منوی اصلی
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
درباره ما

به وبلاگ من خوش آمدید
جستجو

مطالب پیشین
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
وصیت شهدا
وصیت شهدا
کاربردی

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 57
بازدید دیروز : 141
بازدید هفته : 1086
بازدید ماه : 3635
بازدید کل : 54373
تعداد مطالب : 301
تعداد نظرات : 550
تعداد آنلاین : 1



باید کسی را پیدا کنم

که دوستم داشته باشد...

انقدر که یکی از این شبهای لعنتی...

اغوشش را برای من و یک دنیا خستگی ام بگشاید...

هیچ نگوید

هیچ نپرسد

فقط مرا در اغوش بگیرد...

بعد همانجا بمیرم...

تا نبینم روزهای اینده را...

روزهایی که دروغ میگوید...

روزهایی که دیگر دوستم ندارد...

روزهایی که دیگر مرا در آغوش نمیگیرد...

 

 

 

 

روزهایی که عاشق دیگری میشود...

 





برچسب ها :
ارسال: #1
كارتون ها و سانسورهاي زمان ما+ عكس 
[تصویر:  4sv385qa2lhh80fdjto.jpg]


[تصویر:  hq2k5hzh5uase987czl.jpg]


[تصویر:  qus7x5g24puhox69crwo.jpg]


[تصویر:  e098ry3v3wmb3jgs8zv9.jpg]


[تصویر:  tzn3rz2n2s398dyh1mr.jpg]


[تصویر:  taiud6odash7786sj5jm.jpg]


[تصویر:  10jfk4v3ybjcwotoinyg.jpg]


[تصویر:  tmlk37byucyl5aoatbur.jpg]


[تصویر:  lsokto19808ojludnjjn.jpg]


[تصویر:  mx3oe2kwrccn65t2iwl.jpg]


[تصویر:  bmlci3p3pq8pcbwygz2n.jpg]


[تصویر:  c4l0nuavhzuyrv5pwxzq.jpg]


[تصویر:  rczm6edh4i7auhat93y.jpg]


[تصویر:  1ioa9woqdwe5ok0xjje7.jpg]


[تصویر:  lboyfsf96zafivpxgkiw.jpg]


[تصویر:  uzo2o09rl2g0ev3zelc.jpg]


[تصویر:  c4z1gcqpmw9gbvjhjdf.jpg]


[تصویر:  uoj5i8mocnsx3lpr614.jpg]


[تصویر:  awcw7hw45qq8b1sr13v.jpg]
ا



برچسب ها :

خلبانی که فقط به ایران فکر می‌کردسرگرد خلبان پیروز شیخ حسنی نخستین شهید از خیل شهدای نیروی هوایی و همچنین به عنوان نخستین شهید شهرستان تنکابن است

به گزارش تنکابن24

سرگرد خلبان پیروز شیخ حسنی نخستین شهید از خیل شهدای نیروی هوایی و همچنین به عنوان نخستین شهید شهرستان تنکابن است که با توجه به حس مسئولیت در ابتدایی‌ترین ساعات آغاز حمله هوایی رژیم بعثی عراق در پایگاه شکاری دزفول به شهادت رسید.

اول خرداد 1331 خورشیدی پسری در خانواده‌ای متدین و معتقد در طالقان دیده به جهان گشود که پس از گذشت 30 سال بعد از این واقعه به عنوان مفاخر ایران در قلب و روح همه جاودان شد.

پیروز شیخ حسنی فرزند نخست و تک پسر خانواده‌ای متدین و معتقد بود که پدری نظامی و مادری خانه‌دار داشت.

وی پس از تولد در تهران سکونت یافت اما در ابتدای نوجوانی خانواده‌اش به تنکابن مهاجرت کرد و او در این شهر رشد و پرورش یافت و پس از طی دوران تحصیلی ابتدایی متوسطه با توجه به اینکه پدری نظامی داشت با روحیات نظامی‌گری آشنا بود به دانشکده نیروی هوایی رفت.

پس از طی مدارج نهایی و اخذ مدرک پایان تحصیل بنابر روال معمول در دولت وقت برای طی  دوره‌های فوق تخصصی به آمریکا عزیمت کرد و روزهای پایانی دوره تخصصی خلبانی این شهید با پیروزی انقلاب همراه بود، او در برابر پیشنهاد دولت آمریکا مبنی بر اینکه او با نظر مساعد دولت ایالات متحده می‌تواند مقیم این کشور شود به این پاسخ بسنده کرد «که من با هزینه ملت ایران آموزش و تخصص دیده‌ام و باید این تخصص‌ها را برای ملت خودم به‌کار گیرم» و به کشور بازگشت

وی در روزهای ابتدایی آغاز جنگ نابرابر و حمله ناجوانمردانه حکومت بعث عراق به عنوان افسر ارشد آموزش خلبانی جنگنده‌های شکاری و نیز مسئول باند پایگاه شکاری دزفول مشغول به خدمت به کشور بود.

خانم نسرین شیخ حسنی خواهر این شهید درباره نحوه شهادت این سردار رشید ایران اسلامی این‌گونه می‌گوید: روز 31 شهریور، نخستین روز حمله رژیم بعث عراق حدود ظهر همسر شهیدم با پیروز در پایگاه شکاری تماس می‌گیرد و از او می‌خواهد برای صرف نهار به خانه بیاید در همین حین مکالمه تلفنی، جنگنده‌های بعثی به پایگاه یورش می‌برند و آن را بمباران می‌کنند.

وی گفت: سرگرد شهید شیخ حسنی با دادن اطمینان به همسر خود که در این دوران دارای یک فرزند شیرخواره دختر بودند، می‌گوید که شما نهارتان را بخورید من پس از سرکشی پایگاه به خانه می‌آیم و پس از این مکالمه به همراهی راننده خود با یک دستگاه جیپ نظامی به سمت باند و زاغه‌های پایگاه عازم می‌شوند در حالی‌که با باند  فاصله داشتند راننده به فرمانده خود اعلام می‌کند وضعیت قرمز است بهتر است به آن نقطه نروند اما پیروز با توجه به حس مسئولیت و درک اینکه راننده در حالت شوک حمله دشمنان قرار دارد او را پیاده کرده و خود پشت فرمان جیپ نشسته و به سمت باند و زاغه‌ها حرکت می‌کند.

این عضو خانواده شهید شیخ حسنی یادآور شد: به گفته راننده وی پس از پیاده شدن هنوز در شوک حمله دشمن بود که خودروی جیپ شهید شیخ حسنی پس از طی حدود کمتر از 400 متر مسیر به سوی باند پایگاه و با انفجار یک بمب دشمن متوقف می‌شود و با این اتفاق وقتی دیگران که در جای جای پایگاه بودند به او نزدیک می‌شوند با پیکر غرق در خون سرگرد شهید مواجه می‌شوند که از ناحیه سر و پاها دچار اصابت ترکش شده بود و با تلاش همگانی بخشی از باند پروازی پایگاه ترمیم و پیکر سرگرد شیخ حسنی با یک هواپیما به بیمارستان اهواز منتقل و در بدو ورود به بیمارستان و قبل از هرگونه اقدام پزشکی از شدت جراحات و خونریزی جان به جان آفرین تسلیم می‌کند و روح بلندش به ملکوت می‌پیوندد.

خواهر شهید شیخ حسنی ادامه داد: پدر این شهید فوت کرد اما مادرش در حال حاضر بیش از 80 سال سن دارد و در قید حیات است.

حاجیه خانم ربابه سلطانی مادر شهید، فرزندش را بسیار دل رحم معرفی می‌کند که نزد پدر بزرگش از کودکی خواندن قرآن را آموخت، او روحیه تعاون داشته و در دوران دانشجویی با گرفتن مرخصی به زادگاه اجدادی رفته و به همراه پدر و مادر به پدر بزرگ در برداشت محصول کمک می‌کرد.

او تک پسر خانواده‌ است و دارای سه خواهر بوده به علت حس مسئولیت‌پذیری نزد اعضاء خانواده و فامیل بسیار محبوب بود.

داراب بغیازی رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران تنکابن نیز در گفت‌وگو بیان داشت: سردار شهید پیروز شیخ حسنی نخستین شهید نیروی هوایی و نیز نخستین شهید تنکابن است و به علت اینکه این شهید همسرش اصفهانی بوده در زمان شهادت بنابر درخواست خانواده همسر در آرامستان کرمانی‌های مقیم اصفهان به خاک سپرده شد.

وی یادآور شد: او از خلبانان بسیار متخصص و متعهد ایران اسلامی بود و در پرواز جنگنده‌های مدل F به‌ویژه F4 و F5 و F14 مهارت زیادی داشت.

رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران تنکابن تاکید کرد: این شهید استاد آموزش خلبانی با جنگنده بود و علاوه بر آن مسئولیت‌های دیگری نیز در پایگاه شکاری دزفول داشت.

بغیازی اظهار داشت: برای ماندگاری نام و یاد این شهید بزرگوار و معرفی این قهرمان دفاع مقدس به نسل‌های آینده تلاش‌هایی صورت گرفته که از جمله آنها نامگذاری کوچه خانه‌ مادری این شهید به نامش در تنکابن، نامگذاری میدان ورودی شرقی شهر تنکابن و نیز درج نام این امیر شهید در تقویم روز شمار تنکابن در کنار قرار دادن لوازم و اشیای ویژه این شهید در موزه دفاع مقدس تنکابن است.

وی افزود: با هماهنگی‌های به عمل آمده تمبر یادبود شهید تهیه شده و به خانواده بزرگوارش اهدا می‌شود.

 

کد خبر: 1740




برچسب ها :




برچسب ها :

 

 
سردار سلیمانی، خطرناک ترین سردار ایرانی در نبرد با داعش
هفته نامه اشپیگل با اشاره به نقش ایران در موفقیت های ارتش عراق در مقابله با داعش از سردار "قاسم سلیمانی" به عنوان خطرناک ترین سردار ایرانی در نبرد با این تروریست ها نام برد.
 
به این مطلب امتیاز دهید
50
0 نظر
[-] اندازه متن [+]
 

 

به گزارش سرویس مقاومت جام نیوز، طی روزهای اخیر و در پی اعلام راهبرد جدید دولت آمریکا علیه داعش، رسانه ها به پوشش اخبار تلاش های غرب برای تشکیل یک ائتلاف به اصطلاح بین المللی به این منظور پرداخته اند. در همین راستا و با رویکردی متفاوت هفته نامه اشپیگل به نقش ایران در این مبارزه اشاره کرده و به ویژه از یک سردار ایرانی نام برده است.

 

به نوشته این هفته نامه سردار "قاسم سلیمانی" را باید خطرناک ترین سردار ایرانی در مقابله با تروریست های داعش دانست. در این مطلب آمده است: قاسم سلیمانی از آن دسته از فرماندهان نیست که در خانه بنشیند و نیروهایش در خط مقدم نبرد باشند. وی فرمانده نیروهای سپاه قدس است که همان "یگان نیروهای ویژه" در عملیات برون مرزی سپاه پاسداران به شمار می رود.

 

اشپیگل با اذعان به شجاعت سردار سلیمانی می افزاید: نام این سردار ایرانی 57 ساله در عملیات نظامی علیه داعش در آمرلی عراق بر سر زبان ها افتاد. وی با یک بالگرد از مواضع خطرناک تروریست های داعش عبور کرده و به منطقه رفت. گروه های مسلح شیعی توانستند پس از دو ماه مقاومت، آمرلی را از محاصره تروریست ها در آوردند. به این ترتیب برای نخستین بار یک شهر در عراق در برابر حمله تروریست ها ایستاد که این یک موفقیت بزرگ برای سلیمانی است.

 

در ادامه این مطلب به ویدیوهای منتشر شده از شادی مردم عراق به خاطر شکستن محاصره آمرلی در یوتیوب اشاره و تاکید شده است سلیمانی با این پیروزی به یک قهرمان تبدیل شده و لقب خطرناک ترین سردار ایرانی را از آن خود کرده است. بر این اساس سلیمانی با شخصیتی شجاع، بی پروا و بلند پرواز و هوشمند دارایی جاذبه ای بی حد و حصر است.




برچسب ها :
راز آرامش گروگان‌های داعش در لحظۀ اعدام
تاریخ انتشار : پنجشنبه ۲۷ شهريور ۱۳۹۳ ساعت ۰۹:۱۶
یک خبرنگار فرانسوی که مدتی در اسارت تروریست‌های داعش بوده، از راز "آرامش" قربانیانی که توسط این گروهک سر بریده می‌شوند، پرده برداشت.

به گزارش العالم، "دیدیه فرانسوا" درباره علت عدم نگرانی و ترس این گروگان‌ها در لحظات پیش از اعدام گفت: این گروگان ها تا آخرین لحظه نمی دانند که قرار است اعدام شوند. به گفته این خبرنگار فرانسوی، گروگان هایی که در ویدیوهای منتشرشده از سوی داعش اعدام می شوند، از جمله دیوید هاینز انگلیسی، تا آخرین لحظه خبر ندارند که در آستانه اعدام هستند.

وی تاکید کرد: گروگان های داعش پیش از اعدام واقعی، چندین بار به طور نمادین و صوری تهدید به اعدام می شوند، اما این کار صورت نمی گیرد و زمانی هم که قرار است آنها را واقعا اعدام کنند، تا لحظه آخر فکر می کنند که باز هم اعدام نخواهند شد و به همین دلیل قادرند آنچه داعش از آنها می خواهد، به راحتی و بدون اضطراب بیان کنند، به امید آن که مورد عفو قرار گیرند و چه بسا آزاد شوند، اما در یکی از همین دفعات، سر از تن آنها جدا می شود.
 
 



برچسب ها :

<sc:post_info_box>

 
زندگی نامه سرتیپ شهید خلبان محمدامین میر مرادزهی
 
به ياد شهدايی که عاجزانه از خداوند درخواست می نمودند که
پيکرهاشان در کوهها و بيابانها غريبانه و مظلومانه بر زمين بماند 
تا مقتدای راستين صديقه اطهر سلام الله عليها باشند.
پيکرهای مطهری که بدنهای قطعه قطعه شان همچون سرور شهيدان، 
حضرت ابی عبدالله الحسين عليه السلام در بيابانها باقی ماند 
تا سندی شود بر مظلوميت ياران خمينی.

شهید خلبان "محمدامین میرمرادزهی" در سال 1332 در خانواده‌ای متدین در روستای "سیب" از توابع شهرستان سراوان دیده به جهان گشود. چون به عنوان اولین فرزند خانواده محسوب می‌شد که خدا به ایشان عطا کرده بود، باعث شادی و مسرت و امیدواری همه گردید. ادب، مهربانی،‌ خوش‌برخوردی و خوش‌چهره بودنش در زمان کودکی، تحسین همه را برانگیخته بود.
دوران ابتدایی را در روستای سیب و دوران راهنمایی و دبیرستان را در شهرستان سراوان گذراند. در طی این مدت هم‌کلاسی‌‌ها و دوستان خوبی پیدا نمود. بنا به روایت دوستان زمان دبیرستانش، شهید دارای اخلاق خوب و حسنه و فردی خوش‌برخورد و جذاب بود و تأثیر عمیقی بر رفتار و کردار ایشان داشت؛ تا جایی که همه دوستان و معلمان وی از اخلاق خوب و اندیشه و تفکر اسلامی وی متعجب بوده که او این اخلاق خوب و پسندیده را از کجا آورده . با اولین برخورد، همه مجذوب وی شده و دوستی بین ایشان پدید می‌آورد. خاطرات شیرین و جذاب بسیاری از وی از زبان دوستان و اطرافیانش وجود دارد.
وی دارای بدنی تنومند و قدی بلند بود و علاقه زیادی بهانجام کارهای سنگین داشت. عاشق خلبانی بود و پس از مطلع شدن از پذیرش و استخدام هوانیروز، به همراه یکی از هم استانی‌های خود به نام "حسین پهلوان"،‌ در دانشکده خلبانی نیروی زمینی ارتش به عنوان دانشجوی خلبانی هلیکوپتر کبری پذیرفته شد. دوران تحصیل را در تهران با موفقیت و به عنوان یکی از بهترین خلبانان و چتربازان به پایان رسانید. پس از آن در گروه رزمی و پشتیبانی هوانیروز اصفهان مشغول به خدمت شد. در آن‌جا از خلبانان موفق و توانمند و مسئولیت‌پذیر آن‌جا به حساب می‌آمد. در هنگام پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی بههمراه دیگر همراهانش نقش ارزنده‌ای در پیشبرد اهداف انقلاب ایفا نمود. از ابتدای شروع درگیری کردستان، در مبارزه و سرکوبی شرارت‌‌ها نقش‌آفرینی بسزایی داشت و موفق شد با کمک همسنگرانش منطقه را از شر دشمنان معاند خارجی و فریب‌خوردگان داخلی پاکسازی کند.
در سال 1360جهت بقراری امنیت مردم شریف استان سیستان وبلوچستان طی ماموریتی به استان اعزام شد

با شروع جنگ تحمیلی توسط رژیم بعثی عراق علیه مرز و بوم اسلامی‌مان، با میل و اشتیاق و افتخار در جبهه حضور یافت و در نبرد حق علیه باطل تلاش‌ها و رشادت‌‌های فراوان از خود بروز داد. همرزمانش شهامت و دلیری و تلاش وافر و علاقه شدید او به دفاع از خاک عزیز کشورمان و رشادت‌‌ها و از خودگذشتگی‌هایش را نشانه شخصیت والای او می‌دانستند. اخلاق و رفتار خوبش زبانزد همگان بود. همیشه می گفت: تا خون در بدن داشته باشم، اجازه نمی‌دهم یک وجب از خاک میهن اسلامی به دست دشمن پلید بیفتد.
در یکی از سفرها که برای دیدن والدین به محل زادگاهش آمده بود، مادرش به خاطر علاقه و مهربانی که به این فرزند خوب و شایسته داشت، او را توصیه نمود که به وظیفه‌اش در دفاع از میهن اسلامی ادامه داده و در این راه هیچ کوتاهی نکند؛ اما مواظب خودش باشد که مادر تحمل خبر ناگوار از دست دادن فرزند را ندارد.
اما این شهید عزیز در پاسخ چنین بیان کرد که نه به هیچ قیمت و بهایی نمی‌توانم در حالی که کشور در خطر هجوم دشمن قرار دارد، لحظه‌ای از پای نخواهم‌نشست و درنگ نخواهم کرد. تا آخرین قطره خون از سرزمین و خاک و ناموس دفاع خواهم کرد. خون من از سربازی که روی زمین می‌جنگد، رنگین‌‌تر نیست. از مرگ هراسی ندارم و راضیم بهرضای خدا و به شهادت افتخار می‌کنم، اگر خداوند نصیبم کند.
دومین زمان در آزمون استاد خلبانی، موفق شد؛ ولی با توجه به نیازی که در جبهه و جنگ به نیروهای کارآمد احساس می‌شد، حضور در جبهه را از تدریس و استاد خلبانی ترجیح داد.
دوستانش وی را فردی بسیار بی‌باک و نترس و جسور می‌شناختند. اکثر پروازهای او افتخاری و بدون نوبت و بهصورت داوطلبانه بود. در پروازها گاهی برای سرکوبی نیروهای بعثی در خاک دشمن پیش می‌رفت. 
در روز 23 تیرماه 1361 به عنوان داوطلب و بدون این کهنوبت پرواز او فرارسیده باشد، به اتفاق چهار فروند هلیکوپتر کبری به خاطر این که خاک کشور را از لوث وجود دشمن نجات دهد و پشتیبانی تعدادی از نیروهای ایرانی که در خطر پاتک دشمن قرار داشتند، به طرف بصره عراق به پرواز درآمد که هلی کوپترش در نزدیکی بصره به وسیله نیروهای ملعون بعثی مورد اصابت موشک قرار گرفت وهمراه کمک‌خلبان و هم‌پروازش، "ایرج عیوضی" به درجه رفیع شهادت نائل ‌گردید.




برچسب ها :

راننده شهید صیاد شیرازی

 

بسم الله الرحمن الرحیم

خاطره ای ازآقای عظیم دربند سری:

در زمان جنگ جلساتی در خصوص وضعیت جبهه ها با مسئولین و فرماندهان  تشکیل می شد . دریکی از روزها من در معیت شهید والا مقام عباس بابائی و شهید بزرگوار صیاد شیرازی بودم. شهید صیاد شیرازی به شهید بابائی گفت : عباس جان امروز ساعت ۴ ستاد نیروی زمینی جلسه داریم شما هم باید تشریف بیاورید .

1 6820006f 5c63 4dbf bfb8 d56f343abc3c 225x300 راننده شهید صیاد شیرازی
شهید صیاد شیرازی

 شهید بابائی به شهید صیاد گفتند: (( بالامجان ما که ماشین نداریم چه طوری این همه راه را بیاییم )) .شهید صیاد گفتند : (( مشکلی نیست من راننده و ماشین میفرستم شما را بیاورد )) . این را هم بگویم شهید بابائی بجز مواقع پرواز همیشه با لباس بسیجی بودند.

بعداز ظهر  راننده و ماشین آمد جهت بردن شهید بابائی. به اتفاق ایشان و یکی دیگر از برادران به جلو ساختمان آمدیم . ماشین و راننده آماده بود .  راننده ای که آمده بود گفت: من آمده ام تیمسار بابائی را ببرم . شهید بابائی گفت : ((بالامجان تیمسار بابائی رفت، شما ما را برسان)) . سوار ماشین که شدیم راننده در حالی که سیگار می کشید شروع کرد به فحاشی به اُمرای ارتش  و همین طور بد و بیراه میگفت ازجمله به شهید بابائی. من چند بار خواستم به او بگویم که حواست باشد ایشان تیمسار بابائی هستند اما شهید بابایئ نگذاشتند  .

 بهرحال به درب ورودی ساختمان ستاد نیروی زمیینی رسیدیم و وارد دژبانی شدیم. دژبان جهت شناسایی، هویت افراد را سوال کرد . شهید بابائی گفت :من بابائی هستم ٰاما دژبان قبول نمی کرد لذا دژبان به دفتر شهید صیاد تلفن زد و دفتر شهید صیاد هویت ایشان را تایید و به دژبان دستور ورود ایشان را داد. دژبان با احراز هویت شهید بابائی  جلو آمد  و احترام نظامی محکمی انجام داد و گفت: بفرمایید تیمسارٰ.. شهید بابائی وارد محوطه شد و ما در دژبانی منتظر ایشان ماندیم .

به محض اینکه دژبان به شهید بابائی  احترام نظامی کرد .راننده رنگش مثل گچ سفید شد وگفت بدبخت شدم ، ایشان تیمسار بابائی بودند و من این قدر فحاشی کردم . “آخ که بیچاره شدم، الان است که تیمسار بابائی شکایت مرا به تیمسار صیاد بکنند  و تیمسار صیاد هم مرا  بیچاره خواهند و حسابی مرا تنبیه می کنند .  حدود ۲ ساعت بعد شهید بابائی و شهید صیاد از ساختمان ستاد خارج و به سمت دژبانی آمدند . این بنده خدا حسابی ترسیده بوده.  به محض ورود شهید صیاد و شهید بابائی به دژبانی ٰ شهید صیاد به شهید بابائی گفتند: ایشان بودنند تیمسار! حتما ایشان را تشویق میکنیم .حتما ایشان را مورد تفقد قرار میدهیم . راننده هاج و واج داشت نگاه میکرد ومتعجب شده بود . ناگهان زد زیر گریه وشروع به گریستن کرد و از کاری که کرده بود خجالت کشید .شهید بابائی جلو آمد و او را دربغل گرفت و گفت: بالامجان چیزی نشده و مساله ای نیست ما باهم برادریم .راننده نیز از شهید بابائی عذر خواهی کرد .

 




برچسب ها :

شهید بابائی را راه نمی دادند

 

سرتیپ خلبان صمد بالازاده

یکی از همرزمان شهید بابائی نقل می‌کند: دژبان در ورودی رمپ پروازی با دیدن‌مان از جا بلند شد و احترام گذاشت. ما رد شدیم ولی دژبان جلو بابائی را گرفت و گفت: «شما کجا می‌روید؟»

شهید بابائی از خلبانان متبحری بود که علاوه بر تبحر، ایمان و دیانت مثال زدنی داشت. تواضع، شجاعت و پشتکار او نیز همواره در تاریخ دفاع مقدس جاودانه مانده است. آنچه پیش روی شماست خاطراتی زیبا از یکی از همرزمان آن فرمانده شهید که بسیار شیرین می‌باشد:

قرار شد دهم تیرماه ۱۳۶۵ با یکی از خلبان‌ها پرواز کنم. باید مواضع عراقی‌ها را بمباران می‌کردیم. نوع بمباران‌مان«لافت»بود. سیستم این‌نوع بمباران در هواپیمای اف۵ نبود. بابائی چند خلبان با تجربه را انتخاب کرده بود تا با دو، سه سورتی پرواز خودمان را برای این نوع بمباران آماده کنیم. روش کار ساده بود اما با کوچک‌ترین اشتباه یا بمب‌ها هدر می‌رفت و یا روی نیروهای خودی می‌افتاد.

سرهنگ بالازاده سایت رسمی شهید عباس بابایی شهید بابائی را راه نمی دادنداز پایگاه دزفول بلند شده و ازارتفاع پایین به مسیرمان ادامه دادیم. حدود هفت کیلومتر با مواضع عراقی‌ها فاصله داشتیم. خط نیروهای خودی و دشمن به هم نزدیک بود. خواستم برای رها کردن بمب‌ها اوج بگیرم. یک دفعه هواپیمای شماره دو بمب‌هایش را از پایین رها کرد و به سرعت از بالای سرم رد شد. اگر خودم را کنترل نمی‌کردم به هم می‌خوردیم. به سختی بمب‌هایم را ریختم. در هزار پایی دور می‌زدم که دیدم یکی از رزمنده‌های خودی روی خاکریز آمده و دست‌هایش را رو به هواپیما تکان می‌دهد. انگار به کسی بد و بیراه می‌گفت.

به پایگاه برگشتم. بابائی پای هواپیما آمد. شکلاتی کف دستم گذاشت و گفت: «بخور فشار خونت پایین نیاید. چرا تنها آمدی؟»

خلبان همراهم چند دقیقه زودتر رسیده بود. موضوع را برایش تعریف کردم و گفتم: «کم مانده بود مرا به کشتن بدهی.»

خلبان رنگ به رو نداشت. بابائی گفت: «وقتی به او نگاه می‌کنم می‌بینم قیافه‌اش مثل مرده‌ها است ولی فرمانده پایگاه دست‌بردار نیست و نمی‌گذارد کارم را آن طور که خودم می‌دانم انجام بدهم.»

خلبان زبده و ماهری داشتیم ولی نمی‌دانم چرا در یک لحظه آن خلبان دچار اشتباه شد. شاید هم ناراحتی داشت. به پست فرماندهی رفتیم. بابائی با افسر رابط سپاه صحبت کرد. افسر رابط با خط تماس گرفت و به بابائی گفت: «هواپیمای سمت چپ به خاکریز خودی زده ولی خوشبختانه خاکریزها سه جداره بوده و اتفاقی نیفتاده است.»

بابائی ازیک طرف می‌خواست هدف‌ها با ضریب اطمینان بالا منهدم شوند و از طرف دیگر امکان وارد آمدن خسارت به خلبان‌ها و هواپیماها را کاهش دهد. این کارش باعث شده بود فرمانده پایگاه بگوید چرا از یک تعداد خاص استفاده می‌کند.

فردای آن روز نصرالله عرفانی و عباس علمی پرواز کردند. می‌گفتند علمی را زده‌اند و اسیر شده است. بچه‌های نیروی زمینی سپاه وقتی به منطقه سقوط رسیده بودند که عراقی‌ها علمی را با خودشان برده بودند. فقط کلاه علمی در منطقه فرود مانده بود.

ساعت چهار صبح سیزدهم تیرماه، در زدند. پشت در رفتم و گفتم: «کیه؟»

حدود بیست روز قبل یکی از افسران پایگاه دزفول را به اتفاق خانواده‌اش قطعه‌قطعه کرده و در فاضلاب ریخته بودند. از علت حادثه چیزی نمی‌دانستم. کسی جواب نداد. با خودم گفتم: «هر کس پشت در است الان با خودش می‌گوید خلبان جمهوری اسلامی ایران را باش! می‌رود عراقی‌ها را بمباران می‌کند ولی نمی‌تواند در را باز کند ببیند من کی هستم!»

زود به آشپزخانه رفته و چاقویی را برداشتم. در راه باز کرده و آرام سرم را بیرون بردم. یک دفعه دیدم بابائی کمی آن‌ طرف‌تر ایستاده است. چاقو را پشتم پنهان کردم و گفت: «سلام قربان. بفرمایید تو.»

- لباست را بپوش بیا.

حرفش را زد و به طرف ماشین رفت. اگر دیر می‌جنبیدم می‌رفت و آن وقت باید پشت سرش می‌دویدم. عادتش بود. حرفش را می‌زد و می‌رفت. چاقو را سر جایش گذاشتم. زود لباس پوشیده و به پست فرماندهی رفتیم. گفت: «نقشه مهران را بیاور!»

نقشه را روی میز پهن کردم. هدف را از نیروهای زمینی گرفته بود. مختصات را روی نقشه در آوردیم. به تلفن اشاره کرد و گفت: ببین کدام هواپیما آماده است؟

انگار قبل از من خواسته بود یکی از هواپیماها را آماده پرواز کنند. گفتم: «اجازه بدهید فرمانده پایگاه و عملیات را در جریان بگذارم.»

به شوخی و جدی گفت: «بگذار این‌ها بخوابند.»

یکی از هواپیماها آماده شده بود. در کابین عقب نشست و اول صبح پرواز کردیم. در موقعیت مهران مواضع عراقی‌ها را بمباران کرده و برگشتیم.




برچسب ها :

ارسال به دوستان

 
گفت‌وگو با مادر شهیدی که فرزندش با اسید هم از بین نرفت

مادر شهید شفیعی گفت: زمانی که برادر سپاهی خبر بازگشت جنازه پسرم را به من داد گفت که جنازه محمدرضا بعد از 16 سال صحیح و سالم است و هیچ تغییری نکرده است.

خبرگزاری فارس: گفت‌وگو با مادر شهیدی که فرزندش با اسید هم از بین نرفت
 

 

به گزارش سرویس فضای مجازی خبرگزاری فارس، سایت دل آذران نوشت: به مناسبت فرارسیدن ماه میهمانی خدا، شب های قدر و به منظور انتقال فرهنگ ایثار و شهادت و پاسداری از خون شهدای گرانقدر هشت سال دفاع مقدس به دیدار مادر شهید محمدرضا شفیعی در خانه ساده و صمیمی در یکی از محله های شهر قم رفتیم تا با او به گفتگو بنشینیم.

 

* مختصری از خودتان بگویید؟ 

بنام خدا، من مادر شهید محمدرضا شفیعی هستم، اهل قم و محله پامنار هستیم، از ابتدای زندگی با فقر و تنگدستی شروع کردم، شوهرم چرخ تافی داشت و در فصلهای تابستان بستنی فروش و در زمستانها لبو و شلغم فروش بود. چون صدای خوبی داشت به او حسین بلندگو هم می گفتند. اول زندگی چند تیکه طلا داشتم فروختم و 100 متر زمین خریدیم، شروع کردیم با شوهرم به ساختن. من خشت می گذاشتم او گل می مالید، خانه را نیمه کاره سرپا کردیم و رفتیم مشغول زندگی شدیم. برای تابستان مشکلی نداشتیم، ولی زمستان به مشکل بر می خوردیم، خرجی شوهرم فقط خانه را کفایت می کرد. شروع کردم به قالی بافتن یک قالی بافتم، خانه را کاه گل کردیم. یکی بافتم، برق کشیدیم، یکی دیگر را بافتم و لوله کشی آب کردیم، بالاخره با هزار مشقت یک خشت و گل روی هم گذاشتیم تا اینکه خدا محمدرضا را به ما داد و به برکت قدمش وضع زندگی ما کمی بهتر شد و منزلمان را توانستیم در همان محل عوض کرده و تبدیل به احسن کنیم.

 

* محمدرضا چه سالی به دنیا آمد و چه ویژگی‌های اخلاقی داشت؟

محمدرضا در سال 1346 به دنیا آمد و با آمدنش رزق و روزی پدرش خیلی رونق گرفت. بچه زرنگ، کنجکاو و با استعدادی بود. به همه چیز خودش را وارد می کرد و می خواست همه چیز را یاد بگیرد. او مهربان و غمخوار بود. همیشه کمک من بود و نمی گذاشت یک لحظه من دست تنها بمانم. همیشه دوست داشت به همه کمک کند.

11 ساله بود که پدرش از دنیا رفت. من وقتی گریه می کردم به من می گفت گریه نکن من هم گریه ام می گیرد. برای مرد هم خوب نیست گریه کند. بابا رفت من که هستم.

 

* از دوران کودکی او چه صحنه هایی را در ذهن دارید؟

در دوران کودکی شیطنت های کودکانه اش همه را با خود مشغول می کرد، در آن منزل قدیمی که بودیم ایوان کوچکی داشتیم که پله های آن به آب انبار منتهی می شد، محمدرضا می خواست سیم برق را داخل پریز کند که برق او را گرفت و با شدت هر چه تمامتر از بالای پله های ایوان به پایین پله های آب انبار پرت شد. من تنها بودم و پایم هم شکسته بود و در اتاق زمین گیر شده بودم. به هیچ وجه نمی توانستم از جایم بلند شوم. شروع کردم به یا زهراء و یا حسین گفتن. همسایه ها را صدا می زدم که تصادفاً خواهرم وارد خانه شد. با گریه و التماس از او خواستم محمدرضا را از پله های آب انبار بالا بیاورد، وقتی بچه را آوردند چهره اش سیاه و کبود شده بود و به هیچ وجه حرکت و تنفس نداشت. او را بردند به سمت بیمارستان، یک بقال در محله داشتیم که خدا او را بیامرزد به نام سید عباس، در بین راه خواهرم را با بچه روی دست دیده بود بعد از شنیدن ماجرا بچه را بغل کرده بود، او سید باطن دار و اهل معرفتی بود، خواهرم می گفت: سید عباس انگشتش را در دهان محمدرضا گذاشت و شروع کرد چند سوره از قرآن را خواندن، به یکباره محمدرضا چشمانش را باز کرد و کاملاً حالش عوض شد سید گفته بود نیازی به دکتر نیست، طبیب اصلی او را شفاء داده است.

 

* از چه زمانی تصمیم به رفتن به جبهه کرد و عکس العمل شما در مقابل خواسته او چه بود؟

14 سال داشت و تقاضای جبهه رفتن کرد، ناراحت بود و می گفت مرا قبول نمی کنند و می گویند سن من کم است، باید 15 سال تمام داشته باشید. به او می گفتم صبر کن سال بعد انشاءالله قبولت می کنند. ولی صبر نداشت و می گفت آنقدر می روم و می آیم تا بالاخره دلشان به حالم بسوزد. بالاخره شناسنامه اش را گرفت و دستکاری کرد و 1 سال به سن خود اضافه کرد، به من می گفت مادر هزار تا صلوات نذر امام زمان(عج) کردم تا قبولم کنند، با اصرار زیاد به مسئول اعزام، بالاخره برای اعزام به جبهه آماده شد. خوشحال بود و سر از پا نمی شناخت، روز بدرقه خیلی دلم می خواست پاهایم سالم بود و لااقل به جای پدرش من به بدرقه او می رفتم. ولی هر بار که اعزام داشت من به بدرقه اش نرفتم و الآن دلم از بابت این قضیه می سوزد.

 

* از جبهه که بر می گشت چه تغییراتی در حالات و رفتار او می دیدید؟

وقتی بر می گشت خیلی مهربان می شد، نمی گذاشت من یک تشک زیرش بیندازم، می گفت: مادر اگر ببینی رزمندگان شبها کجا می خوابند! من چطور روی تشک بخوابم؟ اگر می گفتم آب می خواهم فوری تهیه می کرد. خرید می کرد مرا می برد حرم حضرت معصومه (س) می گفت نکند غصه بخورید، من دارم به اسلام خدمت می کنم، خدا عوضش را به شما می دهد. خدا یار بی کسان است. حدوداً از سال 60 تا 65 در جبهه حضور داشت هر بار که بر می گشت از قصه های خودش برایم تعریف می کرد. یکبار می گفت سوار قاطر بودم و داشتم از کمر تپه بالا می رفتم، قاطر را زدند، سرش جدا شد، ولی من یک ترکش ریز هم سراغم نیامد. می گفت یکبار دیگر داشتم با ماشین برای بچه ها غذا می بردم، محاصره شدیم هزار تا صلوات نذر امام زمان(عج) کردم، نجات پیدا کردیم.

بار دیگر موج او را گرفته بود و ناراحت بود که چرا فیض شهادت نصیبش نشده است. هر بار که مرخصی می آمد فقط به فکر مقابله با ضدانقلابها و اشرار بود، هر شب از خانه بیرون می رفت و قبل از نماز صبح می آمد.

 

* بارزترین خصوصیات او چه بود؟

بچه تودار و مظلومی بود تا لازم نمی شد حرفی را نمی زد و کاری را انجام نمی داد. مثلاً من به عنوان مادر، بعد از دو سال فهمیدم به سپاه رفته و پاسدار شده است، یک روز لباس سبزی به خانه آورد، به من گفت که شلوارش را کمی تنگ کنم، بعد از سؤالهای زیادی که کردم فهمیدم پاسدار شده و دوست داشت کسی از این موضوع با خبر نشود.

 

* در مورد ازدواج با او صحبتی نمی کردید؟

چرا به او می گفتم من تنها شدم، نمی گویم قید جبهه را بزن ولی بیا برویم خواستگاری، یک دختر خوب و مؤمنه پیدا کنیم، هم مونس من باشد، هم شریک زندگی تو. با خنده جواب می داد که خدا یار بی کسان است. زنم یک تفنگ است و همینطور خانه ام یک متر بیشتر نیست، ساخته و آماده نه آهن می خواهد نه بنا! می گفت غصه تنهایی را نخور خدا با ماست.

 

* اولین بار که مجروح شد را به یاد دارید؟

ما تلفن نداشتیم محمدرضا به خانه همسایه زنگ می زد. یک روز عید بود دیدم تماس گرفته، وقتی رفتم پای تلفن دیدم صدایش خیلی نزدیک است. وقتی پرسیدم، گفت: قم هستم و از من خواست گوشی را به خواهرش بدهم، وقتی خواهرش تلفن را گرفت به خواهرش گفته بود من زخمی شده ام و در بیمارستان گلپایگانی هستم، مادر را با احتیاط برای دیدنم بیاورید. وقتی وارد بیمارستان و بخش مجروحین شدم، یک جوان نشسته روی یک ویلچر روبرویم سبز شد، دستپاچه بودم تا محمدرضا را زودتر ببینم، به آن جوان گفتم: شما محمدرضا شفیعی را می شناسی؟ گفت: شما اگر او را ببینید می شناسیدش؟ گفتم: او پسر من است چطور او را نشناسم! گفت: پس مادر چطور من را نشناختی؟! یکدفعه گریه ام گرفت، بغلش کردم، خیلی ضعیف شده بود و صورتش لاغر شده بود و ظاهراً خون زیادی از او رفته بود. سر و صورتش سیاه شده بود، گفتم: مادر چی شده؟ گفت چیزی نیست، یک تیغ کوچک به پایم فرو رفته. مهم نیست دکترها بیخودی شلوغش می کنند. که بعدها فهمیدم یک ترکش بزرگ از سر پوتین وارد شده پایش را شکافته و از انتهای پوتین خارج شده بود.

 

* از آخرین دیدار برایمان بگویید؟

اوائل ماه ربیع بود 6 جعبه شیرینی خریده بود، عطر و تسبیح و مهر و جانماز خلاصه خیلی آماده و مهیا بود، می گفتم: مادر تو که پول زیادی نداری، از این خرجها می کنی! فردا زن می خواهی، خانه می خواهی، بعد با آرامش و لبخند شیرین جوابم را با این یک بیت شعر می داد:شما با خانمان خود بمانید / که ما بی خانمان بودیم و رفتیم

بعد می گفت: در منطقه قرار است جشن میلاد پیغمبر اکرم (ص) را داشته باشیم و به خاطر مراسم جشن این وسایل را خریده ام.

حالات عجیبی داشت، خلاصه خداحافظی کرد و حرف آخرش را به من زد که مادر به خدا می سپارمت.

چند روزی طول نکشید که شب در عالم خواب دیدم محمدرضا از در خانه داخل آمد یک لباس سبز پر از نوشته بر تنش بود. از در که آمد یک شاخه گل در دستش بود ولی جلوی من که آمد یک بقچه سبز کوچک شد. سه مرتبه گفت: مادر برایت هدیه آوردم، گفتم: چطوری پسرم! این بار چرا! اینقدر زود آمدی گفت: مادر عجله دارم، فقط آمدم بگویم دیگر چشم به راه من نباشید! صبح که بیدار شدم از خودم پرسیدم چه اتفاقی افتاده است؟ شاید دیشب حمله و عملیات بوده است. به دامادم تلفن زدم و قصه را گفتم. دامادم خواب را خیلی تایید نکرد. دوباره شب بعد همین خواب را دیدم محمدرضا گفت: دیگر چشم به راه من نباشید! وقتی برای بار دوم به دامادم گفتم، رفت سپاه و پرس و جو کرد ولی خبری نبود از ما خواستند یک عکس و فتوکپی شناسنامه را پست کنیم برای صلیب سرخ، که ما همین کار را کردیم.

 

* از اسارت و شهادتش چگونه مطلع شدید؟ آیا کسی او را در زمان شهادت دیده بود یا خیر؟

هشت ماه از این قصه گذشت یک روز عصر در خانه به صدا درآمد، در را که باز کردم چند نفر ایستاده بودند، با لباس سپاه که یک آلبوم بزرگ به دستشان بود، گفتند شما از این تصاویر کسی را می شناسید، من ورق می زدم دیدم چشمها همه بسته، دستها هم از پشت بسته، بعضی ها اصلاً قابل شناسایی نبودند، داشتم ناامید می شدم که در صفحه آخر عکس محمدرضا را دیدم، با حالت عجیبی در عکس خواب بود و لبهایش از هم باز شده بود، گفتم: مادر به قربان لب تشنه اربابت حسین، آیا کسی به تو آب داده یا تشنه شهید شدی؟

برادر سپاهی گفت: شما مطمئن هستی این پسر شماست؟ گفتم: بله مطمئنم این محمدرضای من است. گفت: پس چرا در این عکس، محاسن ندارد ولی این عکس در اتاق صورتش پر از محاسن است؟ راست می گفت او شب آخر محاسنش را کوتاه کرد و می گفت احتمالاً در این عملیات اسیر شوم می خواهم بگویم سرباز هستم نه پاسدار. خلاصه به ما اطلاع دادند که محمدرضا در ارودگاه شهر موصل، بعد از 10 روز اسارت به شهادت می رسد و جنازه او را در قبرستان الکخ مابین دو شهر سامرا و کاظمین دفن کرده اند. بعدها دوستی داشت به نام محسن میرزایی از مشهد که با هم زخمی شده و اسیر شده بودند و او بعدها آزاد شد، او می گفت: محمدرضا ترکش توی شکمش خورده بود، زخمی داخل کانال افتاده بودیم، قرار بود بعد از چند ساعت ما را به عقبه منتقل کنند ولی زودتر از نیروهای کمکی، عراقیها رسیدند و ما اسیر شدیم. ما را به ارودگاه اسرا در شهر موصل منتقل کردند هر دو حالمان وخیم بود، ولی محمدرضا به خاطر زخم عمیق شکمش خیلی اذیت می شد، در روزهای اول از او خواسته بودند، به امام خمینی(ره) و انقلاب فحش بدهد و ناسزا بگوید ولی محمدرضا در مقابل همه درجه داران و افسران عراقی به صدام فحش و ناسزا گفته بود. بعد زده بودند توی دهنش که یکی از دندانهایش شکسته بود. پزشکان دستور داده بودند به خاطر زخم عمیقی که داشت به هیچوجه آب به او ندهیم. روز آخر خیلی تشنه اش بود، به من می گفت: محسن من مطمئنم شهید می شوم، انشاءالله ما پیروز می شویم و تو آزاد می شوی بر می گردی کنار خانواده ات، تو با این نام و نشان به خانه ما می روی و می گویی من خودم دیدم محمدرضا شهید شد، دیگر چشم به راهش نباشند، بعدها که برادر میرزایی بعد از 4 سال آزاد شد، به منزل ما آمد و از لحظه شهادت محمدرضا برایمان تعریف کرد.

روز آخر خیلی تشنه اش بود، یک لگن آب لب تاقچه گذاشته بودند. خودش را روی زمین می کشید تا آب بنوشد در بین راه افتاد و به شهادت رسید به لطف خدا و عنایت اهل بیت در همان لحظه صلیب سرخ برای بازدید از اردوگاه آمده بودند. با این صحنه که مواجه شدند از جنازه عکس گرفتند و شماره زدند او را برای تدفین بردند. این برادر می گفت: لحظه های آخر خیلی دلم آتش گرفت محمدرضا داد می زد، فریاد می زد جگرم می سوزد ولی من نمی توانستم به او آب بدهم. آخرین جمله را گفت و رفت: فدای لب تشنه ات یا اباعبدالله حالا آمدم بگویم اگر در خواب او را دیدید به او بگویید حلالم کند و از من راضی باشد.

 

* نحوه زیارت عتبات و دستیابی به شهید را برایمان توضیح دهید؟

سه سال پیش توفیق شد که به زیارت عتبات مشرف شوم. عکس و شماره قبر محمدرضا را برداشتم و با توکل به خدا راهی شدم. وقتی رسیدم به هر کسی التماس کردم از مأمورین تا بگذارند حتی یک ساعت بر سر قبر محمدرضا بروم، قبول نمی کردند. مرا منع می کردند و می ترسیدند خبر به استخبارات برسد. پسر برادرم دنبالم بود، او کمی عربی بلد بود، با یکی از رانندگان صحبت کردیم و 20 هزار تومان پول نقد به او دادیم، ما را به قبرستان الکخ رساند و رفت. عکسهای شهدا را نزده بودند ولی طبق آدرسی که داشتم قبر را پیدا کردم، ردیف 18، شماره 128. لحظه به یاد ماندنی بود، بی تاب بودم و خودم را بر روی مزارش انداختم. به محمدرضا گفتم شب اول خواب دیدم گلزار بودی، دلم می خواهد پیش من بیایی، خلاصه خیلی التماس کردم و بعد از آن در کربلا آقا سیدالشهداء را به جوان رعنایش علی اکبر قسم دادم تا فرزندم را به من برگرداند.

 

* این جدایی تا کی طول کشید و از بازگشت شهیدتان به قم چه حرفهایی دارید؟

حدود 2 سال از این قصه گذشت، یک روز اخبار اعلام کرد 570 شهید را به میهن باز گرداندند، به خودم گفتم یعنی می شود بچه من هم جزو اینها باشد. با پسر برادرم تماس گرفتم و گفتم: ببینید محمدرضا بین این شهدا هست یا نه؟ او هم گفت: اگر شهدا را بیاورند خبر می دهند.

گوشی را گذاشتم دیدم زنگ خانه به صدا درآمد: گفتم کیه گفت: منزل شهید محمدرضا شفیعی گفتم: بله محمدرضای من را آوردید. گفت: مگر به شما خبر دادند که منتظر او هستید. گفتم: سه چهار شب قبل خواب دیدم پدرش آمد به دیدنم با یک قفس سبز و یک قناری سبز. گفت: این مژده را می دهم بعد 16 سال مسافر کربلا بر می گردد.

آن برادر سپاهی می گفت: الحق که مادران شهدا همیشه از ما جلوتر بودند، حالا من هم به شما مژده می دهم بعد 16 سال جنازه محمدرضا شفیعی را آوردند ولی پسر شما با بقیه فرق می کند. گفتم: یعنی چه، گفت: بعد 16 سال جنازه محمدرضا صحیح و سالم است و هیچ تغییری نکرده است، الان هم در سردخانه بهشت معصومه است، اگر می خواهید او را ببینید فردا صبح بیایید تا قبل از تشییع جنازه او را ببینید.

 

* هنگامی که با جسد سالم شهیدتان برخورد کردید چه احساسی داشتید؟

وقتی وارد سردخانه شدم پاهایم سست شده بود، یاد آن روز اولی که مجروح شده بود افتادم، دلم می خواست دوباره خودش به استقبال بیاید. وارد اتاق شدیم، نفسم بند می آمد، اگر جای من بودید چه حالی پیدا می کردی؟ بعد از 16 سال جنازه ای را از زیر خروارها خاک بیرون آورده بودند، بالاخره او را دیدم نورانی و معطر بود، موهای سر و محاسنش تکان نخورده بود، چشمهایش هنوز با من حرف می زد، بعثی های متجاوز بعد از مشاهده جنازه محمدرضا برای از بین رفتن این بدن آن را 3 ماه زیر آفتاب داغ قرار داده بودند باز هم چهره او به هم نخورده بود،  فقط بدنش زیر آفتاب کبود شده بود، حتی می گفتند یک نوع پودری هم ریخته بودند ولی اثر نکرده بود. بعدها می گفتند لب مرز، هنگام مبادله شهداء سرباز عراقی با تحویل دادن جنازه محمدرضا گریه می کرده و صدام را لعن و نفرین می کرده که چه انسانهایی را به شهادت رسانده است. خلاصه دو رکعت نماز شکر خواندم و آماده تشییع جنازه شدم.

 

* از تشییع و تدفین برایمان بگویید ، استقبال مردم چگونه بود؟

مصلای قدس جای سوزن انداختن نبود، جمعیت زیادی با دسته های سینه زنی خود را به مصلا می رساندند. چشمان همه اشک گرفته بود، جنازه بچه ها را آوردند، وقتی مردم از قصه جنازه محمدرضا با خبر شدند چه عاشورایی به پا کردند. زیر تابوتها سیل جمعیت بر سر و سینه می زدند، باورم نمی شد بعد از 16 سال با این جمعیت پسر نازنینم باید بر روی دستها به سمت گلزار تشییع شود. حسین جان حاشا به کرمت چقدر بزرگوار بودی و من نمی دانستم. وقتی رسیدم بالای قبر با دردپا و ضعفی که در مفاصلم داشتم خودم داخل قبر رفتم و بچه ام را بغل کردم و داخل قبر گذاشتم. یک عده گریه می کردند، یک عده سینه می زدند. خلاصه غوغایی به پا شده بود، با دستان خودم محمدرضا را دفن کردم.

یکی از همرزمان قدیمی محمدرضا، بالای قبر می گفت: من می دانم چرا محمدرضا بعد از 16 سالم بر گشته! او غسل جمعه اش، زیارت عاشورایش، نماز شبش ترک نمی شد، همیشه با وضو بود، و هر وقت در مجلس روضه شرکت می کرد یا ما در سنگر مصیبت می خواندیم، همه با چفیه اشکهایشان را پاک می کردند ولی محمدرضا اشکهایش را به بدنش می مالید و گریه می کرد.

آیا هنوز که هنوز است حضور این شهید را حس می کنید و از این حضور چه خاطره ای دارید؟

همیشه و در همه حال او را کنار خودم می بینم، در خواب با او خیلی حرفها می زنم این حضور برایم خیلی خاطره انگیز بوده است. در همان زمان جنگ یک عکس کوچکی انداخته بود که ما یک دانه از این عکس را در آلبوم داشتیم. دخترم می گفت: این عکس با همه عکسهای محمدرضا فرق دارد، انگار با ما حرف می زند، اگر می شد این عکس را بزرگ کنیم خیلی خوب بود. پشت عکس را نگاه کردیم، مخصوص یک عکاسی در دزفول بود. به یاد پسرخاله محمدرضا افتادم که در دزفول کار می کرد، با او تماس گرفتیم قبول کرد تا عکاسی را پیدا کرده و با صاحب آن صحبت کند. بعد از مدتها عکاسی را پیدا کرده بود ولی صاحب عکاسی راضی نمی شد این فیلم عکس را بعد از 16 سال به ما بدهد، یا از روی آن تکثیر کند. چندین بار رفته بود و پیشنهادهای زیادی هم داده بود ولی فایده ای نداشت، تا اینکه بار آخر صاحب مغازه با چشمانی پر از اشک گفته بود: چرا به من نگفتید این شهید چه طور شهیدی است؟ پسرخاله اش گفته بود: خب این شهید هم مثل دیگران مگر فرقی هم می کند. صاحب مغازه  گفته بود: دیشب در عالم خواب دیدم این شهید به یک هیبتی آمد سراغم. گفت: چرا فیلم من را به این قمی ها نمی دهی؟ مگر نمی دانی مادرم منتظر است؟ می گفت: من از جا پریدم، دیدم بدنم دارد می لرزد، دویدم داخل عکاسی، 6 عکس بزرگ از این فیلم چاپ کردم. پسر خاله اش می گفت: هر کاری کردم پول نگرفت، یک عکس هم برای خودش یادگاری برداشت.

 

* در آخر حرفی، صحبتی، نصیحتی برای ما داشته باشید و حرف آخرتان را نیز بفرمایید؟

می سوزیم و می سازیم  و امید داریم انشاءالله شهداء ما را شفاعت کنند. امیدوارم شهداء را بشناسیم و راه آنها را دنبال کنیم، یاد شهداء همیشه باید در متن کارهای ما قرار بگیرد، من همیشه در نمازهایم برای رهبر و مهمتر از همه برای امام زمان(عج) دعا می کنم تا آقا بیاید و همه سختی ها و مصائب تمام شود و ملتهای مظلوم از چنگال متجاوزان رهایی بیابند، از شما نیز تشکر می کنم و امیدوارم راه شهداء را تا ابد ادامه دهید

- See more at: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13920506000739#sthash.tvmyemyz.dpuf




برچسب ها :

وصيت نامه شهيد حسن شفيع زاده

 

بسمه تعالی

شهید حسن شفيع زاده

فرمانده توپخانه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

نام پدر: بیوک

تولد: 28 مرداد 1336

محل تولد: تبریز

تاریخ شهادت: 8 اردیبهشت 1366

نحوه ی شهادت: اصابت ترکش گلوله توپ دشمن به خودروی ایشان

محل شهادت: منطقه عمومی ماووت

 

308779 درسی از خاطرات – درس چهلم: شهید حسن شفيع زاده

خاطراتی از شهید حسن شفيع زاده

15 سال قبل از شهادتش با او آشنا شدم، در منزل برادر مجيد كارپيشه، شفيع زاده بر اثر درگيري با خان ها از ناحيه بازو زخمي شده بود. بعد ايشان هجرت كردند و رفتند به مناطق عملياتي، البته بعضي وقتها در جبهه هاي نبرد زيارتشان ميكرديم، فكر ميكرديم او هم رزمندهاي است مثل ديگران، اصلاً توي اين مدت برخوردشان طوري بود كه ما نفهميديم ايشان چه مسووليتي دارند. وقتي هم به تبريز به مرخصي مي آمدند، مرتب با هم در ارتباط بوديم و رفت و آمد داشتيم. با تاكسي و اتوبوس رفت و آمد ميكردند. ما نيز به همين جهت اصلاً تصورش را نميكرديم كه ايشان داراي مسووليت هاي بزرگي در جبهه هستند.
روزي خبر رسيد كه برادرمان شفيع زاده به شهادت رسيده است. آمديم استانداري، ديديم برادر شمخاني به همراه عده اي از فرماندهان سپاه به آنجا آمده اند. با ديدن اين بزرگواران تعجب كرديم.بعد برادر شمخاني سخنراني كردند و در مورد فداكاري ها و مسووليت هاي شهيد شفيع زاده سخناني ايراد فرمودند. در آن سخنراني تازه متوجه شديم كه ايشان فرمانده توپخانه سپاه بوده اند.

**************

در 21 بهمن 1357 (هـ.ش) خود را به تهران رساند و شاهد طليعه حكومت اسلام و برچيده شدن نظام دو هزار و پانصد ساله ستمشاهي شد. هنگامي كه در اوج پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي درب پادگانها بر روي مردم باز شد به همراه تعدادي از جوانان و دانشجويان حزب اللهي تبريز براي جلوگيري از افتادن سلاحهاي بيت المال به دست ضد انقلاب، بخشي از سلاح ها را جمع آوري و گروه مسلحي را جهت دستگيري ضد انقلاب و ساواكي ها سازماندهي كرد. در مسجد آيت الله انگجي براي عده اي از برادران عاشق ولايت، كلاسهاي آموزش نظامي ترتيب داد و سپس به همراه تني چند از مدافعان راستين انقلاب، سپاه «توحيدي» را پايه ريزي كرد.
بعدها به دنبال تشكيل سپاه پاسداران در تبريز، سپاه توحيدي در تشكيلات رسمي جديد ادغام شد. «شفيع زاده» بعنوان مسوول عمليات سپاه تبريز در سركوبي خوانين و اشرار آذربايجان و حزب منحرف خلق مسلمان نقشي فعال داشت.

**************

برادر شفيع زاده اولين كسي در سپاه بود كه ساخت سلاح و مهمات در داخل كشور را پيشنهاد كرد. سال 1362 يا 63 (هـ . ش) گروهي را براي طراحي و ساخت توپ 122 ميلي متري به اراك اعزام كرد. در آن وقت كه همه در فكر استفاده از تفنگ كلاش و ژ ـ 3 و توپهاي به غنيمت گرفته شده بودند، او در انديشه توليد قبضه توپ در داخل كشور بود.
بنده به اتفاق يكي از برادران يك قبضه توپ 122 ميليمتري را به كارخانه ماشين سازي اراك منتقل كرديم.
مسئول ماشين سازي اصرار مي ورزيد كه اين كار شدني نيست. اما تاكيد شفيع زاده و تدبير ايشان باعث شد كه با تلاش و كوشش بي وقفه شروع به نمونه سازي توپ 122 ميلي متري بكنيم. اين كار به ياري خدا انجام شد.
بعدها ما به دستور ايشان كاتيوشاي 122 را نيز نمونه سازي كرديم.

**************

آن روز جلسه اي داشتيم و قرار بود در آن جلسه هدايايي به فرماندهان يگانها داده شود.
حسن شفيع زاده فرمانده توپخانه سپاه هم جزو اين افراد بود. مسئول تداركات، يك دستگاه تلويزيون به «شفيع زاده» هديه كرد اما او نپذيرفت.
مسئول تداركات تلويزيون را به پشت ماشينش گذاشت.
شفيع زاده هم تلويزيون را از پشت ماشين برداشت و گذاشت روي زمين. اين عمل چند بار تكرار شد. سرانجام نظر شفيع زاده غالب آمد.
من آن ميان پرسيدم: چرا اين هديه را قبول نمي كني در حالي كه به همه ميدهند.
او لحظه اي به فكر فرو رفت و بعد گفت: ميدانيد، ناخالص بودن عمل، نقطه شروعي دارد. من نميخواهم اين عمل نقطه شروعي در زندگي من باشد.

**************

قسمتی از وصيت نامه شهيد حسن شفيع زاده

خدايا من به جبهه نبرد حق عليه باطل آمده ام تا جان خود را بفروشم. اميدوارم خريدار جهان من تو باشي، نه كس دگر.

دلم مي خواهد كه در آخرين لحظه هاي زندگيم، بدنم و جسمم آغشته به خون در راه تو باشد، نه راه ديگر.

سلام بر امت شهيدپرور و نمونه كه با حضور هميشگي خود در همه صحنه هاي حق عليه باطل، اسلام و امام را ياري كرده و قدرت نفس كشيدن و خواب راحت را از دشمن سلب كرده است.

**********

به امید گوشه چشمی.

اللهم صل علی محمد و آل محمد

ما تا ظهور ایستاده ایم

اللهم عجل لولیک الفرج




برچسب ها :

سردار سرلشكر پاسدار شهید حسن شفیع زاده

فرمانده توپخانه نیروی زمینی سپاه

 

تولد و كودكی

فعالیت های سیاسی – مذهبی

فعالیت های دوران انقلاب

ورود به سپاه و مقابله با ضد انقلاب

شركت در دفاع مقدس

راه اندازی فرماندهی توپخانه سپاه

ویژگی های اخلاقی

نحوه شهادت

گوشه ای از وصیت نامه

 

تولد و كودكی

در مرداد سال 1336 ه.ش در یك خانواده مذهبی در شهرستان تبریز متولد گردید و تحت تربیت پدر و مادری مؤمن، متدین و مقلد امام پرورش یافت. از همان كودكی در مجالس دینی از جمله برنامه های سوگواری امام حسین(ع) حضور داشت و عشق خدمتگزاری به آستان شهید پرور حضرت اباعبدالله(ع) در عمق وجودش ریشه دوانید. سادگی، بی آلایشی و گذشت او در سنین كودكی زبانزد همه بود. حق را می گفت ولو به ضررش تمام شود. در محله شاخص و محور همسالان خود بود. به مسجد كه می رفت چون بزرگترها عمل می نمود و از جمله كسانی بود كه در پذیرایی عزاداران حسینی نقش فعالی داشت.

 

فعالیت های سیاسی – مذهبی

در سن 12 سالگی از نعمت پدر محروم گردید. چون فرزند ارشد خانواده بود با آن  روحیات و مردانگی اش عملاً غمخوار مادر فداكار و دلسوز خود شد.

با جدیت تمام و احساس مسئولیت، بیشتر از گذشته هم درس می خواند و هم به مادرش در اداره امور منزل كمك می كرد و از مساعدت به خواهر و برادرانش نیز دریغ نداشت. ضمن اینكه به ورزش، خصوصاً وزنه برداری علاقمند بود، در دوران تحصیل، دانش آموزی باوقار، محجوب، مؤدب و كوشا بود و همواره سعی می كرد تكالیف دینی خود را انجام دهد.

پس از اخذ دیپلم به سربازی اعزام گردید و همزمان با اوج گیری حركت توفنده انقلاب اسلامی در سایه رهنمودهای حضرت امام خمینی(ره) با روحانیون معظم در تبعید، همچون شهید آیت الله مدنی و شهید آیت الله دستغیب در تماس بود و در داخل پادگان، فعالیت های زیادی جهت راهنمایی نظامیان و خنثی كردن تبلیغات حكومت نظامی انجام می داد و در همان حال به پخش پیام ها و اعلامیه های رهبر عظیم الشأن انقلاب در داخل و خارج پادگان نیز می پرداخت. نقل می كنند: روزی كه مأمورین رژیم، به دستور فرمانده حكومت نظامی، در تبریز قصد هجوم به منزل شهید آیت الله مدنی(ره) جهت دستگیری ایشان داشتند، او به همراه دوستانش نقشه مقابله با مزدوران رژیم را در مراسم عزاداری عاشورای حسینی طراحی كرده بود، كه قبل از هر گونه اقدام، ضد اطلاعات از موضوع با خبر شده و آنها را جهت ادامه خدمت سربازی به مرند تبعید می نماید. ایشان پس از چندی به فرمان حضرت امام خمینی(ره) مبنی بر ترك پادگان ها، خدمت سربازی را رها كرد و به سیل خروشان مبارزان امت اسلامی پیوست.

 

فعالیت های دوران انقلاب

 

او با شور وصف ناپذیری در روزهای سرنوشت ساز 21 و 22 بهمن ماه 1357 تلاش می كرد و برای به ثمر رسید ن انقلاب اسلامی از هیچ كوششی فروگذار نبود. هنگامی كه در اوج پیروزی انقلاب شكوهمند اسلامی درب پادگان ها بر روی مردم باز شد به همراه تعدادی از جوانان و دانشجویان حزب الهی تبریز برای جلوگیری از افتادن سلاح های بیت المال به دست ضد انقلاب، بخشی از سلاح ها را جمع آوری و گروه مسلحی را جهت دستگیری ضد انقلاب و ساواكی ها تشكیل داد.

 

ورود به سپاه و مقابله با ضد انقلاب

شهید شفیع زاده بعدها به دنبال تشكیل سپاه، به همراه دیگر برادران، اولین هسته های مسلح سپاه را پی ریزی كرد و در سمت مسئول عملیات سپاه تبریز در سركوبی خوانین و اشرار آذربایجان و حزب منحرف خلق مسلمان نقش فعال داشت.

هنگامی كه به همراه شهید باكری در سپاه ارومیه انجام وظیفه می كرد به عنوان مسئول عملیات برای ایجاد امنیت آن منطقه، در درگیری های متعدد برای سركوبی گروه های فاسد تلاش شبانه روزی نمود و توانست در تشكیلات حزب منحله دموكرات نفوذ كرده و باعث متلاشی شدن آن و دستگیری و اعدام تعداد زیادی از كادرهای آنان گردد.

بهترین و پر ثمرترین لحظات حضور در سپاه تبریز، روزهایی بود كه در بیت شهید آیت الله مدنی(ره) به عنوان مسئول تیم حفاظت ایشان انجام وظیفه می نمود. در جوار آن عالم عارف بود كه غنچه های خلوص، صداقت، ایثار و زهد شهید شفیع زاده گل كرد و بعدها در جبهه های نبرد نور علیه ظلمت میوه داد.

 

شركت در دفاع مقدس

با شروع جنگ تحمیلی و محاصره آبادان، با یك دسته خمپاره انداز كه تحت مسئولیت شهید باكری اداره می شد به جبهه های جنوب شتافت. ایشان به همراه تعدادی دیگر از رزمندگان برای حضور در جبهه آبادان با تحمل مشقات چندین روزه – از طریق ماهشهر و به وسیله لنج از راه خورموسی – خود را به این شهر رساند و در ایستگاه هفت مستقر گردید. بعدها با فرمان حضرت امام خمینی(ره) مبنی بر شكستن حصر آبادان، نقش تاریخی خود را در شكستن محاصره آبادان و دفع متجاوزان و اشغالگران بعثی ایفا نمود.

شهید شفیع زاده پس از عملیات طریق القدس به عنوان رئیس ستاد تیپ كربلا – كه تازه تشكیل شده بود – انجام وظیفه كرد و در شكل گیری، انسجام و فرماندهی آن نقش اساسی داشت.

در عملیات پیروزمندانه فتح المبین معاون تیپ المهدی (عج) بود و خاطره رشادت ها و جانفشانی های او در اذهان مسئولین جنگ و همرزمانش هرگز از یاد نمی رود.

 

راه اندازی فرماندهی توپخانه سپاه 

 

پس از این عملیات، با اندیشه بلندی كه داشت و تجربیاتی كه كسب كرده بود، متوجه گردید كه با گسترش سازمان رزمی مردمی، برای انجام عملیات بزرگ، نیاز به تشكیلات پشتیبانی آتشی به نام توپخانه می باشد. با همفكری تنی چند از فرماندهان، ضمن پی ریزی و سازماندهی اولین آتشبارهای توپخانه، مسئولیت هماهنگی پشتیبانی آتش در قرارگاه فتح در عملیات بیت المقدس را به عهده گرفت و به خوبی از عهده این وظیفه بزرگ برآمد. او با برخورداری از قدرت ابتكار، خلاقیت و آینده نگری، همیشه طرح های دراز مدت – كه مبتنی بر واقع بینی در كارها و برنامه ها بود – ارائه می داد، ضمن آنكه بر مسأله آموزش نیروهای نیز تأكید فراوان داشت.

بعدها با تلاش بی وقفه و شبانه روزی خود قبضه های غنیمتی را در قالب توپخانه های لشكری و گردان های مستقل توپخانه به سرعت سازماندهی كرد و در عملیات رمضان، اكثریت قریب به اتفاق توپ ها را علیه دشمن بعثی بكار برد و در ادامه، با به دست آوردن توپهای غنیمتی بیشتر، گروه های توپخانه را به استعداد چندین گردان شكل داد. این گروه ها بازوهایی قوی برای فرماندهی قوای رزمی و پشتیبانی محكم برای رزمندگان بودند.

در نبردهای خیبر، والفجر 8، كربلای 1، كربلای 4، كربلای 5كه سپاه پاسداران به لحاظ عملیاتی مسئولیت مستقلی داشت، پشتیبانی آتش كل منطقه عملیات، با رهبری و هدایت ایشان انجام گرفت.

اوج هنرنمایی و شكوفایی خلاقیت ایشان در عملیات والفجر 8 تجلی یافت. آتش پر حجم و متمركزی كه با برتری كامل، علیه دشمن اجرا نمود، به اعتراف فرماندهان اسیر عراقی، در طول جنگ كسی به خود ندیده بود؛ زیرا قسمت اعظم یگان های دشمن، قبل از رسیدن به خط مقدم و درگیری با رزمندگان اسلام، منهدم می شد.

 

سردار رحیم صفوی فرمانده كل سپاه در پیامی نقش او را در جنگ چنین توصیف كردند: 

 

«سیمای او تجلی اراده و مقاومت و تلاش و پیكارش همواره الهام بخش رزمندگان بود. عزیزی كه ثمره سخت كوشی های او در جبهه ها همیشه مشهود بود. با تقویت آتش سنگین پیكارگران جبهه نور، كه صف دشمنان را از هم می گسست، رؤیای خام قادسیه را به كابوسی و حشتناك بدل می ساخت، اوج قدرت آتش توپخانه را جهانیان در نبردهای والفجر 8، كربلای 5وكربلای8به چشم دیدند و زبان به اعتراف آن گشودند، آنجا كه شهید عزیز ما و همرزمانش با آتش سهمگین، لشكریان دشمن را مضمحل و ضایعات جبران ناپذیری بر خصم زبون وارد نمودند.»

شهید شفیع زاده ضمن شركت در كلیه صحنه های عملیاتی، مسئولیت فرماندهی توپخانه و طرح ریزی و هدایت آتش پشتیبانی را در قرارگاه های مختلف به عهده داشت و آخرین مسئولیت ایشان فرماندهی توپخانه نیروی زمینی سپاه و قرارگاه خاتم الانبیاء (ص) بود.

 

ویژگی های اخلاقی

شهید شفیع زاده فردی صبور، متواضع، گشاده رو و بشاش بود. در تمام امور، ایثار و گذشت بسیاری از خود نشان می داد و در هر كاری كه پیش می آمد ابتدا خود پیشدقم می گریدد. به هنگام عملیات و در زمانی كه آتش دشمن در خط مقدم شدت پیدا می كرد، در خط اول حضور می یافت و آخرین وضعیت منطقه را برای برنامه ریزی صحیح و هدایت دقیق آتش، بررسی می كرد. در تصمیم گیری ها از نظرات دیگران سود می جست و در برخوردها و قضاوت عدالت را رعایت می كرد. در روابط اجتماعی، با دیگران رفتاری پخته و پسندیده داشت و در هر محیطی كه حضور پیدا می كرد همگان را تحت تأثیر قرار می داد.

شهید شفیع زاده در انجام واجبات و ترك محرمات كوشا بود. به مستحبات اهمیت می داد. اهل نماز شب بود. كم سخن می گفت و با كردارش دیگران را به عمل صالح دعوت می كرد.

از تشریفات و تجملات به شدت دوری می جست و سادگی و بی آلایشی را مشی خود قرار داده بود. در ایام پیروزی انقلاب اسلامی شب و روز نمی شناخت و بعد از آن، در طول جنگ تحمیلی، مخلصانه انجام وظیفه می نمود و هرگز راحت در بستر نخفت.

برادر ایشان نقل می كند:

دوبار او را در جبهه دیدم. بار اول زمانی بود كه برای دیدنش به پادگان شهید حبیب اللهی اهواز رفتم و سراغ او را گرفتم. دوستانش خندیدند و گفتند اگر او را پیدا كردی سلام ما را هم به او برسان.

مرتبه دوم در قرارگاه كربلا بدون هیچ گونه تكلفی در كنار سایر نیروها در آن گرمای سوزان جنوب در سنگر خفته بود، در حالی كه روزنامه رویش انداخته بود. می گفتند شب نخوابیده و خیلی خسته است.

او مدام در حال سركشی از یگان ها و هماهنگی آتش پشتیبانی رزمندگان اسلام در جبهه های جنگ بود و معتقد بود هر چه قبل از عملیات تلاش نماید به اذن الهی تضمینی برای موفقیت لشكریان جبهه حق خواهد بود.

 

نحوه شهادت

 

شهید شفیع زاده در تاریخ 8/2/66 در منطقه عملیاتی كربلای 10 در شمالغرب (منطقه عمومی ماووت) در حالی كه عازم خط مقدم جبهه بود، خودروی وی مورد اصابت تركش گلوله توپ دشمن قرا گرفت و به آرزوی دیرینه خود نایل شد و به دیدار معشوق شتافت.

او همان طوری كه در عرصه نبرد با دشمن متجاوز مراتب بالایی از توان و تخصص، مدیریت و پشتكار را ارائه داد، در میدان نبرد با نفس اماره نیز موفق و سربلند بود. ایثار و از خودگذشتگی، بخصوص اخلاق او كم نظیر بود و نهایت دقت و مراقبت را به عمل می آورد كه اعمال و فعالیتش تماماً خالص و قربة الی الله باشد. او با اقتدا به مولایش امام حسین(ع) شهادت را فوز عظیم می دانست و همواره مشتاق آن بود.

 

گوشه ای از وصیت نامه

خدایا من به جبهه نبرد حق علیه باطل آمده ام تا جان خود را بفروشم. امیدوارم خریدار جهان من تو باشی، نه كس دگر.

... دلم می خواهد كه در آخرین لحظه های زندگیم، بدنم و جسمم آغشته به خون در راه تو باشد، نه راه دیگر.

... سلام بر امت شهیدپرور و نمونه كه با حضور همیشگی خود در همه صحنه های حق علیه باطل، اسلام و امام را یاری كرده و قدرت نفس كشیدن و خواب راحت را از دشمن سلب كرده است.




برچسب ها :

داعش,موصل,عراق

 

کشتار دختران دبیرستانی از سوی داعش + عکس

گروه تروریستی تکفیری داعش با یورش به منزل یکی از خانواده های بانفوذ شهر موصل، تمام اعضای خانواده و ۲۴ نفر از مهمانان آنها را قتل عام کردند. اغلب میهمان ها، همکلاسی های دختر این خانواده بودند که در جشن فارغ التحصیلی او شرکت کرده بودند.

 
 

تروریست های بعثی - تکفیری داعش، عصر جمعه به منزل یکی از خانواده های مطرح شهر موصل حمله کرده و تمامی ساکنین خانه و مهمانان آنها را به رگبار بسته و به طرز فجیعی کشتند.

 

صفحات اینترنتی داعش با ایراد تهمت هایی به این خانواده، با افتخار تصاویر این جنایت را منتشر کرده و از عناصر خود تقدیر کرده اند.

با این حال، همسایگان آنها تاکید کرده اند که مهمان ها تعدادی از همکلاسی های نوجوان دختر خانواده بودند که بخاطر جشن پایان دبیرستان او دعوت شده بودند. (شبکه خبر)




برچسب ها :

تجاوز بی رحمانه تروریست‌های داعش به زنان در عراق تجاوز تروریست‌های داعش به زنان در عراق، زنان مناطق در معرض خطر این کشور را به آماده شدن ...

 

1231321465

تجاوز بی رحمانه تروریست‌های داعش به زنان در عراق

تجاوز تروریست‌های داعش به زنان در عراق، زنان مناطق در معرض خطر این کشور را به آماده شدن برای خودکشی وادار کرده است.

 

به گزارش روزنامه‌ جمهوری اسلامی، خبرهایی که از بغداد و شهرهای شمال و شمال شرق عراق می‌رسد حاکی است بسیاری از زنان این مناطق مقادیری سم کشنده با خود حمل می‌کنند تا درصورتی که تروریست‌های داعش به آنها حمله کنند اقدام به خودکشی نمایند.

 

عده‌ای از زنان نیز به شوهران خود گفته‌اند درصورتی که تروریست‌های داعش سر برسند اجازه دارند زنان خود را بکشند تا به دست داعشی‌ها نیافتند.

 

گروه داعش در شهر موصل با انتشار بیانیه‌ای از اهالی این شهر خواسته است زنان را برای جهاد نکاح در اختیار آنها قرار دهند و اگر از این فرمان سرپیچی کنند با آنها طبق مقررات داعش برخورد خواهد شد.

 

از موصل خبر می‌رسد عده‌ای از زنان که مورد تجاوز داعشی‌ها قرار گرفته بودند اقدام به خودکشی کرده‌اند.شبه‌نظامیان دولت اسلامی عراق و شام موسوم به "داعش” همزمان با مبارزه با ارتش عراق در استان بیجی منزل به منزل رفته و درباره تعداد زنان مجرد و متاهل سوال می‌پرسند.

 

 
به گزارش ایندیپندنت، ارتش عراق و شبه‌نظامیان داعش برای بدست آوردن کنترل بزرگترین پالایشگاه عراق در خارج از استان بیجی در حال جنگ هستند. اما ساکنین استان بیجی که تحت کنترل کامل داعش است، بسیار وحشت زده هستند چرا که این شبه‌نظامیان منزل به منزل رفته و درباره تعداد زنان مجرد و متاهل هر خانه سوال می‌پرسند.

 

خودکشی زنان عراقی بخاطر تجاوز وحشیانه داعشی ها

یکی از ساکنان گفت: من به شبه‌نظامیان داعش گفتم که ما تنها دو زن در خانه داریم که هردوی آن‌ها ازدواج کرده‌اند. آن‌ها در پاسخ به من گفتند که بسیاری از نیروهایشان مجرد هستند و به دنبال همسر می‌گردند. آن‌ها تاکید کردند که باید وارد خانه شده و به شناسنامه‌های این زنان که در آن مجرد یا متاهل بودنشان قید شده، نگاهی بیندازند.

 

داعش به نیروهایش دستور داده است تا مردم محلی اهل تسنن را اذیت نکنند اما آن‌ها در بسیاری از مناطقی که تصرف می‌کنند، اصول افراطی خود را اعمال می‌کنند.به طور مثال آن‌ها در شهر موصل یک زن را به همراه شوهرش شلاق زدند چرا که آن زن به جای استفاده ار برقع تنها یک روسری به سر داشت.

خودکشی زنان عراقی بخاطر تجاوز وحشیانه داعشی ها

بی بی سی: جنگجویان داعش موفق شده‌اند بخش‌های بیشتری از استان انبار، بزرگترین استان عراق با جمعیت اکثرا سنی را تصرف کنند. مقام‌های امنیتی می‌گویند شهر رطبه به دست پیکارجویان افتاده است.این چهارمین شهری است که در دو روز گذشته در استان انبار سقوط کرده است.

خودکشی زنان عراقی بخاطر تجاوز وحشیانه داعشی ها

یکی از آن ها به بی‌بی‌سی گفت که آنها قصد دارند کل استان انبار را تصرف کنند تا برای حمله به بغداد، پایتخت، آماده شوند.

 

داعش بخش‌هایی از شرق سوریه را در اختیار دارد و با اشغال شهرهای نزدیک به سوریه در عراق، می‌تواند برای نیروهای خود منطقه‌ امنی وسیع ایجاد کند و به راحتی به جابجایی مهمات و ادوات جنگی بپردازد.گروه تندروی داعش که درگیر جنگ داخلی سوریه بود، کمتر از دو هفته پیش توانست شهر موصل، بزرگترین شهر شمال عراق را در اختیار بگیرد.

خودکشی زنان عراقی بخاطر تجاوز وحشیانه داعشی ها

برخی ناظران می‌گویند نیروهای داعش از سربازان ارتش عراق ورزیده‌تر هستند.نیروهای دولت می‌گویند که در حمله‌ای هوایی به تکریت، در شمال عراق و در دست داعش، تلفات سنگینی به آنها تحمیل کرده‌اند.آنها از کشته شدن چهل جنگجو خبر می‌دهند.

خودکشی زنان عراقی بخاطر تجاوز وحشیانه داعشی ها

 

 

منبع :روزنامه‌ جمهوری اسلامی

 




برچسب ها :

تجاوز بی رحمانه تروریست‌های داعش به زنان در عراق تجاوز تروریست‌های داعش به زنان در عراق، زنان مناطق در معرض خطر این کشور را به آماده شدن ...

 

1231321465

تجاوز بی رحمانه تروریست‌های داعش به زنان در عراق

تجاوز تروریست‌های داعش به زنان در عراق، زنان مناطق در معرض خطر این کشور را به آماده شدن برای خودکشی وادار کرده است.

 

به گزارش روزنامه‌ جمهوری اسلامی، خبرهایی که از بغداد و شهرهای شمال و شمال شرق عراق می‌رسد حاکی است بسیاری از زنان این مناطق مقادیری سم کشنده با خود حمل می‌کنند تا درصورتی که تروریست‌های داعش به آنها حمله کنند اقدام به خودکشی نمایند.

 

عده‌ای از زنان نیز به شوهران خود گفته‌اند درصورتی که تروریست‌های داعش سر برسند اجازه دارند زنان خود را بکشند تا به دست داعشی‌ها نیافتند.

 

گروه داعش در شهر موصل با انتشار بیانیه‌ای از اهالی این شهر خواسته است زنان را برای جهاد نکاح در اختیار آنها قرار دهند و اگر از این فرمان سرپیچی کنند با آنها طبق مقررات داعش برخورد خواهد شد.

 

از موصل خبر می‌رسد عده‌ای از زنان که مورد تجاوز داعشی‌ها قرار گرفته بودند اقدام به خودکشی کرده‌اند.شبه‌نظامیان دولت اسلامی عراق و شام موسوم به "داعش” همزمان با مبارزه با ارتش عراق در استان بیجی منزل به منزل رفته و درباره تعداد زنان مجرد و متاهل سوال می‌پرسند.

 

 
به گزارش ایندیپندنت، ارتش عراق و شبه‌نظامیان داعش برای بدست آوردن کنترل بزرگترین پالایشگاه عراق در خارج از استان بیجی در حال جنگ هستند. اما ساکنین استان بیجی که تحت کنترل کامل داعش است، بسیار وحشت زده هستند چرا که این شبه‌نظامیان منزل به منزل رفته و درباره تعداد زنان مجرد و متاهل هر خانه سوال می‌پرسند.

 

خودکشی زنان عراقی بخاطر تجاوز وحشیانه داعشی ها

یکی از ساکنان گفت: من به شبه‌نظامیان داعش گفتم که ما تنها دو زن در خانه داریم که هردوی آن‌ها ازدواج کرده‌اند. آن‌ها در پاسخ به من گفتند که بسیاری از نیروهایشان مجرد هستند و به دنبال همسر می‌گردند. آن‌ها تاکید کردند که باید وارد خانه شده و به شناسنامه‌های این زنان که در آن مجرد یا متاهل بودنشان قید شده، نگاهی بیندازند.

 

داعش به نیروهایش دستور داده است تا مردم محلی اهل تسنن را اذیت نکنند اما آن‌ها در بسیاری از مناطقی که تصرف می‌کنند، اصول افراطی خود را اعمال می‌کنند.به طور مثال آن‌ها در شهر موصل یک زن را به همراه شوهرش شلاق زدند چرا که آن زن به جای استفاده ار برقع تنها یک روسری به سر داشت.

خودکشی زنان عراقی بخاطر تجاوز وحشیانه داعشی ها

بی بی سی: جنگجویان داعش موفق شده‌اند بخش‌های بیشتری از استان انبار، بزرگترین استان عراق با جمعیت اکثرا سنی را تصرف کنند. مقام‌های امنیتی می‌گویند شهر رطبه به دست پیکارجویان افتاده است.این چهارمین شهری است که در دو روز گذشته در استان انبار سقوط کرده است.

خودکشی زنان عراقی بخاطر تجاوز وحشیانه داعشی ها

یکی از آن ها به بی‌بی‌سی گفت که آنها قصد دارند کل استان انبار را تصرف کنند تا برای حمله به بغداد، پایتخت، آماده شوند.

 

داعش بخش‌هایی از شرق سوریه را در اختیار دارد و با اشغال شهرهای نزدیک به سوریه در عراق، می‌تواند برای نیروهای خود منطقه‌ امنی وسیع ایجاد کند و به راحتی به جابجایی مهمات و ادوات جنگی بپردازد.گروه تندروی داعش که درگیر جنگ داخلی سوریه بود، کمتر از دو هفته پیش توانست شهر موصل، بزرگترین شهر شمال عراق را در اختیار بگیرد.

خودکشی زنان عراقی بخاطر تجاوز وحشیانه داعشی ها

برخی ناظران می‌گویند نیروهای داعش از سربازان ارتش عراق ورزیده‌تر هستند.نیروهای دولت می‌گویند که در حمله‌ای هوایی به تکریت، در شمال عراق و در دست داعش، تلفات سنگینی به آنها تحمیل کرده‌اند.آنها از کشته شدن چهل جنگجو خبر می‌دهند.

خودکشی زنان عراقی بخاطر تجاوز وحشیانه داعشی ها

 

 

منبع :روزنامه‌ جمهوری اسلامی

 




برچسب ها :

داعش,تکفیری,عراق,موصل

 

جنایتکاران و آدمخواران داعش + عکس

توصیه می شود افراد حساس به دلیل هراس آور بودن تصاویر این گزارش را نبینند. اعضای گروه تروریستی تکفیری داعش جنایتکارانی هستند که کارهایشان تفاوتی با آدمخواران ندارد. شاید آدمخوار هم باشند زیرا از هیچ جنایت غیر انسانی رویگردان نیستند.

 
 

به گزارش جام جم آنلاین به نقل از خبرگزاری ها، گروه داعش مانند یک آهنربا تمام جنایتکاران بالفطره ، افراد سادیک ، مطرودان از هر کشور و قومی را به خود جلب می کند. آنها با اینکه مشتی بی دین و لامذهب هستند اما دم از دین و مذهب می زنند البته برخلاف ادعایشان دین آنها دین الهی اسلام نیست بلکه دین شیطان پرستان خونخوار است.

نه تنها انسان ها بلکه حیوانات نیز قادر نیستند جنایاتی داعش انجام می دهد را نسبت به همنوعان خود مرتکب شوند. در این گزارش تصویری تعدادی عکس از آخرین جنایات تروریست های تکفیری داعش و نیز تصاویری از جنایات یکی دو ماه اخیر آنها در عراق ارائه می شود.

قتل 5 عراقی غیر نظامی بیگناه که عوامل داعش برای توجیه این کشتار آنها را سربازان ارتش عراق معرفی کرده است.

 

کشتار جمعی مردم در استان نینوا و شهر موصل.

کشتار سربازان عراقی در استان نینوا و شهر موصل.

 

 

قتل عام سربازان و غیر نظامیان عراقی.

 

این مرد غیرنظامی و تنهای عراقی به چه جرمی این گونه غریبانه به قتل می رسد؟




برچسب ها :

ذبح وحشیانه 8 نیروی ارتش سوریه + تصاویر(18+)

 

  • کد خبر : 603185
 
خلاصه

یکی از گروههای تروریستی وابسته به القاعده پس از ذبح بی‌رحمانه 8 تن از نیروهای ارتش سوریه با افتخار تصاویر اقدامات غیرانسانی این جنایت را منتشر کرد.

به گزارش خبرگزاری اهل‌بیت(ع) ـ ابنا ـ تروریست‌های تکفیری وابسته به القاعده در روستای قمیناس واقع در جنوب ادلب 8 تن از سربازان ارتش سوریه را به طرز وحشتناکی به شهادت رساندند.

براساس این گزارش، تکفیری‌ها پس از به اسارت گرفتن این سربازان آنها را ذبح کرده و پیکرهای بی‌سر آنها را در خیابان‌های قمیناس بر روی زمین کشیدند.

در میان این سربازان یک افسر ارتش سوریه به نام «مالک» نیز به اسارت درآمده بود که تروریست‌های وهابی وی را نیز ذبح کرده و با سر وی عکس یادگاری گرفتند!

تروریست‌های تکفیری به این امر بسنده نکرده و اجساد نیروهای ارتش را به منظور شناسایی نشدن مثله کرده و با سرهای جدا شده فوتبال بازی کردند.

گروههای تروریستی از زمان حضور خود در سوریه جنایات بی‌شماری علیه ملت سوریه مرتکب شده‌اند و برای جنایات وحشیانه این گروهها در سوریه که پا را از حیوانیت هم فراتر نهاده‌اند، پایانی نیست.

جنایات برخی از این گروه‌ها به حدی گسترده است که حتی آژانس‌های اطلاعاتی غربی هم از این وضعیت ابراز نگرانی کرده و نسبت به تبعات ادامه این روند هشدار داده‌اند. با این حال رسانه‌های غربی همچنان به سکوت در برابر این جنایات و سانسور آنچه که در سوریه در جریان است، ادامه می‌دهند.

..................
پایان پیام/ 218




برچسب ها :

عکس یادگاری تروریست‌ها با سرهای بریده + تصاویر

 

  • کد خبر : 603225
 
تروریست‌های خون‌آشام وابسته به القاعده پس از ذبح کردن 8 تن از نیروهای ارتش سوریه ضمن گرفتن عکس یادگاری با سرهای آنها، به بازی با سرهای بریده مشغول شدند.

به گزارش خبرگزاری اهل‌بیت(ع) ـ ابنا ـ تروریست‌های تکفیری در روستای "قمیناس" در حومه ادلب دست به کشتار وحشتناک و شنیعی در این روستا زدند و 7 سرباز و یک افسر ارتش سوریه را سر بریدند.

تکفیری‌ها که چندی پیش این نیروها را به اسارت خود درآورده بودند پس از شکنجه های متعدد با بی رحمی تمامی آنان ذبح کرده و پیکرهای بی‌سر آنها را در خیابان‌های قمیناس بر روی زمین کشیدند.

«مالک»، افسر ارتش سوریه که بیشترین شکنجه را تحمل شده اولین نفری بود که توسط تکفیری‌ها ذبح شد و تروریست‌های بدن وی را با ادوات بُرنده تکه تکه کردند.

تروریست‌های خون‌آشام پس از ذبح کردن این 8 تن ضمن گرفتن عکس یادگاری با سرهای آنها، به بازی با سرهای بریده مشغول شدند.


..................




برچسب ها :

به گزارش مشرق، روزنامه تلگراف امروز (چهارشنبه) در گزارشی تاکید کرد، داعش در اطلاعیه ای از معلمان مدارس شهر موصل خواسته که از تدریس شعر، ادبیات و تاریخ عراق خودداری کنند، زیرا داعش معتقد است که محدوده خلافت خود فقط منحصر به عراق نمی شود.

تلگراف افزود: داعش همچنین تدریس نظریه تکامل داروین را نیز ممنوع اعلام کرده است.

گزارش تلگراف حاکیست: داعش تدریس هر گونه دروس دینیِ مغایر با اصول و مبادی خود را ممنوع کرده است و مدارس مسیحی را نیز ملزم به آموزش دادن اصول و مبادی به اصطلاح اسلامی داعش و امتناع از تدریس موسیقی و سرود ملی عراق کرده و متخلفان را تهدید به مجازات کرده است.

این روزنامه انگلیسی افزود: اولیای دانش آموزان شهر موصل از ترس گمراه شدن فرزندان خود، از فرستادن آنها به مدرسه امتناع می کنند.




برچسب ها :
دختر بوسنی‌الاصل مقیم اتریش که چند ماه پیش به داعش پیوسته بود و از زیبایی او برای جذب تروریست‌ها سوء‌استفاده می‌شد، به طرز مشکوکی به درک واصل شد.
به گزارش نامه نیوز ، ملکه زیبایی داعش به طرز مشکوکی در سوریه به درک واصل شد.
 
سایت خبری "بوابة فیتو" مصر در این باره گزارش داد؛ "سامرا کیزونوفیتش" دختر زیبای بوسنی‌الاصل مقیم اتریش که چند ماه پیش به داعش پیوست، جان خود را از دست داد.
 
سامرا به همراه دوستش " سابینا سیلموفیتش" حدود 6 ماه پیش گم شدند و بعد مشخص شد که این دو از طریق ترکیه به شمال سوریه رفته و به گروهک تروریستی داعش پیوسته‌اند.
 
ملکه‌زیبایی داعش به‌هلاکت رسید+عکس
 
داعش به دلیل زیبایی این دو دختر از آنان به منظور به دام انداختن جوانان و جذبشان از طریق شبکه‌های اجتماعی سوءاستفاده می‌کرد.
 
گفتنی است چگونگی مرگ این زن داعشی تاکنون اعلام نشده است و مشخص نیست در درگیری کشته شده است و یا از طریق بیماری جان داده و یا اینکه خودکشی کرده باشد.



برچسب ها :
هفته گذشته شبکه های اینترنتی تصاویری از دو جنگجوی داعشی منتشر کردند، که آنها را در حالی که دو سر جدا شده را با افتخار در دست گرفته، و در کنار یک خودروی زرهی آمریکایی به غنیمت گرفته شده از ارتش عراق ایستاده اند، نشان می داد.
به گزارش نامه نیوز به نقل از العربیه،جدا کردن سر از تن مخالفان و عکس انداختن افراد داعش با سرهای بریده انسان ها رفتاری عادی و طبیعی از سوی این گروه تلقی می شود، اما آنچه در اینجا عجیب است این دو عضو داعش دو قهرمان بوکس استرالیایی هستند که اخیرا به این گروه ملحق شدند.
 
دو ستاره بوکس استرالیایی که جلاد داعش شدند+عکس
 
محمد العمر و برادرش احمد العمر و دوست آنها خالد شروف ستارگان ورزش بوکس و کُشتی استرالیا هستند. اما برغم موفقیت فوق العاده ای که دو برادر و دوستشان خالد در زمینه ورزش داشتند، آنها تصمیم می گیرند که به صفوف نیروهای داعش در سوریه و سپس عراق بپیوندند.
 
به گزارش روزنامه بریتانیایی دیلی میل، این دو برادر که الان با سرهای جدا شده توسط داعش با افتخار عکس انداخته اند، در سال 2005 قهرمان بلامنازع ورزش بوکس در استرالیا بودند.
 
بیلی آین، مربی آنها می گوید : "این دو برادر جوان در ورزش بسیار سختکوش و جدی بودند و حتی یک روز از کلاس آموزش غایب نمی شدند. آنها در هیچ مسابقه ای شکست نخوردند و همیشه در مسابقات بوکس بر حریفان پیروز می شدند."
 
پدر این دو نوجوان در استرالیا زندگی خود را از صفر شروع کرده بود و اکنون پیمانکاری بزرگ با سرمایه میلیاردها دلاری است . وی در رابطه با فرزندانش به روزنامه دیلی میل گفته است که دو فرزندش در خارج از استرالیا هستند و دقیقا نمی داند که اکنون به چه کاری مشغولند. او می گوید یا جهادی هستند یا قاچاقچی مواد مخدرند.
 
گفتنی است که پلیس استرالیا همسر محمد العمر را در فرودگاه سیدنی در حالی که عازم سفر برای پیوستن به داعش بود، بازداشت کرد.
 
اما دوست آنها خالد شروف ، یک کشتی گیر بود، اما برغم موفقیتش در ورزش، او در استرالیا به بد اخلاقی معروف است. بد رفتاری او باعث شد که چندین بار بازداشت شود. وی بعدها به دزدی مغازه ها و برخی خانه ها متهم شد. او به همراه دو دوست خود ناگهان ناپدید شدند و سپس سر از داعش درآوردند. اکنون مقامات امنیتی استرالیا آنها به همکاری با تروریسم متهم کرده اند.



برچسب ها :



به گزارش "ایثار" سردار عبدالله اسکندری که در سال های گذشته مدیریت بنیاد شهید و امور ایثارگران استان فارس را بر عهده داشت همزمان با خجسته عید مبعث پیامبر گرامی اسلام حضرت محمد (ص) در دفاع از حرم مطهر حضرت زینب کبری (س) و مقدسات مسلمانان به درجه رفیع شهادت نائل شد.

در پی تأیید خبر شهادت سردار "حاج عبدالله اسکندری" اداره کل بنیاد شهید و امور ایثارگران استان فارس ضمن عرض تسلیت به مناسبت این ضایعه بزرگ از عموم امت شهیدپرور و شریف و ولایتمدار و جامعه ایثارگری استان فارس جهت شرکت در مراسم بزرگداشت سردار رشید ولایی و جان‌نثار اسلام دعوت کرد.

مراسم بزرگداشت این سردار رشید اسلام ساعت 9 و 30 دقیقه صبح روز یکشنبه 11 خرداد در حسینیه عاشقان ثارالله (ع) برگزار می‌شود.

شهید اسکندری پس از عمری جهاد در دوران دفاع مقدس و خدمت صادقانه به خانواده معظم شهدا و ایثارگران سرانجام در دفاع از حرم حضرت زینب (س) شهد شیرین شهادت را از دست مولایش اباعبدالله الحسین (ع) نوش جان کرد.

امام جمعه شیراز ، استاندار، مدیرکل بنیاد شهید و امور ایثارگران استان فارس و فرمانده سپاه فجر استان فارس نیز در بیانیه ای مشترک شهادت سردار رشید اسلام حاج عبدالله اسکندری را به فرمانده کل قوا ، مردم و خانواده آن شهید تبریک و تسلیت گفتند.

در بخشی از این بیانیه آمده است : تاریخ گهربار و پرحماسه شیعه همواره بیانگر تجلی و تأسی راست قامتان و دلباختگان عرصه جهاد و شهادت به مولا و مقتدای خویش حضرت اباعبدا... الحسین (ع)است که در روز عاشورا فرمودند ˈیا حمایت کننده ای هست تا از حرم رسول خدا حمایت کند.

امروز مدافعان حریم امامت و ولایت، شجاعانه و عاشقانه و با بذل جان خویش از حرم مطهر حضرت زینب (س) دفاع می نمایند و با شهادت خویش برگ زرین دیگری از حدیث عشق و تبعیت از مولا و سرور بی سر خود را رقم می زنند.

آیت الله اسدالله ایمانی ، سید محمد احمدی، محمود پاکدل و غیب پرور در این بیانیه مشترک افزودند: مبارک باد این عطیه الهی به ایشان و تسلیت و تعزیت باد برفرمانده معظم کل قوا و خانواده مکرم و همرزمان این مجاهد سترگ.

93/03/22 16:14
 

سر بریده شده سردار رشید اسلام شهید حاج عبدالله اسکندری در سوریه

امیر سردار
نهایت بی مرامیه که سر اربابت روی نیزه باشه و سر تو روی بدنت
بعضی ها در زندگی اونقدر حسینی هستند که شهادت حسینی هم نصیبشون میشه.
سرت به نیزه سلامت، سلام ما برسان
سلام ما به شهیدان کربلا برسان
به چشمه ای که روان است کاسه آبی
به دست‌های برادر جدا جدا برسان
هنوز آتش گرمی است زیر خاکستر
حدیث خیمه ما را به ابرها برسان
سرت به نیزه سلامت، حدیث نی سر توست
بیا و سر مگو را به آشنا برسان
تمام خطبه خون را که از گلوی تو ریخت
به سوگنامه نویسان کربلا برسان
سردار رشید سپاه اسلام، شهید حاج عبدالله اسکندری که سال‌های دراز در آرزوی شهادت بود با حضور در حرم مطهر حضرت زینب(علیها السلام) و در کسوت مدافعان حرم آل‌الله جان خود را فدا و پس از عمری جهاد و خدمت صادقانه شهد شیرین شهادت را از دست مولایش ابا عبدالله‌الحسین (علیه السلام) نوش جان کرد.

شادی روح مطهرش صلوات

 

 شهید عبدالله اسکندری

 تاریخ گهربار و پرحماسه شیعه همواره بیانگر تجلی و تأسی راست قامتان و دلباختگان عرصه جهاد و شهادت به مولا و مقتدای خویش حضرت اباعبدا… الحسین (ع)است که در روز عاشورا فرمودند : هَل مِن ذابٍّ یَذُبُّ عَن حَرَمِ رَسُولِ الله(ص) ( آیا حمایت کننده ای هست تا از حرم رسول خدا حمایت کند ).

و امروز مدافعان حریم امامت و ولایت، شجاعانه و عاشقانه و با بذل جان خویش از حرم مطهر حضرت زینب (س) دفاع می نمایند و با شهادت خویش برگ زرین دیگری از حدیث عشق و تبعیت از مولا و سرور بی سر خود را رقم می زنند .

vj0t7yxe9vxxgkzlp3cj

جانشين فرمانده كل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در ادامه به شهادت سردار حاج عبدالله اسكندري اشاره و اظهار كرد: ايشان در راه دفاع از حرمت حرم عقيله بني هاشم، حضرت زينب(س) به مولا و امام خود اقتدا و سر بر كف نهاد و صدق خود را اثبات كرد. سردار سلامي با بيان اينكه حيف بود كه لقب شهيد در كنار اسم حاج عبدالله ننشيند، مجاهدت هاي اين شهيد گرانقدر را يادآور شد و گفت: ايشان حتي بعد از بازنشستگي نيز از جهاد بازنشسته نشد و نشان داد كه پاسداري از اسلام بازنشستگي ندارد.

وي با اشاره به آشنايي با سردار اسكندري در عمليات والفجر8 در سال 64 خاطرنشان كرد: اخلاص، شرافت، روح آزادي و آزادگي طلبي، رفتار سليم، قلب سليم، سلامت نفس، آرامش، وقار، متانت مردانه، تبسم مومنانه و تواضع مقتدرانه از مختصات اساسي شخصيت بزرگ حاج عبدالله اسكندري بود.

جانشين فرمانده كل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي با تصريح اينكه شهيد اسكندري به تمام مقامات، درجات و مسئوليت هاي دنيوي كاملا بي اعتنا بود، يادآور شد: شهيد اسكندري دل دريايي، روح آسماني و صفاي باطن داشت؛ گاه رئيس ستاد تيپ بود و گاهي راننده تيپ؛ ايشان دوبار از مسئوليت عالي در تيپ 46 كناره گرفت و در خط مقدم راننده لودر و بولدزر شد.

سردار سلامي با بيان اينكه شخصيت متعالي لازم است كه انسان از حصار درجات و مسئوليت ها عبور كند و به خاطر خدا خود را نبيند، گفت: كار مهندسي رزم در جنگ، كار قوي ترين مرداني بود كه از عاشورا روح شجاعت، ايستادگي و مقاومت را الهام گرفتند و شهيد اسكندري نيز اين جنس بود و ذهنيت ما را نسبت به ياران امام حسين(ع) عينيت بخشيد.

وي ضمن تصريح اينكه سردار اسكندري شرف و افتخاري براي شيراز، ايران و اسلام شد، گفت: شهادت اين مرد ميدان جهاد في سبيل الله، يك ستاره درخشان و بي غروب ديگري را بر آسمان شيراز نشاند و صفحه تابناك ديگري از صدق وعده يك جامعه مجاهد را به تاريخ درخشان مقاومت ها و سلحشوري هاي استان فارس و شيراز اضافه كرد.

جانشين فرمانده كل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در پايان تصريح كرد: طراوت شهادت سردار اسكندري، نشاط معنوي، روح شهادت، فداكاري و ايثار را در شيراز كه يكي از پايتخت هاي معنوي جامعه ما است، ايجاد كرد.

تصاویری از شهادت شیهد عبدالله اسکندری به دست تکفیری های وهابی :

sixA45JY_535

681002c73b1475ae223bd8a7ebe34522

تصویر قاتل شهید عبدالله اسکندی :

600263_636

فرآوری و تنظیم مطلب : سایت رهبران شیعه

به گزارش www.hajghasem.ir : ابوجعفر از فرماندهان گروه تروریستی “اجناد الشام” وعامل شهادت سردار شهید حاج عبدالله اسکندری از فرماندهان سپاه در سوریه و رییس سابق بنیاد شهید استان فارس در درگیریهای امروز در حاشیه شمالی شهر حماه سوریه به هلاکت رسید.

ابوجعفر از فرماندهان گروه تروریستی “اجناد الشام” وعامل شهادت سردار شهید حاج عبدالله اسکندری از فرماندهان سپاه در سوریه در درگیریهای امروز در حاشیه شمالی شهر حماه سوریه به هلاکت رسید.

وی همان کسی بود که سر مبارک شهید اسکندری را پس از شهادت از بدن جدا کرد و به آن هتاکی کرد. هلاکت این تروریست قاتل را به خانواده سردار شهید اسکندری تبریک عرض می نماییم.

 

 

 




برچسب ها :
مردی که متعلق به «نهضت روح‌الله» بود
«حاج داوود کریمی»آن مجاهدِ زجرکشیده، با گروهی از هم ردیفان خود اختلاف سلیقه و مرام داشت اما بر سر میراثِ حضرت روح الله، با هیچ کس، حتی رفقا و هم قطاران قدیمی اش معامله نکرد و به پای آن ایستاد؛ افتخار و توفیقی که نصیب جمعی از مدعیانِ هم سفره گی با او، نشد.
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، «حاج داوود کریمی»، به تاریخ 26 بهمن ماه 1326، در محله ی «سلسبیل» تهران متولد شد و 57 سال بعد، در 16 شهریور 1383، بر اثر عوارض گازهای شیمیایی استفاده شده در جبهه های جنگ، در تهران، خلعت شهادت پوشید و پیکرش در قطعه 29 بهشت زهرای(س) تهران به خاک سپرده شد.

عمده ی رزمنده گان تهرانی، «حاج داوود کریمی» را با عنوان «فرمانده ی سپاه منطقه 10- تهران» می شناسند و هنوز هم عده ای، فرماندهی او را بر «سپاه منطقه ی 7- کردستان» به خاطر می آورند. اما مسئولیت های ایشان در سال های دفاع مقدس، به همین دو فقره خلاصه نمی شود؛ فرماندهی «قرارگاه جبهه ی جنوب» و فرماندهی طرح «والعادیات» و... 

«حاج داوود کریمی» در سال 1372، به همت گروهی کج فهم و معوج سلیقه، مدت 100 روز در بازداشت به سر برد و همین باعث شد که گروهی گمان کنند که او از انقلاب و نظام اسلامی بریده است اما چنین نشد. آن جوانمرد آزاده، پس از آن واقعه ی تلخ، همچنان بر سر پیمان خود با نظام و انقلاب ایستاد. درج این نکته ضروری بود برای دفعِ حشراتی که تنها در پی فضولات و عفونات هستند و از تمامی حیات آن جوانمردِ آزاده، تنها به آن صد روز نظر دارند، تا روسیاهی های خود را در پس آن پنهان کنند. ایامی که گرچه بر ایشان و خانواده شریفش، بسیار گران آمد و سخت گذشت اما وی هیچ گاه تا پایان حیاتش، از آن چماقی برای کوبیدن بر سر آزاردهنده گانش نساخت. آنان که امروز در تلاشند تا «حاج داوود کریمی» را، به واسطه ی آن بی درایتی، بریده از نظام و انقلاب جا بزنند، عامدانه و مغرضانه، به دیدارِ ایشان با «مقام معظم رهبری»، بعد از رهایی از بند و تلاش او برای بازگشت به سپاه(که با کم لطفی برخی، ناکام ماند)، هیچ اشاره ای نمی کنند. 

آن مجاهدِ زجرکشیده، با گروهی از هم ردیفان و هم سنگران خود اختلاف سلیقه و مرام داشت اما بر سر میراثِ حضرت روح الله، با هیچ کس، حتی رفقا و هم قطاران قدیمی اش معامله نکرد و به پای آن ایستاد؛ افتخار و توفیقی که نصیب جمعی از مدعیانِ هم سفره گی با او، نشد. بی شک کسانی که در طول حیات «آن مرد با ایمان و ایثارگر» به او جفا کردند (و لابد اعتقاد و پایمردی خود را بر آرمان های انقلاب، بیشتر از او می دانستند)، امروز باید شرمنده ی عذر و تقصیرهای خود باشند و سر به زیر اندازند اما هیچ کدام از چپ کرده ها و بریده های جریانات سیاسی رنگ و وارنگ، حق ندارند، آن مجاهدِ «صدیق و با صفا» را، به خود منتسب کنند. مردی که وقتی مسئولیت فرماندهی اش از وی گرفته شد، بر خلاف مدعیانِ دیگر، به جای قهر و دهان کجی، لباس بسیجی پوشید و به عنوان تک تیرانداز در عملیات حاضر شد. مردی که وقتی دربِ محل کارش را جوش دادند تا جلوی ورودش به جایگاهش را بگیرند، نه شورش کرد، نه به اپوزوسیون پیوست و نه جبهه های جنگ را رها کرد. صبورانه به جهاد و مبارزه ادامه داد و آلوده به غیبت دشمنانش نشد. با هیچ کس بنای رقابت نداشت، هر چند که گروهی او را رقیب پنداشتند ودر حقش نارفیقی کردند. 

و ختم کلام این که امروز بسیاری بر آنند که «حاج داوود کریمی» را شهیدی از جبهه ی خود معرفی کنند اما آن عزیز، با سابقه ی بیست سال مبارزه در مکتبِ «امام خمینی»، که ده سال از آن در لباسِ خاک آلودِ جنگ گذشت و با نانِ درآمده از دست های پینه بسته ی کارگری در کارگاه «قالب سازی» و سکوت و خانه نشینی بزرگ منشانه اش، با هیچ چسب و سریشی، به جریان های سیاسی آلوده و فعالانِ دین به دنیا فروخته ی آنان نمی چسبد. 

در نهمین سالگرد شهادت «حاج داوود کریمی»، تصاویری از آن شهید را تقدیم کاربران عزیز کرده و درودِ خالصانه خود را نثار روح آن آزاد مردِ میادین جهاد اصغر و اکبر می کنیم.

روحمان با یادش شاد




































 
 
 
 



برچسب ها :

زندگي نامه شهيد مهدي زين الدين

 

معرفي

سردار سر لشكر پاسدار شهيد مهدي زين الدين

فرمانده لشكر 17 علي بن ابي طالب (ع)

به سال 1338 ه.ش در كانون گرم خانواده اي مذهبي ، متدين و از پيروان مكتب سرخ تشيع ، در

تهران ديده به جهان گشود .

مادرش بانويي مانوس با قرآن و آشناي با دين و مذهب بود براي تربيت فرزندش كوشش فراواني

نمود . داشتن وضو ، مخصوصا هنگام شير دادن فرزندانش برايش فرضيه بود و با مهر و محبت مادري

، مسائل اسلامي را به آنها تعليم مي داد.

نبوغ و استعداد مهدي باعث شد كه او در اوان كودكي قرآن را بدون معلم و استاد ياد بگيرد و بر

قرائت مستمر آن تلاش نمايد . پس از ورود به دبستان در اوقات بيكاري به پدرش كه كتابفروشي

داشت ، كمك مي كرد .

فعاليتهاي سياسي - مذهبي

مهدي در دوران تحصيلات متوسطه اش به لحاظ زمينه هايي كه داشت با مسائل سياسي و

مذهبي آشنا شد و در اين مدت كه با شهيد محراب آيت الله مدني مانوس بود ، روح تشنه خود را با

نصايح ارزنده و هدايتگر آن شهيد بزرگوار سيراب نمود ودر واقع حساس ترين دوران جواني به هدايت

ويژه اي دست يافته بود به همين دليل از حضرت آيت الله مدني بسيار ياد مي كرد و رشد مذهبي

خود را مديون ايشان مي دانست .

در مسير مبارزات سياسي عليه رژيم پهلوي ، پدر براي بار دوم از خرم آباد به سقز تبعيد گرديد . اين

امر باعث شد تا مهدي كه خود در مبارزات نقش فعالي داشت دوري پدر را تحمل كند و سهم پدر را

نيز در مبارزات خرم اباد بر دوش كشد .

در ادامه مبارزات سياسي دوران دبيرستان ، کينه عميقي نسبت به رژيم پهلوي پيدا كرد و زمان كه

حزب رستاخيز شروع به عضو گيري اجباري مي نمود شهيد زين الدين به عضويت اين حزب در نيامد

و با سوابقي كه از او داشتند از دبيرستان اخراجش كردند . به ناچار براي ادامه تحصيل با تغيير از

رياضي به طبيعي موفق به اخذ ديپلم گرديد و در كنكور سال 1356 شركت كرد و ضمن موفقيت

توانست رتبه چهارم را در بين پذيرفته شدگان دانشگاه شيراز بدست اورد . اين امر مصادف با تبعيد

پدرش به جرم حمايت امام خميني از خرم‌اباد به سقز و موجب انصراف از ادامه تحصيل و ورود جدي

تر او در سنگر مبارزه پدرش شد .

پس ازمدتي پدر شهيد زين الدين از سقز به اقليد فارس تبعيد شد . اين ايام كه مصادف با جريانات

انقلاب اسلامي بود ، پدر با استفاده از فرصت پيش آمده ، مخفيانه محل زندگي را به قم انتقال داد.

مهدي نيز همراه ساير اعضاي خانواده ، از خرم آباد به قم آمد و در هدايت مبارزات مردمي نقش

موثري را عهده دار شد .

پس از پيروزي انقلاب اسلامي

بعد از پيروزي انقلاب اسلامي جزو اولين كساني بود كه جذب نهاد مقدس جهاد سازندگي شدو با

تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي قم ، براي انجام وظيفه شرعي و اجتماعي خود و حفظ و

حراست از دست آورده هاي خونين انقلاب ، به اين نهاد مقدس پيوست . ابتدادر قسمت پذيرش و

پس از آن به عنوان مسوول واحد اطلاعات سپاه قم انجام وظيفه كرد .

شهيد زين الدين در زمان مسئوليت خود در واحد اطلاعات كه همزمان با غائله خلق مسلمان و

توطئه هاي پيچيده ضد انقلاب در شهر خون و قيام «قم» با ابزار نقش فعال خود با برخورداري از

بينش عميق سياسي ، در خنثي كردن حركتهاي انحرافي و ضد انقلابي گروهكهاي آمريكايي نقش

بسزايي داشت .

شهيد زين الدين در عمليات بيت المقدس مسئوليت اطلاعات عمليات قرار گاه نصر را به عهده

داشت و به خاطر لياقت ، ايمان و خلوص استعداد رزمي و شاعت فراوان ، در عمليات رمضان به

عنوان فرمانده تيپ علي ابن ابيطالب - كه بعد ها به لشگر تبديل شد ، انتخاب گرديد .

در عمليات رمضان لشگر علي ابن ابيطالب جزو يگانهاي مانوري و خط شكن بود و به حول قوه الهي

و با قدرت فرماندهي و هدايت ايشان در بكارگيري صحيح نيروها و موفقيت آن يگان در اين عمليات

بعد ها اين تيپ ، به لشكر تبديل شد.

لشكر مقدس علي ابن ابيطالب در تمام صحنه هاي نبرد سپاهان اسلام خط شكن و به عنوان يكي

از يگانهاي هميشه موفق ، نقش حساس و تعيين كننده اي را بر عهده داشت .

صبر ، استقامت مقاومت جانانه و به ياد ماندني اين يگان ، همگام با ساير يگانها در عمليات

پيروزمندانه خيبر بسيار مشهور است .

هنگامي كه دشمن از هوا و زمين و با انواع جنگ افزار ها و هواپيماهاي توپولوف و مين و بمبهاي

شيميايي و پرتاب يك ميليون و دويست هزار گلوله توپ و خمپاره ، جزاري جنوبي مجنون را آماج

حملات خويش قرار داده بود او و يگان تحت امرش مردانه و تا آخرين نفس جنگيدند و دشمن زبون را

به عقب راندند و جزاير را حفظ كردند.

ويژگي هاي اخلاقي

از خصوصيات بارز ا و شجاعت و شهامت بود . خط شكني هاي شبهاي عمليات و جنگيدن با

دشمن درروز و مقاومت در برابر سخت ترين تانكها به خاطر روحيه بود ، روحيه اي كه اساس و بنيان

آن برايمان و اعتقاد به خدا استوار بود .

مجاهدت دائمي او براي خدا بود و هيچگاه اثر خستگي روحي در وجودش ديده نمي شد .

شهيد زين الدين در كنار تلاش بي وقفه اش از مستحبات غافل نبود . اعتقاد داشت كه جبهه هاي

نبرد ، مكاني مقدس است و انسان در اين مكان ، به خدا تقرب پيدا مي كند . هميشه به رزمندگان

سفارش مي كرد به تزكيه نفس و جهاد اكبر بپردازند .

او همواره سعي مي نمود كه هميشه با وضو باشند . به نماز اول وقت توجه بسيار داشت و با قرآن

مجيد مانوس بود و به حفظ آيات آن مي پرداخت .

به دليل اهميتي كه براي مسائل معنوي قائل بود ، نماز را با تاني و خلوص مخصوصي به پا مي

داشت .

فردي سراپا تسليم بود و توجه به دعا ، نماز و جلسات مذهبي از همان دوران كودكي در زندگي

مهدي متجلي بود.

با علاقه خاصي به بسيجي ها توجه مي كرد . محبت اين عناصردر دل او جايگاه ويژه اي داشت .

براي رسيدگي به وضعيت نيروها و مطلع شدن از احوال برادران رزمنده خود به واحد ها ، يگانها و

مقر هاي لشكر سركشي مي نمود و مشكلات آنان را رسيدگي و پيگيري مي كرد . همواره به

برادران سفارش مي كرد كه نسبت به آنها بدهكار بدانند و يقين داشته باشند كه آنها حق بزرگي بر

گردن ما دارند .

شيفتگي و محبت ويژه اي به اهل بيت عصمت و تهارت داشت . با شناختي كه از ولايت فقيه

داشت از صميم قلب به امام خميني عشق مي ورزيد . با قلبي مملو از تخلص ، ايمان و علاقه از

دستورات و فرامين آن حضرت تبعيت مي نمود. به دقت پيام ها و سخنراني هاي ايشان را گوش

مي كرد و سعي داشت كه همان را ملاك عمل خود قراردهد و از حدود تعيين شده به هيچ وجه

تجاوز نكند .

فقط اموال بيت المال براي شهيد زين الدين از اهميت خاصي برخوردار بود . همواره در مسئوليت و

جايگاهي كه قرار داشت نهايت دقت خود را به كار مي برد تا اسراف و تبذير نشود . بارها مي گفت

:

در مقابل بيت المال مسئول هستيم .

در استفاده از نعمت هاي الهي و حتي غذاي روزمره ميانه روي مي كرد .

او خود را‌آماده رفتن كرده بود و همواره براي كم كردن تعلقات مادي تلاش مي كرد . ايثارر و فداكاري

او در تمام زمينه ها ، بيانگر اين ويژگي و خصوصيتش بود .

براي اخلاص و تعهد آن شهيد كمتر مشابهي مي توان يافت.

او جز به اسلام و انجام تكليف الهي خود نمي انديشيد در مناجات و راز و نيازهايش اين جمله را

بارها تكرار مي كرد :

اي خدا ! اين جان ناقابل را از ما قبول بفرما و در عوض آن ، فقط اسلام را پيروز كن .

از آن جا كه برادران ، ايشان را به عنوان الگويي براي خود قرار داده بودند ، سعي مي كردند اخلاق و

رفتارشان مثل ايشان باشد .

او شخصيتي چند بعدي داشت : شخصيتي پرورش يافته در مكتب انسان ساز اسلام . خيلي ها

شيفته اخلاق ، رفتار و مديريت و فرمااندهي او بودند و اورا يك برادر بزرگتر و معلم اخلاق مي

دانستند زيرا اوقبل از آنكه لشكر را بسازد ، خود را ساخته بود .

اخلاق ورفتار او با توجه به اقتضاي مسئوليتهاي نظامي اش كه داراي صلابت و قدرت خاصي بود ،

زماني كه با بسيجيان مواجه مي شد برادري صميمي و دلسوز براي آنها بود .

شهيد مدني زين الدين در زمنه تربيت كادرهاي پرتوان بريا مسئوليتهاي مختلف لشكر به گونه اي

برنامه ريزي كرده بود كه در واحد هاي مختلف ، حداقل سه نفر در راس امور و در جريان كارها

باشند .

اويكي از فرماندهان محبوب جبهه ها به شمار مي آمد فرماندهي كه نور معرفت ، تقوا ، صبر و

واستقامت سراسر وجودش را فرا گرفته يود و اين نورانيت به اطرافيان نيز سرايت كرده بود چنانچه

گفته مي شود :70% نيروهاي پاسدار و بسييجي آن لشكر ، نماز شب مي خواندند .

نحوه شهادت

در‌آبان سال 1363 شهيد زين الدين به همراه برادرش مجيد كه مسووول اطلاعات و عمليات تيپ 2

لشكر علي ابن ابيطالب بود جهت شناسايي منطقه عملياتي از باختران به سمت سردشت حركت

مي كنند . در آنجا به برادران مي گويد : من چند ساعت پيش خواب ديدم كه خودم و برادرم شهيد

شديم .

موقعي كه عازم منطقه مي شوند ، راننده شان را پياده كرده و مي گويند : خودمان مي رويم .

حتي در مقابل درخواست يكي از برادران ، مبني بر همراه شدن با آنها ، برادر مهدي به او مي گويد

: تواگر شهيد بشوي، جواب عموميت را ما نميتوانيم بدهيم ، اما ما دو برادر اگر شهيد بشويم جواب

پدرمان را مي توانيم بدهيم .

فرمانده محبوب بسيجي ها ، سرانجام پس از ساليان طولاني دفاع در جبهه ها و شركت در

عمليات و صحنه هاي افتخار آفرين ، در درگيري با ضد انقلاب شربت شهادت نوشيد و روح بلندش از

اين جسم خاكي به پرواز در آمد تا در نزد پروردگارش ماوي گزيند .




برچسب ها :

زندگینامه شهید محمود کاوه

به سال 1340 هـ .ش در مشهد در خانواده‌ای مذهبی و دوستدار اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم‌السلام) متولد شد. پدرش که از کسبة متعهد به شمار می‌رود، در دوران ستمشاهی و اختناق، با علما و روحانیون مبارز، از جمله حضرت آیت الله خامنه‌ای (مدظله‌العالی) و شهیدان هاشمی‌نژاد و کامیاب ارتباط داشت؛ وی که برای تربیت فرزندش اهمیت زیادی قایل بود، محمود را همراه خود به مجالس و محافل مذهبی و نماز جماعت می‌برد و از این راه، او را با مکتب اهل بیت و تعالیم انسان‌ساز اسلام آشنا کرد.

محمود کاوه، دوران تحصیلات ابتدایی خود را در چنین شرایطی سپری کرد. از آنجا که آرزوی قلبی پدرش به هنگام تولد محمود این بود که وی را در سلک صالحان و پیروان واقعی مکتب اسلام قرار دهد، محمود با علاقة قلبی و تشویق پدر، وارد حوزه علمیه شد و همزمان، تحصیلات دوران راهنمایی و دبیرستان را نیز ادامه داد.
با اوج‌گیری انقلاب، او که جوانی با نشاط، فعال و مذهبی بود، با شرکت در محافل درس مساجد جوادالائمه و امام حسن مجتبی (علیهماالسلام) که در آن زمان از مراکز تجمع نیروهای مبارز مشهد بود از هدایتها و تعالیم حضرت آیت الله خامنه‌ای (مدظله‌العالی) بهره‌های فراوانی برد. وی ره توشه‌های همین تعالیم را با خود به محیط دبیرستان و میان دانش‌آموزان منتقل می‌نمود، تا آنجا که در دبیرستان، به عنوان محور مبارزه شناخته گردید. محمود با علاقه وافر، به پخش اعلامیه‌های حضرت امام خمینی (قدس سره) همت گماشت و فعالانه در راه‌پیمایی‌ها و درگیریهای زمان انقلاب، شرکت می‌نمود.
• فعالیت‌های بعد از پیروزی انقلاب اسلامی
با پیروزی انقلاب اسلامی، کاوه جزو اولین عناصر مؤمن و متعهدی بود که به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در شهر مقدس مشهد پیوست. پس از گذراندن یک دوره آموزش شش ماهه چریکی، به آموزش نظامی برادران سپاه و بسیج پرداخت. پس از آن، به منظور حفاظت از بیت شریف حضرت امام خمینی، طی مأموریتی شش ماهه به تهران عزیمت کرد. با شروع جنگ تحمیلی، به همراه تعدادی از نیروهای خراسان به جبهه‌های جنوب اعزام شد و لیکن مدتی بعد به علت نیاز شدیدی که پادگان به مربی داشت، او را برای آماده‌سازی و آموزش نیروها به مشهد فراخواندند.
• کاوه در کردستان
با وجود این که برای آموزش نیروها اهمیت زیادی قایل بود و مسؤول مستقیم او، تمایل نداشت وی را، که از مربیان دلسوز و قوی محسوب می‌شد، به جبهه اعزام نماید، اما روح پرتلاطم محمود به دنبال فرصتی بود تا رودرروی دشمن قرار گیرد و در صحنه‌های کارزار، از انقلاب و ارزشهای آن به صورت عملی دفاع نماید. بنابراین در اولین فرصت رضایت فرماندة پادگان را جلب نمود و با شور و شوقی وافر، به دیار کردستان که در آن زمان، با توطئه گروهکها و عناصر ضد انقلاب، دستخوش درگیری و آشوب شده بود عزیمت کرد.
محمود که به همراه تعدادی از برادران پاسدار جهت آزادسازی شهر بوکان وارد کردستان شده بود، به دلیل لیاقتها و مهارتهایی که داشت، در همان ابتدا به عنوان فرمانده گروهی دوازده نفره انتخاب شد.
کاوه در منطقه کردستان برای مبارزه با ضد انقلاب که از حمایت‌های خارجی برخوردار بود و با انجام جنایاتی هولناک، توطئه شوم جدایی این منطقه از میهن اسلامی را در ذهن می‌پروراند، شب و روز نداشت و به دلیل تلاش بسیار زیاد، جدیت و پشتکار، شجاعت و همچنین روحیه شجاعت‌طلبی‌یی که داشت، پس از مدت کوتاهی، به سمت فرماندهی عملیات سپاه سقز منصوب شد. در این زمان در عین ناباوری همگان، همراه تعداد کمی نیرو و با شهامتی وصف‌ناپذیر، عملیات آزادسازی منطقه مرزی بسطام را طرح‌ریزی و45 کیلومتر جاده مرزی را طی یک مرحله و در عرض بیست وچهار ساعت آن هم در قلب منطقه تحت نفوذ ضد انقلاب، آزاد نمود.
ضد انقلاب که با برخورداری از سلاح، امکانات و نیروهای رزمی فراوان، عرصه را بر نیروهای نظامی و انتظامی تنگ کرده بود و جنایات فجیعی را در کردستان مرتکب می‌شد، با ورود جوانان دلیر و متعهدی چون محمود کاوه به صحنة نبرد، به این نتیجه رسید که ماندن در کردستان و مقاومت، برایش سنگین تمام خواهد شد. کاوه و همرزمانش با عملیات‌های پی‌درپی، آنچنان مزدوران استکبار را در منطقه منفعل و مستأصل نمودند که ضد انقلاب در اوج استیصال و درماندگی، برای زنده یا مردة کاوه، جایزه تعیین کرد.
• نقش کاوه در تیپ ویژه شهدا
به دنبال عملیات سرنوشت ساز نیروهای سپاه در محورهای مختلف کردستان و همزمان با تشکیل تیپ ویژه شهدا که فرماندهی آن برعهده شهید ناصر کاظمی بود، کاوه به عنوان فرمانده عملیات تیپ انتخاب شد. هنوز مدت کوتاهی از فعالیت محمود در این مسؤولیت که با آزادسازی بسیاری از مناطق کردستان همراه بود، نگذشته بود که آوازة تیپ ویژه شهدا آنچنان ضد انقلاب را متحیر ساخت که بکلی روحیة خود را از دست داد تا آنجا که در مقابل هر یورش رزمندگان اسلام، فرار را بر قرار ترجیح می‌داد و می‌دانست که مقاومت در مقابل این یگان، جز خسارت و نابودی، ثمری نخواهد داشت.
آزادسازی سد بوکان و جاده47 کیلومتری آن، آزادسازی جاده صائین دژ به تکاب، پاکسازی منطقه کیله و آشنوزنگ، آزادسازی محور استراتژیک پیرانشهر به سردشت، که به عنوان مرکزیت و نقطه ثقل ضد انقلاب به شمار می‌آمد و منجر به انهدام مرکز رادیویی آنها و فتح ارتفاعات مهم مرزی منطقه آلواتان و آزادسازی زندان دوله‌تو و هلاکت بیش از750 نفر از ضد انقلاب گردید، از جمله نبردهای تهاجمی بود که توسط محمود کاوه و همرزمانش در تیپ ویژه شهدا طرح‌ریزی و اجرا گردید. تعداد عملیاتی که کاوه علیه ضد انقلاب فرماندهی کرده، آنقدر زیاد است که ذکر نام تمامی آنها در این مختصر میسر نیست.
پس از شهادت سرداران رشید اسلام ناصر کاظمی، محمد گنجی‌زاده و محمد بروجردی، در خرداد1362 کاوه رسماً به فرماندهی تیپ منصوب گردید. محمود در سمت فرماندهی نیز با تلاشی همه جانبه، برای آموزش، سازماندهی و آماده‌سازی نیروها از هیچ کوششی دریغ نمی‌ورزید.
بنا به صلاحدید فرماندهی محترم سپاه در تاریخ29/4/1362 تیپ ویژه شهدا مأموریت یافت تا در عملیات برون مرزی والفجر2 که در منطقه حاج عمران انجام پذیرفت، شرکت نماید. در این عملیات، کاوه با فرماندهی صحیح، اهداف از پیش از جمله ارتفاعات2519 را با موفقیت به تصرف درآورد.
همزمان با عملیات والفجر4 مأموریت پاکسازی محور سردشت از لوث وجود ضد انقلاب (دموکراتها و منافقین) به تیپ ویژه شهدا واگذار شد. رزمندگان غیور و سلحشور تیپ، ضمن تسلط بر ارتفاعات مرزی کوه سیر، قوری، تالشور روستای اسلام آباد، مرکز رادیویی منافقین و مقر دموکراتها را تصرف کردند.
تیپ ویژه شهدا به فرماندهی محمود کاوه در سال63 در عملیات بدر همراه با سایر یگانهای سپاه با دشمن تا دندان مسلح جنگید و در تاریخ23/4/64 در عملیات قادر (همراه با یگانهایی از ارتش جمهوری اسلامی) در جبهه شمالی سیدکان عراق، باعث برهم زدن آرایش نظامی دشمن گردید. همچنین در منطقه عملیاتی والفجر9 که در منطقه چوراته عراق انجام گرفت در انهدام قوای دشمن و آزادسازی بخشی از خاک آنان، نقش مؤثری داشت.
• ویژگیهای اخلاقی
صفات ارزنده و ویژگیهای ایمانی، باعث شد که محمود، تمام وجود خود را وقف انقلاب کند. با اهمیتی که کردستان برای نظام نوپای اسلامی داشت، خود را فرزند کردستان معرفی کرد.
روحیه والا و انساندوستی او به قدری در اطرافیان اثر گذاشته بود که با وجود تبلیغات سوء دشمنان و ایجاد جو مسموم علیه او و یگان تحت امرش، هنگامی که به درجة رفیع شهادت نائل آمد، مردم مهاباد با پای برهنه در تشیع پیکر پاک و مطهرش بر سر و سینه می‌زدند، اشک می‌ریختند و ضد انقلاب را نفرین می‌کردند.
او با الهام از سخن خداوند در قرآن که در وصف مؤمنان می‌فرماید :«اشداء علی الکفار و رحماء بینهم» در قلب مردم و نیروها جای گرفته بود، چراکه هیچ انگیزه‌ای جز خدمت به انقلاب و احیای ارزشهای الهی نداشت.
کاوه در عین حال که تمام اوقات شبانه روزش را برای مبارزه به کار می‌بست، از پرداختن به تکالیف دینی و انجام مستحبات نیز غافل نبود. او از مروجین قرآن کریم بود و با عشق خالصانه به اسلام و مکتب، آیات جهاد را تلاوت می‌کرد و در صحنة جنگ و مقاتله با دشمنان، آن را در عمل تفسیر می‌نمود.
روحیة اطاعت‌پذیری و ولایت‌مداری، هوش سرشار، چابکی در عملیات‌ها، مسلح بودن به سلاح تقوا و اخلاق حسنه، شجاعت و بی‌باکی، ساده زیستی و صمیمیت با نیروها از جمله ویژگیهای شخصیتی آن شهید والامقام است.
با این که در مقابله با ضد انقلاب، سازش ناپذیر، جسور و با شهامت بود، اما با نیروهای تحت امر خود، برخوردی بسیار متواضعانه و توأم با صفا و صمیمیت داشت؛ تواضع او سبب شده بود که محبوبیت خاصی در بین نیروها کسب نماید. تا آنجا که بر قلب نیروهای بسیجی و سپاهی فرماندهی می‌کرد. او مصداق بارز تلفیق«محبت» و «قاطعیت» در امر فرماندهی نظامی بود.
روزی یکی از نزدیکان وی به منطقه آمده بود، یکی از برادران تقاضا کرد که کار مناسبی به او محول کند؛ شهید کاوه پاسخ داد :«همه بسیجی‌ها فامیل من هستند».
در بعد جسمانی، هیچ گاه از ورزش غافل نمی‌شد. با تشویق نیروها و حضور در مسابقات ورزشی، آمادگی رزمی آنها را بالا می‌برد. همواره برای تشویق بچه‌ها می‌گفت :«موفقیت‌های من در کوههای کردستان، مدیون ورزش است» او چریکی زبده بود که در عمل و جنگ، چریک شده بود نه با آموزش دیدن درسهای تئوری.
کاوه همیشه راهگشای عملیات بود؛ هرجا که کار گره می‌خورد، حضور او کارگشا بود و هرکجا که از عزم و اراده رزمندگان کاسته می‌شد، اراده پولادین او به همگان، روحیه‌ای تازه می‌بخشید.
همیشه برای این که بتواند عملیات را بهتر هدایت کند، پیشاپیش رزمندگان حرکت می‌کرد.
با این که بارها در صحنه‌های عملیاتی مجروح شده بود، ولی همیشه قبل از بهبودی، به منطقه بازمی‌گشت. حتی در برخی مواقع، نیروها او را با سر و بدن باندپیچی شده می‌دیدند که در میانشان حاضر می‌شد و آمادة پذیرش مأموریت و اجرای عملیات بود.
سرتیپ شهید حسن آبشناسان فرمانده لشگر23 نوهد، می‌گفت :«اگر در دنیا یک چریک پاکباخته و دلباخته به اسلام و حضرت امام «قدس سره» وجود داشته باشد، محمود کاوه است و هر رزمنده‌ای که بخواهد خوب پخته و آبدیده شود، باید به تیپ ویژه شهدا، پیش او برود».
محمود دارای فضایل اخلاقی ویژه‌ای بود. وی انجام کار خالصانه و بی ریا را سرلوحة زندگی خود قرار داده بود. عموماً کم سخن می‌گفت و بیشتر عمل می‌کرد.
همواره سعی می‌کرد وحدت ارتش و سپاه حفظ شود، نیروهای ارتش نیز این را خوب می‌دانستند. این خصال و روحیات فرماندهی محمود، تیپ ویژه شهدا را به آنجایی رساند که مقام معظم رهبری درباره این یگان و شهید کاوه می‌فرمایند :
«تیپ ویژه شهدا که فرماندهی‌اش را ایشان برعهده داشتند، یکی از واحدهای کارآمد ما محسوب می‌شد؛ او در عملیات گوناگون شرکت داشت و کارآزموده‌ی میدان جنگ شده بود. از لحاظ نظم، اداره واحد، مدیریت قوی، دوستی و رفاقت با عناصر لشگر، از لحاظ معنوی، اخلاق، ادب، تربیت، توجه و ذکر، یک انسان جوان اما برجسته بود.
این جوان (شهید کاوه) جزو عناصر کم نظیری بود که او را درصدد خودسازی یافتم، حقیقتاً اهل خودسازی بود، هم خودسازی معنوی و اخلاقی و تقوایی و هم خودسازی رزمی».
• شهادت
یازدهم شهریورماه1365 روح این سردار شجاع اسلام و سرباز وارسته حضرت بقیه الله الاعظم (عج) در عملیات کربلای2 بر بلندای قله 2519 حاج عمران به پرواز درآمد و دل صخره و کوه، یاد و خاطره شجاعت‌های بی‌نظیر او را در خود ثبت کرد. آن روز، کاوه مزد جهاد را دریافت کرد و به بارگاه عز الهی فرا خوانده شد.
خصال و ویژگیهای درخشنده کاوه در تمام مدت خدمتش و در تصدی مسؤولیتهای مختلف، درسی است بس بزرگ. امید است با بکارگیری آنها و آراسته شدن به آن سجایای اخلاقی، خود را برای دفاع از حریم اسلام و ارزشهای متعالی آن همواره مهیا و آماده سازیم.
ان شاءالله




برچسب ها :

پیکری که بعد از 800 سال سالم بود 

در عهد فتحعلی شاه قاجار در حدود 1238 هجری، مرقد شریف شیخ صدوق(ره) که در اراضی ری قرار دارد، از کثرت باران خراب شد. در این هنگام بود که پیکر سالم «رئیس المحدّثین» پس از 800 سال خودنمایی کرد.



به گزارش رویش به نقل فارس، در ادامه معرفی مفاخر و بزرگان شیعه، در این شماره زندگی و آثار شیخ صدوق تقدیم مخاطبان گرامی می‌شود.

در چهار شماره پیشین «ابن‌فهد حلی»، «سید بن طاووس»، «سید بحرالعلوم» و «شیخ مفید» معرفی شده‌اند.


ولادت شیخ صدوق به دعا و پیش‌بینی امام زمان (عج)

«شیخ صدوق» که نام کاملش محمد بن على بن حسین بن بابویه قمى است در سال 305 (و به نقلی 306) هجرى قمرى، در خاندان علم و تقوى، در شهر قم دیده به جهان گشود.

شیخ طوسى جریان ولادت وى را چنین نقل کرده: على بن بابویه (پدر شیخ صدوق) با دختر عموى خود ازدواج کرده بود؛ ولى از او فرزندى به دنیا نیامد. او در نامه‏اى از حضور شیخ ابو القاسم، حسین بن روح تقاضا کرد تا از محضر حضرت بقیة الله عجل الله تعالى فرجه بخواهد براى او دعا کند تا خداوند اولاد صالح و فقیه به او عطا نماید.

پس از گذشت مدتى از ناحیه آن حضرت این گونه جواب رسید: «تو از این همسرت صاحب فرزند نخواهى شد؛ ولى به زودى کنیزى دیلمیه نصیب تو مى‏شود که از او داراى دو پسر فقیه خواهى شد.»

شیخ صدوق نیز، جریان ولادت خود را که با تقاضاى کتبى پدرش از محضر امام زمان عجل الله تعالى فرجه و دعاى آن حضرت بوده، در کتاب کمال الدین به صورت حدیث آورده و مى‏افزاید:

هرگاه ابو جعفر محمد بن على الاسود مرا مى‏دید که براى فرا گرفتن علم و دانش به محضر استاد مى‏روم به من مى‏فرمود: «این میل و اشتیاق به علم و دانش که در تو وجود دارد مایه شگفتى نیست؛ زیرا تو به دعاى امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشریف متولد شده‏اى»

خاندان شیخ صدوق ‏

یکى از معروفترین خاندان‌هاى بزرگ که بیش از سیصد سال در مرکز ایران دانشمندان نامور از آن برخاسته‌اند خاندان «بابویه» است که «صدوق» بزرگترین شخصیت این خاندان به شمار مى‌رود.

«بابویه» جد اعلاى صدوق است و اولین کسی که از این خاندان لقب «ابن بابویه» گرفت پدر صدوق یعنى على بن حسین بن بابویه است.

پدر شیخ صدوق خود از دانشمندان به نام شیعه بوده و بیش از یکصد کتاب در موضوعات مختلف نگاشته است. وى پیشواى شیعه در قم و اطراف آن در زمان خود بوده و در عصر امام حسن عسکرى علیه‌السلام و غیبت صغرى حضرت ولى عصر(عج ) و در عهد نیابت خاصه حسین بن روح مى‌زیست.

این عالم بزرگ و وارسته و پارسا در قم مغازه‌اى داشت که در کنار کارهاى علمى بخشى از وقت خود را به کسب و کار مى‌پرداخت و با درآمد آن مخارج زندگى خویش را تامین مى‌کرد اما در حقیقت او دانشمندى بزرگ بود که نه تنها در مجامع علمى آن روز از مقام و منزلت علمى بالایى برخوردار بود هم اکنون نیز مورد احترام دانش پژوهان و اساتید بزرگ علوم اسلامى است.



شخصیت علمى شیخ صدوق‏

شیخ صدوق از بزرگترین شخصیت‏هاى جهان اسلام و شیعه و از برجسته‏ترین چهره‏هاى درخشان علم و فضیلت است.

او که نزدیک به عصر ائمه علیهم‏السلام مى‏زیست، با جمع‏آورى روایات اهل بیت علیهم‏السلام و تالیف کتاب‏هاى نفیس و با ارزش، خدمات ارزنده و کم‏نظیرى به اسلام و تشیع کرد.

شیخ صدوق بیش از بیست سال از دوران پر برکت حیات پدر را درک کرد و در این مدت از محضر پدر و سایر علماى قم کسب علم و حکمت کرد.

وی در سن 22 یا 23 سالگى بود که پدرش دار فانى را وداع کرد. از آن پس وظیفه سنگین نشر احادیث آل محمد صلى الله علیهم اجمعین و هدایت امت به عهده وى قرار گرفت و دوران جدیدى از زندگى او آغاز شد.

عصر حدیث 

عصر شیخ صدوق را باید عصر حدیث نامید. دوره‌اى که با حرکت علمى شیخ کلینى آغاز شد و با تلاش‌هاى پیگیر و بى‌وقفه شیخ صدوق ادامه یافت.

شیخ کلینى که او نیز از کلین به رى هجرت کرد و در آنجا کتاب «کافى» اولین کتاب از مجموعه چهارگانه روائى شیعه - را نگاشت، با این حرکت علمى جدید، مکتب حدیث نگارى اهل بیت علیهم‌السلام را پى نهاد که دیگران از جمله شیخ صدوق، بناى مستحکم ضبط و نشر حدیث را بر آن بنیاد نهادند.

شیخ صدوق براى ادامه راهى که کلینى در آن قدم نهاده بود سفرهاى علمى خود را آغاز کرد.

سفرهاى علمى شیخ صدوق

عشق به جمع آورى احادیث در وجود شیخ صدوق موج مى‌زد و حفظ و حراست از سخنان پیشوایان دینى و نشر و توزیع آنها را سرلوحه کار خود قرار داده بود و براى رسیدن به این هدف، از بلخ و بخارا تا کوفه و بغداد و از آنجا تا مکه و مدینه سفر کرد و به تمام مراکز اسلامى آن زمان - اعم از شیعه و سنى – سر زد و چه بسیار که در این سفرها با مشکلات فراوانى مواجه شد ولى همه را به جان خرید و غم غربت را تحمل کرد.

وی به هر شهرى وارد مى‌شد به دنبال نخبگان مى‌گشت و از دانش آنان بهره مى‌گرفت و نیز علاقه‌مندان علوم دینى را از منبع سرشار اندوخته‌هاى خود سیراب مى‌کرد.

در ماه رجب سال 352 قمری به قصد زیارت امام رضا علیه‌السلام به مشهد رفت و سپس به رى بازگشت.

در ماه شعبان همان سال سفرى به نیشابور کرد که از مهمترین شهرهاى خطه خراسان در آن روزگار بوده است. در آن شهر اهالى آنجا گرداگرد او را گرفتند و وى با بحثهاى روشنگرانه خود تشتت فکرى عجیبى که نسبت به غیبت امام مهدى موعود (عج) در میان آنها رواج داشت، از بین برد.

علاوه بر آن از عده‌اى از بزرگان آن دیار حدیث شنیده و نقل کرده است از جمله حسین بن احمد بیهقى، ابوالطیب حسین بن احمد و عبدالله بن محمد بن عبدالوهاب.

در مرو نیز از گروهى دیگر از محدثان حدیث شنیده و نقل کرده است. از جمله محمد بن على شاه فقیه و ابو یوسف رافع بن عبدالله بن عبدالملک.

سپس به بغداد مسافرت کرد و در همان سال از عده‌اى دیگر از بزرگان بغداد نیز حدیث شنید از جمله حسین بن یحیى علوى، ابراهیم بنى هارون و على بن ثابت.

در سال 354 وارد کوفه شد و از مشایخ آنجا استماع حدیث کرد. از جمله محمد بن بکران نقاش، احمد بن ابراهیم بن هارون، حسن بن محمد بن سعید هاشمى، على بن عیسى، حسن بن محمد مسکونى و یحیى بن زید بن عباس بن ولید.

در آن سال براى زیارت بیت الله الحرام و انجام مناسک حج عازم حجاز شد و در بین راه در همدان از قاسم بن محمد بن احمد بن عبدویه و فضل بن فضل بن عباس کندى و محمد بن فضل بن زیدویه جلاب حدیث شنیده و نقل کرده است.

پس از اعمال حج در راه بازگشت از سفر، بین راه مکه در منطقه فید از احمد بن ابى جعفر بیهقى روایت دریافت کرد.

بار دیگر در سال 355 به بغداد وارد شد و شاید این امر پس از بازگشت از زیارت خانه خدا بوده است.

از کتاب «المجالس» صدوق بر مى‌آید که دوبار دیگر به زیارت مشهد رفته است یک بار در سال 367 که در آنجا بر سید ابى البرکات على بن حسین حسینى و ابى بکر محمد بن على، حدیث خواند و قبل از محرم سال 368 به رى بازگشت.

بار دیگر آنگاه که قصد سفر به ماوراء النهر داشت در بین راه از مشهد به بلخ مسافرت کرد و از بزرگان آن دیار بهره گرفت. از جمله حسین بن محمد اشنانى رازى، حسین بن احمد استرآبادى، حسن بن على بن محمد بن على بن عمرو العطار، حاکم ابو حامد احمد بن حسین و عبیدالله بن احمد فقیه.

و در ایلاق نیز نزد محمد بن عمرو بن على بن عبدالله بصرى و محمد بن حسن بن ابراهیم کرخى و ... حدیث شنید و در همین روستا بود که شریف الدین ابوعبد الله محمد بن حسن معروف به «نعمت» از او خواست تا کتاب «من لا بحضره الفقیه» را بنگارد.

از آنجا عازم سرخس شد و آنگاه به سمرقند و فراعنه رفت.

در پى سفر به گرگان نیز از ابى الحسن محمد بن قاسم استر آبادى استماع حدیث کرده است.

به هر حال بیشترین فرصت و زحمت وى صرف جمع آورى و تدوین و تبویب و نشر احادیث و نگارش کتب مختلف شد و این امر جز با تسلط او بر رشته‌هاى علمى مربوطه محقق نمی‌شود.

تبویب و تدوین حدیث با توجه به موقعیت زمانى شیخ صدوق و نبود یا کمبود امکانات نگارشى و تحقیقى در آن عصر، حاکى از تلاش طاقت فرساى او است.

شیخ صدوق با کار ابتکارى خود در تنظیم آثار معصومین علیه السلام چشمه سارى را جارى ساخت که نسل‌هاى آینده توانستند از جویبار روان و زلال نیازهاى علمى و دینى بشریت را مرتفع سازند.







سخن بزرگان‏ درباره شیخ صدوق

شیخ طوسى مى‏گوید: «او دانشمندى جلیل القدر و حافظ احادیث بود. از احوال رجال، کاملا آگاه و در سلسله احادیث، نقادى عالى مقام به شمار مى‏آمد. بین بزرگان قم، از نظر حفظ احادیث و کثرت معلومات مانند نداشت و در حدود سیصد اثر تالیفى از خود به یادگار گذاشته است.»

نجاشى از علمای برجسته و بزرگ علم رجال مى‏نویسد: «ابو جعفر (شیخ صدوق) ساکن رى، فقیه و چهره برجسته شیعه در خراسان است، او به بغداد نیز وارد شد و با این که در سن جوانى بود همه بزرگان شیعه از او استماع حدیث مى‏کردند.»

سید ابن طاووس او را چنین وصف کرده است: «شیخ ابو جعفر محمد بن على بن بابویه، کسی که دانش و درستکارى او مورد اتفاق و در گفتار مورد اطمینان کامل است.»

علامه بحرانى مى‏گوید: «جمعى از اصحاب ما، از جمله علامه در «مختلف»، شهید در «شرح ارشاد» و سید محقق داماد، روایات مرسله صدوق را صحیح مى‏دانند و به آنها عمل مى‌کنند ؛ زیرا همان گونه که روایات مرسله ابن ابى عمیر پذیرفته شده، روایات مرسله صدوق هم مورد قبول واقع شده است.»

شیخ بهایی لقب «رئیس المحدّثین و حجةالاسلام» را برای او برگزیده است.

هنگامی که از شیخ بهایی در مورد شیخ صدوق سؤال شد وی پس از توثیق و مدح و ثنای شیخ صدوق گفت: پیش از اینها از من پرسیدند بین زکریای بن آدم و صدوق کدامیک از دیگری افضل و بالاتر است، من گفتم: زکریای بن آدم، زیرا اخبار بسیار در مدح او رسیده. بعد از این سؤال و جواب، شیخ صدوق را در عالم رؤیا دیدم به من فرمود از کجا ظاهر شد بر تو برتری زکریای‌ بن ‌آدم از من؟ این جمله را فرمود و از من اعراض کرد.

سید بحرالعلوم می‌گوید: «شیخ صدوق، بزرگ بزرگان و استاد راویان شیعه و ستونی از ستونهای شریعت اسلام و پیشوای محدثان است و در آنچه از امامان شیعه علیهم‌السلام نقل می‌کند؛ راست گفتار. او به دعای حضرت صاحب الامر علیه‌السلام به دنیا آمده و همین فضیلت و افتخار بزرگ او را بس»

استادان شیخ صدوق

1 - على بن حسین بن موسى بن بابویه قمى‏ (پدر شیخ صدوق)

2 - محمد بن حسن بن احمد بن ولید

3 - حمزة بن محمد بن احمد بن جعفر بن محمد بن زید بن على علیه‏السلام‏

4 - ابو الحسن، محمد بن قاسم‏

5 - ابو محمد، قاسم بن محمد استرآبادى‏

6 - ابو محمد، عبدوس بن على بن عباس گرگانى‏

7 - محمد بن على استرآبادى‏

شاگردان شیخ صدوق‏

1 - برادرش حسین بن على بن موسى بن بابویه قمى‏

2 - شیخ مفید (محمد بن محمد بن نعمان)

3 - شیخ ثقة الدین حسن بن حسین بن على بن موسى بن بابویه، برادرزاده صدوق‏

4 - على بن احمد بن عباس، پدر شیخ نجاشى‏

5 - ابو القاسم، على بن محمد بن على خزاز

6 - ابن غضائرى، ابو عبدالله، حسین بن عبید الله بن ابراهیم‏

7 - شیخ جلیل، ابو الحسن، جعفر بن حسین حسکه قمى، (استادِ شیخ طوسى)‏

8 - شیخ ابو جعفر، محمد بن احمد بن عباس بن فاخر دوریستى

9 - ابو زکریا، محمد بن سلیمان حمرانى‏

10 - شیخ ابو البرکات، على بن حسن خوزى‏

تالیفات شیخ صدوق ‏

از جمله تألیفات ایشان است:

1 - من لا یحضره الفقیه‏

مشهورترین و بزرگترین کتاب صدوق همین کتاب است که یکى از کتب اربعه روایى شیعه به شمار مى‌رود.

این کتاب در بردارنده نزدیک به شش هزار حدیث است که بر اساس‍ موضوعات مختلف فقهى تدوین شده است.

شیخ صدوق در مقدمه کتاب نوشته است: «من نخواستم مانند سایر مصنفان روایاتى را که در هر موضوع رسیده است ثبت کنم بلکه در این کتاب روایاتى را آورده‌ام که بر اساس آن فتوا مى‌دهم و آنها را صحیح مى‌دانم و معتقد به صحت آنها هستم و میان من و پروردگار حجت است.»

مرحوم مامقانى به نقل از علامه طباطبایى (سید بحر العلوم) مى‌نویسد: «برخى از اصحاب، روایات کتاب (الفقیه) را بر سایر کتب اربعه به چند دلیل ترجیح مى‌دادند؛ اول: برخوردارى مؤلف از حافظه‌اى قوى که سبب ضبط بهتر روایات است. دوم: استوارى وى در نقل روایات. سوم: متاخر بودن کتاب «من لایحضره الفقیه» از «کافى» و چهارم: صدوق صحت آنچه در این کتاب آورده را ضمانت کرده است. پنجم: هدفش تنها نقل روایت نبوده بلکه به آنچه نقل کرده فتوا داده است.

2 - «مدینة العلم»‏ کتاب با عظمتی که به دست ما نرسید

شاید بتوان گفت مهمترین کتاب شیخ صدوق که خود نیز از آن یاد کرده و تا زمان پدر شیخ بهایى مورد استفاده عالمان دینى بوده کتاب «مدینة العلم» است که متاسفانه مفقود شده است و با کمال تاسف به دست ما نرسیده است.

بنا به نوشته ابن شهر آشوب در کتاب معالم العلماء کتاب مدینة العلم، ده جلدى و «من لا یحضره الفقیه» چهار جلدى است و از این نوشته معلوم مى‌شود که «مدینة العلم» بیش از دو برابر «من لا یحضره الفقیه» بوده است.

شیخ طوسى، شیخ منتجب الدین و دیگران از این کتاب به عنوان یکى از مهمترین تالیفات شیخ صدوق یاد کرده‌اند و بسیارى از بزرگان دین از کتاب «مدینة العلم» روایت کرده‌اند.

شیخ حسین بن عبدالصمد حارثى (پدر شیخ بهایی) در کتاب درایه‌اش نوشته است: «پایه‌ها و اصول معتبر حدیث ما پنج کتاب است: کافى، مدینة العلم، من لا یحضره الفقیه، تهذیب و استبصار»

علامه مجلسى و دیگران تلاشهای فراوان و اموال زیادى صرف یافتن این کتاب کردند ولى اثرى از آن به دست نیاوردند.

3 - کمال الدین و تمام النعمة

شیخ صدوق این کتاب را در اواخر عمرش تالیف کرده است. در آن عصر از طرف فرقه اسماعیلیه که نفوذ بسیار داشتند و از سوى فرقه زیدیه و طرفداران جعفر کذاب و پیروان زیادى از اهل تسنن ایرادهایى به فرقه امامیه وارد مى‌شد و آنان بدین وسیله اذهان مردم را مشوش مى‌کردند.

از این نظر شیخ صدوق کتاب «کمال الدین» را تالیف کرد. او در اول این کتاب اشکالات مخالفین را نقل مى‌کند و به آنها پاسخ مى‌دهد و به خوبى از عقیده امامیه دفاع کرده به طور تفصیل درباره قائم آل محمد (عج ) بحث مى‌کند.

خواب دیدن شیخ صدوق و سفارش امام زمان به وی

شیخ صدوق در مقدمه این کتاب می‌نویسند به دلیل حیرانی شیعیان در امر غیبت، اندوهگین بودم تا این که شبی در عالم خواب حضرت ولی عصر(عج) را دیدم که بر در خانه کعبه ایستاده است و من، با دلی مشغول و حالی پریشان، به او نزدیک شدم. آن حضرت، در چهره من نگریست و راز درونم را دانست. بر او سلام کردم و پاسخم را داد. سپس فرمود: «چرا در باب غیبت کتابی تألیف نمی‌کنی تا اندوهت را زایل سازد؟» عرض کردم: «یا ابن رسول اللَّه! درباره غیبت چیزهای تالیف کرده‌ام». فرمود: «نه به آن طریق. اکنون تو را امر می‌کنم که درباره غیبت، کتابی تألیف کنی و غیبت انبیا را در آن بازگویی».

از خواب برخاستم و تا طلوع فجر به دعا و گریه و درد دل و شکوه پرداختم. چون صبح دمید، تألیف این کتاب را آغاز کردم.

4 - التوحید

5 - الخصال‏

6 - معانی الأخبار

7 - عیون أخبار الرضا علیه‏السلام‏

8 - الأمالی‏

9 - المقنع فی الفقه‏

10 - الهدایة بالخیر



برچسب ها :

 بسم الرب الشهدا

 

 

پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند ، اما حقیقت آن است که زمان ، ما را با خود برده است و شهدا مانده اند . سید مرتضی آوینی

 

 

 

 

 

 

 

 

«چهره او را که پس از شهادت دیدم، نصف صورتش را خون پوشانده بود و نصف صورتش مثل مهتاب می‌درخشید و حقیقتاً‌ آرامش خاصی در چهره او پیدا بود که...»
«...جایگزین یکی از فرمانده واحدها شده بودم. نیروها بی نظمی می کردند و خواستم قاطعیتم را به آنها نشان دهم.
دستور دادم در نقطه بادگیری برایم چادر بزنند با امکانات کامل.
داشتم حکومت می کردم که یک روز احمد سلیمانی جانشین ستاد لشکر وارد چادر من شد.
گفت: آقا بد که نمی گذره!
گفتم: ای برادر مسئولیت سنگینه!
با ناراحتی گفت: خجالت نمی کشی برای خودت کاخ سبز معاویه درست کردی؟ تا عصر که بر می گردم خبری از این اوضاع نباشد.
با خودم گفتم به راستی که فرماندهی بسیجیان برازنده این چنین آدم هایی است...»

آنچه خواندید روایتی بود از یکی از فرمانده واحدهای لشکر 41 ثارالله استان کرمان در ایام دفاع مقدس درباره سردار شهید احمد سلیمانی؛ شهیدی که اگرچه در کشور مهجور و ناشناخته است اما مردم کرمان او را بخوبی می‌شناسند.
 
 
سردار شهید حاج احمد سلیمانی

او در سال 1336در شهر بافت (روستای قنات ملک) متولد شد و در دروان خدمتی خود سمتهای مختلفی ازجمله معاون اطلاعات وعملیات و جانشین ستاد لشکر 41 ثارالله درعملیاتهای مختلف را برعهده داشت.
حاج احمد سرانجام در مهر ماه 1363 در ارتفاعات میمک ساعت 10 صبح به همراه جمع دیگری از یارانش ابدی شد و این شهادت، دیدنی ترین صحنه عمر فرمانده‌اش حاج قاسم سلیمانی را در طول دفاع مقدس رقم زد.
 
 
سردار شهید حاج احمد سلیمانی

در بخشی از وصیتنامه حاج احمد آمده است:
«...این دنیا سرابی است که ما درآن چند روزی بیش نیستیم. این دنیا پراز رنگ ها و نیرنگها و دلبستگی های پوچ می باشد که مانند ماری خوش خط و خال انسان را به خود مشغول میکند و ما دو راه بیشتر نداریم یا ماندن و غوطه ور بودن دراین منجلاب دو روزه و یا دل کندن و جهش کردن و روح را پروازدادن به ملکوت اعلی  و کمک خواستن از معبود که ما را از این غربت و تنهایی نجات دهد...»

***
آنچه در زیر می خوانید، حاج احمد سلیمانی است به روایت سردار سرلشکر حاج قاسم سلیمانیفرمانده این روزهای نیروی قدس سپاه و فرمانده لشکر دشمن شکن 41 ثارالله در سالهای دفاع مقدس:
 
 
سردار سرلشکر حاج قاسم سلیمانی فرمانده لشکر 41 ثارالله در ایام دفاع مقدس
 
«...دست تقدیر این بود که من که از دوران کودکی با احمد بودم، در زمان شهادتش هم بالای سرش حاضر شوم و اگر بخواهم کلمه‌ای را اختصاصاً و حقیقتاً‌ به عنوان مشخصه این شهید ذکر کنم، باید بگویم «انسان پاک» لایق این شهید بزرگوار است.
در واقع کسانی می‌توانند این مفهوم را داشته‌ باشند که بعد از معصوم، به درجه‌ای از صالح بودن برسند. 
احمد علاقه ویژه ای به جلسات مرحوم آیت الله حقیقی داشت و در همان جلساتی که در مسجد کرمان برگزار می‌شد، به انقلاب اتصال پیدا کرد و حقیقتاً از همان دوران روح حاکم بر احمد روح شهادت بود که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی این حس شدیدتر شد و او را یک انقلابی درجه یک کرد.
شهید سلیمانی از موثرترین فرماندهان لشکر ثارالله بود. در عملیات طریق القدس در کانالی که کنده بودیم، شهید سلیمانی هم حضور داشت؛ وقتی من در نیمه شب به آن کانال رفتم او را دیدم و وقتی او مرا دید، بلافاصله پشت بوته‌ها پنهان شد و بعداً من متوجه شدم که او بخاطر اینکه مبادا من او را از آنجا برگردانم، پشت بوته رفته بود.
 
 
حاج قاسم از حاج احمد می گوید

او در طول جانشینی فرماندهی لشکر ثارالله هیچ گاه خود را در جایگاه فرمانده نشان نداد و هیچ کس احساس نکرد که او مسئولیتی در جبهه دارد. با همه فرمانده ها ارتباط داشت و حتی برای اینکه بتواند در عملیات‌ها به جبهه و صحنه جنگ نزدیک باشد، یک موتور سیکلت داشت که پیوسته خود را به آتش‌ها می‌رساند.
وقتی که در شب شهادتش مشغول خواندن دعای کمیل بود، حال عجیبی داشت از اول تا آخر دعا سر به سجده بود و انگار الهام شده بود که قرار است فردا 10 صبح به شهادت برسد.
چهره او را که پس از شهادت دیدم، نصف صورتش را خون پوشانده بود و نصف صورتش مثل مهتاب می‌درخشید و حقیقتاً‌ آرامش خاصی در چهره او پیدا بود که باعث شد دیدن این صحنه جزو دیدنی‌ترین صحنه عمرم در دوران دفاع مقدس باشد...»



برچسب ها :
گلی که از مزارش بوی گلاب می اید...

امروز رفتم بهشت زهرا همیشه دوست داشتم زائر مزار خوشبوی شهید پلارک باشم ولی هیچ وقت قسمت نشده بود . بهشت زهرا مخصوصا مزار شهدا بهشت روی زمینه نمیدونم چه حسی داره که آدم بغضش میگیره .

اما در مورد شهید پلارک وقتی دست کشیدم به مزارش دلم آروم گرفت چه بوی خوشی داشت بوی گلاب مزارش هنوز تو دستام مونده دل کندن از مزارش برام سخت بود کسانی که سعادت داشتن مزار این شهید والا مقام رو زیارت کنن دیدن که قبرشون همیشه خیسه و بوی گلابش آدم رو مست میکنه حس و حال آدم رو عوض میکنه اگه نرفتید پیشنهاد میکنم یه بار برید .

+نوشته شـــده در 90/10/28ساعــت19:48 تــوسط به جامانده | آرشيو نظرات
 
نبش قبر جسدی که هرگز نبوسید

پس از مدت 17 سال از درگذشت آن عالم ربانی که از سخنرانان و پیرغلامان أبا عبدالله الحسین (ع) بود،

 

در طول این مدت جسد آن مرحوم و نیز کفن وی کاملا سالم مانده و گویا تنها چند ساعت از خاکسپاری وی گذشته است.

 

 

 

خارج کردن پیکر آیت الله قزوینی از قبر پس از 17 سال

 

اخبار رسیده از شهر مقدس قم حاکی از آن است که پیکر عالم ربانی مرحوم آیت الله سید "محمد کاظم قزوینی" که حدود

17 سال پیش دار فانی را وداع گفته بود، روز گذشته سالم از خاک بیرون آورده شد و برای خاکسپاری در شهر کربلای معلا، به عراق انتقال داده شد.

گفتنی است این عالم جلیل القدر در تاریخ 12 شوال سال 1348 هـجری قمری در شهر کربلا متولد و در 15 جمادی الثانی

سال 1415 هجری قمری در شهر مقدس قم درگذشت. او وصیت کرده بود که در زادگاهش دفن شود اما با توجه به اینکه در

آن زمان رژیم بعث سابق عراق حکومت می‌کرد و انتقال جسد به عراق غیر ممکن بود، پیکر وی به صورت امانت در حسینیه ای در شهر قم به خاک سپرده شد.

نکته جالب توجه و بسیار مهم این بوده که پس از مدت 17 سال از درگذشت آن عالم ربانی که از سخنرانان و پیرغلامان أبا عبدالله الحسین (ع) بود، در طول این مدت جسد آن مرحوم و نیز کفن وی کاملا سالم مانده و گویا تنها چند ساعت از خاکسپاری وی گذشته است.

 

روی سینه آن مرحوم کتاب «فاطمه الزهرا من المهد الی اللحد؛ فاطمه زهرا از ولادت تا شهادت»را قرار داده بودند. هم اکنون پس از 17 سال در پی توسعه حرم حضرت فاطمه معصومه (س) از خانواده ایشان می‌خواهند که حسینیه مذکور با توجه به همجواری با حرم مطهر تخریب شود، قبر ایشان نبش شد و مشاهده شد بدنشان تازه، کفن دست نخورده و سالم و کتاب فاطمه زهرا(س) از ولادت تا شهادت کماکان بر روی سینه مبارک شان قرار دارد.

 

بر همین اساس حضرت آیت الله سید "صادق شیرازی" از مراجع تقلید قم بر بالین پیکر وی حاضر شد و گفت: این مسأله، نتیجه محاسبه روزانه نفس است و جا دارد از این امر عبرت بگیریم و در راه خدا و ائمه اطهار (ع) قرار گرفته، تا در دنیا و آخرت جاودانه بمانیم.

 

قابل ذکر است پیکر این عالم ربانی روز پنج شنبه 8 جمادی الثانی 1432 هجری قمری برابر با 22 اردیبهشت 1390 در شهر کربلای معلا تشییع و در مقبره خاندان آیت الله العظمی شیرازی در حرم مطهر حضرت أباعبدالله الحسین (ع) دفن خواهد شد.

 

آیت‌الله سید محمد باقر فالی نیز در گفت‌وگو با فارس اظهار داشت: مرحوم آیت الله آقا سید محمد کاظم قزوینی از منبری‌ها و نویسندگان مهم حوزه علمیه کربلای معلی بودند. ایشان فرزند مرحوم آیت‌الله العظمی آقا سید ابراهیم قزوینی هستند که در سن کودکی پدرشان را از دست داده و یتیم شده و در دامان مرحوم عمویشان آیت الله سید صادق قزوینی ـ پدر آیت آلله سید مرتضی قزوینی که هم اکنون امام جماعت حرم امام حسین (ع) هستند ـ پرورش یافتند.

 

وی خاطرنشان کرد: آن مرحوم در کنار خدمت به منبر اهل بیت (ع)، کتاب‌های متعددی تالیف کرده‌اند که از جمله آن " الامام علی من المهد الی اللحد "، "فاطمه الزهرا من المهد الی اللحد "، "الامام جواد من المهد الی اللحد"، "الامام هادی من المهد الی اللحد "، "الامام العسکری من المهد الی اللحد "و همچنین "الامام المهدی من المهد الی الظهور " است.

 

آیت الله فالی در ادامه با یادآوری اینکه "این عالم ربانی با توجه به دست و پنجه نرم کردن با بیماری سرطان حنجره، 17 سال پیش در شهر مقدس قم دار فانی را وداع گفتند تصریح کرد: هفده سال پیش پس از تشییع عظیم و پرشور، پیکر پاک و مطهر آیت الله سید محمدکاظم قزوینی در حسینیه کربلایی‌های مقیم قم در محراب حسینیه دقیقاً زیر منبری که سال‌های سال عرض ارادت به اهل بیت می‌کردند به خاک سپرده شد.

 

 

وی ادامه داد: روی سینه آن مرحوم کتاب «فاطمه الزهرا من المهد الی اللحد؛ فاطمه زهرا از ولادت تا شهادت»را قرار داده بودند. این کتاب به زبان‌های مختلفی از جمله زبان فارسی ترجمه شده است. هم اکنون پس از 17 سال در پی توسعه حرم حضرت فاطمه معصومه (س) از خانواده ایشان می‌خواهند که حسینیه مذکور با توجه به همجواری با حرم مطهر تخریب شود، قبر ایشان نبش شد و مشاهده شد بدنشان تازه، کفن دست نخورده و سالم و کتاب فاطمه زهرا(س) از ولادت تا شهادت کماکان بر روی سینه مبارک شان قرار دارد.

 

به گفته این خطیب توانا و برجسته منبر اهل بیت (ع)، هم اکنون پیکر نورانی آیت الله آقا سید محمد کاظم قزوینی موقتاً در یکی از سردخانه‌های شهر مقدس قم است تا ان‌شا ءالله ترتیبات لازم برای انتقال آن به کربلای معلی فراهم گردد و در کنار حرم حضرت آقا امام حسین (ع) آرام گیرد.

 

مرحوم آیت اللّه سید محمّد کاظم قزوینی به سال 1348ه.ق در شهر مقدّس کربلا در خانواده علم و تقوا چشم به جهان گشود. نسب این مرد بزرگ به حضرت امام موسی بن جعفرعلیه السلام می‌رسد. وی با وجود آن که در آغاز جوانی از نعمت والدین محروم شدند، با این همه در راه کسب علم و کمال از پای ننشست، پس از تکمیل سطح در حوزه علمیه کربلا سال‌ها در دروس خارج فقه و اصول علمای بزرگ آن سامان شرکت کرد، آنگاه از راه تألیف و خطابه و منبر و تدریس فقه و اصول و تفسیر مشغول خدمت شد.

 

 

حضرت آیت الله سید "صادق شیرازی" از مراجع تقلید قم بر بالین پیکر وی حاضر شد و گفت: این مسأله، نتیجه محاسبه روزانه نفس است و جا دارد از این امر عبرت بگیریم و در راه خدا و ائمه اطهار (ع) قرار گرفته، تا در دنیا و آخرت جاودانه بمانیم.

 

دیری نگذشت که به واسطه امر به معروف و نهی از منکر و موضع‌گیری‌های شجاعانه وی در برابر حاکمان مستبدّ عراق، تحت تعقیب قرار گرفت و بارها به زندان افتاد و متحمل سخت‌ترین زحمات و شکنجه‌ها شد، حتی آخرین بار به اعدام محکوم شد که به دنبال آن پس از ماه‌ها زندگی مخفی از عراق خارج شد و بعد از مسافرت به چند کشور اسلامی در نهایت به ایران آمد، و بعد از عمری تلاش و جهاد و فداکاری و انجام خدمات علمی و دینی در روز سیزدهم جمادی الثانی سال 1415ه’.ق در شهر مقدس قم به دیار باقی شتافت.

 

 

 

در پایان گفتنی است آیت الله سید "محمد کاظم قزوینی" داماد مرحوم آیت الله العظمی سید "میرزا مهدی شیرازی" از مراجع تقلید قرن گذشته عراق بوده استآیت الله قزوینی زمان حیات خود کتاب "موسوعه الامام صادق(ع) و کتاب "من المهد الی اللحد" را تألیف کرد.

 

یا علی التماس دعا




برچسب ها :

در سال ۱۳۴۸ اتفاقی در ابرکوه رخ داد که ایران را تکان داد، جنازه عالم وارسته ای بعد از ۷۲ سال سالم پیدا شد اما این عالم که در کتاب شهید دستغیب نیز از آن یاد شده،‌ مانند دیگر عالمان این خطه در حال فراموش شدن است.

به گزارش مهر، ابرکوه در گذشته و اکنون از وجود علما و بزرگان بسیاری بهره برده است که بسیاری از آنها با وجود اینکه در اذهان مردم ماندگار شده اند، در دنیای رسانه ها که ابزار مهم انتقال به نسل های آینده هستند،‌ مهجور مانده اند.

یکی از این عالمان که در شهرستان کهن ابرکوه می زیست، "حاج ملا محمد صادق امام" است که به واسطه اتفاق نادری که در مورد وی پیش آمد، تنها جایی در کتاب داستان های شگفت شهید محراب دستغیب پیدا کرد و هیچ تحقیق دیگری در مورد این عالم بزرگ صورت نگرفته است.

این اتفاق شگفت و زندگی "حاج ملا محمد صادق امام" در این گزارش برای اولین بار در دنیای رسانه مطرح می شود و امید که با بررسی آن گامی هر چند کوچک در معرفی این عالم بزرگ که شهرتی جهانی دارد برداشته شود.

مروری بر احوال ماجرا در کتاب داستان های شگفت

ماجرای جنازه سالم امام پس از ۷۲ سال با عنوان، "جنازه پس از ۷۲ سال تازه است"، در کتاب داستان های شگفت آیت الله شهید دستغیب روایت شده است.

شهید دستغیب در این کتاب آورده است: [پیر روشن ضمیر حاج محمد على سلامى اهل ابرقو (از توابع یزد) که سن شریف او قریب نود سال است و هرگاه شیراز مى آید در جماعت مسجد جامع حاضر مى شود، نقل کرد که در سنه ۱۳۸۸ در ابرقو از طرف شهردارى مشغول حفارى شدند براى فلکه خیابان، ناگاه رسیدند به سردابى که در آن جسد عالم بزرگوار "حاج ملا محمد صادق" بود که در ۷۲ سال قبل فوت شده بود، دیدند بدن تازه است مثل اینکه همان روز دفن شده و انگشتان و ناخن هایش تماما سالم است.

حاجى مزبور نقل کرد که من در اول جوانى آن بزرگوار را درک کرده بودم و چون وصیت کرده بود که جنازه اش را به نجف اشرف حمل کنند پس از فوت، جنازه اش را به طور موقت در سرداب امانت گذاشتند و بعد مسامحه شد تا اینکه وصی آن مرحوم هم فوت شد و دیگر کسى پیدا نشد براى حمل جنازه و از خاطره ها محو گردید تا آن روز پس از ۷۲ سال جنازه را بیرون آوردند و در تابوت گذارده به قم حمل شد تا از آنجا به نجف اشرف حمل شد].

انعکاس خبری مطبوعات

یکی ازروزنامه های مطرح کشور در بهمن ماه سال ۱۳۴۸ شمسی با تعجب خبری را با عنوان, جسدی پس از ۶۵ سال سالم و تازه از زیر خاک خارج شد، با تیتر درشت منتشر کرد.

این روزنامه نوشت: [در گورستان متروکه ابرقو جسد مردی که ۶۵ سال پیش فوت کرده است تازه و بدون هیچگونه تغییری از زیر خاک خارج شد، به طوریکه هنوز رنگ حنای ریش و ناخن های متوفی زایل نشده است. خبرنگار ما در آباده جریان واقعه را به شرح زیر گزارش داد: بر اساس طرحی که شهرداری آباده تهیه کرده بود،قرار شد قبرستان متروکه ابرقو که سالها از قدمت آن می گذرد به پارک تبدیل شود، اما در این محل یک مرد روحانی به نام حاج محمد صادق به خاک سپرده شده بود و قبل از مرگ وصیت کرده بود استخوانهایش را به عتبات عالیات حمل کنند.

مسئولان شهرداری که قصد تخریب گورستان را داشتند ضمن تماس با بستگان مرحوم حاج محمد صادق دستور نبش قبر او را دادند ولی هنگامی که کارگران سرگرم کندن قبر بودند ناگهان جسد تازه و دست نخورده مرحوم حاج محمد صادق از زیر خاک بیرون آمد... جریان به مسئولان شهرداری اطلاع داده شد، معتمدان محلی و عده ای از بستگان مرحوم حاج محمد صادق به قبرستان ابرقو آمدند و جسد او را با شگفتی فراوان در صندوقی گذاشتند تا بعدا به قم حمل و در آن جا دفن شود.

این واقعه شگفت انگیز، حیرت اهالی آباده را بر انگیخته و تاکنون عده کثیری از نزدیک این جسد عجیب را دیده اند.]

روزنامه ها در آن زمان مدت زمان دفن جنازه در خاک را ۶۵ سال اعلام کردند در حالی که در مستندات، کتاب آیت الله دستغیب و نقل قول های خانواده حاج محمد صادق امام این زمان ۷۲ سال اعلام شده است.

برخی دیگر از روزنامه ها نیز قسمت بزرگی از صفحات خود را به این خبر اختصاص داده بودند.

مردم درباره جریان چه می گویند؟

این جریان که بهت و حیرت مردم محلی و بازدیدکنندگان شهرهای اطراف را به دنبال داشت نقل و قول های افراد کهنسال را به دنبال داشت که هنوز برخی از افراد به این نقل و قول ها اشاره می کنند و در مطبوعات آن زمان نیز به برخی از آنها اشاره شده است.

این افراد از مرحوم ملا محمد صادق (معروف به ابرقوئی) با عنوان عالمی باتقوا و پرهیزگار یاد می کنند که مردی قوی هیکل بوده است.

۴۵ سال قبل از آخرین نبش قبر نیز نوه حاج محمد صادق امام، جسد را برای بردن به عتبات عالیات نبش قبر کرد اما جسد وقتی دیدند که جسد همانطور سالم سالم است سنگ گور را گذاشتند و پس از آن نیز انتقال جسد منتفی شد

به گفته آنان ۴۵ سال قبل نیز که نوه آن مرحوم برای بردن جسد به عتبات عالیات قبرش را نبش کرد، جسد همانطور سالم سالم و تازه به چشم خورد که به همین علت سنگ گور را گذاشتند و پس از آن گویا انتقال جسد به عتبات عالیات منتفی شد.

مرحوم سید احمد مهدوی که در آن زمان ۸۷ سال داشت درباره مرحوم شیخ محمد صادق امام اظهار داشته است: مرحوم مردی بود خوش سیما، با اندامی درشت و ورزیده که حکایت از ورزشکار بودن وی در جوانی می کرد، وی ریشی انبوه داشت و در ورزش کشتی سرآمد همگان بود. همیشه با اسب سفیدی که داشت به سفر می رفت و شمشیر بلندی نیز از زین اسبش آویخته بود.

مرحوم سید مرتضی آتشی نیز که چند دهه موذنی مسجد جامع ابرکوه را به عهده داشت و جنازه مرحوم شیخ محمد صادق را با کمک چند نفر از زیر خاک ها بیرون آورده است اظهار می دارد: وقتی جسد نمایان شد، من فکر کردم همین که به آن دست بزنم اعضا و جوارح آن از یکدیگر متلاشی خواهد شد ولی با کمال تعجب مشاهده کردم که جنازه کاملأ تازه و سالم است.

روحانی منطقه به نام سید محمد قیومی واعظ نیز از جنازه دیدن کرده بود و تازه ماندن جسد را تایید کرده بود، حتی ریش سفید و حنا بسته مرده به همان حال که هنگام مرگ دفن شده بود، باقی مانده بود اما این روحانی در مورد کفن میت اظهار می دارد که کفن کاملأ پوسیده بود.

نکته ای که برای مردم عجیب بود این مسئله بود که اجساد پسر و عروس شیخ محمد صادق که چندین سال بعد از فوت وی فوت کرده و در نزدیکی قبر آن مرحوم دفن شده بودند به کلی پوسیده و از آنها جز مشتی استخوان باقی نمانده بود.

نبیره مرحوم امام چه گفت؟

نبیره حاج ملا صادق در مورد جد خود به خبرنگار مهر گفت: اجداد ما همگی روحانی بودند و جد اعلای آنان ملاعلی کرم خواهرزاده کریم خان زند بود که عالمی وارسته بود و همگی در فضل و تقوی سرآمد بودند.

محمد صادق امام افزود: در مورد حاج شیخ محمد صادق امام از قول مردم و عموهایم تعریف می کنند که ایشان قبل از به سن تکلیف رسیدن علاوه بر واجبات در ادای مستحبات و اقامه نماز شب نیز می کوشیدند و غسل جمعه ایشان نیز ترک نمی شد.

وی در مورد اهمیت دادن ایشان به غسل جمعه اظهار داشت: ایشان در سفرهایی که با اسب انجام می دادند و در قریه مهیار، به واسطه نبود آب، یخ حوض را شکسته و غسل جمعه را به جا آوردند.

به گفته وی، ایشان از شاگردان آیت الله فشارکی بودند و موقعی که مردم از ایشان برای امامت نماز دعوت می کردند خود را برای امام جماعت شدن عادل نمی دانستند.

ناگفته های یک شاهد عینی

محمد صادق امام ۷۵ ساله در مورد مشاهدات عینی خود از پیدا شدن مرحوم امام اظهار داشت: وقتی که قرار شد در محل قبرستان متروکه واقع در جنب مسجد جامع ابرکوه ساخت پارک توسط شهرداری صورت بگیرد به ما که در این محل دارای مقبره خانوادگی بودیم اطلاع داده شد که برای تخریب مقبره اقدام کنیم که عکس العمل شدید مردم در مورد تخریب این مقبره توسط شهرداری را مشاهده کردیم.

وی افزود: در نهایت با مراجعه مسئولان دادگستری آن وقت آباده مقرر شد که مقبره تخریب ولی قبر این عالم بزرگ در محل باقی بماند.

امام ادامه داد: مردم با ذکر این مسئله که باقی ماندن قبر آن مرحوم در محل باعث هتک حرمت ایشان است از ما خواستند که جنازه را تا زمان ارسال به عتبات عالیات به امامزاده احمد ابرکوه منتقل کنیم.

این شاهد عینی افزود: بعد از نبش قبر آن مرحوم با کمال تعجب مشاهده کردیم که جنازه کاملأ سالم است و حتی ریش حنا بسته ایشان نیز سالم مانده بود.

جنازه به حدی سالم بود که هنگامی که ایشان را به واسطه برخورداری از هیکلی قوی به زور و با فشار در تابوت جا دادیم هیچ آسیبی ندید و جسد چندین سال در امامزاده احمد ابرکوه نگهداری شد 
نبیره حاج محمد صادق امام

وی در مورد میزان سالم بودن جنازه اظهار داشت: جنازه به حدی سالم بود که با توجه به اینکه تابوتی که برای ایشان ساخته بودیم اندازه معمولی داشت و ایشان فردی قوی هیکل بود، ناگزیر از فشار دادن جنازه و جای دادن آن با فشار در تابوت شدیم و جسد نیز هیچ آسیبی ندید و بعد از آن نیز جسد به امامزاده احمد منتقل شد و چندین سال به همین صورت مردم از جسد در اتاقی در امامزاده دیدن و شمع روشن می کردند که بعد از آن روی آن پوشش داده شد تا بعد از فراهم شدن موقعیت ایشان به عتبات عالیات منتقل شوند که تاکنون این موقعیت فراهم نشده است.

امام افزود: این اتفاق مردم دیگر مناطق کشور و خبرنگاران را تا مدتها به ابرکوه می کشاند و مطبوعات آن زمان با تیترهای درشت به آن می پرداختند و شهید دستغیب نیز آن را در کتاب داستان های شگفت به ثبت رساند.

به گفته وی مسئله جالب برای مردم این بود که قبر فرزند و عروس ایشان در این مقبره که چند ۱۰ سال بعد دفن شده بود کاملأ از بین رفته بود و فقط استخوان آنها باقی مانده بود.

علت سالم ماندن جنازه از نگاه شهید دستغیب

شهید دستغیب در ذیل درج این ماجرا و در مورد علل سالم ماندن اجساد آورده است:

[خواننده عزیز بداند که بعضى از ارواح شریفه در اثر قوت حیات حقیقى که دارند ابدان شریفه آنها که سالها با آن کار کردند و طریق عبودیت را پیمودند و پس از مفارقتشان از آن در جوف خاک مستور شده از نظر و توجه آنها پنهان نیست و از اینرو براى مدت نامعلومى بدنهاى آنها تازه مى ماند و ابدان شریفه بسیارى از پیغمبران و امامزادگان و علماى بزرگ پس از گذشتن صدها سال از فوت آنها در قبرشان تازه دیده شده و در کتب معتبره تواریخ ثبت گردیده است؛ مانند حضرت شعیب و حضرت دانیال و حضرت احمد بن موسى شاهچراغ و سید علاءالدین حسین و جناب ابن بابویه شیخ صدوق در رى و جناب محمد بن یعقوب کلینى در بغداد و غیر آنها که شرح هریک خارج از وضع این رساله است.]

آیا به تکلیف خود عمل کرده ایم؟

یکی از نکاتی که متأسفانه در بسیاری از موارد مورد غفلت واقع شده است توجه به عالمانی است که هنوز می توانند به عنوان یک الگو هدایت گر جامعه باشند.

نبیره این مرحوم با گلایه از اینکه در دنیای امروز هیچکس حتی رسانه ها به معرفی چنین عالمان بزرگی اهمیت نمی دهند، از خبرگزاری مهر که برای نخستین بار در این راستا تلاش کرده است، قدردانی کرد.

وی از متولیان گرامیداشت علمای شهر ابرکوه که تعداد آنها کم نیست خواست تا معرفی شخصیت های برجسته و عالمان بزرگ این دیار را در دستور کار خود قرار دهند و از آنها حداقل به اندازه یادکرد از حاکمان ابرکوه در تنها موزه شهر یادی کنند.




برچسب ها :




برچسب ها :


صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 11 صفحه بعد