نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



دوستان عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





باید کسی را پیدا کنم

که دوستم داشته باشد...

انقدر که یکی از این شبهای لعنتی...

اغوشش را برای من و یک دنیا خستگی ام بگشاید...

هیچ نگوید

هیچ نپرسد

فقط مرا در اغوش بگیرد...

بعد همانجا بمیرم...

تا نبینم روزهای اینده را...

روزهایی که دروغ میگوید...

روزهایی که دیگر دوستم ندارد...

روزهایی که دیگر مرا در آغوش نمیگیرد...

 

 

 

 

روزهایی که عاشق دیگری میشود...

 



[+] نوشته شده توسط س . م در 7:1 | |







 

تصاویر ترس آور از روح یک کودک+عکس

وب سایت فارسی زبان برای دانلود ها | www.4downloads.ir

 

زوج انگلیسی از دوربین مدار بسته محوطه خانه شان شیء عجیبی دیده اند که روی ماشین آنها پریده و با ایجاد رعب و وحشت زندگی آنها را مختل کرده و می گویند آن روح یک طفل است.
 
 
 
 
به نقل از جام نیوز، زوج انگلیسی دوربین مدار بسته ای را در بیرون از خانه خود نصب کرده بودند که شب هنگام تصویری را بر روی آن مشاهده می کنند که بسرعت ظاهر شده و نشان از یک واقعه ماوراء الطبیعه و وحشتناک دارد . این تصویر یک نور خیره کننده که حالت کروی داشته و شبیه به روح بچه ای بوده را نشان می دهد که شنلی با کلاه پوشیده و بطور وحشیانه به روی اتومبیل این زوج می پرد و باعث ایجاد رعب و وحشت در آنها می شود.

 

این زوج بنام های “لیزا رایلی” ۴۴ ساله و شوهرش “فیل رایلی” ۵۱ ساله، بنا به گفته خود شاهد روح کودکی بودند که از بالای حصار پریده و پرواز کنان وارد پارکینگ شده و باسرعت از ماشین آنان بالارفته است و بعد سریعا درخیابان ناپدید می شود.بنا به گزارش “دیلی میل” در همان لحظه یکی از همسایه ها اظهار داشت که یک چیز نورانی را دیده که از باغچه او فرار کرده و بعد از آن اشیاء و لوازم آرایشیش گم شده است.

در نهایت این زوج معتقدند که به دنبال دلایل منطقی این پدیده می گردند ولی با این حال بررسی های مختلف صورت گرفته از تصاویر گرفته شده با دوربین موید این است که هیچ نوع کلک یا حقه ای در بوجود آوردن آن نقشی نداشته است و همه چیز درست می باشد.آنها در پایان گفتند که اگر آن موجود دارای جرم و وزن باشد بایستی اثری از او مانند تو رفتگی سقف ماشین یا یک نشانه ای از او بایستی وجود داشته باشد ولی کلیه تلاشهای ما برای پیدا کردن این شواهد به در بسته خورده و هیچ نشانه فیزیکی از وی برجای نمانده است که همگی این شواهد دال بر روح بودن آن دارد.

تحقیقات در این زمینه همچنان ادامه دارد و دو فرزند این خانواده از ترس این روح در شرایط بدی از لحاظ روحی و روانی قرار دارند.


[+] نوشته شده توسط س . م در 11:53 | |







 ه گزارش گروه وبگردي باشگاه خبرنگاران ،‌ قبرستانی خاموش و مرموز در جنوب شرقی ترین نقطه ایران، استان سیستان و بلوچستان، شهر چابهار، روستای تیس. روستایی باستانی با قدمتی حداقل 2300 ساله که در آن اعتقادات و باورهای مردم بلوچ با راز آمیزی و سکوت ژرفناک طبیعت آن و آثار باستانی بر جای مانده پیوند خورده است و گورستان جن که بلوچ ها به آن " جن سنط " می گویند یکی از این رازهاست. قبرها در کنار هم بر روی سطحی صخره ای حفر شده اند. حفر این گورها بر سطح سنگی حیرت و پرسش بازدیدکنندگان را بر می انگیزد . چه کسانی این گورهارا حفر کرده اند؟ چرا سطح سنگی را برای حفر انتخاب کرده اند؟ این گورها با چه وسیله ای حفر شده است؟ در پاسخ به این پرسش ها مانند این گورستان جز سکوت و خاموشی چیزی نمی شنویم. شاید به دلیل حفظ مردگان و در گذشتگان از گزند جانوران و خورندگان زیر زمینی اجساد، رنج کندن سنگ را بر خود هموار می کردند و گورها را اینچنین می ساختند. شاید برای احترام به مردگان بوده و شاید هم باور مردم محلی درست باشد که " این گورها متعلق به جن هاست. آنها مردگان خود را در حصار این سنگ ها دفن کرده اند، شب که می رسد، جنها بر سر گور از دست رفتگان خود حاضر می شوند و به مویه و مرثیه سرایی مشغول می گردند. هر کس که شبانگاه گذرش بر این گورستان بیفتد، مورد نفرین جن ها قرار می گیرد و با عذابی سخت بعد از چند روز می میرد."

بشر امروزی با وسایل ابتدایی به دشواری توانایی حفر این گورها را بر روی سطح سخت سنگی دارد. شاید به همین دلیل است که مردم محلی حفر این گورها را به نیرویی مافوق بشر نسبت می دهند.این گورستان بر تپه ای کم ارتفاع مشرف بر روستای تیس و در پای کوه پیل بند قرار گرفته است. در کنار این گورستان که به قبرستان شماره یک تیس مشهور است، قبرستان امروزی مردم روستا قرار دارد. اما گورهای این گورستان بر سطح خاکی نرم حفر می شوند. مردم روستا اگرچه درگذشتگان خود را در این گورستان به خاک می سپارند اما مراقبند که شب گذرشان به گورستان جن ها نیفتد! 

 
 
 
 
 
 
 
شبکه ایران
 

[+] نوشته شده توسط س . م در 18:35 | |







 پیشنهاد ازدواج دختر جن به انسان

پیشنهاد ازدواج دختر جن به انسانReviewed byجوادonFeb 25Rating:5.0پیشنهاد ازدواج دختر جن به انسان

حجت الاسلام آقا سید محمد ابراهیم حسینی نقل کرده است که:من در سال۱۳۷۴در روستای کرزان از توابع تویسرکان منبر می رفتم.روز تاسوعا بود.با میزبان خود آقای محمود افشاری برای گردش به صحرا رفتیم.پدری با دو فرزندش را دیدم که لوبیا قرمز می کاشتند.

بعد از سلام و احوال پرسی سخن از
 توجه خداوند بزرگ به بندگان و معجزه ائمه اطهار به میان آمد.آقای کریمی کرزانی داستان جالبی را برای ما نقل کرد که:

یکی از بچه ها به نام عباس فردی است بسیار متدین و دقیق در انجام تکالیف شرعی که با مادر و همسر خود زندگی می کند.روزی از محل کار خود خارج شده و به سوی منزل می رود.

در بین راه صدای دختری به گوشش می رسد که ایشان را با نام صدا می زند.وقتی برمی گردد دختری زیبا با قیافه بسیار دلفریب مشاهده می کند.آن دختر اظهار می کند:عباس،من عاشق تو شدم و از تو درخواست ازدواج دارم.عباس با شنیدن این کلام در حالی که از اتهام مردم هم هراسان است که در کوچه با چنین دختری مشغول صحبت کرده،

گفت:من همسر و مادری تحت تکلف خود داشته و قصد ازدواج مجدد ندارم.با اینکه او اظهار می کند که نه تنها هیچ احتیاج مادی به تو ندارم و نیازهای مادی شما را هم برطرف خواهم کرد اما عباس نمی پذیرد.تا اینکه به خانه می رود و می بیند همان دختر زودتر از او به منزل رفته و داخل اتاق نشسته است.باز پیشنهاد ازدواج از طرف دختر و نپذیرفتن از طرف عباس.خلاصه اینکه عباس سیلی به صورت دختر می زند .

دختر هم سیلی به عباس می زند و او را نقش بر زمین می کند.عباس بیهوش می شود و او را به بیمارستان می برند.مدتها بی هوش بوده تا کم کم با اشاره به اطرافیان خود می فهماند که او را به مشهد و حرم امام رضا ببرند.آقا امام رضا او را شفا می دهد و عباس شفای کامل پیدا می کند.


[+] نوشته شده توسط س . م در 17:54 | |







ارواح

ارواح كوه ! ( داستان ) مرحوم سید ابوالقاسم هندی نقل می كرد : روزی مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی به من دستور داد كه به شهر تربت بروم و شب را در كوه بیجك صلوه بمانم و پیش از طللوع آفتاب مقاری معین از علفی كه نشانی آن را داده بودند ، بچینم و با خود بیاورم . طبق دستور به تربت رفتم اهالی مرا از ماندن شب در آن كوه منع كردند و گفتند : ارواحی در این كوه هستند و به اشخاصی كه درآن جا بخوابند ، آسیب خواهند رسانید . اما من به گفته آنها ترتیب اثر ندادم و به ان كوه رفتم . هنگام غروب كه فرا رسید سر و صدای فراوانی به گوشم خورد ، مركب خود را دیدم كه آرام نمی گیرد و مانند آن است كه از كسی فرار می كند ، ناگهان فریاد زدم : من فرستاده حاج شیخ حسنعلی هستم اگر به من آسیبی برسانید ، شكایت شما را به او خواهم برد . با این جمله سر و صداها تمام شد و به من هم صدمه ای نرسید . خلاصه شب را در كوه خوابیدم و پیش از طلوع آفتاب ، علف ها را طبق نشانی و مقدار معین چیدم ، ولی در همین وقت به این اندیشه افتادم كه خوب است مقداری هم برای خود بچینم ، بی شك روزی مرا بكار خواهد آمد . به محض آنكه خواستم فكر خود را عملی كنم ناگاه دیدم كه سنگ های عظیمی از بالای كوه سرازیر شد ، چهار پای من افسار خود را پاره كرده كه فرار كند . آن را گرفتم و استوارتر بستم ، باز فكر كردم كه شاید حركت سنگ ها امری طبیعی بوده است . خواستم مجدداً به چیدن آن گیاه بپردازم كه دیدم باز سنگ ها شروع به غلتیدن كرد . این بار فهمیدم كه این ماجرا امری طبیعی نیست در نتیجه از آن كار منصرف شدم و به مشهد بازگشتم و خدمت حاج شیخ رسیدم . حاج شیخ چون من را دیدند فرمودند : تو را چه به این فضولی ها ؟ چرا می خواستی بیش از حدی كه دستور داده بودم از آن گیاه بچینی ؟ آن وقت بود كه متوجه شدم آن مرد بزرگ در طول انجام مأموریتم همواره مراقب حال و كار من بوده است .


[+] نوشته شده توسط س . م در 18:56 | |







ارواح

دست‌ مومیایی‌ ملكه‌ 3 هزار ساله‌ مصر زنده‌می‌شود و انتقام‌ خود را از كاهنان‌ می‌گیرد.عكس‌هایی‌ كه‌ همسر لویی‌ هامان‌ سیاح‌ معروف‌فرانسوی‌ از روح‌ ملكه‌ عصیانگر مصر گرفته‌ و بازوبندهای‌ اهدایی‌ وی‌، در موزه‌ لندن‌ موجوداست‌. در یك‌ جلسه‌ سخنرانی‌ كه‌ در حضور ملكه‌انگلستان‌ برگزار می‌شد، ملكه‌ الیزابت‌ از لردهالیفاكس‌ خواست‌ كه‌ یكی‌ از خاطرات‌ عجیب‌خود را بازگو كند. او نیز از دوست‌ خود لویی‌هامان‌ كه‌ همیشه‌ همراه‌ او در سفرها بوده‌،خواست‌ ماجرای‌ دست‌ خونین‌ ملكه‌ مصر را بیان‌كند. لویی‌ هامان‌ گفت‌: تا چند سال‌ پیش‌ دست‌مومیایی‌ شده‌ توتان‌ خامون‌ یكی‌ از 7 دخترفرعون‌ را در اختیار داشته‌. او اظهار كرد: این‌دست‌ مومیایی‌ شده‌ را پاشا خدیو اسماعیل‌ (یكی‌از پادشاهان‌ مصر) در ازای‌ درمان‌ بیماری‌ مالاریاكه‌ توسط من‌ صورت‌ گرفت‌، اهدا كرد. او گفت‌:این‌ دست‌ مومیایی‌ شده‌ باارزش‌ترین‌ شی‌ء درمصر می‌باشد; از آن‌ به‌ خوبی‌ نگهداری‌ كن‌.
    توتان‌ خامون‌ ملكه‌ عصیانگری‌ بوده‌ و علیه‌پدرش‌ برخاسته‌ و جنگیده‌. پس‌ از شكست‌ پدردستور می‌دهد كاهنان‌ با شمشیری‌ دست‌ او راببرند و سپس‌ او را بكشند.
    تابوت‌ توتان‌ خامون‌ كنار در فراعنه‌ قرار داده‌شد و برای‌ اینكه‌ مجازات‌ شود، دستش‌ به‌ همراه‌خودش‌ دفن‌ شد و مدت‌ 30 قرن‌ دست‌ به‌ دست‌گشت‌ تا بالاخره‌ به‌ پاشا خدیو اسماعیل‌ رسید و اونیز آن‌ را به‌ من‌ هدیه‌ داد. من‌ هر كجا می‌رفتم‌،آن‌ دست‌ مومیایی‌ را از ترس‌ دزدیده‌ شدن‌همراه‌ خود می‌بردم‌. در ضمن‌، به‌ دست‌ یك‌ بازوبند قیمتی‌ نیز بسته‌ شده‌ بود. یك‌ روز در خانه‌ام‌نشسته‌ بودم‌ كه‌ ناگهان‌ متوجه‌ شدم‌ دست‌ مومیایی‌كه‌ به‌ سختی‌ یك‌ چوب‌ بود، تغییر وضع‌ داده‌ وانگشت‌ سبابه‌اش‌ با وضع‌ معناداری‌ به‌ طرف‌ سقف‌اتاق‌ نشانه‌ رفته‌ است‌. من‌ با فشار زیاد، انگشت‌ را به‌حالت‌ قبل‌ برگرداندم‌. روز بعد، با صدای‌ جیغ‌یكی‌ از خدمه‌ به‌سوی‌ تالار دویدم‌ و با كمال‌تعجب‌ دیدم‌ كه‌ گوشت‌ و عضلات‌ دست‌ نرم‌ شده‌ واز رگ‌هایش‌ خون‌ جاری‌ می‌شود. واقعا وحشت‌كردم‌ اما از خدمه‌ و همسرم‌ خواستم‌ كه‌ موضوع‌ رابا كسی‌ در میان‌ نگذارند.
    بار دیگر در ماه‌ می‌ سال‌ بعد، این‌ اتفاق‌ روی‌داد و دست‌ شروع‌ به‌ زنده‌ شدن‌ كرد.
    وقتی‌ به‌ تقویم‌ مراجعه‌ كردم‌، متوجه‌ شدم‌ این‌اتفاق‌ دقیقا در 22 می‌ هر سال‌ اتفاق‌ می‌افتد ودست‌ مرده‌ زنده‌ می‌شود. دست‌ را نزد پزشكان‌پزشكی‌ قانونی‌ بردم‌. آنان‌ تایید كردند كه‌ این‌دست‌ متعلق‌ به‌ 3 هزار سال‌ پیش‌ است‌. وقتی‌ درآرشیو پلیس‌ اسكاتلند یارد، وقایع‌ شب‌ تا صبح‌22 می‌سه‌ سال‌ اخیر را بررسی‌ كردم‌، متوجه‌شدم‌ دست‌ مومیایی‌ شده‌ به‌ سراغ‌ چند نفر مصری‌در نقاط مختلف‌ كشورهای‌ جهان‌ رفته‌ و آنها را به‌قتل‌ رسانده‌ و پلیس‌ ردپایی‌ از قاتل‌ نیافته‌; لذاقاتل‌ را دست‌ نامرئی‌ نامیده‌ است‌.
    در ماه‌ اكتبر همان‌ سال‌ به‌ علت‌ بروز انقلاب‌ درایرلند، زندگی‌ در آن‌ كشور دشوار شد. من‌ وهمسرم‌ تصمیم‌ گرفتیم‌ ایرلند را ترك‌ كنیم‌ و برای‌مدتی‌ ساكن‌ انگلیس‌ شویم‌. پس‌ همه‌ وسایل‌ خودرا جمع‌ كرده‌ و به‌ تدریج‌ به‌ لندن‌ فرستادیم‌.
    شبی‌ كه‌ می‌خواستیم‌ ایرلند را ترك‌ كنیم‌،همسرم‌ متوجه‌ شد دوباره‌ دست‌ زنده‌ شده‌ و ازآن‌ خون‌ می‌ریزد. ما چگونه‌ می‌توانستیم‌ یك‌دست‌ خون‌آلود را همراه‌ خود ببریم‌. خب‌،پلیس‌ اگر جلوی‌ ما را می‌گرفت‌ و دست‌ رامی‌دید، فكر می‌كرد ما آدم‌ كشته‌ایم‌. همسرم‌پیشنهاد كرد كه‌ دست‌ را در آتش‌ شومینه‌ بیندازیم‌و از شر آن‌ خلاص‌ شویم‌. در حالی‌كه‌ همسرم‌ دعامی‌خواند دست‌ را در شومینه‌ سوزان‌ انداختیم‌.
    لویی‌ هامان‌ در حالی‌كه‌ لرزه‌ به‌ بدنش‌ افتاده‌بود و رنگ‌ به‌ صورت‌ نداشت‌، جرعه‌ای‌ آب‌نوشید و ادامه‌ داد:
    واقعا عجیب‌ و باورنكردنی‌ بود وقتی‌ دست‌ رادر آتش‌ انداختیم‌، واقعه‌ای‌ شگفت‌ آور روی‌ دادكه‌ تا به‌ حال‌ كسی‌ به‌ چشم‌ خود ندیده‌ بود ونمی‌تواند هم‌ باور كند; زیرا با عقل‌ درست‌ درنمی‌آید. اما این‌ حادثه‌ رخ‌ داد و من‌ دروغ‌نمی‌گویم‌. ابتدا شیشه‌های‌ تالار منزلمان‌ با صدای‌مهیبی‌ شكست‌. ما در ابتدا تصور كردیم‌ انقلابیون‌به‌ خانه‌ مان‌ هجوم‌ آورده‌اند. اما خبری‌ ازانقلابیون‌ نبود. ناگهان‌ در بزرگ‌ خانه‌ از جاكنده‌شد و وسط خانه‌ پرتاب‌ شد.
    در باز شده‌ بود و باغ‌ خانه‌ زیر نور ماه‌ نمایان‌بود. روی‌ سكوی‌ باغ‌، زنی‌ كه‌ فقط سر وشانه‌هایش‌ پیدا بود، بی‌حركت‌ نشسته‌ بود. وقتی‌ مارا متوجه‌ خود دید، از جا برخاست‌ و وارد تالارشد و به‌سوی‌ شومینه‌ رفت‌.
    در روشنایی‌ آتش‌ شومینه‌ چراغ‌، او را به‌ خوبی‌دیدیم‌. او تاجی‌ زرین‌ روی‌ سرش‌ داشت‌ وگرداگرد آن‌ ماری‌ عظیم‌ روی‌ تاج‌ چمبره‌ زده‌بود.
    از كلاه‌ و جواهرات‌ كمربندش‌ اشعه‌ای‌ نورانی‌می‌درخشید كه‌ نور چراغ‌ و آتش‌ را تحت‌ تاثیرقرار داده‌ بود.
    همسرم‌ پشت‌ سر هم‌ از او عكس‌ می‌گرفت‌. آن‌زن‌ در مقابل‌ شومینه‌ ایستاد و خم‌ شد و بازوی‌ چپ‌خود را در آن‌ آتش‌ سوزان‌ فرو برد و دست‌راستش‌ را كه‌ ما در آتش‌ انداخته‌ بودیم‌، برداشت‌.ما در وضوح‌ كامل‌ دیدیم‌ كه‌ دست‌ خود را بالای‌سربه‌ هم‌ متصل‌ كرد. نمی‌دانم‌ او شبح‌ شاهزاده‌خانم‌ بود یا خودش‌; به‌ هر صورت‌ واقعی‌ بود.نزدیك‌ در خروجی‌ شد و نگاهی‌ به‌ ما انداخت‌ و باصدایی‌ لرزان‌ گفت‌: دوران‌ 30 قرن‌ مجازات‌ من‌تمام‌ شد. من‌ انتقام‌ خود را از اعقاب‌ كاهنانی‌ كه‌مرا مجازات‌ و اذیت‌ كردند گرفتم‌. حالا به‌ آرامگاه‌خود باز می‌گردم‌. سپس‌ دو بازوبند یكسان‌ را ازبازوان‌ خود باز كرد و به‌سوی‌ ما انداخت‌ و رفت‌ وناپدید شد.
    لویی‌ هامان‌ عكس‌ها و بازوبندها را به‌ ملكه‌الیزابت‌ تقدیم‌ كرد و با گزارش‌های‌ ضمیمه‌ به‌موزه‌ ملی‌ انگلستان‌ هدیه‌ شد. در حالی‌كه‌ هنوزهم‌ عده‌ای‌ از حاضرین‌، این‌ داستان‌ را غیرواقعی‌و زاییده‌ تخیل‌ می‌دانستند، لویی‌ هامان‌ با قاطعیت‌و پافشاری‌ آنچه‌ دیده‌ بود، حقیقت‌ محض‌می‌دانست‌.


[+] نوشته شده توسط س . م در 18:55 | |







ارواح

وی کاناپه مقابل پدرم، فرانک نشسته بودم، در حالی که به شدت احساس کلافگی و بی حوصلگی می کردم.

درست چهار روز قبل، همسر پدرم یعنی سادی شصت و نه ساله به علت حمله قلبی از دنیا رفته بود.

از آن به بعد، تمام مدت پیش پدر پنجاه و نه ساله ام بودم و دلداریش می دادم و همسرم دیوید سی و دو ساله در خانه خودمان از فرزندانمان مری یازده ساله و جیک نه ساله نگه داری می کرد. او از من خواسته بود تاهر زمانی که صلاح می دانم، پیش پدرم بمانم و او را تنها نگذارم.

چهار روز گذشته، در فضایی غم بار، پر اشک و آه و سکوت سپری شده بود. هنوز بوی دود سیگار سادی در فضا به مشام می خورد، انگار هر لحظه امکان داشت سرش را از در داخل کند و همان لبخند بلند بالا و شادی را به چهره بنشاند که همیشه به چهره شیرینش داشت.

ولی البته که چنین چیزی امکان پذیر نبود، چون دیگر در قید حیات نبود! و حالا در حالی که نگاه های خیره من و پدرم بر روی کیف دستی مشکی سادی ثابت مانده بود که روی میز کنار صندلی اش قرار داشت، بی اختیار به آن روز، حدود دو ماه قبل فکر می کردم.

آن روز، هر سه در سالن پذیرایی خانه نشسته بودیم که سادی که چشمانش از فرط شوق و ذوق برق می زد، دست داخل کیفش کرد و خنده کنان، تلفن همراهی را از داخل آن بیرون کشید و گفت:« این را ببینید! هنوز نمی توانم خوب با دکمه ها و کلید هایش کار کنم، ولی توانسته ام چند پیامک ارسال کنم.» همزمان پدرم هم خندید و با چشمان گرد کرده اش، تلفن همراهش را برداشت و آن را به من نشان داد و گفت: « ببین، چه پیامکی برایم فرستاده است: عزیزم چای حاضر است.» خندیدم و گفتم: « اتفاقاً جالب است. فقط باید نحوه استفاده از کلید ایجاد فاصله بین کلمات و حروف را یاد بگیری.»

 او همه حروف و کلمات را به هم چسبانده بود و از دیدن آن خنده ام گرفته بود. سادی مانند بچه ها زد زیر خنده و گفت:« همین که توانسته ام چند کلمه تایپ کنم، هنر کرده ام.» از آن به بعد، او تلفن همراهش، تبدیل به دو یار جدا نشدنی از هم شدند و همیشه هم پیامک های او یک شکل بودند:« پشت سر هم، چسبیده به هم و بدون هیچگونه فاصله ای بین کلمات.»

و حالا در حالی که پدرم با چشمانی اشک بار، کیف دستی حامل تلفن همراه محبوب سادی را بر می داشت، معلوم بود که حسابی دلتنگ همسر از دست رفته اش شده است. پدر با صدایی گرفته و بغض آلود گفت:«می خواهم کیف سادی را پیش خودش ببرم.» پدرم کیف او را محکم بغل کرد و به اتفاق راهی بیمارستانی شدیم که جنازه سادی در سرد خانه اش نگهداری می شد.

در آنجا به سراغ تابوت سادی رفتیم. پیراهنی یاسی رنگ به تن داشت و انگار در خوابی عمیق فرو رفته بود. وقتی پدر کیف او را در کنارش قرار داد، بغضم ترکید و صدای هق هق زدنم به هوا بلند شد. پدرم زیر لب نجوا کرد: «عزیزم، عشق من، این هم کیف دستی ات. ممکن است لازمت شود تلفن همراه محبوب نیز داخل آن است...»
خیلی برایم عجیب به نظر می رسید. شنیده بودم که بعضی از افراد وصیت می کنند که همراه وسایل محبوبشان به خاک سپرده شوند، ولی این مدلش را ندیده بودم!

یک هفته بعد، مراسم سوگواری سادی را در همان کلیسایی برگزار کردیم که او و پدرم دو سال قبل به عقد یکدیگر در آمده بودند. آن روز، من و پدر آنقدر گریه کردیم که صدای هر دو نفرمان حسابی گرفت. تا دو هفته بعد، تمام مدت پیش پدرم ماندم تا او را از تنهایی در آورم.

پیراهن خواب سادی هنوز به در اتاق آویزان بود و انگار انتظارش را می کشید. پاکت سیگار نیمه خالی اش هنوز روی میز سالن دیده می شد. وقت آخر آن ماه، تلفن همراه جدیدم به دستم رسید، دوباره داغ دل پدرم تازه شد و آه کشان گفت:« اگر سادی زنده بود، عاشق این مدل تلفن همراه می شد...» فردای آن روز ، می خواستم از خانه خارج شوم که به طور اتفاقی نگاهی به تلفن همراهم انداختم  ومتوجه شدم پیامکی برایم ارسال شده است. عجیب بود چرا صدای زنگ آن را نشنیده بودم؟ با دیدن پیامک، بر حیرتم افزوده شد. سه کلمه به هم چسبیده روی صفحه به چشم می خوردند:« پدر خسته و عزادار است.» فوراً موضوع را با پدرم در میان گذاشتم و او آهی کشید و پرسید:« تصور نمی کنی از سوی سادی باشد؟ شاید می خواهد به این شکل با ما ارتباط برقرار کند!» اخمی کردم و پاسخ منفی دادم. می دانستم پدرم هنوز هم سوگوار مرگ همسر مورد علاقه اش است، ولی این دلیل نمی شد که خیالتی شود و حرفهای نامربوط بزند!

اگر چه، آن  پیامک حتی باعث ترس و تعجب خود پدر هم شده بود. عجیب آن بود که پیامک ها عاری از هرگونه شماره تلفن و مشخصات فرستنده بود.

چند ساعت بعد، دوباره پیامک دیگری مشابه پیامک قبلی به دستم رسید:«نمی توانم برگردم» این مرتبه پدرم گفت:« عجله کن! باید هر چه زودتر پیش دوستم، بیل برویم. او در امور مربوط به ارواح استاد است. باید او را در جریان قرار دهیم و نظرش را جویا شویم.» نمی دانستم باید بخندم یا گریه کنم! اگر بیل تصور می کرد که من و پدرم دیوانه شده ایم، چه می شد؟ آیا مسخره مان نمی کرد؟ ولی پدرم به هیچ وجه حاضر نبود تغییر عقیده دهد و یک ربع بعد، در آشپزخانه بیل در خانه اش واقع در تورنتون نشسته بودیم.

من تنها کسی نبودم که این پیامک ها را مسخره تصور می کرد. بیل پس از شنیدن ماجرا به فکر فرو رفت و گفت:«حتماً خیالاتی شده اید. معلوم است که این پیامک ها برای شما فرستاده نشده است. حتماً اشتباهی صورت گرفته است، چون مرده ها نمی توانند پیامک بفرستند!»

درست همان لحظه، تلفن همراهم صدایی کرد و پیامک دیگری رسید:«نوزاد شش هفته روپوش مدرسه حلقه طلا به شکل قلب» با دیدن آن کلمات، دیگر نمی توانستم تصور کنم که اشتباهی رخ داده است. تک تک آن کلمات، معنا و مفهومی در بر داشتند. باز هم هیچ فاصله ای بین کلمات به چشم نمی خورد. دختر سادی باردار بود و تا شش هفته دیگر، موعد زایمانش فرا می رسید! من نیز، روز قبل، روپوش مدرسه جدیدی برای پسرم خریده بودم.

پدرم زمزمه کرد: «خدای من! چند روز قبل از مرگ سادی، برایش حلقه طلایی به شکل قلب خریدم!» بیل که رنگ به چهره نداشت، جویده جویده گفت: «پس ... راستش حسابی مرا ترسانیده اید!» و او تنها فردی نبود که وحشت کرده بود. من هم تا سر حد مرگ، ترسیده بودم. عقلم به من نهیب می زد که باید دلیلی منطقی وجود داشته باشد، چون ارواح قادر به فرستادن پیامک نبودند!

ولی احساسم چیز دیگری به من می گفت! اگر پیامک ها از سوی سادی نبودند، پس چه کسی آنها را فرستاده بود؟ کسی که از تمام جزئیات زندگی مان خبر داشته و به آن شکل مخصوص، حروف را تایپ کند. عجیب تر آنکه، بیست و پنچ پوند به اعتبار سیم کارت تلفنم اضافه شده بود! حالا حسابی تعجب کرده بودم و به پدرم گفتم:« شاید حق با شما باشد و این پیامک ها را سادی فرستاده باشد!»

پدرم لبخند اندوهگینی زد و گفت:« به تو نگفته بودم؟ آن تلفن همراه، راه ارتباطی میان من و سادی بود.»

چند روز بعد در خانه پدرم بودم و مشغول صحبت با سادی و تلفن همراه بودیم که ناگهان صدای زنگ تلفن خانه بلند شد. گوشی را برداشتم و صدایی خودکار گفت:«خداحافظ !» بعد ارتباط قطع شد. پدرم پرسید:«که بود؟» و من گفتم:نمی دانم. صدایی فقط گفت: «خداحافظ !» پدرم با حالتی پکر و غمگین، روی کاناپه نشست و زیر لب نجوا کرد:«خداحافظ، عشق من...»

حالا مدتی است که دیگر پیامکی دریافت نکرده ام، منظورم از آن پیامک های عجیب و غریب است. گاهی تصمیم می گیرم که با اداره مخابرات تماس بگیرم و درخواست کنم لیست پیامک ها ی رسیده ام را بررسی کنند و شماره تلفن های را به من بدهند. ولی خیلی می ترسم و هنوز جرات پیگیری این موضوع را پیدا نکرده ام. به علاوه، فایده ای هم ندارد، چون متقاعد شده ام که آن پیامک ها از سوی سادی بودند. به خصوص از زمانی که تلفنی با ما خداحافظی کرد و پس از آن، دیگر پیامکی نفرستاد.

برخی از ارواح از طریق واسطه های احضار ارواح با عزیزانشان ارتباط برقرار می کنند، برخی به شکلی ظاهر می شوند و حضور خود را به عزیزانشان نشان می دهند و من تصور می کنم که روح سادی از طریق تلفن همراه محبوبش و آن پیامک های خاص خودش با ما ارتباط برقرار کرد. این نشان می دهد که حتی ارواح با پیشرفت تکنولوژی، پیشرفت می کنند!

 


 



[+] نوشته شده توسط س . م در 18:54 | |







 


[+] نوشته شده توسط س . م در 13:4 | |







 


[+] نوشته شده توسط س . م در 12:58 | |







دلنوشته

 بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید وزین مرگ مترسید
کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید وزین نفس ببرید
که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا
بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید
بمیرید بمیرید وزین ابر برآیید
چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید
خموشید خموشید خموشی دم مرگست
هم از زندگی است اینک زخاموش نفیرید


[+] نوشته شده توسط س . م در 11:2 | |







دلنوشته

 مینویسم بدون تو
بدون حضور تو
با دلی تنها
با هزار آه
با نگاهی بغض آلود به این فاصله
به این شب ها به این کاغذ های باطله
کاغذ هایی برای کشیدن لطافت نگات
برای بیان مخمل رنگ چشمات
بدون تو
این واژه دلتنگی چه معنای دلگیری دارد
چه وسعتی...چه رنگ شبگیری دارد
بدون تو
سوگی دارد فضای اتاقم
و از با تو بودن خیال میبافم
اشک تمدید می شود در نگاهم
بدون تو آه بدون تو...
حسرت چه جولانی میدهد برای لحظه دیدار
جسمم چگونه میجوشد  در این سوی دیوار
مثل یک بیمار
گذر کند این زمان طعنه تلخی است انگار
بدون تو  قصه نیست
حال امشب و هر شب من است
بدون تو
لحظه های با تو بدون مثل نام قشنگ تو
پرستو وار از خاطره آرامشم کوچ میکند
بدون تو آه که زمان با من انگار گل یا پوچ میکند
بدون تو حال من اما...
پشت یک واژه آه
من تا همیشه تنها
ساده و کودکانه گریه میکنم


[+] نوشته شده توسط س . م در 11:0 | |







 علت عاشق ز علتها جداست ....عشق اصطرلاب اسرار خداست
هرچه گویم عشق را شرح و بیان....چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گرچه تفسیر زبان روشن تر است ....لیک عشق بی زبان روشن تر است

 

اگر دنياي ما دنياي سنگ است

بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است

 اگر دنياي ما دنياي درد است

بدان عاشق شدن از بحررنج است

 اگر عاشق شدن پس يک گناه است

 دل عاشق شکستن صد گناه است

 

 

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

 طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم...

 يادمان باشد اگر اين دلمان بي کس ماند

طلب مهر ز هر چشم خماري نکنيم...

 يادمان باشد که دگر ليلي و مجنوني نيست

 به چه قيمت دلمان بهر کسي چاک کنيم...

 يادمان باشد که در اين بحر دو رنگي و ريا

دگر حتي طلب آب ز دريا نکنيم...

 يادمان باشد اگر از پس هر شب روزيست

 دگر آن روز پي قلب سياهي نرويم...

 يادمان باشد اگر شمعي و پروانه به يکجا ديديم

 طلب سوختن بال و پر کس نکنيم...

  

ژ
ؤ


[+] نوشته شده توسط س . م در 10:54 | |







 


[+] نوشته شده توسط س . م در 21:3 | |







ترسناک

بسم الله الرحمن الرحیم

جن چیه ؟ کجا زندگی میکنه ؟ایا واقعا وجود داره؟چی میخوره؟ و..........



همه ما فکر میکنیم که اگه یه جن رو بتونیم به خدمت بگیریم میتونیم زندگیمونو از اینرو به اونرو کنیم اما باید بدونید که این خبرا نیست .اگه باور ندارید یه سری به اونهایی که با اجنه ارتباط دارن بزنید وزندگیشونو براندازکنید تا همه چیز دستگیرتون بشه.



1- موجوداتی نامریی ما رو می‌بینن ولی ما آونها را نمی‌بینیم .

2- از آتش آفریده شدن .

3- آب جوش و اجسام فلزی تیز می‌تونه به اون‌ها آسیب برسونه.

4- ازدواج، زاد و ولد و مرگ و میر دارن .

5- تفکر و احساسات دارن .

6- بینشون خوب و بد، کافر و خداپرست و همچنین مسلمان و غیر مسلمان وجود داره

7- قدرت‌هایی نیز دارن مثل طی الارض (در یک لحظه می‌توانند از یک طرف زمین به طرف دیگه برن)

8- جن، شیطان نیست اما شیطان از جنه. یعنی ابلیس و فرزندانش نوعی جن هستند اما لزوما هر جنی شیطان نیست. برخی نیز معتقدند که تمام اجنه از نسل شیطان (ابلیس) هستند اما عده‌ای از آن‌ها پس از ملاقات با پیامبران خدا مخصوصا پیامبر اسلام توبه کردن و خداپرست شدن.

9- جن، فرشته نیست. فرشته از نور آفریده شده اما جن از آتش آفریده شده . فرشته معصومه اما جن معصوم نیست و مثل ما انسان‌ها گناه هم مرتکب می‌شه .

10-به گفته بعضیا جن‌ها نمی‌تونن به انسان آسیب برسونن. بعضیا میگن که می‌تونن
و نوع شرور اون‌ها این کار را می‌کنن. بعضیا میگن که جن‌ها از آسیب رسوندن به انسان به طور عادی منع شدن اما اگر انسان بهانه به دست جن‌ها بده، مثلا تسخیر یا احضار جن‌ها یا آسیب رسوندن به اون‌ها در اون صورت می‌تونن و اجازه پیدا می‌کنن تا انسان را تا حتی سرحد مرگ آزار بدهن .

12- عبارت «بسم الله» یا «بسم الله الرحمن الرحیم» و بعضی دعاهای دفع جن اون‌ها رو دور می‌کنه. یا خواندن هفت مرتبه سورهٔ زلزال .

13- عمر جن‌ها خیلی طولانی‌تر از عمر ادم حدود 1000 تا 1500 سال.

14- جن‌ها شامل سه نژادن 

1- دیو: پست‌ترین نژاد، خاکستری رنگ، خشن، چشمانش فی‌مابین عمودی و افقی و هیکل دیو کمی درشت‌تر از انسانه.

2- جن: نژاد متوسط، سرخ رنگ، چشمان عمودی، پاهای کوتاه و گرد (شبیه سم)و هیکل جن کمی ریزتر از انسانه .

3- پری

رويت جن

ديدن جنها پس از طي دشواريهايي كه در رياضت و يا طرق ديگر براي انسان دارد حاصل ميشود و به دليل هم سنخ نبودن اين دو موجود ، ملاقات مشكلاتي را به همراه دارد.

حضور جن فضايي را كه انسان در آن قرار دارد سنگين ميكند و بسته به قدرت روحي انسان ، نوع رياضت و راهي كه طي نموده ، نوع جن احساس سنگيني شدت و ضعف دارد .

سنگيني كه بيان شد : شبيه حالت شخصي است كه مدتي نخوابيده و خواب بر او فشار ميآورد ميباشد (البته اين مثال براي نزديك شدن به ذهن ميباشد ) فرقي كه اين حالت با آدم خواب آلوده دارد در هوشياري بودن ( در اين حالت) و نيمه هوشياري در حالت خواب آلودگي است . 

البته حالات ديگري نيز هنگام رويت جن در انسان رخ ميدهد ، اما آنچه ذكر شد از مسائل بارز ميباشد .

پس از مفارقت اين دو موجود حالت خستگي شديد و كوفتگي بدن و نياز به استراحت در انسان ايجاد شده كه نشانه از دست دادن انرژي و بنيه جسماني است . اين حالت هم شبيه كوه كندن يا بالا رفتن از كوه بدون تمرين ، نرمش و امادگي قبلي است.

كساني كه از راه هاي خاص براي ديدن جن استفاده ميكنند و اشخاصي كه داراي روح بسيار قوي هستند با كمترين مشكلات ممكن در رويت جن روبرو هستند .( در مبحث روح دستوراتي براي تقويت روح ذكر شده است مراجعه شود ) 

باز هم تكرار ميكنيم: كمترين مشكلات ممكن نه بدون مشكل .

در هر حال استمرار مروادت و همنشيني با اجنه بدون هيچ شكي باعث تحليل قواي جسماني ، روحاني و تحمل فشار براي سيستم عصبي ميشود .

ديدن جن منحصر به روز و شب نيست . در بعضي كتب نوشته شده سعلات در روز و غول (انواعي از اجنه) در شب ديده ميشوند . ما به هيچ عنوان چنين مطلبي را نميپذيريم زيرا جن با انسانها و در همين دنيا در حال زندگي كردن است و بسته به هوايي تر بودن از خواص ويژه اي برخوردار است و دليلي بر روز يا شب ديده شدن آنها نيست. 




ديدن جن در سه حال صورت ميپذيرد :

بصورت اتفاقي : كه شاهد مثالهاي زيادي دارد و براي خيلي از افراد پيش مي آيد در شرايط خاص كه قالبا در طبيعت اتفاق مي افتد 

تسخير : بوسيله شخصي كه ميخواهد جن را ببيند كه از طريقه هايي كه در قسمت بعدي خواهد آمد ميتوان به آن رسيد 

تمايل از طرف اجنه : براي كسب علم و دانش از پيامبران ، دانايان و بزرگان يا اموري ديگر مثل تقاضاي ازدواج از طرف جن . 



تحليلي بر طرق ارتباط با جن 

ارتباط با جن و رويت آن مستلزم به تسخير در آوردن اين موجو ميباشد و براي مردم عادي راه ديگري ندارد يعني حتما بايد جن را به تسخير كشيد تا بتوان با او ارتباط داشت به چندين روش ميتوان با جن رابطه برقرار كرد 

1- طريقه اذكار : كه شامل اورادي است كه با مداوت به خواندن آن به مرور نهان جن آشكار خواهد شد 

2- اجراي اعمال : اجراي يك سري از اعمال متشكل از اوراد و اذكار و سوزاندنيها و... در كنار يكديگر 

3- استفاده از مواد خاص: مثل سورمه هاييكه براي اين منظور از مواد خاص طبيعي تركيب و به چشم كشيده ميشود 

4- تنهايي در طبيعت: با قرار گرفتن در طبيعت و تنها بودن بصورت مداوم در شرايط خاص ابتدا به شنيدن اصوات سپس به ديدن منتهي شود خيلي اوقات هم ديدن بصورت موقت رخ ميدهد كه باگذر زمان دائمي و ارادي ميشود 

5- بزرگي روح: اينكه انسان به مرحله اي از بزرگي روح و قوت و قدرت معنوي برسد كه بتواند جن و ماوراء را رويت كند كه اين قسمت خارج از بحث تسخير است چون در اين نوع از ديدن شما كسي از اجنه را به تسخير در نميآوريد بلكه خود آنها به خدمتگذاري انسان در مي آيند اين مورد در روحانيون از اديان و مرتاضان بسيار ديده ميشود .

چهار طريق ذكر شده اول قطعا با عوارض بسيار همراه خواهد بود كه همگي به دليل سنخيت نداشتن دو موجود ،هم از لحاظ طبيعي و هم از لحاظ معنوي و ماورائي است.

مسئله بسيار ظريفي كه در اين قسمت بايد ذكر شود :

ببينيد كسي كه ارتباط با اجنه برقرار ميكند از هر طريق چه ذكر ، چه اجراي اعمال چه تركيبات و چه طبيعت -به استثناء پنجمين مورد - در حين انجام گرفتن كارها قدرت روحي خود را بالا ميبرد به اين معنا كه شما به مرحله اي ميرسيد كه جن را ميبينيد نه اينكه او ظاهر ميشود جن قول چراغ نيست كه ظاهر شود جن موجودي است كه وجود دارد و در حال زندگي كردن و تردد در كوچه و خيابان و بين انسانها است اما اجازه دخالت در امور جاري زندگي انسانها را بصورت طبيعي ندارند . 

آنها با سرعتي فوق العاده مشغول به امور مربوط به خود هستند . آنها ظاهر نميشوند ، اين انسانها هستند كه قابليتي از قابليتهاي خود را از بالقوه بودن به فعليت ميرسانند تا توان رويت جن و دنياي نامحسوس آنها را پيدا ميكنند .

البته تراكم آنها از لحاظ فيزيكي و بالا بردن قدرت روحي در ديدن جن ملازم يكديگر است . بحث مفصل تر را به قسمت تخصصي سايت ارجا ميدهيم .



اولين بار رويت جن يعني ديدن هميشگي او 

با اولين باري كه بتوان به دنياي اجنه وارد شد براي هميشه ميتوان اين موجود را ديد و كمتر اتفاق ميافتد كه كسي يكبار با اراده خود جن را رويت كند بتواند از اين حالت در آيد چون اين قابليت در انسان ايجاد شده يا بهتر بگوييم به فعليت رسيده است پس ديگر مفارقت از دنياي جن تقريبا غير ممكن ميشود (مگر از طريق ادعيه و اذكار بسيار خاص ) دقيقا همانند اين است كه شما قابليت صحبت كردن را پس از يادگيري بخواهيد فراموش كنيد مگر حادثه اي رخ دهد تا قدرت تكلم را از شما بگيرد 

تنها فرقي كه در اين مثال با رويت جن وجود دارد در اختيار بودن زبان در تكلم است شما هر وقت بخواهيد ميتوانيد تكلم كنيد اما خيلي اوقات نميخواهيد اجنه را رويت كنيد اما آنها را ميبينيد ( صرف نظر از اينكه آنها با شما كاري دارند يا ندارند)




داستان جن

حضرت آیت الله العظمی شیخ جعفر کاشف الغطاء نجفی یکی از اولیاء مقرب الهی بودند و از ایشان کرامات بسیاری مشاهده کرده اند که در کتب شرح حال علماء ذکر شده است . یکی از کرامت های شیرینی که از آن شخصیت بزرگ حکایت کرده اند ، به شرح ذیل می باشد .

زمانی که ایشان در لاهیجان اقامت داشتند شخصی خدمت آن بزرگوار آمد و عرض کرد : با شما صحبت خصوصی دارم که باید در خلوت بگویمم . شیخ نیز
 مجلس را خلوت نمودند . آن شخص گفت : من مردی هستم که دو زن دارم . روزی به صحرا رفتم و دختری در نهایت حسن و جمال را مشاهده کردم . از دیدار او در آن بیابان هراسان شدم و از او سؤال کردم که تو کیستی و در اینجا چه می کنی ؟ در جواب گفت : من از طایفه جن می باشم که عاشق تو گشته ام . از تو تقاضا دارم وقتی به خانه رفتی یک منزل جداگانه ای برایم مهیا کن و از زنان خود هم باید دوری کنی و با ایشان جماع نکنی . من نیز هر شب به نزد تو می آیم به شرط اینکه این راز را به هیچ کس نگوئی تا کسی غیر از من و تو از آن مطلع نشود و الا تو را هلاک خواهم ساخت !

بعد از دیدار آن پری زیبا چهره و دلربا ، به خانه آمدم و
 به دستور العمل او عمل کردم و از آن به بعد هر شب به نزد من می آید و بخاطر مقاربت با او ، ضعف و سستی سختی بر من عارض شده که نزدیک است بمیرم ! در ضمن آن پری اموال و ثروت بسیاری را برای من آورده است ! اکنون از شما که مرجع تقلید و نائب امام زمان (عج) می باشید تقاضا دارم علاجی برایم بفرمائید و مرا از این مهلکه نجات بخشید .

شیخ جعفر کاشف الغطاء دو رقعه نوشته و به آن مرد داده و فرمودند : یکی از آنها را بالای آن اموالی که آن جن آورده ، بگذار و رقعه ی دیگر را در دست بگیر و بر در خانه بنشین ، چون آن پری پیدا شد رقعه مرا به او
 نشان بده و بگو این رقعه را شیخ جعفر نوشته است .

آن مرد به فرموده ی شیخ عمل نمود . وقتی زن جنی طبق عادت هر شبش ظاهر شد ، آن مرد رقعه را نشان داد و گفت : این رقعه را شیخ جعفر نجفی نوشته است . پس از نشان دادن رقعه ، زن جنی جلو نیامد و در همانجا ایستاد . سپس به سراغ اموالی که آورده
 بود رفت تا آنها را برداشته و با خود ببرد . اما رقعه شیخ جعفر نجفی را روی آن اموال مشاهده نمود و گفت : اگر این رقعه ها را شیخ بزرگوار نمی نوشت ، هر آینه تو را به هلاکت می رساندم .

بعد از آن ، زن جنی ناپدید شد و دیگر هرگز به چشم آن مرد دیده نشد



وحشت در محله قديمى قزوين 

اعضاى هشت نفره يك خانواده قزوينى ادعا مى كنند كه از 11ماه پيش يك آ«بچه جنآ» با آنان در ارتباط است ومى توانند به وسيله او از آنچه در آينده روى مى دهد
مطلع شوند. فرزندان اين خانواده پس از دوستى و آشنايى با اين بچه آ«جنآ» دچار مشكلات شديد روحى و روانى شده اند.

* نخستين بار چه گذشت 
خانه در محله اى قديمى واقع شده است. پدر خانواده با نگرانى در مورد آنچه كه روى داده مى گويد: 11ماه
 پيش بود. پسر كوچكم كه 15ساله است دچار حالت تشنج گونه شديدى شده و در ناحيه گردن تمام رگهايش متورم شده و عضلات دستها و صورتش به شدت منقبض شده بود. او با صداى وحشتناكى با تمام ما درگير شده بود. 
وى گفت: از اينكه پسرم دچار جنون آنى شده ترسيده بودم ونمى دانستم چه كار كنم، هيجان او به اندازه اى
 بود كه همه به او خيره شده بوديم تا اينكه او جلوى آينه رفت و در آن شروع به حرف زدن كرد. 
وى گفت: بعد از آن كم كم آرام شد و بعد با اشاره به ما گفت: اين دختر دوست من است. ما هيچ كس را نمى ديديم ولى او در آينه شروع به صحبت كردن با او كه روز بعد وقتى سرسفره براى خوردن ناهار نشسته بوديم همسرم خواست پارچ آب را وسط سفره بگذارد،
 پسرم در يك لحظه پارچ را برداشته و به ديوار كوبيد و گفت: مامان! حواست كجاست؟ چرا پارچ را روى سر دوست من مى گذارى؟ خيلى از اين وضعيت احساس خطر كردم براى همين بود كه همان روز پسرم را به نزد يك متخصص روانپزشكى بردم و مشكل را با آنان در ميان گذاشتم ولى دكتر قرص آرامبخش براى او نوشت كه هيچ تاثيرى روى او نداشت و تنها براى مدتى او را آرام مى كرد. 

*دومين جن زده 
وى گفت: وضعيت پسرم همه اعضاى خانواده را پريشان كرده بود. همه نگران وضعيت او بوديم و مى ترسيديم كه مبادا 
بلايى سر او بيايد. در اين ميان دخترم كه تازه نامزد كرده بود بيشتر از بقيه احساس نگرانى مى كرد. بعد از چندروز متوجه شدم دخترم كه پرشور، اجتماعى و سرو زبان دار بود، ساعتها گوشه اى مى نشيند و به حالت افسردگى مبتلا شده است. 
دخترم ديگر از خانه بيرون نمى رفت و در گوشه اى مى نشست. ساعتها گريه مى كرد. فكر مى كردم به خاطر
 وضعيت برادرش به اين روز افتاده است، ولى بعد از چندروز حالت عجيبى از او سر زد او ناخن هايش را به شدت مى جويد و در زمانى كه در اتاق تنها بود با خودش حرف مى زد. نامزد دخترم از وضعيتى كه پيش آمده بود گلايه مى كرد و رفتارهاى دخترم با او باعث شد كه او ناراحت شود و سرانجام به توصيه من رفت و آمدش را به خانه ما كم كرد. 
اين پدر ادامه داد: دخترم در حرفهايش جسته و گريخته از دخترى حرف مى زد كه ما قادر به ديدن او نبوديم. او كم كم ديگر جلوى ما با موجودى حرف مى زد كه به چشم ما نمى آمد. هر روز شانه اى به دست مى گرفت و درهوا طورى تكان مى داد كه انگار دارد موهاى كسى را شانه مى كند. 
وى ادامه داد: چند روزى گذشت يك روز تشنج شديدى به او دست داد و در يك لحظه به طرف من حمله كرد. از اين رفتار دخترم تعجب كردم. او با ناراحتى به من گفت: بابا! تو مقصر تمام بدبختى هائى هستى كه براى دوست من به وجود آمده است. سعى كردم او را آرام كنم. از او علت را پرسيدم و او گفت: تو دست هاى دوست مرا سوزانده اى. 
*سومين جن زده 
پدر مى گويد: پسر ديگرم هم بعد از مدت كوتاهى مثل آن دو شد. او هم از دوستى حرف مى زد كه ما او را نمى ديديم. مى دانستيم كه اين پسرمان هم مثل آن دوتاى ديگر جن زده شده است. 

*پيشگويى 
مادر خانواده در حالى كه ناراحت است مى گويد: در شرايطى بوديم كه نمى دانستيم چه كنيم. شوهرم و من به هر درى مى زديم به نتيجه نمى رسيديم. يك روز دخترم را شروع به نصيحت كردم و به او گفتم: دخترم تو چرا پدرت را آدمى سنگدل مى دانى كه دوست تو را سوزانده است. او آدم مهربانى است. دخترم گفت: مىدانى كه بابا قبلاً قصد ازدواج با شخص ديگرى را داشته است و اصلاً به تو هيچ علاقه اى ندارد. بعد هم گفت: زياد نگران دايى نباش. دايى دچار ناراحتى كليه است و تا 10 ماه ديگر مى ميرد. 10 ماه بعد برادرم در بيمارستان جان سپرد. ديگر متوجه خطر جدى در نزديك خودمان شده بوديم. هركس آدرسى از پزشك، دعانويس و امامزاده مى داد بچه ها را به آنجا مى برديم. حتى گفتند زنى در شمال كشور امكان تسخير اجنه را دارد و ما بچه ها را به آنجا برديم. خانه آن زن در روستايى دورافتاده بود. پيرزن بچه هايم را داخل اتاقى برد. صداى ضجه بچه هايم را مى شنيدم، ديوانه شده بودم نمى توانستم تحمل كنم. شوهرم هم وضعيت بدترى از من داشت پيرزن با سرسختى به ما اجازه واردشدن به اتاق را نمى داد. 
وى گفت: پنج روز آنجا بوديم. بچه هايم آرامتر شده بودند. پيرزن به من گفت: مقصر اصلى تمام اين ماجراها شوهر تو است. ولى نه من و نه شوهرم واقعاً علت را نمى دانستيم. چند روز بعد از بازگشتن به قزوين دوباره سردردها، تشنج ها، حرف زدن ها، شانه زدن موهاى دخترك جن و واگويه ها وپيشگويى ها شروع شد. هر
 روز وقتى سر سفره ناهار يا شام مى نشستيم مى دانستيم كه دخترم قاشق قاشق به دوستش غذا مى دهد. او قاشق را پر مى كرد در هوا مى چرخاند و به سوى كسى كه كنارش نشسته بود مى گرفت و غذاى درون قاشق در يك لحظه ناپديد مى شد، بى آنكه ببينيم كسى قاشق را به دهان مى برد. 
پسر كوچك خانواده كه 15 ساله است مى گويد:
 دوستم دخترى است كوچك. او مثل ما لباس مى پوشد ولى دست هاى او سوخته است. دوستم هميشه گريه مى كند و از پدرم ناراحت است. 

*چرا؟ 
پسرك مى گويد: خب معلوم است پدرم دست هاى او
 را سوزانده است. پدر من، پدر ومادر او را هم سوزانده و كشته است. پسرك بغض مى كند و مى گويد: او در كنار من مى نشيند و من با اوحرف مى زنم و او اطلاعات زيادى را به من مى دهد. 

*چهارمين جن زده 
خاله بچه ها كه از شنيدن وضعيت بچه هاى خواهرش
 نگران شده است راهى قزوين مى شود تا جوياى حال آنان شود ولى اين زن بعد از چند روز اقامت در اين خانه وقتى به خانه اش باز مى گردد، دچار همين حالات مى شود بر اثر پيش آمدن اين حالات، همه از او فاصله مى گيرند و مشكلات زيادى براى او و خانواده اش پيش مى آيد. 
*كودكان جن زده محله 
چند كودك و نوجوان كه به نوعى از دوستان فرزندان اين خانواده قزوينى هستند بعد از مدتى دچار حالات مشابهى مى شوند. وضعيت همسايگان محله به هم ريخته است. يكى از اين خانواده ها كه ادعا مى كند فرزندش جن زده شده يك كوچه بالاتر و ديگرى چند كوچه آن سوتر ساكن اس
ت. *بچه جن 
تمام اين كودكان در مورد دوست كوچك خود مى گويند: او دخترى كوچك است. كاملاً شبيه انسان است. دست هايش سوخته است. لباس تميز ومرتبى بر تن دارد. او
هميشه در حال گريه وزارى است. موهايش بلند است و مثل همه انسانها حرف مى زند. پدر خانواده در مورد حالاتى كه در تمام فرزندانش مشاهده كرده است مى گويد: وقتى در لحظاتى بچه هايم ادعا مى كنند كه دوست جن شان را مى بينند دست هايشان مثل او از هم به دو طرف باز مى شود. عضلاتشان كشيده شده، چشمان شان كاملاً سرخ و پرخون و رگ هاى گردنشان متورم و چهره شان دگرگون مى شود. 

*ادامه پيشگويى ها 
بچه ها گاه و بى گاه از مرگ، نبودن همسايه، آمدن ميهمان، كتك و دعوا در محل كار خبر مى دهند. در حالى كه اين پيشگويى ها تاكنون كاملاً درست بوده است. مادر بچه ها با گريه مى گويد: نمى دانم چرا
 بچه هايم اينطورى شده اند. از اين وضعيت ناراحت هستيم. آنها بعد از تشنج با تزريق سرم و دارو آرام شده و به حالت عادى باز مى گردند. 
متخصصان چه مى گويند؟ 

يك كارشناس ارشد روانشناسى با اشاره به مشكلات روحى و روانى اين افراد مى گويد: جن قابل لمس يا ديدن نيست. در احاديث و روايت اسلامى نيز به آن اشاره شده ولى به صورتى كه اين خانواده وبچه ها ادعا مى كنند نيست به احتمال قوى همه اين افراد دچار ناراحتى روحى-روانى كه زاده تخيل و تلقين است شده اند.



دین بحث جذابی بود که از سر کلاس تا نیمه های شب در ذهنم غوغا کرد. با خودم می‌گفتم: «ببین، گوش کن! خدا گناهان بندگانش را نه تنها به شرط توبه مي بخشد، بلكه اگر طرف از گناه همه کسانی که به او بدی کردند- حتی دشمنانش- بگذرد ... . »
با این افکار بود که به خواب رفتم. در خواب دیدم، سوار بر اتومبیل، از جاده ای در حال عبور هستم.در راه آدمی بلند قد نظرم را جلب کرد. قدی در حدود دو و نيم متر. نزدیک تر که شدم، تغییر چهره داد و مبدل به شخص دیگری شد. با اتومبیل از کنار او گذشتم. به پشت سرم نگاه کردم. دیدم مجدداً به چهره ی اولیه خود بازگشته. از آنجایی که شنیده بودم جن ها سم دارند، همین که خواستم به پاهایش بنگرم غیب شد.

چندی بعد با دوستانم در رابطه با اجنه و احضار روح صحبت می کردیم، تا این که با یکی از دوستان قرار گذاشتيم تا روح احضار کنیم. البته تا کنون این کار را انجام نداده بودم، ولی کنجکاوی بیش از حد باعث شد که به اين مسأله راضي شوم.

بهترین مکان را یکی از کلاس های خلوت دانشگاه دانستیم. روی صندلی نشسته و کاغذی آوردیم و روی آن «حروف الفبا، اعداد 0 تا 9، کلمات سلام، خداحافظ، بله و خیر» را نوشتیم و شروع كرديم به پرسیدن:

«آیا در این مکان روحی حضور دارد؟!» 


سکه ای که بر روی آن فلشی کشیده بودیم، با دستان ما به حرکت درآمد :

«بله !»

«سلام»


«سلام»

«خودت رو معرفی می کنی؟»

- «من روح سعیدی هستم.»

«می تونی از آینده بگی؟»

- «بله»

«من چه کاره می شم؟»

- «استاد دانشگاه.»

دوستم پرسید : «من چی؟»

- «تو، در آموزشگاه کنکور تدریس می کنی.»

« من می تونم به خارج سفر کنم؟»

- «بله! به ترکیه، دبی و ... .»


«خب، حالا از اون دنیا برامون بگو.»

- «ما (ارواح) اجازه نداریم چیزی بگیم، حالا می خوام برم.»

«نه! صبر کن! هنوز با تو کار داریم.»


- «نه! تو رو به خدا اذیت نکنین. بیش تر از این اجازه ندارم، باید برم، خداحافظ!»

«خداحافظ!»

رفت، ولی فهمیدیم چیزی که احضار شد، تنها یک جن بود. در واقع آنچه كه به ذهن ما خطور می‌کرد بلافاصله
 می گفت و هیچ گونه اطلاعات ديگری نداشت.

در طول هفته، ساعت ها با دوستم به بحث و گفت و گو می پرداختم، حتی روزها و شب‌ها احضار روح می کردم، البته نه با کاغذ! می‌گفتم: «به جای کاغذ بر زمین بنویسید و به جای حرکت سکه، انگشتان دستم را به حركت درآورید.» بازی قشنگی بود، ولی سرانجام
 خوبی نداشت. فراموش نمی‌کنم، پنج شنبه بود. ساعت، دو بعدازظهر را نشان می داد. تصمیم گرفتم بخوابم. هنوز در عالم خواب و بیداری بودم که دستانم شروع به حرکت کرد. توجهی نکردم. دوباره به حرکت درآمد. گویی می‌خواست چیزی بنویسد. دستانم را سفت کردم تا هیچ چیز تکانش ندهند، اما باز هم تکان می‌خورد. با خود گفتم: «شاید می خواد چیزی بگه ... » و دستانم آزادانه کلماتی را بر زمین حک می‌کرد:

- «سلام، خوبی؟»

«سلام، شما؟»

- «من روح مادربزرگ مادرت هستم.»

«کربلایی طاووس؟»

- «بله!»

«چی کار دارین؟»

- «امشب شب جمعه است، برای ما صلوات بفرست تا
 ثواب ببریم. از دست مادربزرگت راضی نیستم. باید سرخاکم بیاد، عذرخواهی کنه، والّا حلالش نمی‌کنم.»

«باشه، می گم. حالا برو، می خوام بخوابم.»

هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که دوباره دستانم شروع به حرکت کرد.

- «سلام»

«سلام، شما؟»

- «من روح پدر علی آقا هستم، مشتی کاظم.»

« گفتم : علی آقا دیگه کیه؟!»


- «علی آقا مظاهری. تو دنیا که بودم خیلی مال مردمو خوردم و الان دارم عذاب می کشم. ازت خواهش می کنم برای شادی ما صلوات بفرست تا اين شب جمعه ای به ثواب برسیم.»

«همین؟ باشه، می فرستم.»



خداحافظی کرد و رفت. بعدی آمد. دوباره دستانم بودند که می نوشتند.

- «بلند شو، نمازت رو نخواندی؟»

«بعد از خواب حتماً می خوانم.»



- «نه! همین الان بايد بخواني.»

و دیگر اجازه ندادند که بخوابم. با اصرار او از خواب برخاستم، وضو گرفتم و نماز خواندم. 

دوباره آمدم بخوابم.


«بلند شو، نخواب. کتری را بذار و چایی درست کن.»

با عصبانیت گفتم : «الان کی چایی می خوره؟!»

برای این که از دستشان خلاص شوم، کتری را گذاشتم، دوباره رفتم که بخوابم، هنوز چند دقیقه‌ای
 نگذشته بود که حرکت دستانم مرا از خواب بیدار کرد.

- «بیدار شو، بیدار شو. کتری جوش اومد، چایی دم کن.»

از عصبانیت می خواستم فریاد بزنم.گفتم : «من از خیر خواب گذشتم. خیالتون راحت باشه، دیگه نمی خوابم.»

دوباره حرکت دستانم ....

- «صبر کن! چی از خدا می خوای.»

«شما؟»

- «من روح هستم.»

خندیدم و گفتم : «امکان نداره، تو؟ نه، محاله!»

- «عمه ات به کمک تو احتیاج داره، برو و ببین!»

«اون که الان داره استراحت می کنه، با من کاری نداره!»

- «برو نگاه کن، اون وقت بگو.»

«حالا که اصرار دارین می رم.»

رفتم سراغ عمه ی بیمارم، چند روزی می شد که در بستر بیماری افتاده بود و با مرگ دست و پنجه نرم می کرد. 

صدا کردم: «عمه! عمه! کاری دارین؟»


دیدم می خواهد از جایش بلند شود، ولی نمی تواند. با وجود این که پدرم هم به او کمک می‌کرد، باز هم نمی توانست. پدرم مرا که دید گفت : «بیا ، کمک کن.»

با تردید به اتاق برگشتم. بهت زده بودم.


- گفت: « از خدا چی می خوای؟»

« فعلاً چیزي نمي خوام.»

- « من می تونم از خدا برای تو طلب آمرزش کنم.»

« باشه، هر کار می خوای بکن.»

دقایقی بعد، دوباره ...

- «سلام»

« علیک! تو دیگه چی می خوای؟»

«امشب شب جمعه است، برای شادی ما صلوات
 بفرست. از خدا برای ما طلب مغفرت کن. شما که تو دنیا زندگی می کنید می تونید برای ما طلب بخشش کنید. ما نمی تونیم واسه خودمون کاری انجام بدیم، ولی می تونیم برای شما دعا کنیم. اگر برای ما صلوات بفرستید.»

«گفتم : باشه!»


- «چرا سر خاک من نمی يای؟!»

«کجاست؟»

- «بهشت زهرا»


«کجای بهشت زهرا؟ کدوم قطعه؟»

- «قطعه 134، ردیف 87، اسمم محمدخان است.»

«تو در چند سالگی مردی؟»

- «56 سالگی.»

«چرا؟»

- «سکته کردم.» 

«چه کاره بودی؟»

- «معلم بودم.»

«بچه هم داری؟» 

- «بله، سه تا.»

«نوه چه طور؟»

- «بله!»

و اسم هایشان را گفت.

اصرار کرد که حتماً سر خاکش بروم و برایش فاتحه بفرستم.

«پرسیدم : خونه ات كجاست؟»


- «فلکه آشتیانی، خیابان محمدی، کوچه امیری، پلاک دوم، طبقه 124.»

گفتم: «فلکه را می دانم، بقیه رو بلد نيستم.»

خداحافظی کرد و رفت.



نقشه‌ي تهران را آوردم تا آدرس خانه را پیدا کنم. فلکه درست بود، ولی خیابان یا کوچه ای به این نام نداشت. از ساکنان آن محل در مورد خیابان و کوچه پرسیدم. همه اظهار بی اطلاعی کردند. فهمیدم که کاسه ای زیر نیم کاسه است.



دستانم دیگر در اختیار خودم نبودند، برای خود حرکت می کردند، تکان می‌خوردند و من کمترین کنترلی بر آنها نداشتم. از شانس بد من، آن شب مهمان داشتیم. از آنها (مهمانان) پرسیدم: «علی آقا مظاهری رو می شناسین؟»

- «کدوم علی آقا؟»


«علی آقا مظاهری که مغازه دار بود.»

- «بله»

«نام پدرش چی بود؟»



- «حاج امیر، چه طور؟»

«همین طوری.»

با خودم گفتم: «پس این هم اطلاعاتِ غلط داد.» دستانم مرا به طرف آشپزخانه می‌بردند تا راحت تر


بتوانند حرفشان را بزنند. من با آنها با زبان خودم صحبت می‌کردم. دیگران که از این قضیه اطلاع نداشتند فکر می کردند با خودم صحبت می‌کنم و کم کم داشتند مشکوک می شدند. به سمت حیاط می‌رفتم، همراهم بودند. دوباره این دستانم بودند که می نوشتند : «فلانی پشت سرت فلان حرف را زده.» وقتی پیگیر می شدم، قسم می خوردند که ما چیزي نگفتیم و من با ناباوری حرفم را پس می‌گرفتم. خلاصه آن شب گویی در عالم دیگری سیر می کردم و اصلاً حرف های دیگران را نمی‌فهمیدم و نمی شنیدم.

چند روز بعد عمه ام را برای مداوا به بیمارستان بردیم. در اتومبیل نشسته بودم که دوباره کسی آمد و دستانم را تکان داد.


- «سلام»

« سلام»

دستان خود را از دید دیگران مخفی می کردم و در واقع به جای سخن گفتن، در ذهنم با آنها صحبت می کردم.


- نوشت : «ما روح هستیم و می خواهیم با تو صحبت کنیم.»

گفتم : «خب، بگین.»

- «الان عمه ات را به بیمارستان می برین، ولی بیمارستان قبول نمی کنه، معطل می‌شین و باید اونو 
به جای دیگری ببرین.»

گفتم : «هنوز که به بیمارستان نرسیدیم تا ببينيم قبول مي کنند یا نه.»

به بیمارستان رسیدیم. بعد از چند ساعت معطلی، پزشک اعلام کرد: «به خاطر وخامت حال بيمار، نمی
 توانیم او را قبول کنیم.»

گفتم : «عجب! راست گفتین، قبول نکردن.»

نیمه شب بود که به خانه آمدیم. به آنها گفتم : «خواهش می کنم برین، می خوام استراحت کنم، خیلی خسته ام.»

دیگر نیامدند و من شب را با آرامش به صبح رساندم.

فردای آن روز دوباره حرکت دستانم شروع شد :

- «سلام»

در مورد زندگی شان کنجکاو شدم. در مورد آینده ی
 خودم پرسیدم، ولی جز ذهنیات من چیزی نمی گفتند و جز خواندن فکر من، کاری نمی کردند. زمانی هم که به هیچ چیز فکر نمی کردم، حرفی برای گفتن نداشتند.

حدود ساعت یازده شب، کم کم چراغ های خانه خاموش شد و من در اتاق خودم به مطالعه مشغول بودم که ...

- «سلام، ما روح هستیم، برای ما از خدا طلب بخشش کن، صلوات بفرست.»

«حتماً، ولی الان دارم مطالعه می کنم. مزاحم نشین!»

هر چه بیش تر سعی می کردم آنها را از خودم دور
 کنم، با قدرت بیشتری دستانم را به حرکت در می آوردند، گویی زور من به آنها نمی رسید.

- «هر چی بخوای برات فراهم می کنیم، فقط با ما حرف بزن. داخل کیف پولت رو نگاه کن! طلاست.»

«من از شما چیزی نخواستم. برین، من کار دارم.»

- «ما می خوایم تو رو با خودمون ببریم.»

«کجا؟»

- «پیش خودمون.»

«چه طوری؟»

- «تو راضی شو، ما تو رو می بریم. تو باید با ما بیایی، ما وظیفه داریم.»

کنجکاوی ام باعث اشتباهم شد و تازه فهمیدم که این رشته سر دراز دارد، وگرنه این همه اصرار چه معنی ای داشت.

همان شب با یکی از دوستانم تماس گرفتم. گفتم : «ارواح ول کن نیستن، می‌خوان منو با خودشون ببرن.برام طلا هم آوردن!»

گفت : «از اونها چیزی نگیر، والّا بیچاره می شی. اونها روح نیستن، جن هستن.»

«هان! جن؟»

شوکه شدم.

قسمت دوم 

جن ها مرا برای پادشاهشان خواستگاری کردند

در حین صحبت با دوستم، آنها با حرکت دست به من فهماندند که جن هستند و می گفتند: «چرا به اون تلفن زدی؟ چرا به اون گفتی؟ چرا راز ما رو فهمیدی؟»

آنها خود را در قالب روح معرفی کردند تا من نترسم و
 کم کم چهره واقعی خود را نشان دهند.

- « دوستت درست گفت، ما جن هستیم. حالا می خوایم که تو ما رو ببینی.»

با ترس گفتم : «نه! نمی خوام.»

- باید ببینی.

سعی کردم صحبت را عوض کنم تا آنها منصرف شوند. پرسیدم : «کجا هستین؟ چند نفرین؟ اینجا چه کار دارین؟!»

- «ما هفت نفر هستیم.»

«کجا نشستین؟»

- «یکی روی کِیس، یکی روی کیبرد، یکی روی تلفن، یکی روی لوستر، یکی داخل کمد دیواری، یکی سمت راستت و یکی هم سمت چپت.»

دستم را بر اطرافم گذاشتم، ولي چیزی احساس
 نکردم.

- گفت : «تا زمانی که نخوای ما رو ببینی، خودمون رو نشون نمی دیم.»

پرسیدم : «از کجا اومدین و چی می خواین؟»


- « ما از فیروزکوه همراه عمه ات اومدیم.»

« مگه با عمه‌ي من زندگی می کنین؟»

- «نه! ما توي خونه بودیم. اون مزاحم ما شد و به خونه ي ما اومد.»


راست می گفتند، تا پیش از آمدن عمه ام، کسی در آن خانه زندگی نمی کرد.

گفتم : «می دونین كه عمه من بیماره؟»

- «بله! سوختگی.»


«از کجا می دونین؟»

- «ما اونو سوزوندیم! اونو توي آتيش انداختيم.»

شوکه شده بودم. نمی دانستم چه باید بگویم، و با این که عمه همیشه تنها بود، باز پرسیدم: «مگر کسی پیش او نبود؟»


- «نه! اون همیشه تنهاست، ما از اون خوشمون نمی اومد، به همین خاطر اونو سوزوندیم.»

«چه طوری؟»


- «هلش دادیم سمت آتیش.»


از تعجب چشمانم چهار تا شده بود.

«پس کار شما بود؟»

- «بله»

عمه را به هر بیمارستانی می بردیم، می گفتند:
 «سوختگی شدید است.» هیچ کس هم تشخیص نداد که علت چه بود. حتی زمانی که با او صحبت می کردم، هیچ جوابی نمی داد. می گفت: «نمی دونم. سوختم دیگه! تو این وضعیت سؤال، جواب می کنی!»

با این حال کسی نفهمیده بود که چرا او به این شدت سوخته است؟!

درست بودن حرف هایشان را زمانی احساس کردم که با آمدن عمه، انرژی خانه‌ي ما بی نهایت زیاد شده بود. همیشه در سرمای زمستان، خانه دم کرده بود و مجبوربودیم درها را باز بگذاریم. حتی زمانی هم که پرستار برای معالجه‌ي او آمد، گفت: « هر زمانی که وارد خانه ی شما می شوم، خوابم می گیرد و به محض خارج شدن از خانه، دیگر این حس را ندارم.»
این اتفاق در مورد دوستانم نیز می افتاد. به قدری در خانه ی ما خمیازه می‌کشیدند که مجبور می شدم بپرسم : «مگر نخوابیدین ؟! کمبود خواب دارین؟!»

آنها جواب می دادند : «نه، همین که وارد خونه می شیم، خوابمون می گیره!»

- « ما اومدیم تو رو با خودمون ببریم؟»

« کجا ؟»

- «پیش پادشاهمون، اون از تو خوشش اومده و ما رو مأمور کرده تا تو رو با خود ببریم، اگر نبریم مجازاتمون
 می کنه.»

«پس خونواده ام چی می شه؟!»

- «تو با ما بیا، اون مسأله با ما.»

اسمش را پرسیدم.

- «محمد خان.»

«بقیه چی؟»

- «اینها از اطرافيان پادشاهند.»

او رفت، بعدی آمد.

- «من محمد خان نیستم. مادرم مریض است، مغز آدمیزاد نخوره، می میره. تو باید با ما بیای تا حالش خوب بشه.»

«حالا چرا من، سراغ كس دیگه اي برين.»

- «فرقی نداره، در ضمن، پادشاه از تو خوشش اومده، نه كس دیگه اي!»

«پادشاه منو براي چی می خواد؟»

- «برای این که همسرش بشی.»


«مگه خودش زن نداره؟»

- «داره، ولی می خواد از ميان آدما زن بگیره.»


«ولی من نمی خوام با شما بیام.»

احساس کردم می خواهند مرا به زور ببرند. ترسیده بودم. خودم را کنترل کردم و گفتم: «من باور نمی کنم. باید خودتون رو نشون بدین.»

- «می خوایم نشون بدیم، ولی تو می ترسی و اگر
 خیلی بترسی و فرياد بکشی، همه چیز خراب می شه. باید با ما بیای.»

« نمی

[+] نوشته شده توسط س . م در 12:37 | |







اسرار عظیم

در مورد احضار و تسخیر جن که خیلی از شماهاایمیل زدید و درخواست کردین

باید خدمتتون عرض کنم که  فقط یه بار تو زندگیم احضار موکل را تجربه کردم و  نتیجه گرفتم و دیگه هم نمیخوام این عمل را تکرار کنم.از شما عزیزان خواهش میکنم انقدر علاقه مند به احضار موکل نباشید هزار احتمال وجود داره.احتمال اینکه شمارو اذیت کنه هم وجود داره ,اگر هم در آن لحضه بترسید شاید کارتونو خراب کنین و اونا بخوان شمارو اذیت کنند.

به هر حال توصیه ما به شما این است که دنبال احضارات نرین.

این احضار و تسخیر که در این تاپیک بیان میکنم از کتاب معتبر ابن سینا  و خودش در بیان این عمل فرموده بود که تجربه کرده و از تجریبات است.

احضار و تسخیر جن: اسماء زیر را نوشته در کوزه آب ندیده گذاشته(منظور از کوزه آب ندیده یعنی کوزه ای که در آن کوزه  آب نخورده باشد و کوزه خشک و بدون آب خوردگی تهیه کنید و وقتی هم که تهیه کردید به هیچ عنوان  کوزه را خیس نکنید چون عمل به درستی انجام نمی شود.بهترین حالت این است که کوزه را از کوزه گری تهیه کنید تا مطمئن شوید) در جای خلوتی بی نام خدا در آتش گذارد و خودتان  در کنار آتش بنشینید.تسخیر عظیم دارد عجایب بینید. دو نفر بیرون آیند و بگویند ای آدمیزاد چه مطلب داری  که ما را در آتش انداختی,باید بگویید که مطلب یار شدن با  شما است ایشان گویند برخیز اسماء را از آتش در بیاور,باید بگویی از شما میخواهم نشانی به من بدهید و ایشان مهر سنگی یا چهار تار مو به تو میدهند که موقع حاجت به کار برد و قیافه ایشان خوفناک است و باید نترسی که مجرب است و این کلام را ۷ مرتبه باید نوشته (گهگهیچ) و این طلسم را در زیر آن بنویسید.

تسخیر جن,احضار جن



[+] نوشته شده توسط س . م در 19:4 | |







 عشق يعني يك سلام و يك درود 

عشق يعني درد و محنت در درون 

عشق يعني يك تبلور يك سرود 

عشق يعني قطره و دريا شدن 

عشق يعني يك شقايق غرق خون 

عشق يعني زاهد اما بت پرست 

عشق يعني همچو من شيدا شدن 

عشق يعني همچو يوسف قعر چاه 

عشق يعني بيستون كندن بدست 

عشق يعني آب بر آذر زدن 

عشق يعني چون محمد پا به راه 

عشق يعني عالمي راز و نياز 

عشق يعني با پرستو پرزدن 

عشق يعني رسم دل بر هم زدن 

عشق يعني يك تيمم يك نماز 

عشق يعني سر به دار آويختن 

عشق يعني اشك حسرت ريختن 

عشق يعني شب نخفتن تا سحر 

عشق يعني سجده ها با چشم تر 

عشق يعني مستي و ديوانگى 

عشق يعني خون لاله بر چمن 

عشق يعني شعله بر خرمن زدن 

عشق يعني آتشي افروخته 

عشق يعني با گلي گفتن سخن 

عشق يعني معني رنگين كمان 

عشق يعني شاعري دلسوخته 

عشق يعني قطره و دريا شدن 

عشق يعني سوز ني آه شبان 

عشق يعني لحظه هاي التهاب 

عشق يعني لحطه هاي ناب ناب 

عشق يعني ديده بر در دوختن 

عشق يعني در فراقش سوختن 

عشق يعني انتظار و انتظار 

عشق يعني هر چه بيني عكس يار 

عشق يعني سوختن يا ساختن 

عشق يعني زندگي را باختن 

عشق يعني در جهان رسوا شدن 

عشق يعني مست و بي پروا شدن 

عشق يعني با جهان بيگانگى


[+] نوشته شده توسط س . م در 16:26 | |







دلنوشته

 این روزها دلم برای کسی تنگ است و گاه به گاه اشکم را روان می کند که در یاد ما هم نیست ای دل بمیری که اینقدر نفهمی


[+] نوشته شده توسط س . م در 10:15 | |







دلنوشته

این روزها دلم برای کسی گرفته که دیگر در یاد ما نیست .


[+] نوشته شده توسط س . م در 12:25 | |







دشمنی آشکار

 
جنگ نرم ینعی این

ببینید چطوری با ناخود آگاه ما بازی میکنند!!!؟

خراب کردن مسجد توسط پرندگان خشمگین



به نام علی در لوگوی این بازی توجه کنید!!!!؟




بازی کالاف دیوتی حدیثی از امام صادق(ع) که در قاب عکس کار شده است


به محل نصب تابلو دقت کنید!!!!!!؟





استفاده از درب کعبه در چند نقطه ی این بازی





استفاده از کلمه الله در کف زمین این بازی

به سم کارکتر ها توجه کنید





نام فاطمه زهرا که با زیرکی در این بازی کار شده





این بار در بازی اویل قرآنی که در اتاق یکی از روسای گروه تروریستس وجود دارد





به کلمه ی الله زیر پای شخصیت ها توجه کنید

شباهت کفپوش با کفپوش مسجدالنبی

شباهت طراحی بنا با مسجدالنبی





موجوداتی که پس از حل معما الله اکبر می گویند





وباز هم کلمه ی الله در این بازی به وفور یافت میشود





استفاده از درب مسجدالنبی در بازی!!!!؟



[+] نوشته شده توسط س . م در 12:34 | |







تازه های فن اوری

 

. کوادری پلژی از مغز برای کنترل بازوی رباتیک بهره می‌برد

enhanced-buzz

محققان بخش عصب‌شناسی دانشگاه پیتسبورگ سیزده هفته‌ای را با ژان شرمن پنجاه و دو ساله در زمینه‌ی ساخت بازوی رباتیکی که با مغز وی کنترل می‌شود، همکاری کردند. این گروه با استفاده از دو میکروالکترود درون‌قشری 96 کاناله به این کار مشغول شدند که در بخش قشر حرکتی (motor cortex) مغز بیمار کار گذاشته شده تا حرکت‌های این عضو را به خوبی کنترل نماید. این فرایند یکپارچه‌سازی سریع‌تر از آنچه که پیش‌بینی می‌شد محقق گردید. در روز دوم، ژان قادر بود تا از بازوی جدیدش در محیط سه بعدی بهره ببرد و تا پایان سیزدهمین هفته او توانست وظایف پیچیده‌ای را با حرکات گوناگون انجام دهد، درست مانند یک بازوی طبیعی. جالب اینجاست که تاکنون هیچ گزارشی از تاثیرات نامطلوب این بازو بر روی بیمار گزارش نشده است.

 

2. ربات دارپا (DARPA) می‌تواند از مسیری سخت حرکت کند

DARPA challenge 610x361

هر وقت که این ربات تمامی این کارها را بدون نیاز به سیم انجام دهد، انسانیت محکوم به فنا خواهد بود. پروژه‌ی دارپا همچنان سخت‌کوشانه پیگیری می‌شود و می‌کوشد تا در این سال کاری کند کارستان! که روزی ربات‌ها بتوانند با آموختن رفتار آدمی به سرعت یوزپلنگ وحشی گام بردارند، پروژه‌ای که ترکیبی فوق‌العاده عالی از فناوری و طبیعت بوده و تاثیر منفی خاصی در پی نخواهد داشت.

 

3. ابریشمی که به طور ژنتیک دستکاری شده و همانند فولاد سخت است

enhanced-buzz-29236-1355865550-1

محققان دانشگاه وایومینگ با تغییر ژنتیک گروهی از کرم‌های ابریشم موفق شده‌اند ابریشمی تولید کنند که دارای وزنی مشابه ابریشم معمولی است اما بسیار محکم‌تر از آن است. گروه‌های مختلفی امیدوارند تا از تولیدات بسیار بادوام این ابریشم منتفع شوند. از آن جمله می‌توان به تهیه‌ی لباس‌های بیمارستانی مقاوم اشاره کرد که جایگزین بهتری برای پلاستیک هستند. حتی می‌توان از این ابریشم برای تولید تجهیزات نظامی سبک نیز بهره برد.

 

4. نخستین تصویر از رشته‌ی به هم تنیده‌ی DNA تهیه شد

enhanced-buzz-29231

انزو دی فابریزیو و گروهش در موسسه فناوری ایتالیا که در منطقه‌ی ژنووآ قرار دارد، موفق شدند با استفاده از میکروسکوپ الکترونی، نخستین عکس از رشته‌ی مارپیچ دوگانه‌ی DNA را تهیه کنند.

 

5. فناوری پنهان‌سازی و نامرئی کردن جهشی بزرگ به جلو برداشت

enhanced-buzz-28471-1355862628-4

شرکت HyperStealth Biotechnology که مکانش در منطقه بریتیش کلمبیا قرار دارد، امسال نمونه‌ای کاربردی از پارچه‌ی پنهان سازی تولیدی خود را به ارتش ایالات متحده و کانادا ارائه کرده است که quantum stealth (اختفای کوآنتوم) نام دارد و می‌تواند امواج کوتاهی را در اطراف فرد ایجاد کند. جالب اینکه این ماده بدون نیاز به هرگونه دوربین، آینه یا باتری این نتیجه‌ی جالب را ارائه می‌کند و می‌تواند شئ مورد نظر را به طریقه‌ای کاربردی از نظرها مخفی نماید و حتی در اسکن‌های حرارتی و فرو سرخ نیز آن را پنهان نماید.

 

6. پوست مصنوعی

enhanced-buzz-19212-1355862934-1

این محصول که ReCell نام دارد توسط شرکت دارویی آویتا (Avita Medical) تهیه شده است و می‌تواند گام مثبتی برای بهبود و مداوای بیمارانی باشد که از سوختگی شدید پوست رنج می‌برند. این فناوری با استفاده از نمونه‌ی کوچکی - به اندازه‌ی یک تمبر پستی - از پوست بیمار می‌تواند پوستی مصنوعی را تهیه کند که همانند پوشش مخصوص سوختگی عمل کند. سپس این نمونه با آنزیمی که از خوک‌ها بدست آمده ترکیب شده و دوباره بر روی بخش سوخته اسپری می‌شود. هر یک از پیوندهای کوچک می‌تواند رشد کرده و در مدت یک هفته تا ابعادی معادل یک صفحه کتاب را پوشش دهد. از آنجایی که پوست مورد نیاز از خود بیمار تهیه می‌شود، خطر پس زدن آن بسیار کم است.

 

7. جیمز کامرون به عمیق‌ترین نقطه‌ی اقیانوس دست یافت

enhanced-buzz-12372-1355869429-3

جیمز کامرون نخستین انسانی است که به صورت انفرادی به پایین گودال ماریانا دست پیدا کرده است. این گودال که 6.8 مایل عمق دارد، یکی از ناشناخته‌ترین نقاط جهان است. جالب است بدانید که اطلاعات دانشمندان از آن حتی از سایر سیارات نیز کمتر است. دستگاه «اژدر عمودی» که 2.5 طبقه ارتفاع دارد در مدت دو و نیم ساعت به پایین اقیانوس فرستاده شد و در آنجا بود که کامرون موفق به نمونه برداری از این گودال شد.

 

8. سلسول‌های بنیادین می‌توانند عمر انسان را به بیش از یکصد سال افزایش دهند

enhanced-buzz-29090-1355865809-13

زمانی که به موش‌هایی که سریع پیر می‌شوند و دارای طول عمر متوسط 21 روز هستند سلول‌های بنیادین جوانتر تزریق شد، محققان موسسه‌ی داروهای احیا کننده در پیتسبورگ دریافتند که با نتایج عجیبی مواجه هستند. آنها این تزریق را چهار روز پیش از پایان طول عمر معمول موش انجام دادند و نتیجه این شد که نه تنها موش‌های کهنسال از بین نرفتند، بلکه 3 برابر بیشتر از عمر معمول خود زنده ماندند و 71 روز زندگی کردند. در انسان که طول عمر متوسط آن 80 سال است، چنین کاری می‌تواند 20 سال دیگر بر عمر آدمی بیافزاید و آن را به بیش از صد سال افزایش دهد.

 

9. چاپگرهای سه بعدی قادر خواهند بود تا خانه‌ای تمام عیار را در یک نوبت بسازند

enhanced-buzz-9372-1355866863-6

چاپگرهای سه بعدی که انریکو دینی ساخته می‌توانند به چاپ یک ساختمان دو طبقه کامل دست بزنند. این ساختمان می‌تواند شامل اتاق‌ها، راه پله، لوله‌ها و پارتیشن‌های مختلفی باشد. وی موفق شده با استفاده از شن و ترکیبات معدنی به این مهم دست پیدا کند و جالب اینکه ماده‌ی نهایی این سازه دارای همان ماندگاری بتون با ظاهری شبیه سنگ مرمر است. فرآیند ساخت تنها یک چهارم زمان لازم برای ساخت خانه‌ای معمولی است و می‌تواند به خوبی با سازه‌های مدور همگام شده و بدون نیاز به هیچ گونه دانش یا مهارتی به ساخت سازه اقدام نمود.

 

10. خودروهای بدون راننده در جاده‌های امریکا ظاهر شدند

enhanced-buzz-9855-1355867279-0

شرکت گوگل از اوایل سال 2012 به آزمایش خودروهای بدون راننده‌ی خود پرداخته است. آنها موفق شدند تا ماه مه همان سال، نخستین مجوز رانندگی با این خودروها را در ایالت نوادا کسب کنند. این خودروها که تاکنون بیش از 300 هزار ساعت مورد آزمایش قرار گرفته‌اند تنها دو تصادف را در پرونده‌ی خود دارند. جالب اینکه این دو مورد نیز زمانی روی داده که راننده‌ی انسانی به هدایت وسیله مشغول بوده است.

 

11. فضاپیمای ویجر یک از منظومه شمسی خارج شد

enhanced-buzz-8630-1355930344-6

این فضاپیما که در سال 1977 میلادی به فضا پرتاب شد، نخستین دست‌ساخته‌ی بشر است که موفق شده از مرزهای شناخته شده‌ی منظومه‌ی شمسی خارج شود و به تاریکی فضا گام نهد. این فضاپیما که اساساً برای ارسال تصاویری از زحل و مشتری طراحی شده بود، توانست نظر مساعد محققان ناسا را جلب کرده و در کاوش دنیای بی انتهای فضا به کار گرفته شود. به همین خاطر آنها در ویجر یک صدها صدای ضبط شده‌ی گوناگون از انواع موسیقی گرفته تا اصوات طبیعی و حتی آواز نهنگ‌ها را ضبط کرده‌اند و پیام انسانها را به 55 زبان زنده‌ی دنیا در آن گذاشته‌اند تا شاید پیام‌آور صلح و دوستی برای موجودات فرا منظومه‌ای آن سوی کهکشان‌ها باشد.

 

12. فک مصنوعی که با چاپگر سه بعدی تولید شد

enhanced-buzz-9874-1355867609-7

با استفاده از چاپگرهای سه بعدی و بهره از پودر تیتانیوم و پوشش بیوسرامیکی یک استخوان فک مصنوعی برای نقاشی 83 ساله‌ای ساخته شد. این استخوان فک نخستین نمونه از این دست است و می‌تواند استراتژی موفقی برای ساخت استخوان‌های دلخواه باشد. امید می‌رود که این تولیدات روزی جایگزینی تازه برای بیماران باشد و محققان می‌توانند جایگزین‌های خوبی برای اعضا و عضلات معیوب پیدا کنند.

 

13. سیاره‌ای تنها در فضا

enhanced-buzz-15730-1355930351-2

تا پیش از این محققان مطمئن بودند که تمامی سیاره‌ها به دور ستاره‌ای خاص می‌چرخند تا اینکه CFBDSIR2149 از راه رسید. این سیاره که چهار تا هفت برابر بزرگ‌تر از جرم مشتری است، نخستین سیاره‌ای است که آزادانه می‌چرخد. از این گذشته این سیاره نخستین نمونه‌ای در نوع خود است که به طور رسمی به عنوان سیاره‌ی خارج از منظومه شمسی شناخته شده و یک کوتوله‌ی قهوه‌ای نیست.

 

14. میمونهایی پیوندی!

enhanced-buzz-430-1355868123-0

علی‌رغم اینکه تمامی سلول‌های دهنده از میمونهای rhesus گرفته شده بود، محققان موفق شدند با ترکیب شش جنین گوناگون، سه بچه میمون Chimear تولید کنند. دکتر میتالیپف معتقد است که «سلولها هرگز از بین نرفته و می‌توانند با یکدیگر ترکیب شده و در کنار هم بافتی از اندامی خاص را شکل دهند». میمونهای Chimear نیز برای این منظور ساخته شدند تا نقش هر یک از ژنها شناخته شده و وظیفه‌ای که در توسعه‌ی جنینی بازی می‌کنند به خوبی بررسی شود؛ موضوعی که می‌تواند به درک بهتری از جهش ژنیتیکی در آدمی نیز ختم شود.

 

15. برگ‌های مصنوعی که الکتریسیته تولید می‌کنند

enhanced-buzz-12396-1355869429-3

با استفاده از مواد اولیه نسبتاً ارزان قیمت، دانیل جی. نوسرا موفق به تولید نخستین برگ مصنوعی دنیا شده است. این اجزای تودار می‌توانند فرایند فتوسنتز را شبیه‌سازی کنند ولی نتیجه کار به جای تولید اکسیژن، هیدروژن است! سپس هیدروژن تولیدی را در سلولهای سوختی به کار گرفته و از آن الکتریسیته می گیرند. این فرایند را می توان در دورافتاده‌ترین مناطق زمین نیز به کار گرفت.

 

16. عینک‌های گوگل اینترنت را به همه جا می‌برند

enhanced-buzz-12399-1355869428-7

بیشتر گیک‌های فناوری، فایل ویدئویی گوگل و ایده‌ی این کمپانی برای آینده دنیا را مشاهده کرده‌اند. آینده‌ای که با عینک‌های ویژه‌ی گوگل زندگی روزمره متحول شده و نمایشگرهای این شرکت بر روی سر همه قرار می‌گیرند و کاربرانشان می‌تواند به کمک مجموعه‌ای از قابلیت‌های کنترل صوتی و با توجه به محیطی که در حال جستجو هستند از این ابزار بهره ببرند. و این عینک می‌تواند اطلاعات مربوطه را در اختیار کاربر خود قرار دهد، که از وب گردی گرفته تا تماس تلفنی با عزیزان را شامل می‌شود.

 

17. ذرات بوزون هیگز کشف شدند

enhanced-buzz-12319-1355869430-8

در طول فصل تابستان گذشته، محققان مرکز سرن (CERN) اذعان کردند ذراتی کشف کرده‌اند که رفتاری مشابه بوزون هیگز دارند! برای دانشمندان این موضوع بدان معنی است که احتمال دارد میدان‌های هیگزی وجود داشته باشند که شباهت زیادی به میدان‌های الکترو مغناطیسی دارند. در حقیقت این موضوع می‌تواند دانشمندان را قادر سازد تا با جرم همانند میدان‌های الکترومغناطیسی رفتار کنند.

 

18. پنل‌های خورشیدی ارزان قیمت و منعطف نگاه به سوخت‌های فسیلی را تغییر خواهد داد

enhanced-buzz-4208-1355869423-1

این پنل‌های خورشیدی جدید قیمت تمام شده‌ای نصف ارزانترین سلولهای خورشیدی موجود دارند. Twin Creek's Hyperion با استفاده از کانونهای یونی، پنل‌های نازک ویفری را بمباران می‌کنند. در نتیجه پنل‌های خورشیدی خواهیم داشت که از نظر اقتصادی مقرون به صرفه بوده و تنها 40 سنت در هر وات هزینه روی دستمان می‌گذارند.

 

19. سیاره‌ای از الماس کشف شد

enhanced-buzz-15055-1355930343-2

یک سیاره‌ی خارج از منظومه شمسی که تماما از الماس ساخته شده است در این سال توسط گروهی از محققان بین‌المللی شناسایی شد. این سیاره که تقریباً پنج برابر زمین است، دارای جرمی مشابه مشتری است. دانشمندان معتقدند که فاصله‌ی کم این سیاره و ستاره‌اش ارتباط مستقیمی با جرم آن داشته و به همین خاطر است که این سیاره پر از کریستال‌های کربنی است که ما به آن الماس می‌گوییم.

 

20. کاشت‌های چشمی می‌تواند قدرت بینایی را به افراد کور باز گرداند

enhanced-buzz-12371-1355869431-5

دو فرد کور در انگلستان به کمک کاشت (ایمپلنت)‌های ویژه‌ی چشمی - در عمل جراحی هشت ساعته - موفق شدند بینایی خود را بازیابند. پس از سال‌ها کوری، هر دوی آنها نه تنها توانستند در مدت چند هفته دیدی «کاربردی» پیدا کنند بلکه بتوانند حاشیه اشیاء را دیده و خواب‌های رنگی نیز ببینند. پزشکان انتظار دارند که پیشرفت‌هایی در این زمینه انجام شود تا بیماران به خوبی بینایی خود را بازیابند.

 

21. کشور ولز DNA تمامی گیاه‌هان بومی خود را ثبت کرد

enhanced-buzz-15773-1355872597-7

با تلاش محققان مرکز ملی گیاه‌شناسی بانک اطلاعاتی کامل و جامعی از تمامی 1143 گیاه بومی ولز تهیه شد. آنها از 5700 تصویر استفاده کردند تا از این پس همه گیاهان را بتوان از روی عکس دانه، ریشه، ساقه یا گرده‌ی آن تشخیص داد. هدف آنها از این کار، کمک به سایر دانشمندان در تحقیقات به خصوص در زمینه‌ی رهگیری و الگوی مهاجرت زنبورهای عسل یا چگونگی تجاوز گونه‌های گیاهی در محیط‌های جدید است. آنها امیدوارند تا روزی تمامی گونه‌های گیاهی و جانوری را در اقصی نقاط جهان به این ترتیب شناسایی و ثبت کنند.

 

22. نخستین فضاپیمای تجاری بدون سرنشین در ایستگاه بین‌المللی فضایی پهلو گرفت

enhanced-buzz-20766-1355873346-0

فضاپیمای SpaceX نخستین محموله‌ی خود را بدون هیچ سرنشینی به ایستگاه فضایی بین‌المللی حمل کرد. بدین ترتیب برای اولین بار در تاریخ، یک شرکت خصوصی محموله‌ای را به ایستگاه بین‌المللی فضایی منتقل نمود تا بازوی رباتیک ISS این کپسول را تحویل بگیرد.

 

23. شیشه‌ی فوق منعطف برای گجت‌های آینده

enhanced-buzz-16277-1355873326-4

شیشه‌ی منعطف Willow که توسط شرکت Corning - واقع در شهر نیویورک - ساخته شده است، نمونه‌ای از شیشه‌های منعطفی است که در نمایشگاه صنعتی بوستون برای نخستین بار رونمایی شد. این شیشه تنها 0.05 میلیمتر ضخامت دارد و به نازکی یک برگه کاغذ است. شاید رایانه‌ی پوشیدنی مفهومی سونی را بتوان به کمک این شیشه تا پیش از سال 2020 ساخت.

 

24. ناسا استفاده از استخوان‌بندی خارجی رباتیک را آغاز کرد

enhanced-buzz-15077-1355930344-0

استخوان‌بندی خارجی رباتیک X1 تنها 57 پوند وزن دارد و حاوی چهار مفصل موتوری است که در کنار شش مفصل معمولی قرار گرفته و دارای دو محل قرارگیری ویژه است که می‌تواند حرکات کاربر را به تاخیر اندازد و زمانیکه فضانور در فضا حرکت یا راهپیمایی‌های فضایی می‌کند، به وی یاری می‌رساند.

 

25. نفوذ به مغز آدمی

enhanced-buzz-15028-1355930344-3

شرکت امنیتی Usenix گروهی از محققان را به کار گرفته تا از فناوری‌های پیشرفته برای بررسی میزان آسیب پذیری مغز و نفوذ به آن بهره ببرند. آنها با استفاده از EEG (دستگاه ثبت امواج الکتریکی مغز بوسیله برق) که در حقیقت هدست ویژه‌ای است که بر روی جمجمه قرار می‌گیرد و با نرم‌افزار خاصی که دارد می‌تواند فعالیت‌های سلولهای عصبی را شناسایی کرده و آنچه که از مغز فرد می‌گذرد را رصد نماید. بدین ترتیب آنها می‌توانند کلمه عبور عابر بانک یا به خاطر آوردن صورت کودکی معصوم را در ذهن شما بخوانند و به برادر بزرگ گزارش کنند!

 

26. نخستین سیاره با چهار خورشید

enhanced-buzz-31996-1355930303-1

ستاره‌شناسان آماتور موفق به کشف این سیاره‌ی عجیب شدند که دارای چهار خورشید است و در عین اینکه به دور مجموعه‌ای از ستاره‌ها می‌گردد، به دور ستاره‌ی دور دست دیگری نیز حرکت می‌کند. این سیاره تقریبا اندازه‌ی نپتون است و محققان همچنان مشغول بررسی نیروهای گرانشی موثر بر آن هستند.

 

27. مایکروسافت و ثبت ایده‌ی Holodeck

enhanced-buzz-18203-1355932329-0

ایده‌ی پیشنهادی مایکروسافت دنیای بازی‌های ویدئویی را متحول خواهد کرد و از این پس گیمرها می‌توانند فراتر از یک صفحه نمایش صرف را در پیش روی داشته باشند و آن را به تجربه‌ای همه جانبه بدل سازند. با عملی ساختن این ایده تصاویر در تمامی جهات اتاق منتشر شده و تمامی اشیائی که در محیط قرار دارند نیز درگیر می‌شوند. مثلا لوازم منزل و مبلمان در خلال تصاویر آمده و در بین آنها در حرکت خواهند بود تا محیطی بی نقص را برای بازی‌های آینده بسازند.


 


[+] نوشته شده توسط س . م در 11:43 | |







خدا خودش می داند

خدا می داند رفت

اما برخواهد گشت

کاش نمی رفت که اشکبار برگردد

تا آن روز منتظراش خواهم ماند


[+] نوشته شده توسط س . م در 10:21 | |







سوپراستارهایی که کارتن‌خواب بودند

سوپراستارهایی که کارتن‌خواب بودند
شاید باورش سخت باشد اما جیمز باند هم یک روزی کارتن خواب بوده است!

نه تنها دانیل کریگ که ستارگان بزرگ دیگری هم بوده اند که روزگاری کف خیابان ها زندگی می کردند و در محله های پایین شهر به سر می بردند. این ستارگان نه تنها فقیر بودند بلکه بی خانمان هم بوده اند. سایت سینما خبر، گزارشی از فهرست این ستارگان منتشر کرده است. گزارشی تکان دهنده که دلمان نیامد شما نخوانید.

● «هال بری» (Halle Berry)

وقتی که «هال» با سودای بازیگری در سر به شیکاگو آمد. پولی نداشت. مادر او که از مخالفان جدی بازیگری بود. از فرستادن حتی یک سنت برای او خودداری کرد. «هال» بیچاره که شغلی نداشت. شب ها را با در خیابان ها یا در پناهگاه بی خانمان ها می گذراند. او در مصاحبه با مجله استار پلاس گفته است: «آن شرایط سخت باعث شد من محافظت از خودم را یاد بگیرم.» هال بری به خوبی توانست از پس زندگی سختش بربیاید.

● «هیلاری سوآنک»

قبل از آنکه «سوآنک» به یک بازیگر برگزیده اسکار تبدیل شود. از دبیرستان اخراج شد. او در سن ۱۵ سالگی تنها با ۷۵ دلار و یک خط موبایل به کالیفرنیا آمد. او شب ها را در اتومبیل مادرش می خوانید تا اینکه طی آشنایی با «تینا براندون» در فیلم «÷سرها گریه نمی کنند» بازی کرد و با دستمزد ۳ هزار دلاری موفق به اجاره یک سرپناه شد. بعد از آن او هر روز ÷یشرفت کرد تا تبدیل شد به «هیلاری سوآنک».

● «جیم کری»

«کری» اوایل ۱۶ سالگی از مدرسه اخراج شد. او که آرزوی معروف شدن را در سر داشت، تمامی نوجوانی اش را در اتوبوس کاروان خانوادگی سپری کرد ولی پارک کردن اتوبوس کاروان در کنار خیابان بخت او را برای اولین حضور حرفه ای اش باز کرد.

● «الا فیتز جرالد»

«فیتز جرالد» قبل از آنکه عنوان «ملکه جاز» را به دست آورد از خانه ناپدری اش فرار می کند. در اوج بی خانمانی برای کسب درآمد به یک گروه مافیا می پیوندد ولی جای خواب او از خیابان به زندان تغییر می کند. پس از آزادی از زندان شب ها را در کنار تئاتر آولو می گذراند. تا اینکه در سال ۱۹۳۴ بخت به او رو کرده و در نهایت موفق به دریافت ۱۳جایزه «گرمی» می شود.

● «دانیل کریک»

«کریگ» با «مامور ۰۰۷» زمانی در مصاحبه با پایگاه اطلاع رسانی «هالیوود اسکوپ» گفته بود در حالی که آرزوی بازیگری را داشتم به لندن آمدم و چون جایی برای گذراندن شب ها نداشتم، صندلی پارک های لندن را انتخاب کردم. بله، جیمز باندکه این روزها با «اسکان فال» لندن را به تسخیر خود درآورده، روزی در لندن سرگردان بوده است.

● «چارلی چاپلین»

با مرگ زودرس پدر «چارلی»، مادرش به بیمارستان روانی منتقل می شود و چارلی ۱۰ ساله با برادر کوچکش مجبور به کار کردن و کسب درآمد می شوند. آنها خانه ای نداشتند و شب ها را در کنار محل کار پدرشان که یک تماشاخانه بود می گذراندند ولی همین مشکلات در نهایت چارلی را به بزرگترین بازیگر سینمای صامت تبدیل کرد.


[+] نوشته شده توسط س . م در 9:58 | |







دل نوشته


[+] نوشته شده توسط س . م در 19:1 | |







فرشته

 دوستت خواهم داشت همین


[+] نوشته شده توسط س . م در 17:12 | |







دل نوشته

وقتی دستام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو

غیر دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو

دلم رو از مال دنیا به تو هدیه داده بودم

با تموم بی پناهی به تو تکیه داده بودم

هر بلایی سرم اومد همه زجری که کشیدم

همه رو به جون خریدم ولی از تو نبریدم

هر جا بودم با تو بودم هرجا رفتم تو رو دیدم

تو سبک شدن تو رویا همه جا به تو رسیدم

اگه احساسم رو کشتی  اگه از یاد منو بردی

اگه رفتی بی تفاوت  به غریبه سر سپردی

بدون اینو که دل من  شده جادو به طلسمت

 

یکی هست این ور دنیا  که تو یادش مونده اسمت......



[+] نوشته شده توسط س . م در 20:6 | |



صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد