظاتى كه معلوم نبود زنده مى ماند يا خير و با اينكه به سختى سخن مى گفت مى پرسيد: پل سابله كارش به كجا كشيد؟
بشدت به فكر عمليات و نگران آن بود. با اينكه يك ماه دستور استراحت مطلق پزشكى به او داده بودند، پس از يك هفته، بيمارستان را ترك كرد و به ستاد عمليات جنوب بازگشت و با وجود آثار جراحت و سردرد شديد، به فعاليت خود ادامه داد.»
پس از عمليات موفق طريق القدس، دشمن بعثى دست به يك حمله در تنگه چزابه زد، شهيد باقرى با وجود ضعف جسمى، تلاش زيادى براى تثبيت اين نقطه استراتژيك و مهم به عمل آورد و با استقامت عجيبى چندين شب متوالى و بدون لحظه اى استراحت، به هدايت عمليات پرداخت و حتى در يك مرحله، به عنوان فرمانده گردان وارد عمل شد و تپه اى را كه۴۰۰ نفر از نيروهاى دشمن روى آن مستقر بودند و بر نيروهاى خودى تسلط داشت به تصرف در آورد.
فرماندهى قرارگاه نصر در عمليات فتح المبين، بيت المقدس، رمضان
۱- فتح المبين:
قبل از شروع عمليات، شهيد باقرى با تجزيه و تحليل اطلاعات واصله، تمام واحدهاى اطلاعاتى را در راستاى اهداف اين عمليات توجيه و وظايف هر يك را مشخص كرد.
با توجه به وسعت منطقه عمليات، چهار قرارگاه براى كنترل و هدايت عمليات مشخص گرديد.
جناح شمالى منطقه، حساسترين محور عمليات بود. به دليل اين اهميت و حساسيت، شهيد باقرى به عنوان فرمانده قرارگاه نصر( قرارگاه مشترك ارتش و سپاه ) در اين جناح انتخاب گرديد. ضمن اينكه در قرارگاه مركزى كربلا نيز در كنار فرماندهى كل عمليات (سردار محسن رضايى) به عنوان مشاور عمليات و مسوول اطلاعات، فعاليت بسيار مؤثرى داشت.
در مرحله اول عمليات فتح المبين، قرارگاه نصر با موفقيت كامل به اهداف خود رسيد و درمرحله دوم عمليات، با اصرار و تأكيد شهيد باقرى تصرف ارتفاعات رادار (ابوصلبى خات) از محور قرارگاه نصر انجام پذيرفت كه پس از موفقيت و استقرار نيروهاى خودى، دليل اصرار شهيد باقرى كشف گرديد.
۲- بيت المقدس:
بلافاصله پس از عمليات فتح المبين آماده سازى عمليات بيت المقدس آغاز گرديد.
شهيد باقرى ضمن تلاش براى هماهنگى واحدهاى اطلاعاتى در طرح ريزى عمليات نيز حضور داشت و مى گفت: « لزومى ندارد ما مستقيما وارد شهر خرمشهر شويم، بلكه بايد دشمن را دور بزنيم و عقبه او را ببنديم تا شهر خود به خود سقوط كند.»
با اينكه نظرات ديگرى هم براى چگونگى آزادى خرمشهر وجود داشت، اهميت و تأكيد او پس از فتح خرمشهر آشكار شد.
در اين عمليات شهيد باقرى به عنوان فرماندهى قرارگاه نصر، در اجراى عمليات نقش مؤثرى را ايفا كرد.
از هدفهاى عمده اين قرارگاه، آزادى خرمشهر و تأمين مرز شلمچه و شرق بصره بود.
پس از دو مرحله عمليات موفقيت آميز، در مرحله سوم عمليات، قرارگاه نصر با محاصره دشمن در ناحيه شلمچه، مزدوران بعثى را مستأصل و مضمحل كرد و شهر خرمشهر نيز آزاد گرديد.
۳- رمضان:
پس از عمليات بسيار موفق بيت المقدس، طرح ريزى و آماده سازى عمليات رمضان آغاز شد.
در اين عمليات شهيد باقرى همچنان در مسؤوليت قرارگاه نصر حضور داشت. در مرحله اول عمليات رمضان اين قرارگاه نقش عمل كننده نداشت و به عنوان قرارگاه احتياط پيش بينى شده بود، ولى با روحياتى كه شهيد باقرى داشت ضمن حضور در قرارگاه فتح و همكارى جدى و فعال با فرماندهى آن، در مراحل بعدى عمليات رمضان به علت پاتكهاى بسيار شديد و سنگين دشمن بعثى، قرارگاه نصر نقش بسيار مؤثرى در دفع آنها و حفظ مواضع خودى داشت تا جايى كه شهيد باقرى جهت كنترل دقيق تر و تقويت روحيه رزمندگان، مقرتاكتيكى قرارگاه نصر را پشت خاكريزهاى خط مقدم مستقر كرد و تا تثبيت شرايط، در همان جا حضور داشت.
فرماندهى قرارگاه كربلا و جانشين فرماندهى كل در قرارگاههاى جنوب
پس از عمليات رمضان، شهيد باقرى از طرف فرماندهى كل سپاه به سمت فرماندهى قرارگاه كربلا و جانشين فرماندهى كل در قرارگاههاى جنوب منصوب گرديد.
در شرايطى كه طرح ريزى عمليات از منطقه جنوب به جبهه غرب منتقل شده بود، همزمان با اجراى عمليات مسلم بن عقيل (علیه السّلام)، شهيد باقرى در قرارگاه كربلا با شناسايى و پى گيرى مستمر، عمليات محرم را طرح ريزى كرد و با كسب موافقت، نسبت به اجراى آن وارد عمل شد.
جانشين فرماندهى يگان زمينى سپاه
با توجه به كسب تجربيات و نتايج حاصله از موفقيتهاى رزمى و نظامى، ساختار سازمان رزمى سپاه شكل گرفت و بر اثر لياقت و شايستگى قابل توجه و در خور تحسين شهيدباقرى، ايشان به عنوان جانشين فرماندهى يگان زمينى سپاه منصوب گرديد.
آغاز جنگ تحمیلی شهید باقری را به عنوان یکی از اولین خبرنگاران عرصه جهاد ، به خطوط مقدم جبهه ها نبرد کشاند. ارتباط تنگاتنگ غلامحسین با صحنه های نبرد علاوه بر خبرنگاری رفته رفته از او فرمانده و نظریه پردازی قَدَر ساخت .

ویژگی های برجسته شهید 

اتکال شهید باقری به خداوند تبارک و تعالی بسیار بالا بود و در سایه این توکل، اطمینان و استقامت عجیب وی بخوبی مشهود بود و در سخت‌ترین شرایط و حساسترین موقعیتها ضمن حفظ صبر و آرامش و خونسردی، با تدبیر عمل می‌کرد. 
او عشق و علاقه عجیبی به اهل بیت(علیهم السّلام) و آقا امام زمان(عج) و امام خمینی(رحمت الله علیه) داشت. 
شهید باقری بی‌ریا و بی‌تکلف در مصائب امام حسین(علیه السّلام) می‌گریست و علاقه فراوان و مستمر به مطالعه کتاب ارشاد شیخ مفید و مقتلهای حادثه کربلا داشت. 
استعداد و خلاقیت شهید باقری با توجه به کمی سن و تجربه وی، بسیار قابل توجه و مورد تحسین بود. 
یکی از نیروهای رده بالای سپاه (و با سابقه در جنگ) چنین می‌گوید: 
« با اینکه من دو سال از او بزرگتر بودم ولی به جرات می‌توانم بگویم افکار او دو سال از من بالاتر بود. شهید باقری همواره با هوشمندی و ذکاوت خویش شرایط رزمی و عملیاتی را پیش‌بینی و تحلیل می‌کرد و در کنار آن با قدرت بالای فکری، راههای کار و طرح‌ریزی عملیاتی خود را ارائه می‌نمود و بدون هراس از مشکلات، به فعالیت و تلاش در این زمینه می‌پرداخت. هرگز نسبت به دشمن اظهار عجز و ناتوانی نداشت، بلکه همواره نسبت به برتری نیروهای خودی بردشمن با اطمینان صحبت می‌کرد. 
قاطعیت و قدرت تصمیم‌گیری شهید باقری به عنوان یک فرمانده لایق و موفق چشمگیر بود و در مراحل بحرانی و شرایط سخت با جرات کامل ضمن حفظ آرامش و خونسردی، نظر لازم و موثر را ارائه و در این باره تصمیم‌گیری می‌کرد.
یکی از فرماندهان نظامی ارتش که با وی همکاری مشترک داشت می‌گوید: 
در مرحله‌ای از عملیات بیت‌المقدس یکی از یگانها در شرایط سختی در مقابل پاتک دشمن قرار گرفته بود که فرمانده آن واحد در تماس اعلام کرد در صورت مقاومت، احتمالاً تلفات بیشتری خواهیم داشت. 
شهید باقری در پاسخ گفت: 
در مقابل دشمن باید مقاومت کنید و مسئولیت تلفات را هم من به گردن می‌گیرم. 
کادرسازی و تربیت نیرو از خصوصیات بسیار بارز شهید باقری بود. اهتمام زیادی به رشد و ارتقای همراهان و همکاران خود داشت. در تربیت کادرهای واحد اطلاعات و عملیات بسیار پرتلاش بود و در این زمینه آموزشهای نظری و عملی را توام می‌کرد. بیش از سه دوره آموزش فشرده 30 تا 40 نفره برگزار کرد که بعدها این برادران در واحد اطلاعات – عملیات تیپها مسئولیتهای مهمی را عهده‌دار شدند. 
شجاعت و شهامت شهید باقری بسیار بالا و قابل توجه بود. او با توجه به اینکه یک مسئول رده بالای نظامی بود، ولی همراه عناصر اطلاعاتی در شناسایی‌ها شرکت می‌کرد. در صحنه‌های رزم و در خطوط مقدم جبهه و در بعضی از موارد نیز در پشت خط دشمن حضور می‌یافت و حتی در هدایت گروهانها و گردانهای رزمی مستقیماً وارد عمل می‌شد. 
این شهامت در کلام وگفتار وی نیز تاثیر داشت. با تواضع، آنچه را صحیح می‌دانست بیان می‌کرد و از نظرات خود دفاع می‌نمود. 
از قدرت بیان و استدلال برخوردار بود و همواره مخاطب خود را تحت تاثیر قرار داده و به تحسین وا می‌داشت. 
تواضع و فروتنی شهید باقری – با داشتن مسئولیتهای مهم و اساسی در جنگ – بسیار محسوس بود و هرگز تحت تاثیر القاب و عناوین مسئولیتی قرار نمی‌گرفت.
رفتار مهربان او با همه (خصوصاً زیردستان) به گونه‌ای بود که علاقه متقابل نسبت به وی را در آنان ایجاد می‌کرد. 
تا مدتها همسرش نمی‌دانست که او در جبهه مسئولیت دارد و فرمانده است، در پاسخ به این سئوال که در جبهه چه می‌کند، می‌گفت: من سقای بچه‌های بسیجی‌ام. 

فرازهايى از خاطرات همرزمان شهيد

- پس از عمليات امام مهدى (عج) نگاهم به شخصى افتاد كه سطلى به دست گرفته بود و فشنگهاى روى زمين را جمع مى كرد. اين شخص كسى نبود جز برادر باقرى كه مى گفت:
« اينها حيف است و بايد از آن استفاده كرد.»
- وقتى راجع به عمليات يا مسائل كارى انتقاد مى كرديم با مهربانى مى گفت:
« بسيار خوب، حالا شما بياييد و كار را دست بگيريد و درست كنيد، چه فرقى مى كند.»
- در عمليات بيت المقدس وقتى يكى از تيپها در وضعيت دشوارى قرار گرفته بود، فرمانده آن در اثر فشار مشكلات مى گويد: «مگر بالاتر از سياهى هم رنگى هست؟» شهيدباقرى پاسخ مى دهد:
«آرى، بالاتر از سياهى، سرخى خون شهيد است كه روى زمين مى ريزد، قوه محركه شما خون شهدا است.»
- پس از فتح خرمشهر بارها تذكر مى داد:
« برادران! مبادا غرور اين پيروزيها شما را بگيرد، خودتان را گم نكنيد، فكر نكنيد ما اين كار را كرده ايم، همه اش خواست خدا بوده است.»
- حساسيت عجيبى به انتقال شهدا و مجروحين داشت و مى گفت:
« ما جواب خانواده اى را كه جنازه شهيدش روى زمين مانده چه بدهيم؟!»
سرانجام در اثر اين تأكيدها و ضرورت مدنظر قرار دادن حقوق شهدا، مسوول تعاون قرارگاه نيز شهيد شد.
- وقتى در ارتباط با جريانات سياسى از وى مى پرسيدند در چه خطى هستى؟ مى گفت:

«ما در خط ثواب هستيم.»

شهيدباقرى در مورد نيروهاى بسيجى مى گفت:
« اين بسيجى ها امانتى الهى هستند كه بايد قدرشان را بدانيم و تمام سعى خود را در حفظ آنها بكار بريم. اين بسيجى است كه جنگ را اداره مى كند. تا زمانى كه نيروى ايمان در آنها وجود دارد، جنگ به پيروزى مى انجامد.»
شهيدباقرى همواره به دوستانش مى گفت:
« تا خالص نشوى خدا ترا برنمى گزيند. لذا بايد سعى كنيم كه خداوند عاشقمان بشود تا ما را ببرد.»

نحوه شهادت 

پس از عملیات رمضان در شهریور ماه 1361 که مقارن با ایام حج بود، در پاسخ به پیشنهاد یکی از دوستانش جهت عزیمت به سفر حج گفته بود: 
هنوز که کار جنگ تمام نشده و دشمن بعثی در خاک ماست، بروم به خدا چه بگویم؟ وقتی می‌روم که حرفی برای گفتن داشته باشم. 
چند ماه پس از این صحبت در روز شنبه نهم بهمن ماه 1361 در طلیعه ایام مبارک دهه فجر در حالی که تعدادی از همرزمان و همسنگرانش به دیدار حضرت امام خمینی(رحمت الله علیه) شتافته بودند، او برای شناسایی و آماده‌سازی عملیات والفجر مقدماتی به همراه تعدادی ازنیروهای سپاه در خطوط مقدم چنانه (منطقه فکه) در سنگر دیده‌بانی مورد هدف گلوله خمپاره دشمن بعثی قرار گرفت و همراه همسنگرانش شهیدان مجید بقایی، رضوانی و ... به لقاءالله شتافت. 
آخرین کلامی که از این شهید بزرگوار شنیده شد پس از ذکر شهادتین، نام مبارک امام شهیدان، حسین(علیه السّلام) بود. 
شهید باقری در همه مدت حضورش در جبهه‌های جنگ تنها یکبار، آن هم به مدت پنج روز برای ازدواج، از جنگ جدا شد و به جهت عشق به حضرت امام زمان(عج) نام نرگس را برای تنها فرزندش برگزید. 

بخشی از وصیت‌نامه سردار شهيد غلامحسين افشردي

… فعلاً انقلاب ما همچون تیر زهرآگینی برای همه مستکبرین در آمده است و یاوری برای همه مستضعفین جهان …
… ما با هیچ دولت و کشوری شوخی نداریم و با تمام مستکبرین جهان هم سر جنگ داریم و در رابطه با این هدف جنگ با صدام یزید مقدمه است …
… در این موقعیت زمانی و مکانی، جنگ ما جنگ اسلام و کفر است و هر لحظه مسامحه و غفلت، خیانت به پیامبر اکر (صلی الله علیه و آله) و امام زمان (عج) و پشت پا زدن به به خون شهداست و ملت ما باید خود را آماده هر گونه فداکاری بکند …
… در چنین میدان وسیع و این هدف رفیع انسانی و الهی، جان دادن و مال دادن و فداکاری امری بسیار ساده و پیش پا افتاده است و خدا کند که ما توفیق شهادت متعالی در راه اسلام با خلوص نیت را پیدا کنیم …
در مورد درآمدها، چیزی به آن صورت ندارم و همین بضاعت مزجاه را هم خمسش را داده‌ام و بقیه را هم در راه کمک رساندن به جنگجویان و سربازان اسلام با سپاه کفر خرج کنند …
در صورت امکان با لباس سپاه مرا دفن کنید. 
درود بر رهبر کبیر انقلاب اسلامی امام خمینی
اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان (عج)
غلام حسین افشردی 12 شب 27/7/1359 اهواز
منبع: سایت ساجد

 




برچسب ها :

در راستای نظارت بر اجرای استاندارد پرچم جمهوری اسلامی ایران، سازمان ملی استاندارد به تمامی وزارتخانه‌ها، دستگاه‌های اجرایی و شهرداردی‌ها در سراسر کشور ابلاغ کرد به منظور احترام به پرچم کشور، ویژگی‌های مندرج در استاندارد ملی ایران به شماره 1 با عنوان "ویژگی‌های پرچم جمهوری اسلامی ایران" که براساس مصوبات شورای عالی استاندارد مشمول مقررات اجرای اجباری است، رعایت شود.

به گزارش جهان به نقل از ایسنا، سازمان ملی استاندارد ویژگی‌های پرچم جمهوری اسلامی ایران را به شرح زیر اعلام کرده است: 
 

 


1- نسبت طول به عرض پرچم باید 7 به 4 باشد. 
 
2- شعار "الله اکبر" به نشانه بیست و دوم بهمن (یازدهمین ماه سال) 11 بار در رنگ سبز و 11 بار در رنگ سرخ یعنی 22 بار به صورت حاشیه در مرز رنگ سرخ و سبز با رنگ سفید تکرار می‌شود. 
 
3- رنگ کلمات "الله اکبر" سفید بوده و هیچ مرزی با رنگ سفید پرچم ندارد و بین نوشته‌ها در نوار بالا با رنگ سبز و در نوار پایین با رنگ سرخ پرچم پر می‌شود. 
 
4- علامت مخصوص جمهوری اسلامی ایران در قالب کلمه "الله" است که به رنگ سرخ بوده و در قسمت میانی رنگ سفید پرچم چاپ می‌شود. خطوط هادی هلالی‌های طرح در یک دایره محاط باشد. 
 
در این ابلاغیه رییس سازمان ملی استاندارد ایران توجه به حفظ و حراست در نظارت بر بارزترین نماد هویتی و وحدت بخش کشور را مورد تاکید قرار داده است.




برچسب ها :

سید موسی صدر

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
 
 
امام موسی صدر
سید موسی صدر
رییس مجلس اعلای شیعیان لبنان
پس از ایجاد پست
پیش از محمدمهدی شمس‌الدین
اطلاعات شخصی
تولد ۱۵ آوریل ۱۹۲۸
۱۴ خرداد ۱۳۰۷
قم، ایران
مرگ ۳۱ اوت ۱۹۷۸ میلادی (۵۰ سال) (ناپدید)
لیبی
ملیت Flag of Lebanon.svg لبنان Flag of Iran.svg ایران
همسر پروین خلیلی
فرزندان صدرالدين، حميد، حورا و مليحه
محل تحصیل دانشگاه تهران
حوزه علمیه قم
پیشه روحانی، سیاستمدار
دین اسلام شیعه

سید موسی صدر معروف به امام موسی صدر (زادهٔ ۱۴ خرداد ۱۳۰۷ در قم)، مرجع دینی و سیاسی شیعیان بود که پس از هجرت از ایران به لبنان، مجلس اعلای شیعیان لبنان را تأسیس کرد و رهبری فکری و سیاسی شیعیان این کشور را عهده‌دار شد. او در میان شیعیان به «امام موسی صدر» مشهور است.

او در ۹ شهریور ۱۳۵۷، طی سفری رسمی به لیبی به دعوت معمر قذافی، ناپدید شد. در حالی که بسیاری گزارش‌ها حاکی از قتل او در همان زمان توسط قذافی است، برخی گزارش‌ها حاکی از وجود او در زندان‌های لیبی بوده است. احمد رمضان یکی از نزدیکان معمر قذافی روز چهارشنبه ۱۳۹۰/۸/۱۸ طی مصاحبه ای با یک شبکه خبری در دبی باز گو کرد.وی معتقد است که امام موسی صدر در سفرش به لیبی در سال ۱۳۵۷ بعد از ملاقاتش با قذافی به دستور قذافی کشته شده است.[۱] آخرین خبر از وضعیت وی را وزیر اطلاعات قذافی در شهریورماه ۱۳۹۱ مبنی بر کشته شدن او بلافاصله پس از مشاجره‌اش با قذافی و دفن او در حومه پایتخت ارائه داد.

 

 

تولد[ویرایش]

امام موسی صدر، در روز ۱۴ خرداد سال ۱۳۰۷ هجری شمسی، در محله چهارمردان شهر قم به دنیا آمد. پدر او سید صدرالدین صدر، جانشین شیخ عبدالکریم حائری مؤسس حوزه علمیه قم و از مراجع بزرگ زمان خود بود و مادرش صفیه طباطبایی قمی فرزند حاج آقا سید حسین طباطبایی قمی بود.[۲] او درس‌های ابتدایی را در دبستان حیات قم گذراند و پس از آن وارد دبیرستان سنایی شهر قم شد و هم‌زمان با دورهٔ دبیرستان، به تحصیل علوم اسلامی در حوزه علمیه قم مشغول شد.

خاندان صدر[ویرایش]

نوشتار اصلی: خاندان صدر

خاندان صدر از بزرگترین خانواده‌های شیعی در در دو سده اخیرند که در ایران عراق و لبنان، زیسته‌اند. جد پدری موسی صدر، سید اسماعیل صدر، جانشین میرزا حسن شیرازی و مرجع مطلق زمان خود، و نیای مادری‌اش حاج آقا حسین قمی، جانشین سید ابوالحسن اصفهانی و رهبر قیام علیه رضاشاه بود. از دیگر مشاهیر و بزرگان این خاندان می توان از سید صالح شرف الدین، سید صدر الدین صدر موسوی عاملی و سید ابوجعفر خادم الشریعة نام برد. سید رضا صدر برادر بزرگ او بود.

حضور در حوزهٔ علمیهٔ قم[ویرایش]

موسی صدر پس از اتمام سیکل اول و بخش مقدمات علوم حوزوی، در خرداد سال ۱۳۲۲ رسماً به حوزه علمیه قم وارد شد. استادان فقه و اصول او در قم سید محمد باقر سلطانی طباطبایی، حسینعلی منتظری، سید جلال الدین طاهری، سید حسین طباطبایی بروجردی، شیخ عبدالجواد جبل عاملی،، محمد حجت کوه‌کمری، سید محمد حجت، سید احمد خوانساری و سید محمد محقق داماد بودند و فلسفه را نزد علامه سید محمدحسین طباطبایی و سید رضا صدر فرا گرفت. از دوستان اصلی و هم بحث صدر در قم، می‌توان سید موسی شبیری زنجانی، سید محمد بهشتی، سید عبدالکریم موسوی اردبیلی و ناصر مکارم شیرازی را نام برد.

دانشگاه تهران[ویرایش]

موسی صدر در کنار تحصیلات حوزوی، دروس دبیرستان خود را به اتمام رساند، و در سال ۱۳۲۹ به عنوان اولین دانشجوی روحانی در رشتهٔ «حقوق در اقتصاد» (معادل رشتهٔ حقوق اقتصادی کنونی) به دانشگاه تهران وارد و در سال ۱۳۳۲ فارغ‌التحصیل شد.

حوزهٔ علمیهٔ نجف[ویرایش]

پس از اتمام تحصیلات در دانشگاه تهران سید موسی صدر برای ادامه تحصیلات حوزوی به نجف می‌رود و تا سال ۱۳۳۷ در آن‌جا می‌ماند. او در این سال‌ها، نزد سید محسن حکیم،شیخ مرتضی آل یاسین، سید عبدالهادی شیرازی و شیخ حسین حلّی فقه می‌آموزد و از درس اصول سید ابوالقاسم خویی بهره می‌برد و فلسفه را نیز نزد صدرا بادکوبه‌ای فرا می‌گیرد. صدر در نجف، با سید محمدباقر صدر دوست و هم بحث بود. همچنین با سیدمحمدعلی موحدابطحی رابطه صمیمانه‌ای داشت: وقتی موحد ابطحی ازامام خمینی می‌پرسد در صورت پیروزی انقلاب در ایران چه کسی را رئیس حکومت می‌کنید؟امام خمینی پاسخ می‌دهد: رفیق خودت آقا موسی.[۳] و[۴] و [۵]

صدر قبل از عزیمت به نجف، از سوی علامه طباطبایی مسئولیت نظارت بر نشریه «انجمن تعلیمات دینی» را بر عهده گرفت. وی هم‌زمان با تحصیل در حوزه علمیه نجف، به عضویت هیئت امناء جمعیت «منتدی النشر» در آمد، و پس از بازگشت به قم ضمن اداره یکی از مدارس ملی این شهر، مسئولیت سردبیری مجله تازه تأسیس «مکتب اسلام» را عهده دار گردید. از مهم‌ترین اقدامات او در آخرین سال اقامت در شهر قم، تدوین طرحی گسترده جهت اصلاح نظام آموزشی حوزه‌های علمیه بود، که با همفکری بهشتی و مکارم شیرازی صورت گرفت.

هجرت به لبنان[ویرایش]

صدر در اواخر سال ۱۳۳۸ و به دنبال توصیه‌های افرادی هم‌چون بروجردی، حکیم و شیخ مرتضی آل یاسین، وصیت سید عبدالحسین شرف الدین رهبر متوفی شیعیان لبنان را پاسخ گفت و به عنوان جانشین وی، سرزمین مادری خود ایران را به سوی لبنان ترک کرد. اصلاح امور فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی جامعه شیعیان لبنان از یکسو، و استفاده از ظرفیتهای منحصربه‌فرد لبنان جهت نمایاندن چهره واقعی شیعیان به جهانیان از سوی دیگر، اهداف اصلی این سفر را تشکیل می‌داد.صدر برای نیل به این اهداف، و با توجه به جغرافیای اجتماعی و سیاسی لبنان در منطقه و جهان، از همان بدو ورود فعالیتهای خود را در سه حوزه موازی سازماندهی نمود.

بازسازی هویت، انسجام و عزت تاریخی شیعیان لبنان[ویرایش]

صدر از زمستان سال ۱۳۳۸ و هم‌زمان با آغاز فعالیتهای گسترده دینی و فرهنگی خود در مناطق شیعه نشین لبنان، مطالعات عمیقی را به منظور ریشه یابی عوامل عقب ماندگی اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی شیعیان لبنان به اجرا گذارد. حاصل این مطالعات، برنامه‌های کوتاه مدت، میان مدت و درازمدتی بود که از اواسط سال ۱۳۳۹ و در راستای سیاست محرومیت زدایی، طراحی و اجرا گردید. صدر در زمستان سال ۱۳۳۹ و پس از تجدید سازمان جمعیت خیریه «البر و الاحسان»، با تنظیم برنامه‌ای ضربتی جهت تأمین نیازهای مالی خانواده‌های بی بضاعت، ناهنجاری تکدی را به کلی از سطح شهر صور و اطراف آن برانداخت. وی در فاصله سالهای ۱۳۴۰ تا ۱۳۴۸ و در چارچوب برنامه‌ای میان مدت، با طی سالانه هزارها کیلومتر در میان شهرها و روستاهای سراسر لبنان، دهها جمعیت خیریه و مؤسسات فرهنگی و آموزش حرفه‌ای را راه اندازی نمود که حاصل آن کسب اشتغال و خودکفایی اقتصادی هزاران خانواده بی بضاعت، کاهش درصد بیسوادی، رشد فرهنگ عمومی، و به اجرا در آمدن صدها پروژه کوچک و بزرگ عمرانی در مناطق محروم آن کشور بود. در تابستانسال ۱۳۴۵ و پس از اجتماعات عظیم و چند روزه شیعیان لبنان در بیعت با او، رسماً از حکومت وقت درخواست نمود تا همانند دیگر طوائف آن کشور، مجلسی برای سازماندهی طایفهشیعه و پیگیری مسائل آن تأسیس گردد. مجلس اعلای اسلامی شیعیان که اولین بخش از برنامه درازمدت صدر به شمار می‌رفت، در اول خرداد سال ۱۳۴۸ تأسیس، و خود او با اکثریت آراء به ریاست آن انتخاب گردید.

فقر فرهنگی قبل از آغاز فعالیت صدر به حدی بود که برخی از مسلمانان لبنان مراسم عقد و ازدواج و ترحیم خود را در کلیسا بر پا می‌کردند و امواتشان را در گورستان‌های مسیحیان دفن می‌کردند. صدر با تأسیس مراکز آموزشی متعدد خاص شیعیان حرکت بنیادی را آغاز کرد. وی با تأسیس جنبش اَمل سعی در ترسیم خط و مشی مستقل الهام گرفته از آداب تشیع، ایمان و اخلاص در عمل و صدق در عقیده و گفتار، بازگشت به اصل خویشتن زدودن آثار محرومیت و پیشرفت شیعیان لبنان کرد.(ساختار سیاسی اجتماعی لبنان-ص149)

صدر از بهار سال ۱۳۴۸ تا اواسط زمستان سال ۱۳۵۲ با دولت وقت لبنان به گفتگو نشست تا آن را برای اجرای پروژه‌های زیربنایی و وظایف قانونی خود در قبال مناطق شیعه نشین و محروم آن کشور ترغیب نماید. در پی امتناع دولت لبنان از پذیرش این مطالبات و نیز اتمام حجت با آن، جنبش محرومان لبنان در اوایل سال ۱۳۵۳ به رهبری موسی صدر شکل گرفت و راهپیمایی‌های مردمی عظیمی در شهرهای بعلبک، صور و صیدا علیه دولت به وقوع پیوستند. اوجگیری بحران خاورمیانه، صف آرایی احزاب افراطی مسیحی در برابر مقاومت فلسطینی، و به لبنان کشیده شدن برخی اختلافات جهان عرب، صدر را بر آن داشت تا برای حفظ ثبات کشور و ممانعت از سرکوبی فلسطینیها، توده‌های مردم را موقتاً از عرصه رویارویی با دولت کنار کشاند، و پیگیری مطالبات شیعیان را تا آمدن رئیس جمهور بعد به تاخیر اندازد. او در سال ۱۳۵۴ علی‌رغم کارشکنی‌ها، مجدداً با اکثریت آراء به ریاست مجلس اعلای اسلامی شیعیان برگزیده شد. با آغاز جنگ داخلی لبنان در فروردین سال ۱۳۵۴، تمامی تلاش‌های موسی صدر مصروف پایان دادن به این بحران گردید. وی در خرداد آن سال درمسجد عاملیه بیروت به اعتصاب نشست، و به پشتوانه مشروعیت مردمی و مقبولیت وسیع و شخصیت کاریزماتیک خود در میان تمامی مذاهب، آرامش را به تابستان لبنان بازگردانید. با شعله ور شدن مجدد آتش جنگ، صدر در اردیبهشت ۱۳۵۵ حافظ اسد را وادار نمود تا با اعزام نیروهای سوری به لبنان، موازنه قوا و آرامش را به این کشور بازگرداند. حل اختلافات مصربا سوریه و متعاقب آن برپایی کنفرانس ریاض در مهر ۱۳۵۵، آب سردی بود که موسی صدر بر آتش جنگ داخلی لبنان فرو ریخت. این ارامش تا زمانیکه صدر در لبنان حضور داشت، ادامه پیدا کرد.

پرچمداری حرکت گفتگوی ادیان و تقریب مذاهب در لبنان[ویرایش]

هدف استراتژیک موسی صدر آن بود تا طایفه شیعه لبنان را همسان دیگر طوائف، و نه مقدم بر آنان، در تمامی عرصه‌های حیات سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی آن کشور مشارکت دهد. وی از اولین روزهای ورود به لبنان در زمستان سال ۱۳۳۸، با طرح شعار «گفتگو، تفاهم و همزیستی»، پایه‌های روابط دوستانه و همکاری صمیمانه‌ای را با مطران یوسف الخوری، مطران جرج حداد، شیخ محی الدین حسن و دیگر رهبران دینی مسیحی و اهل سنت آن کشور بنا نهاد. در طول حضور دو دهه صدر در لبنان، هیچ مراسم سرور یا اندوهی از شیعیان نبود که صدر در آن شرکت جوید، و تنی چند از فرهیختگان مسیحی و اهل سنت در معیت وی نباشند. حمایت صدر از بستنی فروشی مسیحی در اوایل تابستان سال ۱۳۴۱ در شهر صور، که به فتوای صریح وی مبنی بر طهارت اهل کتاب منجر گردید، توجه تمامی محافل مسیحی لبنان را به سمت خود جلب نمود. در اواخر تابستان ۱۳۴۱ مطران گریگوار حداد به شهر صور آمد، و از صدر برای عضویت در هیئت امناء «جنبش حرکت اجتماعی» دعوت نمود. از اواخر سال ۱۳۴۱ حضور گسترده موسی صدر در کلیساها، دیرها و مجامع دینی و فرهنگی مسیحیان آغاز گردید. سخنرانی‌های تاریخی صدر در دیرالمخلص واقع در جنوب، وکلیسای مارمارون در شمال لبنان طی سالهای ۱۳۴۱ و ۱۳۴۲، تأثیرات معنوی عمیقی بر مسیحیان آن کشور بر جای نهاد.

صدر در تابستان سال ۱۳۴۲ و طی سفری دو ماهه به کشورهای شمال آفریقا، طرحی نو جهت همفکری مراکز اسلامی مصر، الجزایر و مغرب با حوزه‌های علمیه شیعه لبنان در انداخت. وی در بهار سال ۱۳۴۴، اولین دور سلسله گفتگوهای اسلام و مسیحیت را با حضور بزرگان این دو دین، در مؤسسه فرهنگی «الندوه اللبنانیه» به راه انداخت. وی پس از جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل در سال ۱۳۴۶ به دیدار پاپ رفت، و نشستی که ابتدا نیم ساعت پیش بینی شده بود، به تقاضای پاپ بیش از دو ساعت به درازا کشید. موسی صدر از سال ۱۳۴۷ به عضویت مرکز اسلام‌شناسی استراسبورگ در آمد، و از رهگذر همفکری و ارائه سمینارهای متعددی در آن، انتشار آثاری ارزشمند چون «مغز متفکر جهان شیعه» را زمینه سازی نمود. صدر در بهار سال ۱۳۴۸ و بلافاصله پس از افتتاح مجلس اعلای اسلامی شیعیان، از شیخ حسن خالد مفتی اهل سنت لبنان دعوت نمود، تا با همفکری یکدیگر برای توحید شعائر، اعیاد و فعالیتهای اجتماعی طوائف اسلامی، تدبیری بیندیشند. وی در همین خصوص طرح مدونی را به اجلاس سال ۱۳۴۹ «مجمع بحوث اسلامی» در قاهره ارائه نمود، و متعاقب آن به عضویت دائم این مجمع درآمد.

موسی صدر در سال ۱۳۴۹ رهبران مذهبی مسلمانان و مسیحیان جنوب لبنان را در چارچوب «کمیته دفاع از جنوب» گرد هم آورد، تا برای مقاومت در برابر تجاوزات اسرائیل چاره اندیشی نمایند. وی در زمستان سال ۱۳۵۳ و در اقدامی بی سابقه، خطبه‌های عید موعظه روزه را در حضور شخصیتهای بلندپایه مسیحی لبنان در کلیسای کبوشیین بیروت ایراد نمود، و اگر آتش جنگ داخلی شعله‌ور نمی‌شد، در پی آن بود تا کاردینال مارونی لبنان را برای ایراد خطبه‌های یکی از نمازهای جمعه شهر بیروت دعوت نماید. صدر در زمستان سال ۱۳۵۵ و در جمع سردبیران جرائد بیروت، با پیش بینی صریح حذف فاصله‌ها و روند جهانی شدن در اواخر قرن بیستم، قرن بیست و یکم را قرن همزیستی پیروان ادیان، مذاهب، فرهنگها و تمدنهای گوناگون نامید، و بر رسالت تاریخی لبنان جهت ارائه الگویی موفق در این زمینه پای فشرد. موسی صدر در اواسط سال ۱۳۵۷ موفق گردید رهبران مسلمان و مسیحی لبنان را جهت برپایی یک جبهه فراگیر ملی متقاعد نماید، و در این مسیر تا آنجا پیش رفت که حتی موعد تأسیس و اولین گردهمایی آنان را برای پس از بازگشت خود از سفر لیبی مشخص نمود.

تأسیس جامعه مقاوم و مقاومت لبنانی[ویرایش]

موسی صدر از سال ۱۳۴۳ و یک سال پیش از تأسیس جنبش فلسطینی فتح، در پی اندیشه تبدیل جامعه مصرفی لبنان به جامعه‌ای مقاوم در برابر تجاوزات آینده اسرائیل برآمد. وی در بهار سال ۱۳۴۴ گروهی از جوانان شیعه را به مصر اعزام نمود، تا در دوره‌ای شش ماهه فنون نظامی را فرا گیرند. با بازگشت این جوانان که اولین کادرهای مقاومت لبنان بودند، عملیات ایذایی مشترک رزمندگان فلسطینی لبنانی در شمال اسرائیل آغاز گردید. بخش اعظم نیروهای رزمنده از جوانان شیعه لبنان، و فرماندهی عملیات بر عهده رزمندگان فلسطینی بود. این نوع عملیات مشترک تا اوایل سال ۱۹۷۲ ادامه یافت.

در مهر ۱۳۴۸ مؤسسه صنعتی جبل عامل یا کارگاه کادر سازی صدر رسماً آغاز به کار نمود. در پی بمباران شدید جنوب لبنان توسط اسرائیل در سال ۱۳۴۹ و عدم واکنش مناسب دولت وقت، اعتصابی بی سابقه به دعوت موسی صدر لبنان را فرا گرفت، به گونه‌ای که دولت وقت را بر آن داشت برای بازسازی مناطق جنگی و برپایی پناهگاههای مناسب در آن، مجالس جنوب را تأسیس نماید. از اوایل سال ۱۳۴۱ عملیات جوانان شیعه در داخل اسرائیل شکلی مستقل به خود گرفت، هر چند تا سالها پس از آن نیز به صلاحدید صدر، افتخار آن به نام «نیروهای مخصوص جنبش فلسطینی فتح» ثبت می‌شد. در شهریور سال ۱۳۵۱ و کمتر از ۲۴ ساعت پس ازاشغال ۴۸ ساعته دو روستای «قانای جلی» و «جویا» به دست سربازان اسرائیلی، نشست فوق العاده مجلس اعلای اسلامی شیعیان با حضور تمامی اعضاء در روستای جویا بر‌گزار گردید، و از همان روز اولین بذرهای «مقاومت لبنانی» توسط موسی صدر پاشیده شد. یک ماه پس از این حادثه و به هنگام حمله نیرهای اسرائیلی به روستای «فاووق» در جنوب لبنان، اولین عملیات غیر رسمی مقاومت لبنان به اجرا در آمد، که حاصل آن چند کشته و مجروح اسرائیلی بود. از پاییز سال ۱۳۵۱ آموزش نظامی جوانان شیعه شتاب بیشتری گرفت. اولین کشته‌ی مقاومت لبنان «فلاح شرف الدین» مؤذن چهارده ساله مؤسسه صنعتی جبل عامل بود که در زمستان ۱۳۵۲ و پس از کشتن چند تن از سربازان اسرائیلی، در روستای مرزی «بنت جبیل» کشته شد. در خرداد سال ۱۳۵۴ و به دنبال وقوع انفجاری در اردوگاه نظامی عین البنیه در کوههای بقاع، که به کشته شدن ۲۷ تن از جوانان شیعه انجامید، صدر رسماً ولادت «گروههای مقاومت لبنان» را اعلان نمود. با پایان یافتن جنگ داخلی لبنان و انتقال دامنه ناآرامیها به جنوب، واحدهای مقاومت لبنان رسماً در نقاط استراتژیک مناطق مرزی مستقر شدند. اولین عملیات بزرگ مقاومت لبنان علیه تجاوزات اسرائیل در اواخر سال ۱۳۵۵ صورت گرفت که پس از چند روز درگیری، به آزادسازی شهرکهای «طیبه» و «بنت جبیل» منجر گردید. موسی صدر اولین شخصیتی بود که در زمستان سال ۱۳۵۶، طرح سازشکارانه توطین پناهندگان فلسطینی در جنوب لبنان را افشا، و با مواضع شجاعانه خود از تحقق آن جلوگیری نمود. در حمله گسترده سال ۱۳۵۷ اسرائیل به جنوب لبنان و به رغم عقب نشینی احزاب چپ و گروههای فلسطینی، جوانان مقاومت لبنان و دانش آموزان مؤسسه صنعتی جبل عامل در منطقه اشغالی باقی‌ماندند، و به رغم امکانات اندک تا به آخر علیه اشغالگران ایستادگی کردند.

موسی صدر اگرچه لبنان را محل اصلی فعالیتهای خود قرار داده بود، اما هیچگاه از دیگر مسائل جهان اسلام غافل نبود. انقلاب اسلامی ایران، امنیت حوزه‌های علمیه، اتحادی عربی-اسلامی جهت مبارزه با اسرائیل و گسترش تشیع در آفریقای سیاه، مهم‌ترین دغدغه‌های خارج از لبنان وی را تشکیل می‌دادند.

در پی دستگیری روح‌الله خمینی و در اوایل تابستان ۱۳۴۲، صدر راهی اروپا و شمال آفریقا شد تا از طریق واتیکان و الازهر، شاه را برای آزادسازی ایشان تحت فشار قرار دهد. با آزاد شدن خمینی در پایان این سفر، ابوالقاسم خویی تصریح نمود که این آزادی بیش از هر چیز مرهون سفر صدر بوده‌است. در پی تبعید خمینی به ترکیه در پاییز سال ۱۳۴۳، صدر اقدامات مشابهی را انجام داد، تا ضمن تأمین امنیت خمینی، ترتیبات انتقال او به عتبات عالیات را فراهم سازد. در نیمه دوم دهه چهل و پس از آماده شدن اولین کادرهای نظامی مقاومت لبنان، دهها تن از جوانان مبارز ایرانی به لبنان آمدند و زیر نظر آنان فنون نظامی را فرا گرفتند.

در زمستان ۱۳۵۰ و بر اساس تقاضای مراجع وقت، موسی صدر درباره برخی زندانیان سیاسی با شاه گفتگو نمود، که بعضی از آنان از جمله هاشمی رفسنجانی، اندکی بعد از زندان آزاد شدند. با به قدرت رسیدن حافظ اسد در سال ۱۳۵۰ و آغاز همکاریهای تنگاتنگ وی با صدر، سوریه به امن‌ترین کشور خاورمیانه برای مبارزین ایرانی بدل شد. صدر در تابستان ۱۳۵۶ با اقامه نماز، تدفین و برپایی مراسم چهلمین روز درگذشت علی شریعتی در بیروت، از سست شدن پیوند جوانان تحصیلکرده با روحانیت، جلوگیری به عمل آورد.

به دنبال درگذشت مصطفی خمینی در پاییز سال ۱۳۵۶، وی پسر عموی خود سید محمد باقر صدر را بر آن داشت تا بیش از پیش به حمایت از خمینی برخیزد. صدر در بهار سال ۱۳۵۷لوسین ژرژ نماینده روزنامه لوموند در بیروت را به نجف فرستاد تا با انجام اولین مصاحبه بین‌المللی با خمینی، افکار عمومی جهانیان را با انقلاب اسلامی ایران آشنا سازد. صدر در دیدارهای مکرر سال ۱۳۵۷ خود با رهبران سوریه، عربستان سعودی و برخی دیگر از کشورهای جهان عرب، اهمیت انقلاب اسلامی ایران، پیروزی قریب‌الوقوع آن، و ضرورت همپیمانی آنان با این انقلاب را به آنها گوشزد نمود. وی در شهریور ۱۳۵۷ و یک هفته پیش از ربودن شدنش، با انتشار مقاله «ندای پیامبران» در روزنامه لوموند، خمینی را به عنوان تنها رهبر انقلاب اسلامی ایران معرفی کرد. بزرگ‌ترین خدمت موسی صدر به انقلاب ایران آن بود که در سالهای ۱۳۵۶ تا ۱۳۵۷ و پس از قریب دو دهه ترویج ارزشهای اسلام راستین در لبنان، عموم مردم، خصوصاً شیعیان و بالاخص کادرهای مقاومت آن کشور را با این انقلاب آشنا و مرتبط نمود.

 
تصویر یادداشت سید موسی صدر با عنوان «انقلاب ایران: ندای پیامبران» در نشریه لوموند در تاریخ ۳ اوت ۱۹۷۸ مطابق با اول شهریور ۱۳۵۷

تأثیرگذاری شیعیان در عرصه سیاسی اجتماعی لبنان مسأله‌ای نبود که به سرعت حادث شده باشد. شیعیان قریب چهل سال در پی جایگاه به فراموشی سپرده شده خود در سیاست و جامعه لبنان بوده‌اند. در واقع به مانند غالب رویدادهای سیاسی و تاریخی، روند ورود شیعیان به سیاست لبنان حکایتی پیچیده دارد که مراحل مختلفی را پشت سر گذاشته است. نکته مهم این است که قدرت سیاسی حال حاضر شیعیان لبنان که به عنوان جامعه‌ای آگاه و دارای اعتماد به نفس بارها در مقابل مشکلات متحد ایستادگی کرده و مزد این همبستگی را گرفته‌اند، تنها طی چند دهه صورت پذیرفته است. عزت حال حاضر در قیاس با وضعیت پیش از آن، سوای از همراهی آحاد جامعه شیعه و عوامل دیگر، بدون شک مدیون مجاهدت‌های موسی صدر است.(ساختار سیاسی اجتماعی لبنان - ص ۲۴۰)

شاگردان[ویرایش]

موسی صدر در طول زندگی حوزوی خود شاگردان برجسته‌ای را تربیت کرده‌است. معروف‌ترین آنان در ایران یوسف صانعی و هاشمی رفسنجانی و در لبنان سید عباس موسوی دبیر کل سابق حزب‌الله است.

سرنوشت[ویرایش]

نوشتار اصلی: ربودن موسی صدر

صدر در ۳ شهریور سال ۱۳۵۷ و در آخرین مرحله از سفر دوره‌ای خود به کشورهای عربی، بنا بر دعوت رسمی معمر قذافی وارد لیبی شد و در روز ۹ شهریور ربوده شد. دستگاههای قضایی دولتهای لبنان و ایتالیا، و همچنین تحقیقات انجام شده از سوی واتیکان، ادعای رژیم لیبی مبنی بر خروج صدر از آن کشور و ورود او به رم را رسماً تکذیب کردند. مجموعه اطلاعات آشکار و پنهانی که طی دو دهه پیش بدست آمده، تماماً گواه آنند که موسی صدر هرگز خاک لیبی را ترک نگفته‌است.

در این میان قرائن متعددی حکایت از آن دارند که صدر همچنان زنده بوده و چون برخی دیگر از علمای اسلامی، شرایط زندان حبس ابد را می‌گذراند. در خبری که در ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۰ توسط سایت «جبهه نجات ملی لیبی» بر روی شبکه جهانی اینترنت منعکس گردید، مدعی آن است که موسی صدر در اواخر سال ۱۳۷۶ توسط برخی زندانبانان زندان ابوسلیم شهرطرابلس مشاهده گردید و اندکی پیش از ماه رمضان گذشته به مکانی دیگر انتقال یافته‌است.

به‌تازگی یک منبع دیپلماتیک لیبیایی که از نظام معمر قذافی رهبر لیبی جدا شده است، به " الجزایر تایمز " گفت سید موسی صدر رهبر جنبش محرومان لبنان، هنوز درقید حیات است و زیرنظر دستگاه‌های امنیتی لیبی و درمکانی بسیار ویژه نگاهداری می شود.[نیازمند منبع] همچنین صدرالدین صدر پسر موسی صدر اظهار داشته است:

صدر به همراه محمد یعقوب و عباس بدرالدین همچنان زنده و اسیر معمر قذافی رهبر لیبی هستند و در مسأله ناپدید شدن پدرم و همراهان وی هیچ راز، معما و ابهامی وجود ندارد. مسأله ناپدید شدن صدر کاملاً مشخص است. پدرم و همراهانش همچنان پشت میله‌های زندان هستند.[۶]

در سال ۱۳۹۰ و پس از سرنگونی قذافی در لیبی گزارش‌هایی مبنی بر مرگ موسی صدر منتشر شد. سایت آینده به نقل از دکتر کنی نوشت که او از سوی محمدرضا شاه مامور پی‌گیری وضعیت موسی صدر بوده ولیکن در ملاقاتی انور سادات به او می‌گوید که به دلیل دیوانه بودن قذافی و امکان دست زدن به هر اقدام خطرناکی از سوی او، سرویس اطلاعاتی مصر بر لیبی تسلط دارد و امام موسی صدر نیز با توجه به این اطلاعات به دستور قذافی اعدام شده و جسد وی نیز در یک بلوک بتونی به قعر اقیانوس فرستاده شده است.[۷]

عبدالمنعم الهونی نماینده شورای انتقالی لیبی در قاهره نیز ضمن تایید این امر دلیل واقعه را اعلام کرد: قذافی مدعی آگاهی از همه امور سیاسی و دینی بود. در طول یک دیدار قذافی به مذهب تشیع پرداخت و در آن تشکیک کرد و پاسخ موسی صدر نیز شدید بود و او قذافی را به ناآگاهی از علوم دین اسلامی بصورت کلی، و همچنین ناآگاهی از مذهب شیعه و سنی متهم کرد. پس از آن قذافی به موسی صدر دشنام داد و صدر نیز در مقابل قذافی را به خیانت و مزدوری متهم کرد. پس از این جریان بود که قذافی فرمان قتل موسی صدر را صادر کرد.[۸]

خواهرزاده و داماد موسی صدر اما گفت که اخباری که از برخی زندانیان آزاد شده در لیبی چندین سال قبل (آخرین خبر ۱۰ سال پیش) مبنی بر وجود وی در زندان منتشر نموده‌اند، خانواده امام موسی صدر مرگ وی را تایید نمی‌کنند و همچنان فکر می‌کنند که او در لیبی زندانی است. همچنین محمد کرمی‌راد، عضو کمیته بررسی وضعیت موسی صدر در مجلس شورای اسلامی گفت براساس اسنادی که خانواده او در اختیار مجلس قرار داده‌اند قرائن و شواهد حاکی از زنده بودن صدر است و کسانی که با وی بوده‌اند، زنده بودن موسی صدر را تائید کردند.[۹][۱۰]

حسنی مبارک، رئیس جمهور مخلوع مصر در مارس ۲۰۱۲ در روزنامه مصری "روز الیوسف" مدعی شد که سرهنگ قذافی، امام موسی صدر را در لیبی پس از یک مشاجره کشته است. مبارک در یادداشت‌های خود می‌نویسد:

قذافی امام موسی صدر را به شام دعوت کرد و در آن هنگام نوار صوتی‌ای را برای وی پخش کرد که از مصر به دست او رسیده بود. در این نوار صوتی امام موسی صدر انور سادات را تهدید کرده بود که لیبی را به سرنوشتی چون لبنان دچار خواهد کرد و پس از آن مشاجره‌ای کلامی بین امام موسی صدر و قذافی در گرفت. در آن زمان بود که قذافی و نیروهایش امام موسی صدر و همراهانش را مورد ضرب و شتم قرار دادند. قذافی بعد از این حادثه دستور کشتن فوری امام موسی صدر را صادر کرد. اما پیش از آن به زیردستان خود دستور داد ابزار شکنجه را حاضر کنند و خود شخصاً امام را شکنجه داد. امام موسی صدر پس از ۴ ساعت شکنجه از هوش رفت. قذافی در نهایت به زیردستان خود دستور داد، امام و همراهانش را به قطعه‌های سنگین آهنی بسته و آنان را به داخل دریای مدیترانه و در آخرین منطقه مرزی آب‌های لیبی بیندازند.[۱۱]

رباب الصدر در گفتگوی اختصاصی با شبکه تلویزیونی المیادین گفت: «مقامات لیبیایی در سال های اخیر مایل بودند به توافقی با ما دست پیدا کنند که ما آن را نمی‌پذیرفتیم. آنها پیشنهاد پرداخت پول در مقابل مختومه شدن پرونده ناپدید شدن امام موسی صدر را مطرح کردند. آنها بارها تماس گرفتند ولی ما پیشنهاد را رد کردیم، ما پول پرست نیستیم».[۱۲]




برچسب ها :


صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 12 صفحه بعد